شاعر: حافظ
زمین
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من
صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2391
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1936
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1949
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن
آستین را می فشاند در اشارت سوی من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1956
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1959
یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
بر کنار چشمه خفته در میان نسترن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1962
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1969
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن
تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1977
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1978