صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چون جهودان از قضا عیسی پاک

خواستندش تا کنند او را هلاک

2

عزم کردند آن سگان نا بکار

تادرآویزند عیسی را ز دار

3

لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان

فهم کردند از میان آن سگان

4

قول عیسی را بجان کردند قبول

زانکه عیسی بود با رای و اصول

5

گفته بد عیسی که من پیغمبرم

از شما کلی بیکسر بهترم

6

من رسولم از خدای کردگار

کردگار و صانع پنج و چهار

7

در میان جمله من روح اللّهم

از کمال سرّ جانان آگهم

8

همچو من پیغمبری دیگر نبود

سرّ روح اللّه ما را در ربود

9

صورت من جان شده جانان بدید

همچو من دیگر کسی هرگز ندید

10

در نهان،‌سرّ هویدا یافتم

هرچه پنهان بود پیدا یافتم

11

من نیم باطل، که پیدا برحقم

صورت و معنی و روح مطلقم

12

جان من در قرب معنی راه یافت

اسم جان در جسم روح اللّه یافت

13

نطفه بودم دررحم گویا شدم

در ره جانان بکل بینا شدم

14

با شما ناطق شدم اندر شکم

گفتم اسرار نهانی در عدم

15

همچنان شرکست درجان شما

تا چه آید بر تن و جان شما

16

بُد در اسرائیل صاحب دانشی

پاکبازی بود با خوش خوانشی

17

چار صندوقی ز علمش یاد بود

از معانی جان او را داد بود

18

سالها تحصیل علمی کرده بود

نه چو ایشان راه حق گم کرده بود

19

دایما آنجای خلوت داشتی

از بر آن قوم نفرت داشتی

20

در سلوک خویشتن در راز بود

عاشق جانان خوش آواز بود

21

نام او بد مصدر صاحب سلوک

دوستدار او بدی شاه و ملوک

22

زو بپرسیدند سرّ این سخن

تا مگر پیدا شود راز کهن

23

گفت ما را در بر عیسی برید

هرچه گوید باز دیگر بشنوید

24

پیش عیسی آمد و کردش سلام

کرد روح اللّه او را احترام

25

در زمان نزدیک عیسی خوش نشست

گشت خاموش و لبان خود به بست

26

ناگهان عیسی درآمد در سخن

گفت اینجاگاه خاموشی مکن

27

تو نمیدانی که تا من کیستم

اندرین جا از برای چیستم

28

گفت میدانم که تو پیغمبری

از همه خلق جهان تو بهتری

29

از کمال سرّجانان آگهی

من یقین دانم که تو روح اللّهی

30

هرچه گوئی راست باشد بی خلاف

روح روحانی توئی تو بی گزاف

31

دوست تر دارم ترا از جان خود

گر بود نزدیک من هر نیک و بد

32

بد کسی باشد که نشناسد ترا

این زمان هستی تو فخر انبیا

33

مرده را از خاک تو زنده کنی

ز آفتاب هر دو عالم روشنی

34

ساکن درگاه روح اللّه شدی

از خدا دانی بکل آگه شدی

35

گفت عیسی کای مرید راستی

این سخن خوب و لطیف آراستی

36

نیک گفتی از میان تو مهتری

در کمال عقل از اینها بهتری

37

درنگر تا این خسان از بهر من

چه همی جویند ازدل قهر من

38

تا چرا بر دین من مینگروند

این سخنهای خدائی نشنوند

39

قول حق از من ندارندی قبول

تو چه گوئی اندرین صاحب وصول

40

هرچه حق با من بگفت اندر نهان

بازگفتم از احادیث و بیان

41

قول حق از گفت من رد میکنند

هر چه کردند با تن خود میکنند

42

هرچه در انجیل آمد از خدا

سرّ اسرارست و گفتار خدای

43

هرکه او اسرار جانان گوش کرد

جامی از جام هویدا نوش کرد

44

هرکه او اسرار یزدان خوار داشت

گفت عیسی را بجان انکار داشت

45

جان ایشان از خدا نه آگه است

میندانند و بلاشان در ره است

46

قصد کشتن میکنندم این خسان

بی خبر از کردگار آسمان

47

هان بگو تاتوبهٔ از جان کنند

هرچه کردند اندر آن تاوان کنند

48

تا بلا زیشان بگرداند بکل

ورنه افتند این مکان در عین ذل

49

مرد رفت و این سخنها باز گفت

هرچه عیسی گفته بد او باز گفت

50

آن سگان گفتند ما این نشنویم

ما بدین و رای عیسی نگرویم

51

هرچه میگوید زخود میگوید او

اعتبار خویشتن میجوید او

52

گر چنانست این که او پیغمبرست

در میان ما کنون او رهبرست

53

معجزی از وی تمنّا میکنیم

این سؤالست و نه غوغا میکنیم

54

گر مراد ما بر آرد این زمان

قول او باور کنیم از جان جان

55

هست اندر شهر ما گوری کهن

نه سرش پیداست آن گور و نه بن

56

هست آن گوری کنون چون بیضهٔ

در میان گور دیگر رخنهٔ

