شاعر: بیدل دهلوی
دیدهای راکه به نظاره دل محرم نیست
مژه برهم زدن از دست تاسف کم نیست
موج در آبگهر آینهٔ همواریست
دل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست
حسن را بیعرق شرم طراوت نبود
گل کاغذ به از آنگلکه بر او شبنم نیست
درد معشوق فزونتر ز غم عشاق است
چاک چون سینهٔ گندم به دل آدم نیست
موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون
که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست
همچو ابر آینهدار عرق شرم توایم
خاک ما گر همه بر باد رود بینم نیست
غیرتت پردهٔغفلت بهدل و دیدهگماشت
تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست
طوطیات هیچ رهی-آینهٔ دل نشکافت
تا بدانی که تو را جز تو کسی همدم نیست
ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی من
دامنش دادهام از دست و گریبان هم نیست
هستی عاریتام سجده به پیشانی بست
دوش هرکس به ته بار رود بیخم نیست
باعث وحشت جسم است نفسها بیدل
خاک تا همنفس باد بود بیرم نیست
زمین
در قناعت لب خشک و مژه پر نم نیست
عالمی هست درین گوشه که در عالم نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1598
فرحی نیست که در پهلوی آن صد غم نیست
روز مولود جهان کم ز شب ماتم نیست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 116
جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست
ذرهای نیستکه سرگرم هوای رم نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 767
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست
افسری نیست که با نقش قدم توأم نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 769
فارسی متن کا ماخذ: گنجور