صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون جهودان از قضا عیسی پاک

خواستندش تا کنند او را هلاک

22

عزم کردند آن سگان نا بکار

تادرآویزند عیسی را ز دار

33

لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان

فهم کردند از میان آن سگان

44

قول عیسی را بجان کردند قبول

زانکه عیسی بود با رای و اصول

55

گفته بد عیسی که من پیغمبرم

از شما کلی بیکسر بهترم

66

من رسولم از خدای کردگار

کردگار و صانع پنج و چهار

77

در میان جمله من روح اللّهم

از کمال سرّ جانان آگهم

88

همچو من پیغمبری دیگر نبود

سرّ روح اللّه ما را در ربود

99

صورت من جان شده جانان بدید

همچو من دیگر کسی هرگز ندید

1010

در نهان،‌سرّ هویدا یافتم

هرچه پنهان بود پیدا یافتم

1111

من نیم باطل، که پیدا برحقم

صورت و معنی و روح مطلقم

1212

جان من در قرب معنی راه یافت

اسم جان در جسم روح اللّه یافت

1313

نطفه بودم دررحم گویا شدم

در ره جانان بکل بینا شدم

1414

با شما ناطق شدم اندر شکم

گفتم اسرار نهانی در عدم

1515

همچنان شرکست درجان شما

تا چه آید بر تن و جان شما

1616

بُد در اسرائیل صاحب دانشی

پاکبازی بود با خوش خوانشی

1717

چار صندوقی ز علمش یاد بود

از معانی جان او را داد بود

1818

سالها تحصیل علمی کرده بود

نه چو ایشان راه حق گم کرده بود

1919

دایما آنجای خلوت داشتی

از بر آن قوم نفرت داشتی

2020

در سلوک خویشتن در راز بود

عاشق جانان خوش آواز بود

2121

نام او بد مصدر صاحب سلوک

دوستدار او بدی شاه و ملوک

2222

زو بپرسیدند سرّ این سخن

تا مگر پیدا شود راز کهن

2323

گفت ما را در بر عیسی برید

هرچه گوید باز دیگر بشنوید

2424

پیش عیسی آمد و کردش سلام

کرد روح اللّه او را احترام

2525

در زمان نزدیک عیسی خوش نشست

گشت خاموش و لبان خود به بست

2626

ناگهان عیسی درآمد در سخن

گفت اینجاگاه خاموشی مکن

2727

تو نمیدانی که تا من کیستم

اندرین جا از برای چیستم

2828

گفت میدانم که تو پیغمبری

از همه خلق جهان تو بهتری

2929

از کمال سرّجانان آگهی

من یقین دانم که تو روح اللّهی

3030

هرچه گوئی راست باشد بی خلاف

روح روحانی توئی تو بی گزاف

3131

دوست تر دارم ترا از جان خود

گر بود نزدیک من هر نیک و بد

3232

بد کسی باشد که نشناسد ترا

این زمان هستی تو فخر انبیا

3333

مرده را از خاک تو زنده کنی

ز آفتاب هر دو عالم روشنی

3434

ساکن درگاه روح اللّه شدی

از خدا دانی بکل آگه شدی

3535

گفت عیسی کای مرید راستی

این سخن خوب و لطیف آراستی

3636

نیک گفتی از میان تو مهتری

در کمال عقل از اینها بهتری

3737

درنگر تا این خسان از بهر من

چه همی جویند ازدل قهر من

3838

تا چرا بر دین من مینگروند

این سخنهای خدائی نشنوند

3939

قول حق از من ندارندی قبول

تو چه گوئی اندرین صاحب وصول

4040

هرچه حق با من بگفت اندر نهان

بازگفتم از احادیث و بیان

4141

قول حق از گفت من رد میکنند

هر چه کردند با تن خود میکنند

4242

هرچه در انجیل آمد از خدا

سرّ اسرارست و گفتار خدای

4343

هرکه او اسرار جانان گوش کرد

جامی از جام هویدا نوش کرد

4444

هرکه او اسرار یزدان خوار داشت

گفت عیسی را بجان انکار داشت

4545

جان ایشان از خدا نه آگه است

میندانند و بلاشان در ره است

4646

قصد کشتن میکنندم این خسان

بی خبر از کردگار آسمان

4747

هان بگو تاتوبهٔ از جان کنند

هرچه کردند اندر آن تاوان کنند

4848

تا بلا زیشان بگرداند بکل

ورنه افتند این مکان در عین ذل

4949

مرد رفت و این سخنها باز گفت

هرچه عیسی گفته بد او باز گفت

5050

آن سگان گفتند ما این نشنویم

ما بدین و رای عیسی نگرویم

5151

هرچه میگوید زخود میگوید او

اعتبار خویشتن میجوید او

5252

گر چنانست این که او پیغمبرست

در میان ما کنون او رهبرست

5353

معجزی از وی تمنّا میکنیم

این سؤالست و نه غوغا میکنیم

5454

گر مراد ما بر آرد این زمان

قول او باور کنیم از جان جان

5555

هست اندر شهر ما گوری کهن

نه سرش پیداست آن گور و نه بن

5656

هست آن گوری کنون چون بیضهٔ

در میان گور دیگر رخنهٔ

5757

کس نمیداند که این گور که است

لیک گوری سهمناک و بس مهست

5858

کس نمیداند که این گور که بود

پیشتر زین شهر ما، این گور بود

5959

گر بمعجز مر ورا زنده کنی

تو شوی شاه وهمه بنده کنی

6060

گر بمعجز تو ورا پرسی سخن

او بگوید با تو ز اسرار کهن

6161

اندر آییم آن زمان در دین تو

بس نباشیم آن زمان در کین تو

6262

هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم

هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم

6363

راست گردد این زمان پیغمبری

از دگر پیغمبران تو سروری

6464

گفت بنمائید آنجا گه مرا

زین سخن چون کرده شد آگه مرا

6565

آن زمان رفتند تانزدیک گور

آن گروهی مردمان با شر و شور

6666

دید عیسی سهمگین گوری عظیم

نزد آن استاد عیسی سلیم

6767

منظر آن گور از سنگ رخام

روشن واسفید چون روی حسام

6868

نقشهای خط عبری اندران

دید عیسی بس عجایب آن زمان

6969

پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند

وی عجب عیسی از آن گریان بماند

7070

بود بنوشته که ای عیسی پاک

چون رسی ما را دمی در روی خاک

7171

این نوشته بد که ای عیسی بخوان

راز ما را زین نوشته باز دان

7272

تاترا معلوم گردد حال من

بازدانی سر بسر احوال من

7373

تاترامعلوم گردد این زمان

باز دانی حال من ای راز دان

7474

من بدم شاهی ز دور آفرین

راه جو و راه دان و راه بین

7575

شصت پیغمبر بد اندر دور من

نام من افتون شاه انجمن

7676

روی عالم بود در فرمان من

هرچه بد اندر جهان، بد آن من

7777

ششصد و چل پادشه از هر دیار

بود در فرمان من، من شهریار

7878

من وطن در ملک یونان داشتم

لشکر و گنج فراوان داشتم

7979

همچو من شاهی نبد با فرو هوش

پادشاهانم شده حلقه بگوش

8080

در بسیط کشور شادی و کام

بودهام اندر دو گیتی نیکنام

8181

سی و شش قصر معظّم داشتم

سلطنت را برتر از جم داشتم

8282

نزد من بودند حکیمان جهان

جمله با گفتار وحکمت،‌خوش بیان

8383

صد غلامم دایما همره بدند

جملگی از وقت من آگه بدند

8484

هر زمانی من مکانی داشتم

عیش دنیا را خوشی بگذاشتم

8585

سالها در دور گردون دم زدم

داد خود از چرخ گردون بستدم

8686

مر مرا بد ماه رویان بیشمار

شاد میبودم در آن ملک و دیار

8787

با حکیمان راز و صحبت داشتم

هرکه آمد پیش عزّت داشتم

8888

هیچکس در دور من کشته نشد

خاک در خون هیچ آغشته نشد

8989

هیچکس در دور من خود غم ندید

همچو من شاهی دگر عالم ندید

9090

هیچکس در پیش چون من شه گله

مینکردی از کسی درولوله

9191

نعمت دنیا نماند با کسان

عمرو شاهی هم نماند جاودان

9292

بشنو این احوال تا آگه شوی

این رموز بس عجایب بشنوی

9393

یک برادر زادیی بُد مرمرا

دوستر بودی ز جان ودل مرا

9494

نو خطی با عارضی مانند ماه

نزد من بودی ورا بس عزّ و جاه

9595

هرچه آن من بد آن وی بدی

مشکل من زو همه آسان شدی

9696

لشکر و گنجم همه در دست او

بود زان من ولی پیوست او

9797

حکم ازان او بدی بر حکم من

هرچه کردی بودی اندر حکم من

9898

گاه رزم و کین چو دستان بوداو

هر دم از نوعی بدستان بود او

9999

هر دیاری را که بد دشمن مرا

پشت لشکر بود و جان و تن مرا

100100

پیش من بودی چه در روز و چه شب

مرد حکمت بود بارای و ادب

101101

در همه وقتی ورا کردم امین

مثل او دیگرنبود اندر زمین

102102

اول کار او چو از مادر بزاد

بابش از دنیا برفت آن پر ز داد

103103

باب او مردی بزرگ و کامکار

همچو من بود او شه و هم شهریار

104104

ترک شاهی کرده بد با عزّ و ناز

از برای کردگار بی نیاز

105105

خلوت از بهر خدا او کرده بود

روز و شب آنجایگه خو کرده بود

106106

شب همه شب بود بیدار جهان

از خدا غافل نبودی یک زمان

107107

اربعین آنجا بخلوت داشتی

هیچکس نزدیک خود نگذاشتی

108108

جمله شب در نماز ایستاده بود

نه چو من دربند باغ و باده بود

109109

هر حکیمی را که بودی در جهان

پیش او رفتی و پرسیدی نهان

110110

کین چه فقرست و چه ترکست این بگو

ترک شاهی کردهٔ ای نیک خو

111111

جملهٔ ملک و دیارت آن تست

کرده آن را ترک آنهم زان تست

112112

خیز و بیرون آی و دیگر این مکن

از حکیمان پندگیر این یک سخن

113113

حکمت مطلق، نه بیند رنج و غم

حکمت جانی برونست از عدم

114114

چند سوزی اندرین جای دژم

اوفتاده در غم و رنج و الم

115115

اندرین خلوت بگو احوال چیست

عاقبت اسرار گو این حال چیست

116116

کشف چه کردی بگو اندر دلت

چه گشاده گشت راز مشکلت

117117

این سخن با من بگو از بهر حق

کین شبت آخر چه باشد برسبق

118118

گفت ایشان را که عمری در غمم

اندرین خلوت ز بهر ماتمم

119119

آنچه من دانم حکیمان جهان

کی بدانند این زحکمت شد عیان

120120

راز من کی خودبداند هر حکیم

راز ما میداند اللّه رحیم

121121

آنچه من دانم درین خلوت سرای

حق مرا این جایگه شد رهنمای

122122

ای حکیمان گوش دارید این سخن

کین عجب رمزیست ز اسرار کهن

123123

ای حکیمان از دلم آگه شوید

جمله بر گفتار رازم بگروید

124124

این برادر کاندرین عالم مراست

نور هر دو دیده وجانم مراست

125125

این برادر صاحب عالم شدست

فارغ از اسرار ما هر دم شدست

126126

این برادر کشتهٔ عشق منست

نزد من اسرار اعیان روشنست

127127

خلوت اینجا بهر این میداشتم

خویشتن را در یقین میداشتم

128128

اندرین دولت بدیدم آفتاب

یک شبی بیدار بودم من بخواب

129129

ماهروئی آمد از دیوار و در

گفت با من رازهای بی شمر

130130

قصّه و احوال من یکسر بگفت

گوش من این سرّپر معنی شنفت

131131

گفت با من راز از فرزند من

از برادر قصّهٔ و پیوند من

132132

گفت با من آنچه احوال منست

سینه پر از دانش و قال منست

133133

حکم کرده مر خداوند جهان

کو بهر رازی که بودی غیب دان

134134

لیک هر چیزی که خواهد آن بدن

آن هم از حکم ازل خواهد شدن

135135

ای حکیمان ترک کردم جمله را

چون مرا گفتند اسرار خدا

136136

یک دو روزی کاندرین روی جهان

باشم از حکم خدای آسمان

137137

در سوی خیل و حشم خواهم شدن

پیش فرزندان وزن خواهم شدن

138138

گفت با من راز حق آن ماه روی

لیک آخر گفت پیش شه بگوی

139139

چون خبر داد او مرا برخاستم

شهر را از بهر او آراستم

140140

بود یک سال تمام اندر حرم

بود اندر شهر شادی دمبدم

141141

یک زنی بُد مر برادر را نکوی

بر صفت مانندهٔ مه خو بروی

142142

راز دانی صاحب رمز و اصول

در میان قوم مانده او قبول

143143

هرکه از وی حاجتی میخواستی

حق تعالی کار او آراستی

144144

چشم عالم همچو آن زن پارسا

هم ندید و هم نه بیند سالها

145145

گشت آبستن بحکم کردگار

بشنو این سرّ خدای کامکار

146146

چون گذشت او را شبی از سر گذشت

مهر و ماه او همه غم در نوشت

147147

زاد فرزندی چو ماه آسمان

کس چه میداند از اسرار نهان

148148

ماهروئی سرو قدی نازنین

کرد پیدا صانع از ماء معین

149149

بعد یک ماهش پدر اندر گذشت

مادر از دنبال او هم در گذشت

150150

این پسر نه ماهه شد از حکم حق

بر سر او بود ما را این سبق

151151

گشت شش ساله ز حکم کردگار

کو خداوندیست مان پروردگار

152152

بعد از آن کردم ورا اندر کتاب

بود سالش عین ایام شباب

153153

سعی من کردم مر اورا بی حساب

تا برون آید بدیوان از کتاب

154154

رای ملک و پادشاهی خواست کرد

هرچه بودش رای از من راست کرد

155155

هرچه بُد از وی نکردم من دریغ

تا که شد او صاحب کوپال و تیغ

156156

هر دمش کاری دگر در پیش بود

هر دم او را سلطنتها بیش بود

157157

هر دم از نوعی دگر آمد برون

بود پیش لشکر من ذوفنون

158158

لعبها و پیشهها دانسته کرد

هرچه او میکرد بس دانسته کرد

159159

جان من از شوق او بد شاد کام

زانکه دنیا داشتم بس شاد کام

160160

جان من از شوق او میسوختی

هر دم از شادی رخم افروختی

161161

پهلوانی گشت همچون پور زال

بود اندر پهلوانی بی مثال

162162

من ازو در امن و او در خون من

کس چه میداند که چونست این سخن

163163

کس نبود اندر همه روی زمین

همچو او صاحب قران و آفرین

164164

ملک من زو گشت یکسر پرخروش

دیک ملک من بدی از وی بجوش

165165

ملک من زو گشت بس آراسته

گرچه بودم نعمت و هم خواسته

166166

گرچه ما را این جهان پر کام بود

زو مرا پیوسته ننگ و نام بود

167167

من چه دانستم که اویم دشمنست

در پی قصد من و خون منست

168168

بد وزیری مر مرا مردی بزرگ

در همه کاری ابا هوش و سترگ

169169

