شاعر: غالب دهلوی
محو کن نقش دویی از ورق سینه ما
ای نگاهت الف صیقل آیینه ما
وقف تاراج غم تست چه پیدا چه نهان
همچو رنگ از رخ ما، رفت دل از سینه ما
چه تماشاست ز خود رفته خویشت بودن
صورت ما شده کس تو در آیینه ما
عرصه بر الفت اغیار چه تنگ آمده است
خوش فرو رفته به طبع تو خوشا کینه ما
محتشم زاده اطراف بساط عدمیم
گوهر از بیضه عنقاست به گنجینه ما
نیست مستان ترا تفرقه بدر و هلال
باده مهتاب بود در شب آدینه ما
غالب امشب همه از دیده چکیدن دارد
خون دل بود مگر باده دوشینه ما
زمین
روشن است از دل بی کینه ما سینه ما
گوهر ماست چراغ دل گنجینه ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 567
گرد اندوه پذیرد ز طرب سینه ما
سبزی بخت شود زنگ بر آیینه ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 568
مشرق مهر بود سینه بی کینه ما
صاف چون صبح به آفاق بود سینه ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 569
آن که بر ما رقم کین زده از کینه ما
نقش خود دیده در آیننه ز آیینه ما
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 54
فارسی متن کا ماخذ: گنجور