صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 526

غزل شمارهٔ 526

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ماست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

شوکت ‌شاهی‌ام از فیض‌ جنون ‌در قدم است

چشم زخمی نرسد آبله هم جام‌جم است

2

تاب الفت نتوان یافت به سررشتهٔ عمر

صبح وحشت‌زده را جوش‌‌نفس‌گرد رم است

3

کفر و دین در گره پیچ و خم یکدگرند

ظلمت و نور چو آیینه و جوهر به هم است

4

ما جنون شیفتگان‌، امت آشفتگی‌ایم

وضع ما را به سر زلف پریشان قسم است

5

خوی معشوق ز آیینهٔ عاشق دریاب

طینت برهمن از آتش سنگ صنم است

6

کینه در طبع ملایم نکند نشو و نما

فارغ از جوش غبار است زمینی‌که نم است

7

وحشی صید کمند دم سردی داربم

رشتهٔ‌گوهر شبنم نفس صبحدم است

8

چاک در جیب حیاتم ز تبسم مفکن

رگ این برگ‌گلم جادهٔ راه عدم است

9

آنقدر نیست درین عرصه نمایان‌گشتن

سر مویی اگر از خویش برآیی علم است

10

مرگ شاید دل از اسباب هوس پردازد

ور نه در ملک نفس صافی آیینه‌ کم است

11

رحم‌ ‌بر شبنم ما کن که درین عبرتگاه

آب ‌گردیدن و از خود نگذشتن ستم است

12

دیده در خواب عدم هم مژه بر هم‌نزند

گر بداند که تماشا چه‌قدر مغتنم است

13

حسن بی‌مشق تأمل نگذشت از دل ما

صفحهٔ حیرت آیینه عجب خوش ‌قلم است

14

نفس صبح ز شبنم به تأ‌مل نرسید

رشته ی عمر ز ‌اشکم به ‌گره متهم است

15

می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدل

شاهد‌ حال من آیینهٔ نقش قدم است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در سیرگاه امر تحیر مقدم است

آیینه‌شخص و صورت این‌شخص مبهم است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 525

اگلی نظم

عمری‌ست به حیرت نفسِ سوخته رام است

این مستی آسوده‌ ندانم ز چه جام است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 527

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است

زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 225

غرض از چاشنی عشق توام درد و غم است

ورنه زیر فلک اسباب تنعم چه کم است

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 139

بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است

چون پر طاووس یک‌عالم نگین‌بی‌خاتم است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 523

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور