شاعر: غالب دهلوی
دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم
خود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم
طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بس
جلوه برقی در ابر دامن تر داشتم
تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنین
آتشی در سینه و آبی به ساغر داشتم
دوش بر من عرض کردند آنچه در کونین بود
زان همه کالای رنگارنگ دل برداشتم
از خرابی شد فنا حاصل خوشم زین اتفاق
بود مقصودم محیط و سیل رهبر داشتم
یاد ایامی که در کویش ز بیم پاسبان
بستر از خاک ره و بالش ز بستر داشتم
بر سر راهش نشستم بر درش راهم نبود
خویش را از خویشتن لختی نکوتر داشتم
نامه شاهد دگر عنوان شاهی دیگرست
آنچه ناید از هما چشم از کبوتر داشتم
کور بودم کز حرم راندند رفتم سوی دیر
از جمال بت سخن می رفت باور داشتم
سوزم از حرمان می با آن که آبم در سبوست
تا چه می کردم اگر بخت سکندر داشتم؟
هیچ می دانی که غالب چون به سر بردم به دهر؟
من که طبع بلبل و شغل سمندر داشتم
زمین
من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم
کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم
گر به دندان می گرفتم عقد گوهر داشتم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5336
شب که آن آیینه رو را در برابر داشتم
طالع فغفور و اقبال سکندر داشتم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5337
فارسی متن کا ماخذ: گنجور