تا فصلی از حقیقت اشیا نوشتهایم
آفاق را مرادف عنقا نوشتهایم
ایمان به غیب تفرقهها رفت از ضمیر
ز اسما گذشتهایم و مسما نوشتهایم
عنوان رازنامه اندوه ساده بود
سطر شکست رنگ به سیما نوشتهایم
قلزم فشانی مژه از پهلوی دل است
این ابر را برات به دریا نوشتهایم
خاکی به روی نامه نیفشاندهایم ما
رخصت بدان حریف خودآرا نوشتهایم
در هیچ نسخه معنی لفظ امید نیست
فرهنگنامههای تمنا نوشتهایم
آینده و گذشته تمنا و حسرت است
یکی کاشکی بود که به صد جا نوشتهایم
دارد رخت به خون تماشا خطی ز حسن
روشن سواد این ورق نانوشتهایم
رنگ شکسته عرض سپاس بلای تست
پنهان سپردهای غم و پیدا نوشتهایم
آغشتهایم هر سر خاری به خون دل
قانون باغبانی صحرا نوشتهایم
کویت ز نقش جبهه ما یک قلم پر است
لختی سپاس همدمی پا نوشتهایم
غالب الف همان علم وحدت خودست
بر «لا» چه بر فروزد گر «الا» نوشتهایم؟
زمین
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایم
یک لالهزار نسخهٔ سودا نوشتهایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2321
سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایم
گرداندهایم رنگ و چلیپا نوشتهایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2322
این سطرهای آه که هرجا نوشتهایم
از روی آن دو زلف چلیپا نوشتهایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5839
ما حال خویش بیسر و بیپا نوشتهایم
روز فراق را شب یلدا نوشتهایم
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
فارسی متن کا ماخذ: گنجور