شاعر: بیدل دهلوی
ای ز چشم میْپرستت مست حیرت جامها
حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها
در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست
کی به شور پسته ریزد تلخی از بادامها
دامنت نایاب و من بیتاب عرض اضطراب
خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها
آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند
رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
تا شود روشن سواد کلبهٔ تاریک من
میگذارد چشم روزن عینک از گلجامها
صید محرومی چو من در مرغزار دهر نیست
میرمد از وحشتم چون موج دریا دامها
بس که بنیادم زآشوب جنون جزو هواست
میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها
از بلای عافیت هم آنقدر ایمن مباش
آب گوهر طعمهٔ خاک است از آرامها
پیچوتاب شعلهٔ دل نامهٔ پیچیدهایاست
میفرستم هر نفس سوی عدم پیغامها
این شبستان جز غبار دیدهٔ بیدار نیست
جمع شد دود چراغ و ریخت رنگ شامها
بیجمالش بس که بیدل بزم ما را نور نیست
ناخنه از موج می آورده چشم جامها
زمین
تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جامها
چون رم آهو بیابانی شدند آرامها
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 304
پخته میگردند از سودای زلفش خامها
این ره باریک، رهرو را دهد اندامها
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 305
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها
چون زبان خامشان پیچیده سر در کامها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 297
گفتگو صد رنگ ناکامی دماند از کامها
وصل هم موهوم ماند از شبههٔ پیغامها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 298
فارسی متن کا ماخذ: گنجور