57

کس نمیداند که این گور که است

لیک گوری سهمناک و بس مهست

58

کس نمیداند که این گور که بود

پیشتر زین شهر ما، این گور بود

59

گر بمعجز مر ورا زنده کنی

تو شوی شاه وهمه بنده کنی

60

گر بمعجز تو ورا پرسی سخن

او بگوید با تو ز اسرار کهن

61

اندر آییم آن زمان در دین تو

بس نباشیم آن زمان در کین تو

62

هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم

هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم

63

راست گردد این زمان پیغمبری

از دگر پیغمبران تو سروری

64

گفت بنمائید آنجا گه مرا

زین سخن چون کرده شد آگه مرا

65

آن زمان رفتند تانزدیک گور

آن گروهی مردمان با شر و شور

66

دید عیسی سهمگین گوری عظیم

نزد آن استاد عیسی سلیم

67

منظر آن گور از سنگ رخام

روشن واسفید چون روی حسام

68

نقشهای خط عبری اندران

دید عیسی بس عجایب آن زمان

69

پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند

وی عجب عیسی از آن گریان بماند

70

بود بنوشته که ای عیسی پاک

چون رسی ما را دمی در روی خاک

71

این نوشته بد که ای عیسی بخوان

راز ما را زین نوشته باز دان

72

تاترا معلوم گردد حال من

بازدانی سر بسر احوال من

73

تاترامعلوم گردد این زمان

باز دانی حال من ای راز دان

74

من بدم شاهی ز دور آفرین

راه جو و راه دان و راه بین

75

شصت پیغمبر بد اندر دور من

نام من افتون شاه انجمن

76

روی عالم بود در فرمان من

هرچه بد اندر جهان، بد آن من

77

ششصد و چل پادشه از هر دیار

بود در فرمان من، من شهریار

78

من وطن در ملک یونان داشتم

لشکر و گنج فراوان داشتم

79

همچو من شاهی نبد با فرو هوش

پادشاهانم شده حلقه بگوش

80

در بسیط کشور شادی و کام

بودهام اندر دو گیتی نیکنام

81

سی و شش قصر معظّم داشتم

سلطنت را برتر از جم داشتم

82

نزد من بودند حکیمان جهان

جمله با گفتار وحکمت،‌خوش بیان

83

صد غلامم دایما همره بدند

جملگی از وقت من آگه بدند

84

هر زمانی من مکانی داشتم

عیش دنیا را خوشی بگذاشتم

85

سالها در دور گردون دم زدم

داد خود از چرخ گردون بستدم

86

مر مرا بد ماه رویان بیشمار

شاد میبودم در آن ملک و دیار

87

با حکیمان راز و صحبت داشتم

هرکه آمد پیش عزّت داشتم

88

هیچکس در دور من کشته نشد

خاک در خون هیچ آغشته نشد

89

هیچکس در دور من خود غم ندید

همچو من شاهی دگر عالم ندید

90

هیچکس در پیش چون من شه گله

مینکردی از کسی درولوله

91

نعمت دنیا نماند با کسان

عمرو شاهی هم نماند جاودان

92

بشنو این احوال تا آگه شوی

این رموز بس عجایب بشنوی

93

یک برادر زادیی بُد مرمرا

دوستر بودی ز جان ودل مرا

94

نو خطی با عارضی مانند ماه

نزد من بودی ورا بس عزّ و جاه

95

هرچه آن من بد آن وی بدی

مشکل من زو همه آسان شدی

96

لشکر و گنجم همه در دست او

بود زان من ولی پیوست او

97

حکم ازان او بدی بر حکم من

هرچه کردی بودی اندر حکم من

98

گاه رزم و کین چو دستان بوداو

هر دم از نوعی بدستان بود او

99

هر دیاری را که بد دشمن مرا

پشت لشکر بود و جان و تن مرا

100

پیش من بودی چه در روز و چه شب

مرد حکمت بود بارای و ادب

101

در همه وقتی ورا کردم امین

مثل او دیگرنبود اندر زمین

102

اول کار او چو از مادر بزاد

بابش از دنیا برفت آن پر ز داد

103

باب او مردی بزرگ و کامکار

همچو من بود او شه و هم شهریار

104

ترک شاهی کرده بد با عزّ و ناز

از برای کردگار بی نیاز

105

خلوت از بهر خدا او کرده بود

روز و شب آنجایگه خو کرده بود

106

شب همه شب بود بیدار جهان

از خدا غافل نبودی یک زمان

107

اربعین آنجا بخلوت داشتی

هیچکس نزدیک خود نگذاشتی

108

جمله شب در نماز ایستاده بود

نه چو من دربند باغ و باده بود

109

هر حکیمی را که بودی در جهان

پیش او رفتی و پرسیدی نهان

110

کین چه فقرست و چه ترکست این بگو

ترک شاهی کردهٔ ای نیک خو

111

جملهٔ ملک و دیارت آن تست

کرده آن را ترک آنهم زان تست

112

خیز و بیرون آی و دیگر این مکن

از حکیمان پندگیر این یک سخن

113

حکمت مطلق، نه بیند رنج و غم

حکمت جانی برونست از عدم

114

چند سوزی اندرین جای دژم

اوفتاده در غم و رنج و الم

115

اندرین خلوت بگو احوال چیست

عاقبت اسرار گو این حال چیست

116

کشف چه کردی بگو اندر دلت

چه گشاده گشت راز مشکلت

117

این سخن با من بگو از بهر حق

کین شبت آخر چه باشد برسبق

118

گفت ایشان را که عمری در غمم

اندرین خلوت ز بهر ماتمم

119

آنچه من دانم حکیمان جهان

کی بدانند این زحکمت شد عیان

120

راز من کی خودبداند هر حکیم

راز ما میداند اللّه رحیم

121

آنچه من دانم درین خلوت سرای

حق مرا این جایگه شد رهنمای

122

ای حکیمان گوش دارید این سخن

کین عجب رمزیست ز اسرار کهن

123

ای حکیمان از دلم آگه شوید

جمله بر گفتار رازم بگروید

124

این برادر کاندرین عالم مراست

نور هر دو دیده وجانم مراست

125

این برادر صاحب عالم شدست

فارغ از اسرار ما هر دم شدست

126

این برادر کشتهٔ عشق منست

نزد من اسرار اعیان روشنست

127

خلوت اینجا بهر این میداشتم

خویشتن را در یقین میداشتم

128

اندرین دولت بدیدم آفتاب

یک شبی بیدار بودم من بخواب

129

ماهروئی آمد از دیوار و در

گفت با من رازهای بی شمر

130

قصّه و احوال من یکسر بگفت

گوش من این سرّپر معنی شنفت

131

گفت با من راز از فرزند من

از برادر قصّهٔ و پیوند من

132

گفت با من آنچه احوال منست

سینه پر از دانش و قال منست

133

حکم کرده مر خداوند جهان

کو بهر رازی که بودی غیب دان

134

لیک هر چیزی که خواهد آن بدن

آن هم از حکم ازل خواهد شدن

135

ای حکیمان ترک کردم جمله را

چون مرا گفتند اسرار خدا

136

یک دو روزی کاندرین روی جهان

باشم از حکم خدای آسمان

137

در سوی خیل و حشم خواهم شدن

پیش فرزندان وزن خواهم شدن

138

گفت با من راز حق آن ماه روی

لیک آخر گفت پیش شه بگوی

139

چون خبر داد او مرا برخاستم

شهر را از بهر او آراستم

140

بود یک سال تمام اندر حرم

بود اندر شهر شادی دمبدم

141

یک زنی بُد مر برادر را نکوی

بر صفت مانندهٔ مه خو بروی

142

راز دانی صاحب رمز و اصول

در میان قوم مانده او قبول

143

هرکه از وی حاجتی میخواستی

حق تعالی کار او آراستی

144

چشم عالم همچو آن زن پارسا

هم ندید و هم نه بیند سالها

145

گشت آبستن بحکم کردگار

بشنو این سرّ خدای کامکار

146

چون گذشت او را شبی از سر گذشت

مهر و ماه او همه غم در نوشت

147

زاد فرزندی چو ماه آسمان

کس چه میداند از اسرار نهان

148

ماهروئی سرو قدی نازنین

کرد پیدا صانع از ماء معین

149

بعد یک ماهش پدر اندر گذشت

مادر از دنبال او هم در گذشت

150

این پسر نه ماهه شد از حکم حق

بر سر او بود ما را این سبق

151

گشت شش ساله ز حکم کردگار

کو خداوندیست مان پروردگار

152

بعد از آن کردم ورا اندر کتاب

بود سالش عین ایام شباب

153

سعی من کردم مر اورا بی حساب

تا برون آید بدیوان از کتاب

154

رای ملک و پادشاهی خواست کرد

هرچه بودش رای از من راست کرد

155

هرچه بُد از وی نکردم من دریغ

تا که شد او صاحب کوپال و تیغ

156

هر دمش کاری دگر در پیش بود

هر دم او را سلطنتها بیش بود

157

هر دم از نوعی دگر آمد برون

بود پیش لشکر من ذوفنون

158

لعبها و پیشهها دانسته کرد

هرچه او میکرد بس دانسته کرد

159

جان من از شوق او بد شاد کام

زانکه دنیا داشتم بس شاد کام

160

جان من از شوق او میسوختی

هر دم از شادی رخم افروختی

161

پهلوانی گشت همچون پور زال

بود اندر پهلوانی بی مثال

162

من ازو در امن و او در خون من

کس چه میداند که چونست این سخن

163

کس نبود اندر همه روی زمین

همچو او صاحب قران و آفرین

164

ملک من زو گشت یکسر پرخروش

دیک ملک من بدی از وی بجوش

165

ملک من زو گشت بس آراسته

گرچه بودم نعمت و هم خواسته

166

گرچه ما را این جهان پر کام بود

زو مرا پیوسته ننگ و نام بود

167

من چه دانستم که اویم دشمنست

در پی قصد من و خون منست

168

بد وزیری مر مرا مردی بزرگ

در همه کاری ابا هوش و سترگ

169

در همه فن خرده دان و خرده گیر

بود حاکم گرچه او بودی وزیر

170

حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاس

در بزرگی بود او مردم شناس

171

با حکیمان دائما بودی مقیم

زیرک و دانا و خوش قول و حکیم

172

بس کتبها را که او برخوانده بود

رمزها از خویشتن بر رانده بود

173

بس کتب از خویش کردی پایدار

در علوم او بدی عالم نظار

174

ملک من زو بود با رای نظام

در همه کاری بدی با فرّ و کام

175

این برادر زاد من اندر حرم

دایما بودی نشسته در برم

176

مرمرا یک زن بدی چون آفتاب

قد او چون سرو، رو چون ماهتاب

177

مشک موئی، مشک بوئی، مهوشی

روح افزائی، لطیفی، دلکشی

178

پارسائی مثل اودیگر نزاد

تا که بنیاد جهان ایزد نهاد

179

همسر و هم زاد من بودی مدام

کار و بارمن ازو با احترام

180

او نظر از روی او پنهان نکرد

عاقبت برجای او آن بد بکرد

181

بشنو ای عیسی تو این اسرار من

تا عجب مانی تواندر کار من

182

گشت عاشق بر زنم این سست پی

در فعالش بیخبر بودم ز وی

183

در حرم یک روز بود او با وزیر

پیش ایشان آمد آن بدر منیر

184

پیششان پنهان خوان آراسته

بود از هر نوع آن آراسته

185

پیششان بنهاد خوان و باز گشت

با وزیر آن بد قدم همراز گشت

186

گفت من رازی که دارم در دلم

با تو تقریری کنم زین مشکلم

187

زانکه تو مردی حکیمی راز دان

قصه درد دلم را باز دان

188

چارهٔ درد من بیچاره کن

راز من تو باز دان و چاره کن

189

عاشقم من این زمان از جور شاه

او نمیآرد سوی من سر براه

190

چند بفریبم ورا از هر صفت

با تو گفتم این زمان من معرفت

191

گفت باوی این چه رمزست این مگوی

آنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی

192

حق شاه اینست با تو بی وفا

این مگو دیگر بترس از ماجرا

193

ورنه زین سر شاه خود آگه شود

این سخن را از کسی گر بشنود

194

کار افتد در خلل ناگه ترا

شه کند بیرون ازین جا گه ترا

195

در زمان برخواست او از جای خود

پس وزیر آورد زیر پای خود

196

کارد برحلق وزیر آنگه نهاد

چشمه خون پس ز حلقش برگشاد

197

چون زنم آمد بدید آن سرّ حال

اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال

198

دست زد تا زن در آرد پیش خود

زانکه عاشق گشته بود و بی خرد

199

پس کنیزان گرد او اندر شدند

جملگی در قصد خون او بُدند

200

پس زن اندر آن زمان فریاد گرد

زانکه آن سک از جفا بیداد کرد

201

سر برید از تن ورا اندر حرم

بر کنیزان تاخت با جور و ستم

202

او کنیزان را بسی سر زخم کرد

آنچنان کرد آن سگ و هم غم نخورد

203

سوی من ناگاه آوردند خبر

جان من زان گشت حالی بر خطر

204

کردم آهنگ جدل در پیش او

پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو

205

با سپاهی بیعدد در پیش قصر

روی بنمودم که بودم شاه عصر

206

تا فصاص خود کنم زان شوم باز

در نهان گفتم که ای دانای راز

207

داد من بستان از این میشوم شوم

گرنه زو ویران شود این مرز و بوم

208

چون رسیدم لشکری دیدم عجب

هم از آن خود پر از مکر و تعب

209

مکر کرده بود زیر نردبان

تا مرا آنجا بگیرد ناگهان

210

ناگهان دیدم که آن بد اصل جست

در پس پشت و دودست من به بست

211

لشکر از هر سوی بر من تاختند

چون به بستندم به پشت انداختند

212

بر نشست و بانگ زد آنجا که بود

ناگهان لشکر از آنجا راند زود

213

بود صحرائی مرا در پیش شهر

آورید آنجا مرا از زهر و قهر

214

گفت لشکر را شمارا شاه کیست

اخترانید و شما را ماه کیست؟

215

جمله لشکر پیش بودندش سجود

چشم من حیران در آنجاگه ببود

216

در نهان گفتم که ای دانای راز

این عجب سرّیست کار من بساز

217

جمله گفتندش که شاه ما توئی

هرچه میخواهی چنان کن چون توئی

218

گفت با من لشکری همره شوید

تا کنون برراز من آگه شوید

219

بر نشست آنگاه ساز راه کرد

مرمرا با خویشتن همراه کرد

220

بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه

تا تمامت روی را آرد براه

221

پس منادی زد که هر کس نزد من

رفعت و منشور خواهد ز انجمن

222

پیش من آیند لشکر یک سری

هرکه خواهد مهتری و بهتری

223

بود او تنها و لشکر سوی او

شاد میرفتند در پهلوی او

224

از تمامت لشکر و خیل و سپاه

هیچ کس با من نمیکردی نگاه

225

چون قضای حق درآید ناگهان

کس نداند راز و اسرار نهان

226

هرچه خواهد بود از دریای بود

آنچه پنهان بود پس پیدا ببود

227

چون قضای حق درآمد هر کسی

رنج بیهوده نمییابد بسی

228

از قضای حق کسی آگاه نیست

چون درآمد خواه هست و خواه نیست

229

چون قضای حق بدانی بر مپیچ

با قضای رفته چندین سر مپیچ

230

چون قضای حق درآید از کمین

کس نداند از گمان و از یقین

231

چون قضای حق درآید مرد را

چون نداند چاره آنکس کرد را

232

چون قضای حق شود پیدا بتو

گردد از هر سوی پر غوغا بتو

233

از قضا من خسته وزار ای عجب

میدویدم تن نحیف و خشک لب

234

بند اندر گردن من بسته بود

گرچه سر تا پای کلی خسته بود

235

راه او با جمله لشکر میبرید

بند او در گردن من میکشید

236

بودم اندر پس دوان مانند سگ

میدویدم بند در کردن بتگ

237

تن نزار و خسته و جان پر ز درد

عاقبت بشنو که تا با من چه کرد

238

آورید اینجا که این گور منست

خیمه و خرگاه در اینجا به بست

239

یک درختی بود بر رسته عجب

حق تعالی آفریده زین سبب

240

پس فرود آمد در اینجا شادمان

بشنو این حکم خدای غیب دان

241

مر مرا سر تا قدم اندر درخت

بر طنابی سخت بر پیچید سخت

242

ایستاد اندر برم پر خشم و کین

اوفکنده او گرهها بر جبین

243

گفت با من چون همی بینی تو خود

گرچه نیکی کردهٔ کردیم بد

244

گفتم او را کین همه زاری من

چیست کاینجا میکنی خواری من

245

گفت میدانم که گر بخشم ترا

جان من از تن جدا خواهی مرا

246

من ترا اینجایگه خواهم بکشت

نیستم ایمن ازین کار درشت

247

گفت با من تیر بارانت سزد

آنگهی بر کل لشکر بانگ زد

248

پیش استاد و بگفت ای لشکری

بر شما هستم کنون من مهتری

249

هرکه میخواهد ز من گنج و خدم

تیر بارانی کند از بیش و کم

250

برعم من تیر بارانی کنید

گر شما خود دوستداران منید

251

تیر بنهادند لشکر در کمان

بشنو این سرّ خدای غیب دان

252

آن شجر بشکافت از تقدیر حق

کس نداند راه با تقدیر حق

253

از درخت آمد یکی پیری برون

سبزپوشی، پاک رایی رهنمون

254

جامهٔ سبز عجایب در برش

بود نورانی بکل پا و سرش

255

بودش اندر دست تیغ آبدار

پیش آن سم شد به گفتا گوش دار

256

بر میانش زد ز ناگه تیغ او

همچو برقی رفت زیر میغ او

257

در زمان او از میان دوپاره شد

از جهان جان ستان آواره شد

258

روی خود او کرد سوی لشکری

بشنو این سر تا عجایب بنگری

259

از نهان برخواند چیزی ناگهای

در دمید آنگاه او باد دهان

260

جمله لشکر سرنگون سار آمدند

پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند

261

جملگی یکسر فغان برداشتند

آنچه کشتند آن زمان برداشتند

262

روی کردند آنهمه در سوی پیر

کز برای حق تو ما را دستگیر

263

هر چه ما کردیم از نیک و بدی

حق تعالی کرد ما را برزدی

264

بد بکردستیم ما بر جان شاه

بعد از این بوسیم دست و پای شاه

265

گفت پیر سبزه پوش ای لشکری

ای خدا تو حاضری و ناظری

266

این بدی کردید شاه خویش را

همرهی کردی بد اندیش را

267

این زمان مر شاه را لشکر شوید

بعد ازآن برگفته کژمگروید

268

تا شما را حق شفای او کند

خالق خلقان دوای او کند

269

رو نهادند آن زمان بر روی خاک

کرد بخشایش برایشان حی پاک

270

جملگی در حال صحّت یافتند

بار دیگر عزّو قربت یافتند

271

پیر آمد هم مرا بگشود زود

جان من زان جان خود آگه نبود

272

در قدم افتادم او را بر نیاز

گفتم از بهر خدا کارم بساز

273

چارهٔ کن کار این افتاده را

تا شوم حالی زغم آزاده را

274

گفت ای شاه بزرگ نامور

کار عالم هست پر خوف و خطر

275

عم خود را در خوشی بگذاشتی

لاجرم این ناخوشی برداشتی

276

هر نشیبی را فرازی در پی است

فربهی را هم نزاری در پی است

277

روز باشد عاقبت دنبال شب

روز پیدا، کس نداند حال شب

278

هرچه بینی دشمنش اندر پی است

هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست

279

هر دوعالم دشمن یکدیگرند

عقل و جان از کار عالم بر ترند

280

دشمن شب روز باشد بی خلاف

عکس خورشیدست ابر پر گزاف

281

دشمن روزست ظلمت در میان

دشمن ارض است بیشک آسمان

282

دشمن چپ راست آمد راست دان

دشمن جنّت جهنم را بدان

283

دشمن جانست این اجسام تو

کز برای اوست ننگ و نام تو

284

دشمن خویش و تمام لشکری

ترک کل کن تا ز دولت برخوری

285

هرکه او در ترک دنیا زد قدم

درگذشت از کفر و از اسلام هم

286

هر چه داری ترک کن یکبارگی

تا برون آئی ازین بیچارگی

287

گر برون آئی ز یکیک پاک تو

خوش بخواب اندر شوی در خاک تو

288

پادشاهانی که پیش از تو بدند

صاحب گنج و سپاه وزر بدند

289

پادشاهان جهان پنهان شدند

جمله با خاک زمین یکسان شدند

290

پادشاهان جمله ناپیدا شدند

جمله با خاک زمین یکجا شدند

291

پادشاهان جهان را خاک بین

خاک را از درد سینه چاک بین

292

پادشاهان جهان در زیر خاک

جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک

293

پادشاه اول و آخر حقست

پادشاه پادشاهان مطلق است

294

پادشاه هر گدا و هر اسیر

پادشاه هر فقیر و هر امیر

295

پادشاه جمله مسکینان هم اوست

مغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست

296

پادشاهان بر درش سر بر زمین

مینهند از بهر لطف راحمین

297

اوست باقی چه ازل چه در ابد

او یکی بس قل هواللّه احد

298

ترک شاهی گیر تا سلطان شوی

ورنه گرد چرخ سرگردان شوی

299

ترک شاهی گیر کو شاهست و بس

اوزراز هرکس آگاهست و بس

300

این دو روزه عمر ترک خویش گیر

در سلامت رو، صلاحی پیش گیر

301

تا ازین شاهی دگر شاهی دهد

از کمال صنعت آگاهی دهد

302

پادشاهی ذوق معنی آمدست

گرچه راهت سوی عقبی آمدست

303

ترک لشکر کن درآنجا باش تو

دانهٔ در این زمین میپاش تو

304

هرچه کاری اندر آنجا بدروی

گرتوقول پیر اینجا بشنوی

305

نیست عمرت بیش یکسال دگر

چون برفتی بشنوی حال دگر

306

بعد از این اینجای منزلگاه تست

قبرگاه گور و خاک و راه تست

307

یک دو روز اینجا قراری پیش گیر

در سلامت رو صلاحی پیش گیر

308

چون بمیری تو رهت آنجا بود

بعد از آنت مسکن و ماوا بود

309

چون گذشت از قرب حالت یک هزار

بعد از آن آیی دگر برروی کار

310

در زمان دور عیسی پاک تو

بار دیگر زنده گردد خاک تو

311

از برای زیر خاکی راز خاک

زنده گرداند ترا دانای پاک

312

تو گواهی ده که او پیغمبرست

از دگر پیغمبران او مهترست

313

تو گواهی ده که عیسی بر حق است

هست روح اللّه وحی مطلقست

314

تو گواهی ده میان مردمان

کورسولست از خدای آسمان

315

تو گواهی ده که او روحست پاک

تو گواهی ده که نه آبست و خاک

316

تو گواهی ده که او از مریم است

همچو او در عرصه عالم کم است

317

هست او بر راستی ای مردمان

اوست از امر خدای جاودان

318

ترک دنیا گیر آنگه شاد باش

از همه رنج وغمان آزاد باش

319

این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم

درگذشت از نزد من دور از دو چشم

320

لشکری کردم بسی از هر کنار

عزّ خود در ذل کردم اختیار

321

چارکس با من موافق آمدند

همچو من زین حال صادق آمدند

322

بعد از آن این گور اینجا ساختم

خویش را از خلق وا پرداختم

323

در بن این گور می برم بسر

عاقبت چون عمر من آمد بسر

324

زین جهان بیوفا بیرون شدم

خاک گشتم در میان خون شدم

325

دفن کردندم دراینجا زیر خاک

تا چه آید بعد از این از حی پاک

326

السّلام ای پیغمبر حق السّلام

السّلام ای روح حق شمع انام

327

چون رسیدی اول این خط را بخوان

اولین احوال این بیچاره دان

328

چونکه عیسی خواند این خط را رموز

گفت ای جبّار، ای گیتی فروز

329

سر بسوی آسمان برداشت او

دیدهها بر سوی حق بگماشت او

330

در سوی حضرت درآمد در دعا

تادعایش گشت درحالی روا

331

پس عصا در گور زد گفتا که قم

روح گردای خاک پس از جابجم

332

ناگه از امر خدای آسمان

پادشاه آشکارا و نهان

333

نور او بر جزو و کل تابنده کرد

او بقدرت خاک مرده زنده کرد

334

گور و خاک از یکدیگر چون باز شد

زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد

335

کرد او بر روی رو ح اللّه سلام

گفت ای دانای جمله خاص و عام

336

ای زدم دم در دمیده خاک را

زنده کرده خاک روح پاک را

337

ای تمامت انبیا را دوست دار

کشتهٔ تو انبیا از کردگار

338

ای بتو زنده شده جان در تنم

ای بتو بینا دو چشم روشنم

339

جسم و جانم یافته باری دگر

دیده دل گشته، بی خوف و خطر

340

من ازین بار دگر جان یافتم

بار دیگر راز پنهان یافتم

341

زنده گردان مر مرا مقصود چیست

گفت بر گو تا ترا معبود کیست

342

گفت روح اللّه بر گو زین سخن

از رموز سرّ و اسرار کهن

343

تاترا آن پیر از اول چه گفت

گوش تو اول چه راز حق شنفت

344

پیر را زان حال دل آگه نبود

چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود

345

بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد

گفت غفلت دل شما را نوم کرد

346

سرّ من بینید زود آگه شوید

گرچه گمراهید اندر ره شوید

347

هست روح اللّه و ما را سرورست

بر یقین کل که او پیغمبرست

348

هرکه کرد اقرار بروی این زمان

رسته گردد از بلای جاودان

349

هرکه این معنی نداند از یقین

حقتعالی را نداند از یقین

350

هر که ایمان آورد بر موی او

رسته گردد از بلا و گفت و گو

351

هرکه بشناسد ورا این جایگاه

راه روشن گرددش تا پیشگاه

352

قصّه خود جمله با ایشان بگفت

بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت

353

آن سگان گفتند کاینها راست نیست

هرچه افزونست آنجا کاست نیست

354

معجزی دیگر طلب خواهیم کرد

آنگهی رسم ادب خواهیم کرد

355

این یقینست و گمانی میبریم

پارهٔ از اولین آگه تریم

356

گفت عیسی چیست دیگر راز را

تا نمایم با شما آن باز را

357

جمله گفتند این زمان در پیش کوه

چشمهای آری برون تو با شکوه

358

تا میان کوه ساران آمدند

همچو ابری سیل باران آمدند

359

بود کوهی سرخ هم مانند خون

جمله گفتند آوری زینجا برون

360

پیش کوه آمد بامر کردگار

بشنو این سرّدگر را گوش دار

361

گفت ایشان را زمانی این سخن

وحشتی پیداست از راز کهن

362

گفت حق رازی دگر فرموده است

این سخن بر قولتان بیهوده است

363

چون شما معجز نه بینید این دگر

پس بگوئید آن و آنگاه این دگر

364

حق بلا خواهد فرستد بر شما

جبرئیل آمد بگفت این از خدا

365

گفت مصدر آن زمان کان روح پاک

مینماید زین پس ایشان را هلاک

366

قول تو حقست ایشان باطلند

هرچه میگوئی ز حق بس غافلند

367

گفت عیسی کین دگر خود راست شد

از خدا افزون در ایشان کاست شد

368

پس عصا در دست خود محکم بداشت

هر دوچشم خویشتن بر که گماشت

369

گفت عیسی کای خدای بحر و بر

ای زهر رازی ضعیفی با خبر

370

اول و آخر توئی تو ظاهری

بر همه اشیاء عالم قادری

371

وارهان جانم ازین مشت خسان

زانکه کار من رسید اینجا بجان

372

چشمهٔ زین کوه بیرون کن روان

ای خداوند زمین و آسمان

373

این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه

کوه درارزش درآمد با شکوه

374

سنگ از صنع خدا برهم شکافت

بار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت

375

چشمهٔ زان سنگ آمد بر برون

شد روان مانندهٔ عین شجون

376

بود آبی همچنان کاب حیات

هرکه خوردی یافتی از نو حیات

377

گوییا کز آب کوثر بود آن

از نبات و قند خوشتر بود آن

378

شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد

چشم جان زان آب معنی تازه کرد

379

شکر حق کرد و برو مالید دست

پیش آن قوم آنگهی شادان نشست

380

جمله بنشستند اندر پیش کوه

کرد عیسی روی سوی آن گروه

381

گفت ای خلقان ز دل باری دگر

کاین چنین چشمه ز صنع دادگر

382

آمدست این آب از جوی بهشت

از برای معجزم اینجا بهشت

383

حق تعالی صنع را آورده است

دیدن چشم شما این کرده است

384

هست این آب از بهشت جاودان

بر مثال آب حیوان درجهان

385

یادگاری از نمودار منست

بر مثال حالتان این روشنست

386

صورت حال شما زان شد پدید

هر کسی این دید نتواند شنید

387

چشم صورت کوه دانید این زمان

آب زاینده ز معنی شد روان

388

هست عیسی بر مثل جان شما

یک دو روزی هست مهمان شما

389

این دعای من کنید از جان قبول

تا مرادخود بیابید از اصول

390

این زمان دانید من روح اللّهم

از خدا وز خویشتن من آگهم

391

مرده را کردم بدم من زنده را

زنده گردانید جان بی ماجرا

392

از درون ظلمت خود وارهید

سنّت ایزد میان جان نهید

393

از عذاب جاودان ایمن شوید

در بهشت جاودان ساکن شوید

394

هرکه او مر حق شود دل دوست را

مغز گردد از یقین دل پوست را

395

هرکه او قول خدا را بشنود

از عذاب آن جهان ایمن شود

396

چند گویم با شما از کردگار

چون بدانستید باید کرد، کار

397

آورید اقرار بر من از نخست

تا ازین پس کارتان آید درست

398

آورید اقرار اللّه هم یکیست

بر همه دانا و بینائی شکیست

399

آورید اقرار کو اسرارتان

حق بداند ز اشکارا ونهان

400

آورید اقرار کز یک نطفه خون

کرد پیدامر شما بی چه و چون

401

آورید اقرار من پیغمبرم

وز دگر پیغمبران من بهترم

402

آورید اقرار اندر گور و مرگ

ملک ومال و جسم و جان گویند ترک

403

آورید اقرار اندر صنع او

روز و شب باشید اندر جستجو

404

آورید اقرار بر روز پسین

بازگشت سوی او چه کفر و دین

405

هرچه کردید و کنید اندر جهان

آورند آن روز پیش دیدتان

406

هرچه کردید از نکویی و بدی

جمله بنمایند تان اندر خودی

407

هرچه کردید آنگهی آگه شوید

گر شما این قول عیسی بشنوید

408

آورید اقرار بر هستی او

نیست گردید و بود هستی بدو

409

هرکه نیکی کرد نیکی دید باز

خرم آنکو راه نیکی دید باز

410

جملگی گفتند اقرار آوریم

هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم

411

لیک ما را هست از تو یک سئوال

آن جواب ما بکو از حسب حال

412

گر جواب ما بگوئی یک بیک

آوریم اقرار ما بی هیچ شک

413

گر جواب ما بگوئی آگهی

آن زمان تو عیسی روح اللّهی

414

گفت عیسی آنگهی آن قوم را

چه سوالست اندرین قوم شما

415

بود دانشمند مردی زان میان

بس بزرگ و خرده بین و خرده دان

416

صاحب تفسیر و اسرار و قلم

در میان قوم گشته چون علم

417

سالها تحصیل حکمت کرده بود

نه چو ایشان راه حق گم کرده بود

418

بود نام او سبیحون باحیا

بود او مرقوم خود را پیشوا

419

راز عیسی او یقین دانسته بود

گفت عیسی را بجان ودل شنود

420

خلق گفتند آن زمان در گفت و گو

هرچه میگوید جواب آن بگو

421

پیش عیسی آمد و کردش سلام

کرد روح اللّه ز جای خود مقام

422

عزّت آن مرد آورد او بجای

نزد خود بنشاندش آنگه او زپای

423

پرسشی با یکدیگر کردند خوش

دید عیسی جسم و جانی ماه وش

424

بود مردی پر ز علم آراسته

از سر دنیا بکل برخاسته

425

دید مردی خوش سؤال و خوش جواب

ره رو روشن دل و حاضر جواب

426

گفت ای مرد خدای راز بین

جمله اسرار کلی باز بین

427

گر سؤالی داری از من باز گوی

آنچه میدانی ز من پرس و مجوی

428

کرد عیسی او سؤال اولین

گفت ای روح خدا و راه بین

429

باز ده ما را جوابی از خرد

تا خداوندجهان فرد احد

430

آسمان را از چه پیدا کرده است

از چه این صورت هویدا کرده است

431

آسمان از چیست این اشجار چیست

بود ناپیدا و این پیدا ز چیست

432

روشنم گردان و با من باز گوی

در معنی برفشان وراز گوی

433

گفت عیسی کین معانی گوش کن

جان خود از شوق آن مدهوش کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هیچکس زین راه تقریری نکرد

همچو احمد هیچ تفسیری نکرد

عطار»اشترنامه»بخش 13 - در تقریر راه و تفسیر آن

اگلی نظم

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

عطار»اشترنامه»بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور