صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 25 - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن

بخش 25 - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون مانع دل رمیده مجنون

از صحبت آن نگار موزون

22

یعنی پدر بزرگوارش

آن در همه فن بزرگ کارش

33

سوگند که خورده بود از اول

از قصه بیوه شد مسجل

44

برخاست به مقتضای سوگند

محمل به در خلیفه افکند

55

برخواند به رسم دادخواهی

افسانه خویش را کماهی

66

کز عامریان ستیزه خویی

در بیت و غزل بدیهه گویی

77

آشفته سری به زرق و سالوس

بدریده لباس نام و ناموس

88

از قاعده ادب فتاده

خود را مجنون لقب نهاده

99

افکنده ز روی راز پرده

صد پرده ز عشق ساز کرده

1010

دارم گهری یگانه چون حور

از چشم زد زمانه مستور

1111

مستوره حجله نکویی

محجوبه ستر خوبرویی

1212

جز آینه کس ندیده رویش

نبسوده به غیر شانه مویش

1313

آن شیفته رای دیو دیده

رسوا شده دهل دریده

1414

از بس که زند ز عشق او دم

آوازه او گرفت عالم

1515

در جمله جهان یک انجمن نیست

کافسانه سرای این سخن نیست

1616

نامش که به سان جان نهان بود

در سینه من به جای جان بود

1717

از بس به غزل سراید آن را

پر ساخت ازان همه جهان را

1818

زآمد شد او به خانه من

فرسوده شد آستانه من

1919

بی حلقه زدن ز در درآید

پایش شکنم به سر درآید

2020

گر در بندم درآید از بام

صبحش رانم قدم زند شام

2121

همسایه که رنج او کشیده ست

هم زآمدنش به جان رسیده ست

2222

جز تو که رسد به غور من کس

از بهر خدا به غور من رس

2323

حرفی دو به خامه عنایت

بنویس به میر آن ولایت

2424

تا قاعده کرم کند ساز

وین حادثه از سرم کند باز

2525

دانست خلیفه شرح حالش

بنوشت به وفق آن مثالش

2626

چون میر ولایت آن رقم خواند

مرکب سوی قیس و قوم او راند

2727

انداخت بساط داوری را

زد بانگ سران عامری را

2828

قیس و پدرش به هم نشستند

اعیان قبیله حلقه بستند

2929

منشور خلیفه کرد بیرون

مضمون وی آنکه قیس مجنون

3030

کز لیلی و عشق او زند لاف

بیرون ننهد قدم ز انصاف

3131

زین پس پی کار خود نشیند

بر خاک دیار خود نشیند

3232

لیلی گویان غزل نخواند

لیلی جویان جمل نراند

3333

پا باز کشد ز جست و جویش

لب مهر کند ز گفت و گویش

3434

بر خاک درش وطن نسازد

وز ذکر وی انجمن نسازد

3535

نی بر دمنش ترانه گوید

نی با طللش فسانه گوید

3636

منزل نکند بر آستانش

محفل ننهد ز داستانش

3737

آتش نزند به عود هستی

نامش نکند سرود مستی

3838

ور زانکه خلاف این کند کار

باشد به هلاک خود سزاوار

3939

هر کس که کند به قتلش آهنگ

بر شیشه هستیش زند سنگ

4040

بر وی دیت و قصاص نبود

سرکوبی عام و خاص نبود

4141

این واقعه را چو قوم دیدند

مضمون مثال را شنیدند

4242

بر قیس زبان دراز کردند

چشم شفقت فراز کردند

4343

گفتند که غور کار دیدی

منشور خلیفه را شنیدی

4444

من بعد مجال دم زدن نیست

بالاتر ازین سخن سخن نیست

4545

گر می نشوی بدین سخن راست

خونت هدر است و مال یغماست

4646

بر مادر و بر پدر ببخشای

زین شیوه ناصواب باز آی

4747

لیلی و پدر اگر ستیزند

خون تو بدین گنه بریزند

4848

ما را چه ره ستیزه رویی

امکان نزاع و کینه جویی

4949

مجنون ز سماع این ترانه

برداشت نفیر عاشقانه

5050

از هر مژه خون دل روان کرد

بر چهره زرد خون فشان کرد

5151

خود را به زمین خواری افکند

در ورطه خاکساری افکند

5252

پیچید چو مار زخم خورده

افتاد چو مور نیم مرده

5353

هوشش ز سر و توان ز تن رفت

مصروع آسا ز خویشتن رفت

5454

گردش همه خلق حلقه بستند

در حلقه ماتمش نشستند

5555

داور ز غمش نشست در خون

شد شیوه داوری دگرگون

5656

دستور حکومتش شده سست

منشور خلیفه را فرو شست

5757

کین نامه که زیرکی فروش است

قانون معاش اهل هوش است

5858

جز بر سر عاقلان قلم نیست

دیوانه سزای این رقم نیست

5959

تا دیر فتاده بود بر خاک

رخساره نهاده بود بر خاک

6060

چون بیهشیش ز سر برون شد

هوشش به نشید رهنمون شد

6161

با زخمه عشق ساخت چون چنگ

شد ساز بدین نشیدش آهنگ

6262

ما گرم روان راه عشقیم

غارت زدگان شاه عشقیم

6363

جز عشق وظیفه نیست ما را

پروای خلیفه نیست ما را

6464

زان پایه که عشق پای ما بست

کوتاه بود خلیفه را دست

6565

آنجا که حمام ما گریزد

شهباز خلیفه پر بریزد

6666

ما طایر سدره آشیانیم

بالای زمین و آسمانیم

6767

زان دام که عنکبوت سازد

از پهلوی ما چه قوت سازد

6868

لیلی چو درون جان نهد پای

در زاویه دلم کند جای

6969

گو بند بر او خلیفه ره را

بستان ز وی این دو جلوه گه را

7070

هیهات چه جای این خیال است

مهجوری من ز وی محال است

7171

محوم در وی چو سایه در نور

دور است که من ز من شوم دور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همسایه لیلی آن جمیله

می بود زنی نه زان قبیله

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 24 - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد

اگلی نظم

مشاطه این عروس طناز

مشاطگی اینچنین کند ساز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 26 - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور