شاعر: بیدل دهلوی
رزق، خلوتگه اندیشهٔ روزیخوار است
دانه هرگاه مژه بازکند منقار است
قطرهٔ ما نشد آگاه تامل، ورنه
موج این بحر گهرخیز گریبان زار است
الفت جسم صفای دل ما داد به زنگ
آب این آینه یکسر عرق گلکار است
طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیست
مفت دیوانه که صحرای جنون بیخار است
از کجاندیشی دل وضع جهان دلکش نیست
غم تمثال مخور آینه ناهموار است
بر تعین زدهای زحمت تحقیق مده
سر سودایی سامان به گریبان بار است
در بهاریکه سر و برگ طرب رنگ فناست
دست بر سر زدنت به زگل دستار است
ادب آموز هوستازی غفلت پیریست
سایه را پای به دامن، ز خم دیوار است
رنگها بالفشان میرود و میآید
این چمن عالم تجدید کهن تکرار است
ای ندامت مددی کز غم اسباب جهان
دست سودن هوسی دارد و پُر بیکار است
بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن
رنگ این باغ هوس آتش بیزنهار است
زمین
بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است
در پی مطرب و می باش که کار این کار است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 129
ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست
کار ما راست شود چون تو کنی بالا راست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 230
ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست
کار ما راست شود چون تو کنی بالا راست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 235
فارسی متن کا ماخذ: گنجور