در همه فن خرده دان و خرده گیر

بود حاکم گرچه او بودی وزیر

170170

حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاس

در بزرگی بود او مردم شناس

171171

با حکیمان دائما بودی مقیم

زیرک و دانا و خوش قول و حکیم

172172

بس کتبها را که او برخوانده بود

رمزها از خویشتن بر رانده بود

173173

بس کتب از خویش کردی پایدار

در علوم او بدی عالم نظار

174174

ملک من زو بود با رای نظام

در همه کاری بدی با فرّ و کام

175175

این برادر زاد من اندر حرم

دایما بودی نشسته در برم

176176

مرمرا یک زن بدی چون آفتاب

قد او چون سرو، رو چون ماهتاب

177177

مشک موئی، مشک بوئی، مهوشی

روح افزائی، لطیفی، دلکشی

178178

پارسائی مثل اودیگر نزاد

تا که بنیاد جهان ایزد نهاد

179179

همسر و هم زاد من بودی مدام

کار و بارمن ازو با احترام

180180

او نظر از روی او پنهان نکرد

عاقبت برجای او آن بد بکرد

181181

بشنو ای عیسی تو این اسرار من

تا عجب مانی تواندر کار من

182182

گشت عاشق بر زنم این سست پی

در فعالش بیخبر بودم ز وی

183183

در حرم یک روز بود او با وزیر

پیش ایشان آمد آن بدر منیر

184184

پیششان پنهان خوان آراسته

بود از هر نوع آن آراسته

185185

پیششان بنهاد خوان و باز گشت

با وزیر آن بد قدم همراز گشت

186186

گفت من رازی که دارم در دلم

با تو تقریری کنم زین مشکلم

187187

زانکه تو مردی حکیمی راز دان

قصه درد دلم را باز دان

188188

چارهٔ درد من بیچاره کن

راز من تو باز دان و چاره کن

189189

عاشقم من این زمان از جور شاه

او نمیآرد سوی من سر براه

190190

چند بفریبم ورا از هر صفت

با تو گفتم این زمان من معرفت

191191

گفت باوی این چه رمزست این مگوی

آنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی

192192

حق شاه اینست با تو بی وفا

این مگو دیگر بترس از ماجرا

193193

ورنه زین سر شاه خود آگه شود

این سخن را از کسی گر بشنود

194194

کار افتد در خلل ناگه ترا

شه کند بیرون ازین جا گه ترا

195195

در زمان برخواست او از جای خود

پس وزیر آورد زیر پای خود

196196

کارد برحلق وزیر آنگه نهاد

چشمه خون پس ز حلقش برگشاد

197197

چون زنم آمد بدید آن سرّ حال

اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال

198198

دست زد تا زن در آرد پیش خود

زانکه عاشق گشته بود و بی خرد

199199

پس کنیزان گرد او اندر شدند

جملگی در قصد خون او بُدند

200200

پس زن اندر آن زمان فریاد گرد

زانکه آن سک از جفا بیداد کرد

201201

سر برید از تن ورا اندر حرم

بر کنیزان تاخت با جور و ستم

202202

او کنیزان را بسی سر زخم کرد

آنچنان کرد آن سگ و هم غم نخورد

203203

سوی من ناگاه آوردند خبر

جان من زان گشت حالی بر خطر

204204

کردم آهنگ جدل در پیش او

پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو

205205

با سپاهی بیعدد در پیش قصر

روی بنمودم که بودم شاه عصر

206206

تا فصاص خود کنم زان شوم باز

در نهان گفتم که ای دانای راز

207207

داد من بستان از این میشوم شوم

گرنه زو ویران شود این مرز و بوم

208208

چون رسیدم لشکری دیدم عجب

هم از آن خود پر از مکر و تعب

209209

مکر کرده بود زیر نردبان

تا مرا آنجا بگیرد ناگهان

210210

ناگهان دیدم که آن بد اصل جست

در پس پشت و دودست من به بست

211211

لشکر از هر سوی بر من تاختند

چون به بستندم به پشت انداختند

212212

بر نشست و بانگ زد آنجا که بود

ناگهان لشکر از آنجا راند زود

213213

بود صحرائی مرا در پیش شهر

آورید آنجا مرا از زهر و قهر

214214

گفت لشکر را شمارا شاه کیست

اخترانید و شما را ماه کیست؟

215215

جمله لشکر پیش بودندش سجود

چشم من حیران در آنجاگه ببود

216216

در نهان گفتم که ای دانای راز

این عجب سرّیست کار من بساز

217217

جمله گفتندش که شاه ما توئی

هرچه میخواهی چنان کن چون توئی

218218

گفت با من لشکری همره شوید

تا کنون برراز من آگه شوید

219219

بر نشست آنگاه ساز راه کرد

مرمرا با خویشتن همراه کرد

220220

بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه

تا تمامت روی را آرد براه

221221

پس منادی زد که هر کس نزد من

رفعت و منشور خواهد ز انجمن

222222

پیش من آیند لشکر یک سری

هرکه خواهد مهتری و بهتری

223223

بود او تنها و لشکر سوی او

شاد میرفتند در پهلوی او

224224

از تمامت لشکر و خیل و سپاه

هیچ کس با من نمیکردی نگاه

225225

چون قضای حق درآید ناگهان

کس نداند راز و اسرار نهان

226226

هرچه خواهد بود از دریای بود

آنچه پنهان بود پس پیدا ببود

227227

چون قضای حق درآمد هر کسی

رنج بیهوده نمییابد بسی

228228

از قضای حق کسی آگاه نیست

چون درآمد خواه هست و خواه نیست

229229

چون قضای حق بدانی بر مپیچ

با قضای رفته چندین سر مپیچ

230230

چون قضای حق درآید از کمین

کس نداند از گمان و از یقین

231231

چون قضای حق درآید مرد را

چون نداند چاره آنکس کرد را

232232

چون قضای حق شود پیدا بتو

گردد از هر سوی پر غوغا بتو

233233

از قضا من خسته وزار ای عجب

میدویدم تن نحیف و خشک لب

234234

بند اندر گردن من بسته بود

گرچه سر تا پای کلی خسته بود

235235

راه او با جمله لشکر میبرید

بند او در گردن من میکشید

236236

بودم اندر پس دوان مانند سگ

میدویدم بند در کردن بتگ

237237

تن نزار و خسته و جان پر ز درد

عاقبت بشنو که تا با من چه کرد

238238

آورید اینجا که این گور منست

خیمه و خرگاه در اینجا به بست

239239

یک درختی بود بر رسته عجب

حق تعالی آفریده زین سبب

240240

پس فرود آمد در اینجا شادمان

بشنو این حکم خدای غیب دان

241241

مر مرا سر تا قدم اندر درخت

بر طنابی سخت بر پیچید سخت

242242

ایستاد اندر برم پر خشم و کین

اوفکنده او گرهها بر جبین

243243

گفت با من چون همی بینی تو خود

گرچه نیکی کردهٔ کردیم بد

244244

گفتم او را کین همه زاری من

چیست کاینجا میکنی خواری من

245245

گفت میدانم که گر بخشم ترا

جان من از تن جدا خواهی مرا

246246

من ترا اینجایگه خواهم بکشت

نیستم ایمن ازین کار درشت

247247

گفت با من تیر بارانت سزد

آنگهی بر کل لشکر بانگ زد

248248

پیش استاد و بگفت ای لشکری

بر شما هستم کنون من مهتری

249249

هرکه میخواهد ز من گنج و خدم

تیر بارانی کند از بیش و کم

250250

برعم من تیر بارانی کنید

گر شما خود دوستداران منید

251251

تیر بنهادند لشکر در کمان

بشنو این سرّ خدای غیب دان

252252

آن شجر بشکافت از تقدیر حق

کس نداند راه با تقدیر حق

253253

از درخت آمد یکی پیری برون

سبزپوشی، پاک رایی رهنمون

254254

جامهٔ سبز عجایب در برش

بود نورانی بکل پا و سرش

255255

بودش اندر دست تیغ آبدار

پیش آن سم شد به گفتا گوش دار

256256

بر میانش زد ز ناگه تیغ او

همچو برقی رفت زیر میغ او

257257

در زمان او از میان دوپاره شد

از جهان جان ستان آواره شد

258258

روی خود او کرد سوی لشکری

بشنو این سر تا عجایب بنگری

259259

از نهان برخواند چیزی ناگهای

در دمید آنگاه او باد دهان

260260

جمله لشکر سرنگون سار آمدند

پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند

261261

جملگی یکسر فغان برداشتند

آنچه کشتند آن زمان برداشتند

262262

روی کردند آنهمه در سوی پیر

کز برای حق تو ما را دستگیر

263263

هر چه ما کردیم از نیک و بدی

حق تعالی کرد ما را برزدی

264264

بد بکردستیم ما بر جان شاه

بعد از این بوسیم دست و پای شاه

265265

گفت پیر سبزه پوش ای لشکری

ای خدا تو حاضری و ناظری

266266

این بدی کردید شاه خویش را

همرهی کردی بد اندیش را

267267

این زمان مر شاه را لشکر شوید

بعد ازآن برگفته کژمگروید

268268

تا شما را حق شفای او کند

خالق خلقان دوای او کند

269269

رو نهادند آن زمان بر روی خاک

کرد بخشایش برایشان حی پاک

270270

جملگی در حال صحّت یافتند

بار دیگر عزّو قربت یافتند

271271

پیر آمد هم مرا بگشود زود

جان من زان جان خود آگه نبود

272272

در قدم افتادم او را بر نیاز

گفتم از بهر خدا کارم بساز

273273

چارهٔ کن کار این افتاده را

تا شوم حالی زغم آزاده را

274274

گفت ای شاه بزرگ نامور

کار عالم هست پر خوف و خطر

275275

عم خود را در خوشی بگذاشتی

لاجرم این ناخوشی برداشتی

276276

هر نشیبی را فرازی در پی است

فربهی را هم نزاری در پی است

