صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 26 - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود

بخش 26 - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مشاطه این عروس طناز

مشاطگی اینچنین کند ساز

22

کان پی سپر سپاه اندوه

در سیل بلا ستاده چون کوه

33

سرگشته چو گردباد در دشت

با باد به سان گرد می گشت

44

چون ماند برون ز کوی لیلی

جانی پر از آرزوی لیلی

55

بودی دل و دیده تنگ و تاریک

از دوری او به مرگ نزدیک

66

یک جا دو دمش نبود آرام

هر لحظه سوی دگر زدی گام

77

در وادی گرم ریگ پیمای

در آتش پر شرر زدی پای

88

بر کوه فکند سایه چون میغ

می داشت قرار بر سر تیغ

99

گیرم که ز غم زبون توان بود

بر آتش و تیغ چون توان بود

1010

هر جا که سیاهیی بدیدی

چون اشک به سوی او دویدی

1111

لیلی گفتی و حال کردی

وز لیلی ازو سئوال کردی

1212

گر یک دو سخن ز وی بگفتی

خاک قدمش به دیده رفتی

1313

ور نی دامن کشیدی از وی

پیوند سخن بریدی از وی

1414

حالش چو بر این گذشت یکچند

بگسست ز عقل و هوش پیوند

1515

شوق آمد و صبر را زبون کرد

همچون قلمش علم نگون کرد

1616

شد حیله گر و وسیله اندیش

زد گام سوی وسیله خویش

1717

زاعیان قبیل جست یک تن

چون جان ز فروغ عقل روشن

1818

گفت ای به توام امید یاری

دارم به تو این امیدواری

1919

کز من به پدر بری سلامی

وز پی برسانیش پیامی

2020

کای نخل من از تو سر کشیده

وز پرورشت به بر رسیده

2121

معجون گلم سرشته توست

مضمون دلم نوشته توست

2222

باشد هنر تو هر چه دارم

من خود به جز این هنر چه دارم

2323

پیراسته باغ عمرم از تو

تابنده چراغ عمرم از تو

2424

دیدم ز تو دمبدم نویدی

دارم به تو این زمان امیدی

2525

کز تو رسدم نویدی دیگر

آماده شود امیدی دیگر

2626

لیلی که مراد جان من اوست

فیروزی جاودان من اوست

2727

در حجله عزتش نشاندند

چون چشم بدم ز در براندند

2828

از فرقت او هلاکم امروز

دلخسته و سینه چاکم امروز

2929

جز بر در او نبایدم جای

گر جا ندهند وای من وای

3030

آخر طلب رضای من کن

دردم بنگر دوای من کن

3131

گو با پدرش که کین نورزد

با من که جهان بدین نیرزد

3232

طوقی ز برای من کند ساز

سازد به غلامیم سرافراز

3333

باشم به حریم احترامش

داماد نه کمترین غلامش

3434

گفتی که تو را نسب بلند است

وز نسبت او تو را گزند است

3535

من سوختم از نسب چه حاصل

جز محنت روز و شب چه حاصل

3636

خواهم بد من شود ز تو نیک

با من دم مهر می زنی لیک

3737

جز کینه وریت نیست ظاهر

مهر پدریت نیست آخر

3838

ارحم ترحم شنیده باشی

خاصیت رحم دیده باشی

3939

رحمی بنما که مردم اینک

جان از ستمت سپردم اینک

4040

قصدم نه ازین هوای نفس است

اینجا که منم چه جای نفس است

4141

کان ادب است خاک پاکم

زآلایش طبع پاک پاکم

4242

لیلی که به غم فروخت جانم

آنیست در او که سوخت جانم

4343

آن را ز کسی دگر نیابم

زانست کزو نظر نتابم

4444

ور نه چه کرا کند که مردی

از دغدغه های جمع فردی

4545

از بهر زنی نه سر نه انجام

در مرحله طلب نهد گام

4646

بس باشدم اینقدر که گاهی

از دور کنم در او نگاهی

4747

او صدر سریر ناز باشد

آزاده و سرفراز باشد

4848

من خاک صف نعال باشم

افتاده و پایمال باشم

4949

آن یار تمام بی کم و کاست

گریان ز حضور قیس برخاست

5050

زان ملتمسی که از پدر کرد

اشراف قبیله را خبر کرد

5151

با یکدگر اتفاق کردند

سوگند بر اتفاق خوردند

5252

سوی پدرش قدم نهادند

وان دفتر غم ز هم گشادند

5353

با او سخنان قیس گفتند

هر مهره که سفته بود سفتند

5454

دانست پدر که حال او چیست

بر روی نهاد دست و بگریست

5555

کش کارد به استخوان رسیده ست

وز محنت دل به جان رسیده ست

5656

با این المش چه سان پسندم

آن به که کنون میان ببندم

5757

در چاره کار او خروشم

چندان که توان بود بکوشم

5858

در کف نهمش زمام مقصود

مستی دهمش ز جام مقصود

5959

محمل پی رهروی بیاراست

وز اهل قبیله همرهی خواست

6060

پیران به تضرع شفیعی

خردان به تواضع مطیعی

6161

راندند ز آب دیده سیلی

تا وادی خیمه گاه لیلی

6262

آمد پدرش چنانکه دانی

وافکند بساط میهمانی

6363

خدام ز هر طرف رسیدند

خوان ها پی نزلشان کشیدند

6464

چون خوان ز میانه برگرفتند

افسون و فسانه در گرفتند

6565

هر کس سخنی دگر درانداخت

پرده ز ضمیر خود برانداخت

6666

از هر جانب جنیبه راندند

تقریب سخن به آن رساندند

6767

کز مقصد خویشتن حکایت

گویند به پرده کنایت

6868

گفتند در این سراچه پست

بالا نرود صدا ز یک دست

6969

تا دست دگر نسازیش یار

نبود به صدا دهی سزاوار

7070

طاقی که تو را به هر رواق است

در هر دهنی به نام طاق است

7171

تا جفت نگرددش دو بازو

خود گو که چه سان شود ترازو

7272

در طاق جمال ها نهفته ست

آیینه آن جمال جفت است

7373

بگذر به نظاره بر چمن ها

هر چند که گل خوش است تنها

7474

چون سبزه به سلک او درآید

پیش نظر تو خوشتر آید

7575

وانگاه به صد زبان ثناگوی

کردند به سوی میزبان روی

7676

کای دست تو بیخ ظلم کنده

حی عرب از سخات زنده

7777

در پرده تو را خجسته ماهیست

کز چشم دلت بدو نگاهیست

7878

پاکیزه چو گوهر نسفته

دوشیزه چو شاخ ناشکفته

7979

ماه است و ز مه دریغ باشد

کین گونه به زیر میغ باشد

8080

بر ظلمتیان شب ببخشای

وین میغ ز پیش ماه بگشای

8181

طاق است و بود عطیه مفت

با طا دگر گرش کنی جفت

8282

قیس هنریست اینک آن طاق

چون بخت به بندگیت مشتاق

8383

در اصل و نسب یگانه دهر

در فضل و ادب فسانه شهر

8484

مرحومش از این مراد مپسند

داماد گذاشتیم و فرزند

8585

بپذیر به دولت غلامیش

زین شهد رهان ز تلخکامیش

8686

آن یک حور است و این فرشته

از جوهر قدسیان سرشته

8787

خوش نیست فرشته را که از حور

چون دیو بود همیشه مهجور

8888

لایق به همند این دو گوهر

مشتاق همند این دو اختر

8989

یک درج به است جای ایشان

یک برج طربسرای ایشان

9090

آیین وفا و مهربانی

گفتیم تو را دگر تو دانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون مانع دل رمیده مجنون

از صحبت آن نگار موزون

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 25 - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن

اگلی نظم

آن دور ز راه و رسم مردم

ره کرده به رسم مردمی گم

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 27 - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور