صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 32 - حکایت قطب الاولیاء سلطان بایزید قدس سره

بخش 32 - حکایت قطب الاولیاء سلطان بایزید قدس سره

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سائلی بنشست پیش بایزید

گفت از لطف خدای برمزید

22

در ره حق دائماً مردانه‌ای

در میان عارفان فرزانه‌ای

33

راه حق راتو به جان کوشیده‌ای

دائماً از شوق حق جوشیده‌ای

44

تو شراب سر حق نوشیده‌ای

سر اسرار خدا پوشیده‌ای

55

سر سبحانی ز تو شد آشکار

در میان عاشقان نامدار

66

جان و تن را در طلب بگداختی

تا کمال معرفت در یافتی

77

هر دو عالم را در این ره باختی

مرکب معنی در این ره تاختی

88

در وجود خویشتن فانی شدی

در بقای حق بحق باقی شدی

99

دیدهٔ نفس بهیمی دوختی

این جهان و آن جهان را سوختی

1010

سر تو از فکر جمله برتر است

فکر تو از عرش اعلی برتر است

1111

مظهر تحقیق و تجرید آمدی

لاجرم در عین توحید آمدی

1212

غیر حق را اندر این ره سوختی

چشم خود بینی در این ره دوختی

1313

طالبان و سالکان در راه تو

جمله همچون چاکرند شاه تو

1414

عاشقان در راه تو حیران شدند

عارفان از درد تو بیجان شدند

1515

زاهدان از زهد تو وامانده‌اند

عالمان از علم تو درمانده‌اند

1616

پیر ما در ره توئی این دم یقین

نام تو کردند سلطان عارفین

1717

مشکلی افتاده اندر ره مرا

مشکل ما را بکن حالی روا

1818

اندر این ره می‌روم با پا و سر

هر زمان پیش آیدم لونی دگر

1919

گاه نورانی و گه ظلمانیم

گاه روحانی و گه نفسانیم

2020

گاه در علویم و گه در اسفلی

گاه در عقلیم و گه در غافلی

2121

گاه طالب گاه مطلوب آمدم

گه محب و گاه محبوب آمدم

2222

گاه عاشق گاه صادق آمدم

گه منافق گاه فاسق آمدم

2323

گه محقق گه موحد آمدم

گاه زاهد گه مقلد آمدم

2424

هر زمان لون دگر می‌دیده‌ام

اندر این ره راه را نادیده‌ام

2525

گفت سلطانش چو انس حق رسد

این خیالات از سرت بیرون کند

2626

چونکه انس حق ترا حاصل شود

راه حق در پیش تو واصل شود

2727

اندر این ره جسم تو یکتا شود

طالب و مطلوب هم یکجا شود

2828

علو را در سفل بینی ای پسر

بشنو این اسرار شو صاحب نظر

2929

نور در ظلمت ببینی آشکار

فهم کن اسرار ای مرد کبار

3030

عشق و عاشق هر دو را محبوب دان

سالک و طالب همه مطلوب دان

3131

یافتن اینجا بود نایافتن

گم شدن اینجا بود پیدا شدن

3232

هست را میدان در این ره غافلی

خیز ونادان شو اگر تو عاقلی

3333

بعد از آن بینی انیس با جلیس

اندر این منزل شوی روح نفیس

3434

دائماً بنشسته باشی با خدا

فارغ ازکبر و نفاق و از هوا

3535

روح اندر خلوت جانان بود

در حریم وصل با جانان بود

3636

یک زمان غایب نباشی از خدا

دائماً از نور حق گیری ضیاء

3737

سر این اسرار را حاصل کنی

جان و دل در معرفت کامل کنی

3838

در جلیس این جسم تو چون جان شود

در حریم حضرت جانان شود

3939

در جلیسی با خدا و مصطفی

هم انیست می‌شود دایم صفا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هیبت حق جمله را یکسان کند

جسم‌ها را جملگی چون جان کند

عطار»وصلت نامه»بخش 31 - رجوع به مطلب

اگلی نظم

بود درویشی مسافر ای غلام

سال و مه اندر سفر بودی مدام

عطار»وصلت نامه»بخش 33 - حکایت درویش مسافر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور