صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

2

اول بنیاد بر ذات خدای

پادشاه راز دان و رهنمای

3

جوهری از نور خود پیدا بکرد

بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد

4

حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه

تا شود پیدا بخود آن جایگاه

5

این جهان و آن جهان چون آفرید

راز خود برجان ما کرد او پدید

6

از جلال خود نظر بروی فکند

آتشی از شوق خود در وی فکند

7

جوهری بد از لطافت روشنی

ذات خود پیدادر آن بد بی منی

8

اول و آخر درو پیدا شده

عاشق از معشوق دل شیدا شده

9

هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز

اندران کلی نمود او جمله چیز

10

چاره نور تجلّی در رسید

خویشتن در خویشتن کلی بدید

11

در طلب آمد پس آنگه جوش کرد

جرعه از جام جلالش نوش کرد

12

در طلب برخود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

13

عکس نور آنجایگه آمد پدید

راه بگرفت و درو شد ناپدید

14

آسمان از آن دو جوهر کرده شد

نور عزّت از یقین چون پرده شد

15

گشته پیدا از کف او این زمین

تاشود پیدا مکان اندر مکین

16

همچنان در جلوه بود آن نور پاک

پس نظر افکند از بالا بخاک

17

هر دویکی گشت از روی شناخت

آن ازین و این از آن سوی تو تاخت

18

لیک این رازیست گفتم با تو باز

لیک با ایشان نشاید گفت راز

19

ذرّه از نور او شد آفتاب

از بخارات زمین تر شد سحاب

20

نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان

کرد پیدا نور در روی جهان

21

روی عالم را همه انوار داد

بعد از آن ترکیب پنج وچار داد

22

روز نورست و بظلمت شب بساخت

نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت

23

اصل و فرعی در میان آمد پدید

تا همه روی جهان آمد پدید

24

خاک و آتش سخت در پیوست کرد

تا از آن روی زمین را سخت کرد

25

کوه شد پیدا ز بهر ساکنی

تا شودآنجا مقام ایمنی

26

آفتاب از وی قمر بستد روش

یافته در دور گردون پرورش

27

روحها از ذات خود پیدا نمود

پس تمامت نقش آن اشیا نمود

28

کرد از روی قمر پیدا نجوم

تا ازین پیدا شود راز علوم

29

از چراغ صد هزاران شمع را

باز افروزد یکی در جمع را

30

اینهمه از نور شمس آمد پدید

بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید

31

سفل را نفس عناصر ساخت او

انگهی باران ز عنصر ساخت او

32

ذات حق زینها منزّه آمدست

این کسی داند که آگه آمدست

33

راز حق پیدا بکردست این صفات

انبیا کردند شرح و وصف ذات

34

ذات حق این جملگی تقریر کرد

علو و سفل آنجای در تحریر کرد

35

ذات حق در جزو و کل مستغرقست

گر ببینی ور نبینی خودحقست

36

انبیا را کرد پیدا هم زخود

بعد از آن بخشید کل را هم ز خود

37

علو روحانی و ظلمت سفل بود

نیست درهستی خود پیدا نمود

38

صد هزار و بعد از آن بیست و چهار

انبیا از نور خود کرد آشکار

39

عالم جانست علو این را بدان

عالم سفلست جسم ناتوان

40

ماه و شمس و روز و شب با یکدگر

ساخت ترکیبی چنین پیروز گر

41

شش جهت در سفل آمد راستی

تا شود پیدا در آنجا خواستی

42

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را با هشتمین دوّار کرد

43

مختلف کردش تمامت جزو جزو

تا شود پیدا بکلی عضو عضو

44

پس عناصر رادرآمیزش نشاند

هر یک از راه دگرشان سیر راند

45

ضد یکدیگر نهاد این هر چهار

تا شود اسرار ایشان آشکار

46

موضع هر یک بکلی راست کرد

تا همه کار جهان را راست کرد

47

موضع آتش بسوی شرق بود

گرچه در هر جای همچون برق بود

48

موضع باد از غروب است این بدان

موضع آب از جنوب آمد روان

49

خاک بد مغز همه اسرارها

گشته پیدا اندرو انوارها

50

این همه بر عقل آرایش بکرد

بعد از آن در زیر پالایش بکرد

51

هفت دریا را بصنع خویشتن

زیر خاک آورد پیدا ما و من

52

آسمان در گرد ما آمد زشوق

این عجایب بشنو از اصحاب ذوق

53

گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب

کوکبان چرخ و نور آفتاب

54

چون نظر بر خاک دارند این همه

بلک نور پاک دارند این همه

55

اصل کار خاکست در اسرار حق

میشود آنجا همه انوار حق