277277

روز باشد عاقبت دنبال شب

روز پیدا، کس نداند حال شب

278278

هرچه بینی دشمنش اندر پی است

هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست

279279

هر دوعالم دشمن یکدیگرند

عقل و جان از کار عالم بر ترند

280280

دشمن شب روز باشد بی خلاف

عکس خورشیدست ابر پر گزاف

281281

دشمن روزست ظلمت در میان

دشمن ارض است بیشک آسمان

282282

دشمن چپ راست آمد راست دان

دشمن جنّت جهنم را بدان

283283

دشمن جانست این اجسام تو

کز برای اوست ننگ و نام تو

284284

دشمن خویش و تمام لشکری

ترک کل کن تا ز دولت برخوری

285285

هرکه او در ترک دنیا زد قدم

درگذشت از کفر و از اسلام هم

286286

هر چه داری ترک کن یکبارگی

تا برون آئی ازین بیچارگی

287287

گر برون آئی ز یکیک پاک تو

خوش بخواب اندر شوی در خاک تو

288288

پادشاهانی که پیش از تو بدند

صاحب گنج و سپاه وزر بدند

289289

پادشاهان جهان پنهان شدند

جمله با خاک زمین یکسان شدند

290290

پادشاهان جمله ناپیدا شدند

جمله با خاک زمین یکجا شدند

291291

پادشاهان جهان را خاک بین

خاک را از درد سینه چاک بین

292292

پادشاهان جهان در زیر خاک

جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک

293293

پادشاه اول و آخر حقست

پادشاه پادشاهان مطلق است

294294

پادشاه هر گدا و هر اسیر

پادشاه هر فقیر و هر امیر

295295

پادشاه جمله مسکینان هم اوست

مغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست

296296

پادشاهان بر درش سر بر زمین

مینهند از بهر لطف راحمین

297297

اوست باقی چه ازل چه در ابد

او یکی بس قل هواللّه احد

298298

ترک شاهی گیر تا سلطان شوی

ورنه گرد چرخ سرگردان شوی

299299

ترک شاهی گیر کو شاهست و بس

اوزراز هرکس آگاهست و بس

300300

این دو روزه عمر ترک خویش گیر

در سلامت رو، صلاحی پیش گیر

301301

تا ازین شاهی دگر شاهی دهد

از کمال صنعت آگاهی دهد

302302

پادشاهی ذوق معنی آمدست

گرچه راهت سوی عقبی آمدست

303303

ترک لشکر کن درآنجا باش تو

دانهٔ در این زمین میپاش تو

304304

هرچه کاری اندر آنجا بدروی

گرتوقول پیر اینجا بشنوی

305305

نیست عمرت بیش یکسال دگر

چون برفتی بشنوی حال دگر

306306

بعد از این اینجای منزلگاه تست

قبرگاه گور و خاک و راه تست

307307

یک دو روز اینجا قراری پیش گیر

در سلامت رو صلاحی پیش گیر

308308

چون بمیری تو رهت آنجا بود

بعد از آنت مسکن و ماوا بود

309309

چون گذشت از قرب حالت یک هزار

بعد از آن آیی دگر برروی کار

310310

در زمان دور عیسی پاک تو

بار دیگر زنده گردد خاک تو

311311

از برای زیر خاکی راز خاک

زنده گرداند ترا دانای پاک

312312

تو گواهی ده که او پیغمبرست

از دگر پیغمبران او مهترست

313313

تو گواهی ده که عیسی بر حق است

هست روح اللّه وحی مطلقست

314314

تو گواهی ده میان مردمان

کورسولست از خدای آسمان

315315

تو گواهی ده که او روحست پاک

تو گواهی ده که نه آبست و خاک

316316

تو گواهی ده که او از مریم است

همچو او در عرصه عالم کم است

317317

هست او بر راستی ای مردمان

اوست از امر خدای جاودان

318318

ترک دنیا گیر آنگه شاد باش

از همه رنج وغمان آزاد باش

319319

این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم

درگذشت از نزد من دور از دو چشم

320320

لشکری کردم بسی از هر کنار

عزّ خود در ذل کردم اختیار

321321

چارکس با من موافق آمدند

همچو من زین حال صادق آمدند

322322

بعد از آن این گور اینجا ساختم

خویش را از خلق وا پرداختم

323323

در بن این گور می برم بسر

عاقبت چون عمر من آمد بسر

324324

زین جهان بیوفا بیرون شدم

خاک گشتم در میان خون شدم

325325

دفن کردندم دراینجا زیر خاک

تا چه آید بعد از این از حی پاک

326326

السّلام ای پیغمبر حق السّلام

السّلام ای روح حق شمع انام

327327

چون رسیدی اول این خط را بخوان

اولین احوال این بیچاره دان

328328

چونکه عیسی خواند این خط را رموز

گفت ای جبّار، ای گیتی فروز

329329

سر بسوی آسمان برداشت او

دیدهها بر سوی حق بگماشت او

330330

در سوی حضرت درآمد در دعا

تادعایش گشت درحالی روا

331331

پس عصا در گور زد گفتا که قم

روح گردای خاک پس از جابجم

332332

ناگه از امر خدای آسمان

پادشاه آشکارا و نهان

333333

نور او بر جزو و کل تابنده کرد

او بقدرت خاک مرده زنده کرد

334334

گور و خاک از یکدیگر چون باز شد

زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد

335335

کرد او بر روی رو ح اللّه سلام

گفت ای دانای جمله خاص و عام

336336

ای زدم دم در دمیده خاک را

زنده کرده خاک روح پاک را

337337

ای تمامت انبیا را دوست دار

کشتهٔ تو انبیا از کردگار

338338

ای بتو زنده شده جان در تنم

ای بتو بینا دو چشم روشنم

339339

جسم و جانم یافته باری دگر

دیده دل گشته، بی خوف و خطر

340340

من ازین بار دگر جان یافتم

بار دیگر راز پنهان یافتم

341341

زنده گردان مر مرا مقصود چیست

گفت بر گو تا ترا معبود کیست

342342

گفت روح اللّه بر گو زین سخن

از رموز سرّ و اسرار کهن

343343

تاترا آن پیر از اول چه گفت

گوش تو اول چه راز حق شنفت

344344

پیر را زان حال دل آگه نبود

چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود

345345

بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد

گفت غفلت دل شما را نوم کرد

346346

سرّ من بینید زود آگه شوید

گرچه گمراهید اندر ره شوید

347347

هست روح اللّه و ما را سرورست

بر یقین کل که او پیغمبرست

348348

هرکه کرد اقرار بروی این زمان

رسته گردد از بلای جاودان

349349

هرکه این معنی نداند از یقین

حقتعالی را نداند از یقین

350350

هر که ایمان آورد بر موی او

رسته گردد از بلا و گفت و گو

351351

هرکه بشناسد ورا این جایگاه

راه روشن گرددش تا پیشگاه

352352

قصّه خود جمله با ایشان بگفت

بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت

353353

آن سگان گفتند کاینها راست نیست

هرچه افزونست آنجا کاست نیست

354354

معجزی دیگر طلب خواهیم کرد

آنگهی رسم ادب خواهیم کرد

355355

این یقینست و گمانی میبریم

پارهٔ از اولین آگه تریم

356356

گفت عیسی چیست دیگر راز را

تا نمایم با شما آن باز را

357357

جمله گفتند این زمان در پیش کوه

چشمهای آری برون تو با شکوه

358358

تا میان کوه ساران آمدند

همچو ابری سیل باران آمدند

359359

بود کوهی سرخ هم مانند خون

جمله گفتند آوری زینجا برون

360360

پیش کوه آمد بامر کردگار

بشنو این سرّدگر را گوش دار

361361

گفت ایشان را زمانی این سخن

وحشتی پیداست از راز کهن

362362

گفت حق رازی دگر فرموده است

این سخن بر قولتان بیهوده است

363363

چون شما معجز نه بینید این دگر

پس بگوئید آن و آنگاه این دگر

364364

حق بلا خواهد فرستد بر شما

جبرئیل آمد بگفت این از خدا

365365

گفت مصدر آن زمان کان روح پاک

مینماید زین پس ایشان را هلاک

366366

قول تو حقست ایشان باطلند

هرچه میگوئی ز حق بس غافلند

367367

گفت عیسی کین دگر خود راست شد

از خدا افزون در ایشان کاست شد

368368

پس عصا در دست خود محکم بداشت

هر دوچشم خویشتن بر که گماشت

369369

گفت عیسی کای خدای بحر و بر

ای زهر رازی ضعیفی با خبر

370370

اول و آخر توئی تو ظاهری

بر همه اشیاء عالم قادری

371371

وارهان جانم ازین مشت خسان

زانکه کار من رسید اینجا بجان

372372

چشمهٔ زین کوه بیرون کن روان

ای خداوند زمین و آسمان

373373

این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه

کوه درارزش درآمد با شکوه

374374

سنگ از صنع خدا برهم شکافت

بار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت

375375

چشمهٔ زان سنگ آمد بر برون

شد روان مانندهٔ عین شجون

376376

بود آبی همچنان کاب حیات

هرکه خوردی یافتی از نو حیات

377377

گوییا کز آب کوثر بود آن

از نبات و قند خوشتر بود آن

378378

شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد

چشم جان زان آب معنی تازه کرد

379379

شکر حق کرد و برو مالید دست

پیش آن قوم آنگهی شادان نشست

380380

جمله بنشستند اندر پیش کوه

کرد عیسی روی سوی آن گروه

381381

گفت ای خلقان ز دل باری دگر

کاین چنین چشمه ز صنع دادگر

382382

آمدست این آب از جوی بهشت

از برای معجزم اینجا بهشت

383383

حق تعالی صنع را آورده است

دیدن چشم شما این کرده است

384384

هست این آب از بهشت جاودان

بر مثال آب حیوان درجهان

385385

یادگاری از نمودار منست

بر مثال حالتان این روشنست

386386

صورت حال شما زان شد پدید

هر کسی این دید نتواند شنید

387387

چشم صورت کوه دانید این زمان

آب زاینده ز معنی شد روان

388388

هست عیسی بر مثل جان شما

یک دو روزی هست مهمان شما

389389

این دعای من کنید از جان قبول

تا مرادخود بیابید از اصول

390390

این زمان دانید من روح اللّهم

از خدا وز خویشتن من آگهم

391391

مرده را کردم بدم من زنده را

زنده گردانید جان بی ماجرا

392392

از درون ظلمت خود وارهید

سنّت ایزد میان جان نهید

393393

از عذاب جاودان ایمن شوید

در بهشت جاودان ساکن شوید

394394

هرکه او مر حق شود دل دوست را

مغز گردد از یقین دل پوست را

395395

هرکه او قول خدا را بشنود

از عذاب آن جهان ایمن شود

396396

چند گویم با شما از کردگار

چون بدانستید باید کرد، کار

397397

آورید اقرار بر من از نخست

تا ازین پس کارتان آید درست

398398

آورید اقرار اللّه هم یکیست

بر همه دانا و بینائی شکیست

399399

آورید اقرار کو اسرارتان

حق بداند ز اشکارا ونهان

400400

آورید اقرار کز یک نطفه خون

کرد پیدامر شما بی چه و چون

401401

آورید اقرار من پیغمبرم

وز دگر پیغمبران من بهترم

402402

آورید اقرار اندر گور و مرگ

ملک ومال و جسم و جان گویند ترک

403403

آورید اقرار اندر صنع او

روز و شب باشید اندر جستجو

404404

آورید اقرار بر روز پسین

بازگشت سوی او چه کفر و دین

405405

هرچه کردید و کنید اندر جهان

آورند آن روز پیش دیدتان

406406

هرچه کردید از نکویی و بدی

جمله بنمایند تان اندر خودی

407407

هرچه کردید آنگهی آگه شوید

گر شما این قول عیسی بشنوید

408408

آورید اقرار بر هستی او

نیست گردید و بود هستی بدو

409409

هرکه نیکی کرد نیکی دید باز

خرم آنکو راه نیکی دید باز

410410

جملگی گفتند اقرار آوریم

هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم

411411

لیک ما را هست از تو یک سئوال

آن جواب ما بکو از حسب حال

412412

گر جواب ما بگوئی یک بیک

آوریم اقرار ما بی هیچ شک

413413

گر جواب ما بگوئی آگهی

آن زمان تو عیسی روح اللّهی

414414

گفت عیسی آنگهی آن قوم را

چه سوالست اندرین قوم شما

415415

بود دانشمند مردی زان میان

بس بزرگ و خرده بین و خرده دان

416416

صاحب تفسیر و اسرار و قلم

در میان قوم گشته چون علم

417417

سالها تحصیل حکمت کرده بود

نه چو ایشان راه حق گم کرده بود

418418

بود نام او سبیحون باحیا

بود او مرقوم خود را پیشوا

419419

راز عیسی او یقین دانسته بود

گفت عیسی را بجان ودل شنود

420420

خلق گفتند آن زمان در گفت و گو

هرچه میگوید جواب آن بگو

421421

پیش عیسی آمد و کردش سلام

کرد روح اللّه ز جای خود مقام

422422

عزّت آن مرد آورد او بجای

نزد خود بنشاندش آنگه او زپای

423423

پرسشی با یکدیگر کردند خوش

دید عیسی جسم و جانی ماه وش

424424

بود مردی پر ز علم آراسته

از سر دنیا بکل برخاسته

425425

دید مردی خوش سؤال و خوش جواب

ره رو روشن دل و حاضر جواب

426426

گفت ای مرد خدای راز بین

جمله اسرار کلی باز بین

427427

گر سؤالی داری از من باز گوی

آنچه میدانی ز من پرس و مجوی

428428

کرد عیسی او سؤال اولین

گفت ای روح خدا و راه بین

429429

باز ده ما را جوابی از خرد

تا خداوندجهان فرد احد

430430

آسمان را از چه پیدا کرده است

از چه این صورت هویدا کرده است

431431

آسمان از چیست این اشجار چیست

بود ناپیدا و این پیدا ز چیست

432432

روشنم گردان و با من باز گوی

در معنی برفشان وراز گوی

433433

گفت عیسی کین معانی گوش کن

جان خود از شوق آن مدهوش کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هیچکس زین راه تقریری نکرد

همچو احمد هیچ تفسیری نکرد

عطار»اشترنامه»بخش 13 - در تقریر راه و تفسیر آن

اگلی نظم

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

عطار»اشترنامه»بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور