زمین
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را
گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 72
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را
که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 422
نبردم زیر خاک از عجز با خود دعوی خون را
به دست زخم دندان دادم آن لبهای میگون را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 423
نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را
که با خون شسته است ای خونی شرم و حیا خون را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424
شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون را
که از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 425
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
که نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 138
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
رم این گردباد آخر به ساغر کرد هامون را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 140