56

بعد از آن چون خویشتن افکنده دید

از میان جمله خود را زنده دید

57

چون نظرگاه خداوند آمد این

نام آن شد آسمان، این شد زمین

58

ذات بیرون درون بگرفته است

بر سر هر کس قضائی رفته است

59

عقل پیدا کرده است از صنع خود

تا شود پیدادر آنجا نیک و بد

60

عقل پیدا کرده تا شد رهنمون

هر یک از لونی دگر آید برون

61

چون بگشتند جملگی در گردخاک

کرد پیدا جسم ما از آب پاک

62

آتش آنگه رازدان باد شد

هر دو را کار از دگر آباد شد

63

آب همچون آینه روشن نمود

خاک را این هر سه آنگه تن نمود

64

جان ز ذات آمد بره سوی صفات

جسم ازو دریافت ناگه این حیات

65

جمله را با یکدگر ترکیب کرد

آنگهی با یکدگر ترتیب کرد

66

عقل با تن پرورش آغاز کرد

راه اول را بآخر ساز کرد

67

جمله ذرّات گشته متّصل

فاعل افلاک بر این مشتعل

68

این رموز ما ز جائی آمدست

کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست

69

چون نظر با یکدیگر پیوند شد

راه پیدا گشت و کل در بند شد

70

جزو خود کل دید در ره گم شده

بود چون یک قطره در قلزم شده

71

پس سؤال دیگر از وی خواست کرد

گفت حق بود این و حق این راست کرد

72

چون همه او بود یکسر جزو و کل

از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل

73

نیک و بد از چه پدید آمد زوی

چون همه گفت و شنید آمد زوی

74

چون همه او بود برگو این سخن

تا شود پیدا مرا راز کهن

75

این یکی ره بین وان اعمی شده

این یکی نادان و آن دانا شده

76

این یکی در عزّ و قربت آمده

آن یکی در رنج و محنت آمده

77

این یکی مال فراوان یافته

آن یکی یک لقمه نان یافته

78

این یکی بیچاره و حیران شده

آن یکی در ناز خود پنهان شده

79

این یکی جویای اسرار آمده

آن یکی در عین پندار آمده

80

این یکی فارغ نشسته از همه

آن یکی در بسته برروی همه

81

این جسد را در حسد آورده است

آن یکی رو در احد آورده است

82

این یکی عمر از خوشی و کام دل

برده بر سر یافته آرام دل

83

آن یکی در خون دل جان رفته کل

اوفتاده در بلا ورنج و ذل

84

این یکی در گنج و آن یک در زحیر

این یکی در ناز و آن یک در نفیر

85

این یکی مؤمن شده آن کافری

این تحیر را نه پائی نه سری

86

این یکی در قتل و خون آورده رو

عالمی از وی شده در گفتگو

87

آن یکی در راه جسم و بغض و آز

آمده در راه حق درمانده باز

88

این یکی مردار خواری همچو سگ

میدود از بهر مرداری بتگ

89

آن یکی از بهر آزار کسان

روی را در جنگ کرده چون خسان

90

این یکی بر خلق و بر عزّت شده

با همه ذرّات در صحبت شده

91

آن یکی از بهر ظلم و جور خلق

میکند خواری نداند غور خلق

92

این یکی دانسته، آن نادان شده

ازچه باشد جملگی تاوان شده

93

گفت عیسی این همه از اصل کار

در قلم آمد ز حکم کردگار

94

چون قلم با لوح شد آنجا پدید

هرچه او میخواست شد زانجا پدید

95

نیک و بد برخاست یکسر از قلم

تا بود اسرار از سرّ عدم

96

بر سر هر یک قضائی رفته است

برتن هر یک جفائی رفته است

97

هر یکی را آنچه او بایست داد

هر یکی را راه دیگرسان نهاد

98

هر یکی را قسمتی تقدیر کرد

هر یکی را قربتی تدبیر کرد

99

تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان

سرّ او در غیب شد آنجا عیان

100

گرنداد اینجا درآنجا آن دهد

بلکه آنجا بیش صد چندان دهد

101

محنت دولت ازینجا میرود

چون ببینی کار آنجا میرود

102

پادشاه کردگار بحر و بر

کرده هر یک را بنوکاری دگر

103

هرکه نقد آن جهان حاضر کند

خویش را در قرب حق واصل کند

104

شکرکن اینجا اگر چیزت نماند

زآنکه آنجا نقدهای تو بماند

105

هرچه آنجا باشد آن آنت بود

بهتر از جانان کجا جانت بود

106

حکم کرد او از ازل هرچه که هست

تا شود پیدا بجمله پای بست

107

هیچ کس از راز خود پی گم نکرد

لیک این صورت درآنجا گم بکرد

108

اوست اصل و مال دنیا هیچ دان

مال دنیا نقش پیچا پیچ دان

109

آنکه بیشک خواری آنجا بدید

محنت و خواری حق آنجا بدید

110

ای بسا شادی که آنجا بیند او

در مقام مملکت بنشیند او

111

گر بصورت مر ترا رنجی نمود

در صفت بیننده را گنجی نمود

112

نامرادی و مرادی این جهان

تا بجنبی بگذرد در یک زمان

113

گر تو زینجا رنج و محنت میبری

رنج و محنت سوی دولت میبری

114

گر ترا سنگی زند معشوق مست

به که از غیری گهر آری بدست

115

گر ترا گوید که جان درباز خیز

جان خود را در ره او پاک ریز

116

گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند

این نشان زان سوی آتش میدهند

117

گر ترا دنیا نباشد گو مباش

ور ترا عقبی نباشد گو مباش

118

چون ترا معشوق باشد به بود

روی معشوق از دوعالم به بود

119

اوست اصل کار و باقی محنت است

اوست مقصود و دگر ها زحمت است

120

چون ز فعل و قول خود آگه شود

ترک کلی گوید و باره شود

121

در مقام عشق صادق آید او

در فنای عشق لایق آید او

122

راه کل گیرد پس آنگه گم شود

چون یکی قطره که با قلزم شود

123

لیک این راه کسی باشد که او

در میان ما بود بی گفت و گو

124

لیک این راه کسی باشد یقین

کاخر و اول بود او راه بین

125

جمله را یک داند و یک بیند او

یک زمان در عشق خود ننشیند او

126

باشد اندر کل اشیا کاردان

تا بیابد جان جان اندر نهان

127

در بلای عشق او آرد قدم

بگذرد از کفر و از اسلام هم

128

ای محقق این سخن زان تو است

زنده دل هستی و این جان تو است

129

ای محقق این دل از جان و جهان

محو گردان آشکارا و نهان

130

ای محقق بگذر از بود و وجود

زانکه پیدا راه او پنهان نمود

131

چون شوی پنهان ترا پیدا کند

گر بوی پیداترا رسوا کند

132

هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی

هم عوض نیکی بیابی تو بسی

133

جهد کن تا نیک باشی در زمان

جان خود از حرص دنیا وارهان

134

جهد کن تا خود ترا نیکی بود

تاترا آنجایگه نیکی بود

135

زانکه راه نیکی آمد بر خلاص

مرد از نیکی همی یابد خلاص

136

نیک بین هر چیز کو آورده است

او ز نیکی جمله پیدا کرده است

137

نیست برتر از مقام خاص و عام

از مقام نیستی برتر مقام

138

بود با نابود خود پیوند کن

نه در آنجا خویشتن در بند کن

139

چون در آخر راه بر حق آمدست

عاقبت جان راه بین حق شدست

140

جملگی ره در وی ست ای بیخبر

باز کن زین خفتگی در دل نظر

141

این براه دل توانی یافتن

نه براه آب و گل بشتافتن

142

این سخن با غیر صورت بین بود

راز این با مرد معنی بین بود

143

عقل این تقریرها کی ره برد

این سخن را عشق بر حق بشنود

144

صورت از عقلست و جان عشق دان

عشق آمد در نشان او بی نشان

145

عاقبت اندیش و آنگه شو فنا

تا رسی آنگاه در عین بقا

146

در دم آخر بدانی این سخن

اندرین گفتارها سستی مکن

147

اول وآخر در آنجا میطلب

راه عزّت را تو یکتا میطلب

148

هرکه این دانست مرد کار شد

ازکمال عشق برخوردار شد

149

این رموز لامکانی فهم کن

تا منت اینجا بگویم یک سخن

150

بی نشان شو تا نشان آید پدید

هر که او شد بی نشان از غم رهید

151

اصل اینست در جهان جان ستان

چون فنا گردی بیابی جان جان

152

کار دنیا پر ز درد و حسرتست

پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست

153

کار دنیا پر ز آزست ونیاز

ترک گیرش تا رهی از حرص باز

154

این جهان چون آتشی افروخته‌ست

هر زمان خلقی بنوعی سوختست

155

کار دنیا چیست بیکاری همه

چیست بیکاری گرفتاری همه

156

این جهان کلی سرآید عاقبت

باز دان گر مرد راهی عاقبت

157

هرکه او در عاقبت اندیشه کرد

راه بینی از خدا او پیشه کرد

158

جهد کن تا عاقبت آید پدید

راز اودر عاقبت آید پدید

159

جان و دل در عاقبت مقصود یافت

بعد از آن او عاقبت معبود یافت

160

جهد کن تا نیک و بد بینی از او

تا در آخر عاقبت بینی ازو

161

هرکه اودر عاقبت کل بازگشت

ازجهان جان ستان بیزار گشت

162

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

هم بگفت او جمله هم خود باز خواند

163

چون عزازیل عاقبت اندر نیافت

جان ودل از حسرت تن برشکافت

164

عاقبت درباخت آن نا استوار

عاقبت در حسرت آمد پایدار

165

گفت اکنون چون همه زو رفته است

جملهٔ ذرّات بر او رفته است

166

چون همه او بینم از نیک و ز بد

پس چرا تاوان نهاده بر خرد

167

راست گفتی هرچه گفتی از خدا

لیک این راز دگر را رهنما

168

مرگ حقست و قیامت هم حق است

این یقین است از خدا و مطلقست

169

بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم

تا کجا خواهد شدن بیرون باسم

170

جای جان آخر کجا خواهد بدن

اولین دید از کجاخواهد بدن

171

گفت عیسی هر نشیبی را فراز

هرکژی را راستی آید بساز

172

روز را ظلمت ز پی آید پدید

هستی اندر نیستی شد ناپدید

173

از پی این زندگی مرگ آمدست

همچو ما را جملگی برگ آمدست

174

این جهان همچون رباطی دان دو در

زین درآی و زان دگر بر شو دگر

175

عقل اینجا با وجودت آشناست

گرچه راه حق بکل بی منتهاست

176

عاقبت دانست کو خواهد شدن

جاودان آنجایگه خواهد شدن

177

عاقبت کرد اختیار آنجایگاه

دیده دیده دید کار آنجایگاه

178

حکم تو این بود کو آنجا شود

روح پاکش باز بیهمتا شود

179

روح را درعاقبت آنجا رهست

تا نه پنداری که راهی کوتهست

180

چون در آنجا روح ره آهنگ کرد

بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد

181

عاقبت از دوست چون آید ندا

جان کنند آنجا که میشاید فدا

182

رازبین گردد ز دنیا بگذرد

بعداز آن در سوی عقبی بنگرد

183

چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ

بگذرد از کل نام و جزو ننگ

184

زین جهان جز محنت و خواری ندید

ازوجود خویش جز زاری ندید

185

زین جهان حاصل نباشد جز زحیر

آن جهان بینی همه بدر منیر

186

چون مقام خویش بیند در فنا

آن فنا باشد بکل عین بقا

187

درد نبود اندر انجا رنج هم

هیچ نبود اندر انجا جز عدم

188

خواری و محنت نباشد جز فنا

هر زمانی روشنی باشد صفا

189

اندر آن عالم نباشد جز که نور

دایماً یک دم نه بینی جز حضور

190

اندران عالم بقا اندر بقاست

گرچه آن عین بقا کلی فناست

191

هر چه بینی جز یکی نبود ز کل

هیچ نبود اندر آنجا عین ذل

192

آن مقام عاشقانست ای پسر

آسیا برنه که آبت شد بسر

193

زان عدم گر خود نشانی باشدت

هر زمانی لامکانی باشدت

194

زان عدم گر با تو اینجا دم زنم

هر دوعالم بیشکی بر هم زنم

195

زان عدم هرگز نشد آگاه تن

کار جانست این که داند خویشتن

196

زان عدم بسیار گفتند در زمین

این نداند جز که مرد راه بین

197

چون قدم بیرون نهادی زین جهان

راه آنجا روشنت گردد عیان

198

پرتوی از نور باشد همرهت

تا کند ز انحضرت کل آگهت

199

هرچه بینی جز خیالی نبودت

هرچه گوئی جز محالی نبودت

200

آن عدم روشن ترست ازجسم و جان

آن عدم دارد نشان بی نشان

201

چون برفتی هیچ منگر سوی ره

تانباشد دیدنت عین گنه

202

ای بسا کس کو درین ره باز ماند

دیدها کلی ازین ره باز ماند

203

هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز

اندر آنجا اوفتد او درگداز

204

ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر

ان هذا دیده شیی عسیر

205

هرکه اینجا خواری و محنت کشید

روح و راحت اندر آنجا او بدید

206

هرکه او اینجا بچیزی باز ماند

تو یقین میدان که بی اعزاز ماند

207

هرکه اینجا در طلب نشتافت او

اندر آنجا همچو یخ بگداخت او

208

هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم

حق نه بیند در وجود و در عدم

209

هر که اینجا چشم دیده باز دید

هیچ غیری را در آنجا او ندید

210

او سبق برد از میان و وارهید

بعد از آن پیدا شدش هل من مزید

211

هر که او بر حال خود دیدار کرد

هر زمانی جان ودل افکار کرد

212

هرکه او ره پیش شد بر یک صفت

بگذرد از عقل و جان و معرفت

213

هر که آنجا عشق رویش وانمود

گوئیا در اول و آخر نبود

214

هر که اینجا محو گردد در عقول

بگذرد از گفتگوی بوالفضول

215

هر که اینجا تخم افشاند بخاک

بر دهد آنجا حقیقت روح پاک

216

تخم معنی تو بیفشان و برو

آنگهی آنجایگه بر میدرو

217

تخم معنی هر که افشاند بدل

بهره یابد از یقین بی آب و گل

218

تخم اگر در شوره کاری ندروی

تا سخن هرگز نگوئی نشنوی

219

کشت زارتست عالم جملگی

هم ز بهر تست عالم جملگی

220

تخم اینجا بهر تو برکشتهاند

راه بینان اندرین ره گشتهاند

221

بر تمامت داده است آنجایگاه

میکنی او را بنادانی تباه

222

تخم معنی بی شمارست ره ببین

بر ببر زینجا چو هستی راه بین

223

تخم بنشاندی که نوروزت نبود

جز دو چشم راه بین کورت نبود

224

این جهان و آن جهان هر دو یکیست

لیک اعداد از حسابش اندکیست

225

هر که این اندک حسابی آورد

در یکی معنی کتابی آورد

226

این حسابی از عدد مشکل ترست

ورنه مقصود تو زان حاصل ترست

227

گر فرومانی درین ره بی حساب

ترسم آنجا گه شود طولی کباب

228

صد هزاران بر یکی گیر و برو

از یکی پیداست اینها نو بنو

229

از یکی دو میشود تنها پدید

وزدو میگردد سه هم پیدا بدید

230

وز سر میگردد چهارم آشکار

پنج آنگه میشود باز از چهار

231

تا صد و سیصد هزاران یاد کن

آن عددها جملگی بر باد کن

232

چون برون آری تو از اول یکیست

میندانم تا کرا آنجا شکیست

233

چون یکی گردی یکی بینی همه

چون همه یکست یک بینی همه

234

این الف اول یکی باشد ز اصل

بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل

235

چون شود کژ دال گردد درحساب

دال همچون راست گردد درحجاب

236

چون خمی بر خویشتن آرد دگر

را شود این جایگه ای بی خبر

237

چون الف از راست خم گردد چونی

هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی

238

چون الف نعلی شود نونی بود

این سخن مرد خدا بین بشنود

239

جمله چون از اصل یکی باشدت

لیک هر نوعی همان بنمایدت

240

صدهزاران قطره یک باران بود

چون ز باران بگذرد عمّان بود

241

لیک این نقش از تو پی گم میکند

مر ترا بر هر صفت گم میکند

242

چون تو عورت بین شدی در اصل کار

چون یکی بینی عددها در شمار

243

هر که بینی یک صفت دارد چو تو

لیک ره گم میکند آنجا ز تو

244

هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست

چشم دارد صورتش همچون شماست

245

آنچه تو داری در ایشان هست هم

لیک از روی معانی هست کم

246

عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف

این سخن بشنو نه از روی گزاف

247

عقل اندر گفت و گوی عالمست

ورنه چون تو بنگری کل آدمست

248

از تفاوت آدمی حیران شود

چون عددها دید سرگردان شود

249

هر دم از راه دگر آید برون

کی برد راز معانی در درون

250

گر درونت با برون یکسان شود

این عددها جملگی یکسان شود

251

گر درونت گردد از صورت بری

اندرین معنی که گفتم ره بری

252

گر درونت همچو دل صافی بود

در عقول خویش کم لافی بود

253

این ره آنگه گرددت روشن چو نور

کز وجود خویشتن یابی حضور

254

این صور چون مختلف آید بکار

باز میماند ز فعل روزگار

255

چون تو راه خویشتن گم میکنی

صورت آهنگ مردم میکنی

256

این همه صورت یکی آمد بدید

لیک از صورت شکی آمد پدید

257

هرچه میبیند زرنگی دیگرست

هرچه مییابد ز سنگی دیگرست

258

هرچه میگوید از آن نه آن بود

هرچه میجوید از آن نه آن بود

259

هرچه آرد در ضمیر خویشتن

عاقبت گردد اسیر خویشتن

260

چون خلاف صورتی هم صورتی

زین همه دارم ترا معذورتی

261

ای دریغا رنج تو ضایع بماند

دفتر عشق این دلت یکدم نخواند

262

آب هر ساعت زرنگی دیگرست

بر سر هر شاخ ننگی دیگرست

263

آفتاب از گردش خود جای جای

میکند هر لحظه رنگی جانفزای

264

گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ

گاه برق تیزرو بگشاده تیغ

265

این همه بر عکس کشته مختلف

همچو وصف راستی دال والف

266

هست این صورت فرومانده بخود

گاه در نیکی و گاهی مانده بد

267

چیست این صورت عجایب در عجب

گاه مکر و گاه زرق و گه تعب

268

چون تواند صورتی در مانده باز

کی شود بروی درتوحید باز

269

هست این صورت گرفتار نفس

کی بیابد در معانی دسترس

270

بازمانده از حقیقتهای خویش

تا که آرد لقمه دیگر به پیش

271

روز و شب در خوردن و در بردنست

خویش را در هر مجازی بردنست

272

گر کنم معنی این اسرار فاش

گر تو مرد راه بینی گل بپاش

273

صورت تو معنی جان گم بکرد

در خلاف این بسی اندیشه کرد

274

چون محمد صورت جان یک صفت

گرددآنگاهی برون از معرفت

275

دید اول دید آخر جمله خود

او خدا بود و خدا او در احد

276

جمله را در خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بد او هرسان بدید

277

از کمال عقل تقدیری نهاد

وز کمال جان رهی بر دل گشاد

278

هیچ غیری پیش او سر بر نزد

تا علم بر کاینات او بر بزد

279

چون یقین دانست صورت هیچ بود

درگذشت از وی که ره پر پیچ بود

280

چون یقین دانست صورت بر فنا

در فنای کل رسید اندر بقا

281

جمله اندر خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بهر دستان بدید

282

جان خود در راه حق کرد او نثار

سید و صدر رسل در هر دیار

283

خویش را کل دید گرچه بود کل

لیک از دست صور او دید ذل

284

عاقبت چون راه جانان خواست کرد

روی عالم از شریعت راست کرد

285

چون بدانست او رموز جملگی

پس از آنست او رموز جملگی

286

راه فقر انبیا کلی بدید

لیک راه خویش را بر کل گزید

287

راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد

تا همه روی جهان آباد کرد

288

چون بدانست او که اصلی نیست جزو

هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو

289

راه خود بر فقر کرد او اختیار

کس ندید این سر که کرد او اعتبار

290

راه خود بر جاده کل زان نهاد

تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد

291

راه خود را برتر از راه کسان

کرد ترتیبی حقیقت در عیان

292

شرع راه مصطفی آمد یقین

کس نبد ماننده او راه بین

293

آنچنان این شرع را کلی نهاد

تا شود پیدا بکلی هر نهاد

294

آنچنان کو دید راه حق ز حق

کس نداند راه او جز مرد حق

295

حق اگر حق بین شناسد آن اوست

جملگی حق دفتر دیوان اوست

296

اوست حق بین و دگر ره بین بدند

هر کسی بر کسوتی آئین بدند

297

لیک او این راه کلی باز یافت

او ز حق این رتبت و اعزاز یافت

298

اوست حق گر حق شوی دریابی این

ازگمان آئی برون سوی یقین

299

این رهی بر شرع اوآسان نهاد

او در معنی بکلی برگشاد

300

هرچه بودش او بکلی فاش کرد

لیک پنهان نقش او نقّاش کرد

301

هرکه اندر راه حق حق باز دید

خویش را اندر میان ناز دید

302

راه راه اوست گر تو عاشقی

در کمال راه او گر لایقی

303

راه او جوی و هوای او طلب

رتبت او و بقای او طلب

304

راه راه اوست دیگر راه نیست

لیک جان تو زره آگاه نیست

305

تاترا نوری کند همراه را

بدرقه باشد ترا در راه را

306

تا زخوف جاودان ایمن شوی

این سخن باید که ازجان بشنوی

307

گر نه او باشد شفاعت خواه تو

کی شود نور یقین همراه تو

308

اوست سلطان وهمه درویش او

جمله چون خوانی نهاده پیش او

309

گرنه او بودی که بودی راه بر

راه بودی دایماً پر از خطر

310

راه دین اواز خرابی پاک کرد

جمله کژ بینان درین ره خاک کرد

311

نور پاک اوست همراه همه

اوست کرده دل یقین گاه همه

312

چون وجود جملگی بیهوش یافت

از شراب صرف وحدت نوش یافت

313

آنچه آورد و بدادش کردگار

سر او با جملگی کرد آشکار

314

هر کسی فهمی د گر کردند از آن

لاجرم شد مختلف شرح و بیان

315

شرح او هرگز نداند خویش بین

شرح او در یافت مرد پیش بین

316

شرح او نه لایق هر ناکس است

کلکم فی ذاته حمقی بس است

317

شرح او بسیار کردند و بیان

شرح او آمد ز قران پس بخوان

318

چون محمد شرح حق بسیار گفت

هرچه بود از شرح شوق یار گفت

319

شرح او در شرح باشد بی خلاف

هرچه نه این باشد آن باشد گزاف

320

او ز نور و نور او نور حقست

هیچکس این سر نبیند مطلق است

321

شرح آن موسی چو در تورات دید

راه خود از شرح و وصفش باز دید

322

شرح او داود خواند اندر زبور

تا ره او جمله یکسر گشت نور

323

شرح او عیسی چو در انجیل یافت

لاجرم بر دانشش تعلیل یافت

324

شرح او جز حق نداند هیچ کس

شرح او داند یکی اللّه و بس

325

هرکه او را روی بنمود آن شروح

یافت او نور ذوی آلاف روح

326

اندرین ره جملگی چون حق بدید

حق بدید و حق بگفت و حق شنید

327

چون برفت از صورت حسّی برون

خود یکی دید او برون را با درون

328

جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان

این نه راه صورتست اندر بیان

329

مرتضی را گفته بد او راز خویش

تا بداند او از آن کل راز خویش

330

مرتضی دانسته بد اسرار او

مرتضی دانسته بد گفتار او

331

مرتضی او را بجان دلدار شد

لحمک لحمی از آن در کار شد

332

مصطفی و مرتضی هردو یکیست

من ندانم تا کرا اینجا شکیست

333

مرتضی اسرار احمد کل بیافت

گرچه در آخر از انسان ذل بیافت

334

مرتضی با او و او با مرتضی

یک نفس از هم نگشتندی جدا

335

مرتضی اورا بجان تصدیق کرد

جان خود در ورطه تحقیق کرد

336

مرتضی اسرار احمد در نهان

گفت با چاه آن حقیقت در نهان

337

مرتضی بیشک خدا را یافته

نه چو مادر شوق دنیا تافته

338

مرتضی اسرار سبحانی شده

آنگهی انوار ربّانی شده

339

گفت لو کشف الغطا او از یقین

مرتضی بود اندرین ره راه بین

340

مرتضی هر مشکلی را حل بکرد

مرتضی از بهر حق کردش نبرد

341

او همه شرح ره تحقیق کرد

تا جهانی در جهان توفیق کرد

342

گرنه او بودی نبودی نور حق

گرنه او بودی که بردی این سبق

343

گرنه او بودی نبودی مهر و ماه

راه و شروع مصطفی پشت و پناه

344

گر نه او بودی مصاف و جنگ را

بهر غیرت را و نام وننگ را

345

گر نه او بودی سخاوت را نشان

کی بدی در روی عالم مهرشان

346

گرنه او بودی به بخشش بحر جود

خود نبودی بخششی اندر وجود

347

بخشش و گفتار حیدر راست شد

تا همه روی زمین زو راست شد

348

چون محمد رفت از این جای خراب

دید حیدر یک شبی او را بخواب

349

پیش او رفتی و کردی دست بوس

روی یک دیگر بدادندی ببوس

350

روی یکدیگر بدیدندی بخواب

خواب ایشان هست بیداری ناب

351

خواب و بیداریشان هر دو یکیست

خواب صورت بین همیشه در شکی است

352

مصطفی گفتا علی را آن زمان

ای مرا نور دل و دریای جان

353

ای من از تو تو ز من در کل حال

ای مرا کلی مراد لایزال

354

ای مرا سر دفتر جود و کرم

از تو دریای یقین بی بیش و کم

355

ای یکی بین ازل اندرابد

مثل تو هرگز نباشد تا ابد

356

چشم دوران همچو ما دیگر ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

357

راز حق من دیده وتو دیده باز

آنچه من دیدم تو کلی دیده باز

358

هرچه ما دیدیم کس آن را ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

359

آنچه ما دیدیم از دریای کل

بس کسان آورده اند از عین ذل

360

این از آنسان راه هر دو دیده ایم

نه ز گفت دیگران بشنیده ایم

361

یا علی درنه قدم در معنیت

بگذر از صورت نگر در معنیت

362

یا علی یاری کن و بشتاب زود

تا دگر با هم رسیم از بود بود

363

جمله‌ایاران ما را کن خبر

تا بیابند این معانی سر بسر

364

دید راه کل تو با ایشان بگو

چارهٔ درد دل ایشان بجوی

365

با ابوبکر و عمر آن راز کن

دیدهٔ ایشان بکلی باز کن

366

تا ز صورت سوی معنی دل نهند

آنگهی از بند صورت وارهند

367

هست این ره پر ز درد و پر ز رنج

رنج بگذاری در آیی سوی گنج

368

این جهان را ترک گیری درخوری

تا برون آئی ز نیکی و بدی

369

تا یکی گردیم جمله سر بسر

آنگهی نبود میان نقش بشر

370

تا یکی گردیم و گردید آشنا

وارهید از این بلا و این عنا

371

هست دنیامر شما را کرده بند

بند بردارید از خود بند بند

372

چند مانید اندرین صورت اسیر

چند باشید اندرین حبس و زحیر

373

چند در صورت شوید از هر صفت

معرفت آنجاست آنجا معرفت

374

معرفت را زین جهان حاصل کنید

خویشتن در آن جهان واصل کنید

375

آن جهان جاودانست از یقین

جمله زین راهید هریک راه بین

376

صورت خود در میان آرید کل

وارهید و بگذرید از عین ذل

377

این جهان را کل فرا خواهید دهید

منت حق در میان جان نهید

378

سوی ما آئید و با ما بنگرید

زود از این منزل بکلی بگذرید

379

این جهان را ترک گیرید یک سره

پس برون آئید از آن سوی دره

380

تا درین صورت نه بینی روی جان

بر کنارید از صفای صوفیان

381

روز دیگر حیدر کرّار باز

گفت با یاران خود آن جمله راز

382

گفت بوبکر نقی با من بگوی

چارهٔ درد مرا تو باز جوی

383

مصطفی بد کلی از حق راز دار

این سخن بشنو تو با من رازدار

384

هر چه از حق آمدی در سوی وی

فاش کردی در میان گفت وی

385

هر چه آن از حق یقین آمد بگفت

در معنی جملگی یکسر بسفت

386

رهبر او بودست ما را در جهان

او نهاده سر کلی در میان

387

او سراسر گفت هرچه راز بود

جمله یاران را تمامت وانمود

388

چون محمد رفت از صورت برون

جان ما افتاد در دریای خون

389

تو گرفتی عزلت از ما جملگی

ما فرو مردیم اینجا جملگی

390

گفت بوبکر نقی با مرتضی

کای محمد را تو یاری با وفا

391

ای محمد را تو یار جان شده

بر تو از سیدرهی با جان شده

392

رازدار مصطفی هر جایگاه

بودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه

393

تو ز راز او بگیتی راز دان

راز او اکنون تو مارا بازدان

394

چون ندانستی تو کی داند کسی

رنج باید برد بی درمان بسی

395

چون نمیدانم چه گویم مرترا

تا یکی گردد ترا رای دوتا

396

روز و شب هم صحبت او بودهای

روز و شب در صحبتش آسودهای

397

مصطفی بد حق و حق بد مصطفی

زان مصفا بود گشته با صفا

398

ذات او با حق یکی بد در صفت

پربد از ادراک و علم و معرفت

399

ذات او حق بود اندر هر صفات

صورتش اندر صفت گشته بذات

400

صورت و معنی او یک بود یک

او خدابود و خدا بی هیچ شک

401

گفت درخواب این سخن با من براز

من بخواهم گفت این اسرار باز

402

گر بدانی پیش کس هرگز مگو

تا نباشد در میانه گفت و گو

403

چون بدانی هیچ نادانی مکن

تا توانی هرچه بتوانی مکن

404

راز پیغمبر توراز دوست دان

مغز دیگرهاست باقی پوست دان

405

گر تو این اسرار داری در نهان

روی بنماید حقیقت جاودان

406

گر تو این اسرار داری راهبر

بعد از آن در قرب جانت راه بر

407

همچو نابینای مادرزاد را

کو شود روشن بامر پادشاه

408

چشم بردارد دگر بینا شود

بار دیگر راز را گویا شود

409

تا نگردد چشم دل بینای راه

کی توانی کرد در رویش نگاه

410

چون بدانی راز تو جانان شوی

آنگه این دانی که کلی جان شوی

411

راز حق هرگز نداند این سخن

جز کسی کو یافت این سرّ کهن

412

سر حق هم حق بداند در جهان

سر حق حق بین نداند در عیان

413

تانگردی تو ز صورت بی نشان

کی توانی کرد این ره با بیان

414

راز را دریاب آنگه باز شو

از مقام زاغ تو شهباز شو

415

راز را دریاب آنگه باز بین

آنچه گم کردی هم اکنون باز بین

416

راز حق دریاب و سر از من متاب

راز حق، بیخویشتن از من بیاب

417

راز خودآنجا تمامت باز جوی

آنچه دریابی بخود آن بازگوی

418

تا ترا آئینه آید در نظر

آنگهی سیبی نهی در رهگذر

419

سیب در آئینهها پیدا شود

همچو جان و جسم ودل یکتا شود

420

چون در این و آن شود پیدا هم اوست

هر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست

421

آینه با سیب یک بینی همه

نیست جز دیدار یک بینی همه

422

این جهان و آن جهان دو آینه است

لیک یک بین داند آن دو آینه است

423

چون تو آئینه یقین بشناختی

خویشتن را سوی حق انداختی

424

گرنه ائینه ترا حاصل شود

کی دل تو اندر آن واصل شود

425

هست این آئینه دایم حق نما

بلکه آن آئینه حق شد رهنما

426

چون تو عکس آئینه بینی همه

کی ترا پیدا شود این زمزمه

427

چون تو در آئینه هرگز ننگری

از همه کون و مکانی برتری

428

چون همه آئینه هستی در میان

جان تو گردد بکلی جان جان

429

چون تو آئینه بکلی بشکنی

پنج وسواس طبیعت بر کنی

430

خانه را خالی کنی از مکر دیو

محو گردانی همه بی مکر و ریو

431

پس جهان جاودان بنمایدت

آنگهی در هیچ جا نگذاردت

432

کل یکی بینی تو محو اندر احد

اندر آنجانیست اعداد عدد

433

آنگهی روی معانی کل شود

هرچه بودت باصفای دل شود

434

چون یکی اندر یکی مقصود ماست

هم یکی اندر یکی معبود ماست

435

این یکی اندر یکی یکی بود

این سخن جز مرد معنی نشنود

436

جمله را یک دید و از یک بازگفت

گوهر اسرار معنی باز سفت

437

جمله ذرّات از خود یکرهست

هر کسی بر وصف خود زان آگه است

438

آنچه میباید نمیداند کسی

این سخن را چون بداند هر کسی

439

ای ترا نادیده دیده همچو تو

نی دگر هرگز شنیده همچو تو

440

ای چو دیده تو ترا دیده ندید

از تو پیدا گشته کلی دید دید

441

هر که درتو کم شود او گم شود

همچو یک قطره که در قلزم شود

442

قطره را پیوسته استسقا بود

در درون قطره صد دریا بود

443

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

444

در شود آنگاه در توی صدف

تا زند تیر مرادی بر هدف

445

در چو قطره بود آنگه گشت در

بشنو این گفتار را مانند در

446

زیر هر حرفی ازین درّ نفیس

کی بداند این سخن مرد خسیس

447

درّ دریای حقیقی یک بود

در بحار عشق راه اندک بود

448

درهایی کز کمال جسم و جان

هرزمانی میشود دل بی نشان

449

این ز اسرارست رمزی پر عجب

ره تواند برد مرد ره طلب

450

با ادب گر سوی این دریا شوی

هست آوازی همی چون بشنوی

451

هست ملّاحان درآنجا بی شمار

در همی جویند ایشان در کنار

452

هر که سوی بحر اوشد در بیافت

بر کنار بحر هرگز درنیافت

453

سالها باید که تا یک قطره آب

در بن دریا شود در خوشاب

454

گر همه درّی بدی درّ یتیم

هر یتیمی مصطفی بودی مقیم

455

بر کنار بحر این دربود و بس

همچو او درّی نه بیند هیچکس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون جهودان از قضا عیسی پاک

خواستندش تا کنند او را هلاک

عطار»اشترنامه»بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

اگلی نظم

بر لب دریا همی‌شد عارفی

صاحب در گشته بر سرّ واقفی

عطار»اشترنامه»بخش 16 - حكایت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور