صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 13 - در تقریر راه و تفسیر آن

بخش 13 - در تقریر راه و تفسیر آن

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

هیچکس زین راه تقریری نکرد

همچو احمد هیچ تفسیری نکرد

22

هرچه خواهم گفت او بودست و بس

بهترین کل بدو بودست و بس

33

عاقبت آدم چو این دنیا بدید

یک زمان سوی وی آمد بنگرید

44

بیخبر از عشقبازی بود او

نیک دریاب ونه بازی بود او

55

بیخبر آمد بسوی دامگاه

هر سوئی میکرد درآشیانگاه

66

ذات بود و در صفت یک ره شده

زان مکان تا این مکان در ره شده

77

این جهان خود بود بیشک آن جهان

این عیان اندر نهان آمد عیان

88

بود صیاد صور اندر کمین

تا بکف آرد ز گل صیدی چنین

99

عاقبت آدم چو اندر دام شد

از قضا نادیده و ناکام شد

1010

کرد صیاد ازل آهنگ او

چون بدید از دور بوی و رنگ او

1111

آدم آمد تا سر آن دامگاه

چون کند عاشق بغیری در نگاه

1212

دام آن صیاد اندر خود کشید

آدم از صورت بدام اندر طپید

1313

دام او این صورت ناجنس بود

لیک با او سالهایش انس بود

1414

آدم از اول فنا بددر فنا

بیخبر زین دامگاه پر بلا

1515

کل بُد و آدم بصورت جزو بود

بود در آخر باول خود نبود

1616

چون نگه کرد و وجودخود بدید

تن نهاد اندر قضا و آرمید

1717

حیف خوردش او بسی سودی نداشت

درد آدم نیز بهبودی نداشت

1818

گر نیفتادی بدام آن اولین

نه گمان بودی ونه کفر ونه دین

1919

نه زمین بودی ونه چرخ فلک

نی کمال جمله اشیائی ملک

2020

نی تفرج بودی ونی شادیی

نی غمی بودی و نه آزادیی

2121

نی قمر بودی و نی خورشید هم

نه عطارد بود ونی ناهید هم

2222

نی دو عالم بودی از وی پر زجوش

تو ندانی این سخن بنشین خموش

2323

گر نه او بودی نه بودی انبیا

گرنه اوبودی نبودی اصفیا

2424

گرنه او بودی شمار اندر شمار

کس ندانستی رسوم کردگار

2525

چون بدام آمد همه شد آشکار

دل پدید آمد و جان شد با عیار

2626

آفتاب و ماه شد از عکس او

هر دو عالم شد ازو پر گفت و گو

2727

عقل آدم شد بآنجا آشکار

جمله یکسو شد عددها بی شمار

2828

شمّ و فمّ و سمع با او یار شد

آدم آنگه در سلوک کار شد

2929

گفت بی چیزی نبود این دام من

من ندانم کی برآید کام من

3030

راه خود میجست تا بیند مگر

در سلوک آمد در آن خوف و خطر

3131

هیچ سالک راه را پایان ندید

هیچ کس این درد را درمان ندید

3232

هیچ کس زین دامگاه آگه نبود

زانکه مر این راه را همره نبود

3333

عشق هرجائی که انجام افکند

ننگ آرد جملگی نام افکند

3434

عشق صد عالم کتاب از خود کند

نام نیکی را بیکدم بد کند

3535

عشق در یک لحظه صد آدم کند

عشق رنگ آمیزی عالم کند

3636

عشق سوی نیک و بدها ننگرد

عشق با کس راه کلی نسپرد

3737

عشق راهی دارد از سرّ کمال

عشق را هرگز نباشد خود زوال

3838

عشق شهباز دو عالم آمدست

گرچه در صورت بآدم آمدست

3939

ای مقام عشق را نادیده تو

زین سخن بوئی عجب نشنیده تو

4040

ای مقام عشق آنجا یافته

لیک راه عشق را نایافته

4141

ای ز سرّ عشق جانان بی خبر

جان بده در عشق و در جانان نگر

4242

هرکه او بر جان خود شد دوستدار

بی خبر آمد ز عشق کردگار

4343

دامگاه عشق آمد درگهش

هیچ پیدا نیست جز یکسو رهش

4444

دام صورت عقل آمد این بدان

چون رهیدی میشوی تا آنجهان

4545

این قفس بنگر که تا چون ساختست

از برای مرغ جان پرداختست

4646

پیش شاه این شاهباز عالمین

میبرد هر لحظهٔ در خافقین

4747

جوهر معنی بسی دادش خدای

عشق آمد هر زمانش رهنمای

4848

این همه ملک جهان کل زان اوست

دارو گیر مسکن دیوان اوست

4949

کرد صیاد آن قبول از بهر باز

شاهباز لطف آنگه دیده باز

5050

هرکه روی شاه را از دور دید

بود از آن شاه خرد معذور دید

5151

هرچه آن شاه باشد آن اوست

مغز باید تا برون آید ز پوست

5252

گر بروی شاه تو شادان شوی

هر زمان سرّ دمادم بشنوی

5353

هرکه او از دست شه معنی برد

در هوای لامکان دایم پرد

5454

راه او روشن شده پرنور بین

هست در علم عیان عین الیقین

5555

هم ببود او توانی دید روی

چند گویم آب هست اندر سبوی

5656

هم بنور جان جان کن رهبری

کز زمین و از زمان تو بگذری

5757

اصل جان تو مجرّد بود و بس

یعنی آن نور محمد بود و بس

5858

نور جان اشیا همه یکبار دید

بعد از آن در هفت و پنج و چار دید

5959

نور جان در آسمانست و زمین

نور جان اندر مکانست و مکین

6060

نور جان موسی بدید از کوه طور

گشت سر تا پای موسی غرق نور

6161

نور جان عیسی از آن آگاه شد

جسم از آن جان گشت وروح اللّه شد

6262

کس چو عیسی اندرین راه فنا

جسم و جان خویش کی دید او بقا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شاه بازی بود پرها کرده باز

بود پران در هوای عزّ و ناز

عطار»اشترنامه»بخش 12 - حكایت شهباز و صیاد

اگلی نظم

چون جهودان از قضا عیسی پاک

خواستندش تا کنند او را هلاک

عطار»اشترنامه»بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور