صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

بخش 15 - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

22

اول بنیاد بر ذات خدای

پادشاه راز دان و رهنمای

33

جوهری از نور خود پیدا بکرد

بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد

44

حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه

تا شود پیدا بخود آن جایگاه

55

این جهان و آن جهان چون آفرید

راز خود برجان ما کرد او پدید

66

از جلال خود نظر بروی فکند

آتشی از شوق خود در وی فکند

77

جوهری بد از لطافت روشنی

ذات خود پیدادر آن بد بی منی

88

اول و آخر درو پیدا شده

عاشق از معشوق دل شیدا شده

99

هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز

اندران کلی نمود او جمله چیز

1010

چاره نور تجلّی در رسید

خویشتن در خویشتن کلی بدید

1111

در طلب آمد پس آنگه جوش کرد

جرعه از جام جلالش نوش کرد

1212

در طلب برخود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

1313

عکس نور آنجایگه آمد پدید

راه بگرفت و درو شد ناپدید

1414

آسمان از آن دو جوهر کرده شد

نور عزّت از یقین چون پرده شد

1515

گشته پیدا از کف او این زمین

تاشود پیدا مکان اندر مکین

1616

همچنان در جلوه بود آن نور پاک

پس نظر افکند از بالا بخاک

1717

هر دویکی گشت از روی شناخت

آن ازین و این از آن سوی تو تاخت

1818

لیک این رازیست گفتم با تو باز

لیک با ایشان نشاید گفت راز

1919

ذرّه از نور او شد آفتاب

از بخارات زمین تر شد سحاب

2020

نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان

کرد پیدا نور در روی جهان

2121

روی عالم را همه انوار داد

بعد از آن ترکیب پنج وچار داد

2222

روز نورست و بظلمت شب بساخت

نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت

2323

اصل و فرعی در میان آمد پدید

تا همه روی جهان آمد پدید

2424

خاک و آتش سخت در پیوست کرد

تا از آن روی زمین را سخت کرد

2525

کوه شد پیدا ز بهر ساکنی

تا شودآنجا مقام ایمنی

2626

آفتاب از وی قمر بستد روش

یافته در دور گردون پرورش

2727

روحها از ذات خود پیدا نمود

پس تمامت نقش آن اشیا نمود

2828

کرد از روی قمر پیدا نجوم

تا ازین پیدا شود راز علوم

2929

از چراغ صد هزاران شمع را

باز افروزد یکی در جمع را

3030

اینهمه از نور شمس آمد پدید

بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید

3131

سفل را نفس عناصر ساخت او

انگهی باران ز عنصر ساخت او

3232

ذات حق زینها منزّه آمدست

این کسی داند که آگه آمدست

3333

راز حق پیدا بکردست این صفات

انبیا کردند شرح و وصف ذات

3434

ذات حق این جملگی تقریر کرد

علو و سفل آنجای در تحریر کرد

3535

ذات حق در جزو و کل مستغرقست

گر ببینی ور نبینی خودحقست

3636

انبیا را کرد پیدا هم زخود

بعد از آن بخشید کل را هم ز خود

3737

علو روحانی و ظلمت سفل بود

نیست درهستی خود پیدا نمود

3838

صد هزار و بعد از آن بیست و چهار

انبیا از نور خود کرد آشکار

3939

عالم جانست علو این را بدان

عالم سفلست جسم ناتوان

4040

ماه و شمس و روز و شب با یکدگر

ساخت ترکیبی چنین پیروز گر

4141

شش جهت در سفل آمد راستی

تا شود پیدا در آنجا خواستی

4242

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را با هشتمین دوّار کرد

4343

مختلف کردش تمامت جزو جزو

تا شود پیدا بکلی عضو عضو

4444

پس عناصر رادرآمیزش نشاند

هر یک از راه دگرشان سیر راند

4545

ضد یکدیگر نهاد این هر چهار

تا شود اسرار ایشان آشکار

4646

موضع هر یک بکلی راست کرد

تا همه کار جهان را راست کرد

4747

موضع آتش بسوی شرق بود

گرچه در هر جای همچون برق بود

4848

موضع باد از غروب است این بدان

موضع آب از جنوب آمد روان

4949

خاک بد مغز همه اسرارها

گشته پیدا اندرو انوارها

5050

این همه بر عقل آرایش بکرد

بعد از آن در زیر پالایش بکرد

5151

هفت دریا را بصنع خویشتن

زیر خاک آورد پیدا ما و من

5252

آسمان در گرد ما آمد زشوق

این عجایب بشنو از اصحاب ذوق

5353

گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب

کوکبان چرخ و نور آفتاب

5454

چون نظر بر خاک دارند این همه

بلک نور پاک دارند این همه

5555

اصل کار خاکست در اسرار حق

میشود آنجا همه انوار حق

5656

بعد از آن چون خویشتن افکنده دید

از میان جمله خود را زنده دید

5757

چون نظرگاه خداوند آمد این

نام آن شد آسمان، این شد زمین

5858

ذات بیرون درون بگرفته است

بر سر هر کس قضائی رفته است

5959

عقل پیدا کرده است از صنع خود

تا شود پیدادر آنجا نیک و بد

6060

عقل پیدا کرده تا شد رهنمون

هر یک از لونی دگر آید برون

6161

چون بگشتند جملگی در گردخاک

کرد پیدا جسم ما از آب پاک

6262

آتش آنگه رازدان باد شد

هر دو را کار از دگر آباد شد

6363

آب همچون آینه روشن نمود

خاک را این هر سه آنگه تن نمود

6464

جان ز ذات آمد بره سوی صفات

جسم ازو دریافت ناگه این حیات

6565

جمله را با یکدگر ترکیب کرد

آنگهی با یکدگر ترتیب کرد

6666

عقل با تن پرورش آغاز کرد

راه اول را بآخر ساز کرد

6767

جمله ذرّات گشته متّصل

فاعل افلاک بر این مشتعل

6868

این رموز ما ز جائی آمدست

کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست

6969

چون نظر با یکدیگر پیوند شد

راه پیدا گشت و کل در بند شد

7070

جزو خود کل دید در ره گم شده

بود چون یک قطره در قلزم شده

7171

پس سؤال دیگر از وی خواست کرد

گفت حق بود این و حق این راست کرد

7272

چون همه او بود یکسر جزو و کل

از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل

7373

نیک و بد از چه پدید آمد زوی

چون همه گفت و شنید آمد زوی

7474

چون همه او بود برگو این سخن

تا شود پیدا مرا راز کهن

7575

این یکی ره بین وان اعمی شده

این یکی نادان و آن دانا شده

7676

این یکی در عزّ و قربت آمده

آن یکی در رنج و محنت آمده

7777

این یکی مال فراوان یافته

آن یکی یک لقمه نان یافته

7878

این یکی بیچاره و حیران شده

آن یکی در ناز خود پنهان شده

7979

این یکی جویای اسرار آمده

آن یکی در عین پندار آمده

8080

این یکی فارغ نشسته از همه

آن یکی در بسته برروی همه

8181

این جسد را در حسد آورده است

آن یکی رو در احد آورده است

8282

این یکی عمر از خوشی و کام دل

برده بر سر یافته آرام دل

8383

آن یکی در خون دل جان رفته کل

اوفتاده در بلا ورنج و ذل

8484

این یکی در گنج و آن یک در زحیر

این یکی در ناز و آن یک در نفیر

8585

این یکی مؤمن شده آن کافری

این تحیر را نه پائی نه سری

8686

این یکی در قتل و خون آورده رو

عالمی از وی شده در گفتگو

8787

آن یکی در راه جسم و بغض و آز

آمده در راه حق درمانده باز

8888

این یکی مردار خواری همچو سگ

میدود از بهر مرداری بتگ

8989

آن یکی از بهر آزار کسان

روی را در جنگ کرده چون خسان

9090

این یکی بر خلق و بر عزّت شده

با همه ذرّات در صحبت شده

9191

آن یکی از بهر ظلم و جور خلق

میکند خواری نداند غور خلق

9292

این یکی دانسته، آن نادان شده

ازچه باشد جملگی تاوان شده

9393

گفت عیسی این همه از اصل کار

در قلم آمد ز حکم کردگار

9494

چون قلم با لوح شد آنجا پدید

هرچه او میخواست شد زانجا پدید

9595

نیک و بد برخاست یکسر از قلم

تا بود اسرار از سرّ عدم

9696

بر سر هر یک قضائی رفته است

برتن هر یک جفائی رفته است

9797

هر یکی را آنچه او بایست داد

هر یکی را راه دیگرسان نهاد

9898

هر یکی را قسمتی تقدیر کرد

هر یکی را قربتی تدبیر کرد

9999

تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان

سرّ او در غیب شد آنجا عیان

100100

گرنداد اینجا درآنجا آن دهد

بلکه آنجا بیش صد چندان دهد

101101

محنت دولت ازینجا میرود

چون ببینی کار آنجا میرود

102102

پادشاه کردگار بحر و بر

کرده هر یک را بنوکاری دگر

103103

هرکه نقد آن جهان حاضر کند

خویش را در قرب حق واصل کند

104104

شکرکن اینجا اگر چیزت نماند

زآنکه آنجا نقدهای تو بماند

105105

هرچه آنجا باشد آن آنت بود

بهتر از جانان کجا جانت بود

106106

حکم کرد او از ازل هرچه که هست

تا شود پیدا بجمله پای بست

107107

هیچ کس از راز خود پی گم نکرد

لیک این صورت درآنجا گم بکرد

108108

اوست اصل و مال دنیا هیچ دان

مال دنیا نقش پیچا پیچ دان

109109

آنکه بیشک خواری آنجا بدید

محنت و خواری حق آنجا بدید

110110

ای بسا شادی که آنجا بیند او

در مقام مملکت بنشیند او

111111

گر بصورت مر ترا رنجی نمود

در صفت بیننده را گنجی نمود

112112

نامرادی و مرادی این جهان

تا بجنبی بگذرد در یک زمان

113113

گر تو زینجا رنج و محنت میبری

رنج و محنت سوی دولت میبری

114114

گر ترا سنگی زند معشوق مست

به که از غیری گهر آری بدست

115115

گر ترا گوید که جان درباز خیز

جان خود را در ره او پاک ریز

116116

گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند

این نشان زان سوی آتش میدهند

117117

گر ترا دنیا نباشد گو مباش

ور ترا عقبی نباشد گو مباش

118118

چون ترا معشوق باشد به بود

روی معشوق از دوعالم به بود

119119

اوست اصل کار و باقی محنت است

اوست مقصود و دگر ها زحمت است

120120

چون ز فعل و قول خود آگه شود

ترک کلی گوید و باره شود

121121

در مقام عشق صادق آید او

در فنای عشق لایق آید او

122122

راه کل گیرد پس آنگه گم شود

چون یکی قطره که با قلزم شود

123123

لیک این راه کسی باشد که او

در میان ما بود بی گفت و گو

124124

لیک این راه کسی باشد یقین

کاخر و اول بود او راه بین

125125

جمله را یک داند و یک بیند او

یک زمان در عشق خود ننشیند او

126126

باشد اندر کل اشیا کاردان

تا بیابد جان جان اندر نهان

127127

در بلای عشق او آرد قدم

بگذرد از کفر و از اسلام هم

128128

ای محقق این سخن زان تو است

زنده دل هستی و این جان تو است

129129

ای محقق این دل از جان و جهان

محو گردان آشکارا و نهان

130130

ای محقق بگذر از بود و وجود

زانکه پیدا راه او پنهان نمود

131131

چون شوی پنهان ترا پیدا کند

گر بوی پیداترا رسوا کند

132132

هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی

هم عوض نیکی بیابی تو بسی

133133

جهد کن تا نیک باشی در زمان

جان خود از حرص دنیا وارهان

134134

جهد کن تا خود ترا نیکی بود

تاترا آنجایگه نیکی بود

135135

زانکه راه نیکی آمد بر خلاص

مرد از نیکی همی یابد خلاص

136136

نیک بین هر چیز کو آورده است

او ز نیکی جمله پیدا کرده است

137137

نیست برتر از مقام خاص و عام

از مقام نیستی برتر مقام

138138

بود با نابود خود پیوند کن

نه در آنجا خویشتن در بند کن

139139

چون در آخر راه بر حق آمدست

عاقبت جان راه بین حق شدست

140140

جملگی ره در وی ست ای بیخبر

باز کن زین خفتگی در دل نظر

141141

این براه دل توانی یافتن

نه براه آب و گل بشتافتن

142142

این سخن با غیر صورت بین بود

راز این با مرد معنی بین بود

143143

عقل این تقریرها کی ره برد

این سخن را عشق بر حق بشنود

144144

صورت از عقلست و جان عشق دان

عشق آمد در نشان او بی نشان

145145

عاقبت اندیش و آنگه شو فنا

تا رسی آنگاه در عین بقا

146146

در دم آخر بدانی این سخن

اندرین گفتارها سستی مکن

147147

اول وآخر در آنجا میطلب

راه عزّت را تو یکتا میطلب

148148

هرکه این دانست مرد کار شد

ازکمال عشق برخوردار شد

149149

این رموز لامکانی فهم کن

تا منت اینجا بگویم یک سخن

150150

بی نشان شو تا نشان آید پدید

هر که او شد بی نشان از غم رهید

151151

اصل اینست در جهان جان ستان

چون فنا گردی بیابی جان جان

152152

کار دنیا پر ز درد و حسرتست

پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست

153153

کار دنیا پر ز آزست ونیاز

ترک گیرش تا رهی از حرص باز

154154

این جهان چون آتشی افروخته‌ست

هر زمان خلقی بنوعی سوختست

155155

کار دنیا چیست بیکاری همه

چیست بیکاری گرفتاری همه

156156

این جهان کلی سرآید عاقبت

باز دان گر مرد راهی عاقبت

157157

هرکه او در عاقبت اندیشه کرد

راه بینی از خدا او پیشه کرد

158158

جهد کن تا عاقبت آید پدید

راز اودر عاقبت آید پدید

159159

جان و دل در عاقبت مقصود یافت

بعد از آن او عاقبت معبود یافت

160160

جهد کن تا نیک و بد بینی از او

تا در آخر عاقبت بینی ازو

161161

هرکه اودر عاقبت کل بازگشت

ازجهان جان ستان بیزار گشت

162162

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

هم بگفت او جمله هم خود باز خواند

163163

چون عزازیل عاقبت اندر نیافت

جان ودل از حسرت تن برشکافت

164164

عاقبت درباخت آن نا استوار

عاقبت در حسرت آمد پایدار

165165

گفت اکنون چون همه زو رفته است

جملهٔ ذرّات بر او رفته است

166166

چون همه او بینم از نیک و ز بد

پس چرا تاوان نهاده بر خرد

167167

راست گفتی هرچه گفتی از خدا

لیک این راز دگر را رهنما

168168

مرگ حقست و قیامت هم حق است

این یقین است از خدا و مطلقست

169169

بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم

تا کجا خواهد شدن بیرون باسم

170170

جای جان آخر کجا خواهد بدن

اولین دید از کجاخواهد بدن

171171

گفت عیسی هر نشیبی را فراز

هرکژی را راستی آید بساز

172172

روز را ظلمت ز پی آید پدید

هستی اندر نیستی شد ناپدید

173173

از پی این زندگی مرگ آمدست

همچو ما را جملگی برگ آمدست

174174

این جهان همچون رباطی دان دو در

زین درآی و زان دگر بر شو دگر

175175

عقل اینجا با وجودت آشناست

گرچه راه حق بکل بی منتهاست

176176

عاقبت دانست کو خواهد شدن

جاودان آنجایگه خواهد شدن

177177

عاقبت کرد اختیار آنجایگاه

دیده دیده دید کار آنجایگاه

178178

حکم تو این بود کو آنجا شود

روح پاکش باز بیهمتا شود

179179

روح را درعاقبت آنجا رهست

تا نه پنداری که راهی کوتهست

180180

چون در آنجا روح ره آهنگ کرد

بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد

181181

عاقبت از دوست چون آید ندا

جان کنند آنجا که میشاید فدا

182182

رازبین گردد ز دنیا بگذرد

بعداز آن در سوی عقبی بنگرد

183183

چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ

بگذرد از کل نام و جزو ننگ

184184

زین جهان جز محنت و خواری ندید

ازوجود خویش جز زاری ندید

185185

زین جهان حاصل نباشد جز زحیر

آن جهان بینی همه بدر منیر

186186

چون مقام خویش بیند در فنا

آن فنا باشد بکل عین بقا

187187

درد نبود اندر انجا رنج هم

هیچ نبود اندر انجا جز عدم

188188

خواری و محنت نباشد جز فنا

هر زمانی روشنی باشد صفا

189189

اندر آن عالم نباشد جز که نور

دایماً یک دم نه بینی جز حضور

190190

اندران عالم بقا اندر بقاست

گرچه آن عین بقا کلی فناست

191191

هر چه بینی جز یکی نبود ز کل

هیچ نبود اندر آنجا عین ذل

192192

آن مقام عاشقانست ای پسر

آسیا برنه که آبت شد بسر

193193

زان عدم گر خود نشانی باشدت

هر زمانی لامکانی باشدت

194194

زان عدم گر با تو اینجا دم زنم

هر دوعالم بیشکی بر هم زنم

195195

زان عدم هرگز نشد آگاه تن

کار جانست این که داند خویشتن

196196

زان عدم بسیار گفتند در زمین

این نداند جز که مرد راه بین

197197

چون قدم بیرون نهادی زین جهان

راه آنجا روشنت گردد عیان

198198

پرتوی از نور باشد همرهت

تا کند ز انحضرت کل آگهت

199199

هرچه بینی جز خیالی نبودت

هرچه گوئی جز محالی نبودت

200200

آن عدم روشن ترست ازجسم و جان

آن عدم دارد نشان بی نشان

201201

چون برفتی هیچ منگر سوی ره

تانباشد دیدنت عین گنه

202202

ای بسا کس کو درین ره باز ماند

دیدها کلی ازین ره باز ماند

203203

هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز

اندر آنجا اوفتد او درگداز

204204

ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر

ان هذا دیده شیی عسیر

205205

هرکه اینجا خواری و محنت کشید

روح و راحت اندر آنجا او بدید

206206

هرکه او اینجا بچیزی باز ماند

تو یقین میدان که بی اعزاز ماند

207207

هرکه اینجا در طلب نشتافت او

اندر آنجا همچو یخ بگداخت او

208208

هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم

حق نه بیند در وجود و در عدم

209209

هر که اینجا چشم دیده باز دید

هیچ غیری را در آنجا او ندید

210210

او سبق برد از میان و وارهید

بعد از آن پیدا شدش هل من مزید

211211

هر که او بر حال خود دیدار کرد

هر زمانی جان ودل افکار کرد

212212

هرکه او ره پیش شد بر یک صفت

بگذرد از عقل و جان و معرفت

213213

هر که آنجا عشق رویش وانمود

گوئیا در اول و آخر نبود

214214

هر که اینجا محو گردد در عقول

بگذرد از گفتگوی بوالفضول

215215

هر که اینجا تخم افشاند بخاک

بر دهد آنجا حقیقت روح پاک

216216

تخم معنی تو بیفشان و برو

آنگهی آنجایگه بر میدرو

217217

تخم معنی هر که افشاند بدل

بهره یابد از یقین بی آب و گل

218218

تخم اگر در شوره کاری ندروی

تا سخن هرگز نگوئی نشنوی

219219

کشت زارتست عالم جملگی

هم ز بهر تست عالم جملگی

220220

تخم اینجا بهر تو برکشتهاند

راه بینان اندرین ره گشتهاند

221221

بر تمامت داده است آنجایگاه

میکنی او را بنادانی تباه

222222

تخم معنی بی شمارست ره ببین

بر ببر زینجا چو هستی راه بین

223223

تخم بنشاندی که نوروزت نبود

جز دو چشم راه بین کورت نبود

224224

این جهان و آن جهان هر دو یکیست

لیک اعداد از حسابش اندکیست

225225

هر که این اندک حسابی آورد

در یکی معنی کتابی آورد

226226

این حسابی از عدد مشکل ترست

ورنه مقصود تو زان حاصل ترست

227227

گر فرومانی درین ره بی حساب

ترسم آنجا گه شود طولی کباب

228228

صد هزاران بر یکی گیر و برو

از یکی پیداست اینها نو بنو

229229

از یکی دو میشود تنها پدید

وزدو میگردد سه هم پیدا بدید

230230

وز سر میگردد چهارم آشکار

پنج آنگه میشود باز از چهار

231231

تا صد و سیصد هزاران یاد کن

آن عددها جملگی بر باد کن

232232

چون برون آری تو از اول یکیست

میندانم تا کرا آنجا شکیست

233233

چون یکی گردی یکی بینی همه

چون همه یکست یک بینی همه

234234

این الف اول یکی باشد ز اصل

بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل

235235

چون شود کژ دال گردد درحساب

دال همچون راست گردد درحجاب

236236

چون خمی بر خویشتن آرد دگر

را شود این جایگه ای بی خبر

237237

چون الف از راست خم گردد چونی

هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی

238238

چون الف نعلی شود نونی بود

این سخن مرد خدا بین بشنود

239239

جمله چون از اصل یکی باشدت

لیک هر نوعی همان بنمایدت

240240

صدهزاران قطره یک باران بود

چون ز باران بگذرد عمّان بود

241241

لیک این نقش از تو پی گم میکند

مر ترا بر هر صفت گم میکند

242242

چون تو عورت بین شدی در اصل کار

چون یکی بینی عددها در شمار

243243

هر که بینی یک صفت دارد چو تو

لیک ره گم میکند آنجا ز تو

244244

هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست

چشم دارد صورتش همچون شماست

245245

آنچه تو داری در ایشان هست هم

لیک از روی معانی هست کم

246246

عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف

این سخن بشنو نه از روی گزاف

247247

عقل اندر گفت و گوی عالمست

ورنه چون تو بنگری کل آدمست

248248

از تفاوت آدمی حیران شود

چون عددها دید سرگردان شود

249249

هر دم از راه دگر آید برون

کی برد راز معانی در درون

250250

گر درونت با برون یکسان شود

این عددها جملگی یکسان شود

251251

گر درونت گردد از صورت بری

اندرین معنی که گفتم ره بری

252252

گر درونت همچو دل صافی بود

در عقول خویش کم لافی بود

253253

این ره آنگه گرددت روشن چو نور

کز وجود خویشتن یابی حضور

254254

این صور چون مختلف آید بکار

باز میماند ز فعل روزگار

255255

چون تو راه خویشتن گم میکنی

صورت آهنگ مردم میکنی

256256

این همه صورت یکی آمد بدید

لیک از صورت شکی آمد پدید

257257

هرچه میبیند زرنگی دیگرست

هرچه مییابد ز سنگی دیگرست

258258

هرچه میگوید از آن نه آن بود

هرچه میجوید از آن نه آن بود

259259

هرچه آرد در ضمیر خویشتن

عاقبت گردد اسیر خویشتن

260260

چون خلاف صورتی هم صورتی

زین همه دارم ترا معذورتی

261261

ای دریغا رنج تو ضایع بماند

دفتر عشق این دلت یکدم نخواند

262262

آب هر ساعت زرنگی دیگرست

بر سر هر شاخ ننگی دیگرست

263263

آفتاب از گردش خود جای جای

میکند هر لحظه رنگی جانفزای

264264

گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ

گاه برق تیزرو بگشاده تیغ

265265

این همه بر عکس کشته مختلف

همچو وصف راستی دال والف

266266

هست این صورت فرومانده بخود

گاه در نیکی و گاهی مانده بد

267267

چیست این صورت عجایب در عجب

گاه مکر و گاه زرق و گه تعب

268268

چون تواند صورتی در مانده باز

کی شود بروی درتوحید باز

269269

هست این صورت گرفتار نفس

کی بیابد در معانی دسترس

270270

بازمانده از حقیقتهای خویش

تا که آرد لقمه دیگر به پیش

271271

روز و شب در خوردن و در بردنست

خویش را در هر مجازی بردنست

272272

گر کنم معنی این اسرار فاش

گر تو مرد راه بینی گل بپاش

273273

صورت تو معنی جان گم بکرد

در خلاف این بسی اندیشه کرد

274274

چون محمد صورت جان یک صفت

گرددآنگاهی برون از معرفت

275275

دید اول دید آخر جمله خود

او خدا بود و خدا او در احد

276276

جمله را در خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بد او هرسان بدید

277277

از کمال عقل تقدیری نهاد

وز کمال جان رهی بر دل گشاد

278278

هیچ غیری پیش او سر بر نزد

تا علم بر کاینات او بر بزد

279279

چون یقین دانست صورت هیچ بود

درگذشت از وی که ره پر پیچ بود

280280

چون یقین دانست صورت بر فنا

در فنای کل رسید اندر بقا

281281

جمله اندر خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بهر دستان بدید

282282

جان خود در راه حق کرد او نثار

سید و صدر رسل در هر دیار

283283

خویش را کل دید گرچه بود کل

لیک از دست صور او دید ذل

284284

عاقبت چون راه جانان خواست کرد

روی عالم از شریعت راست کرد

285285

چون بدانست او رموز جملگی

پس از آنست او رموز جملگی

286286

راه فقر انبیا کلی بدید

لیک راه خویش را بر کل گزید

287287

راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد

تا همه روی جهان آباد کرد

288288

چون بدانست او که اصلی نیست جزو

هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو

289289

راه خود بر فقر کرد او اختیار

کس ندید این سر که کرد او اعتبار

290290

راه خود بر جاده کل زان نهاد

تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد

291291

راه خود را برتر از راه کسان

کرد ترتیبی حقیقت در عیان

292292

شرع راه مصطفی آمد یقین

کس نبد ماننده او راه بین

293293

آنچنان این شرع را کلی نهاد

تا شود پیدا بکلی هر نهاد

294294

آنچنان کو دید راه حق ز حق

کس نداند راه او جز مرد حق

295295

حق اگر حق بین شناسد آن اوست

جملگی حق دفتر دیوان اوست

296296

اوست حق بین و دگر ره بین بدند

هر کسی بر کسوتی آئین بدند

297297

لیک او این راه کلی باز یافت

او ز حق این رتبت و اعزاز یافت

298298

اوست حق گر حق شوی دریابی این

ازگمان آئی برون سوی یقین

299299

این رهی بر شرع اوآسان نهاد

او در معنی بکلی برگشاد

300300

هرچه بودش او بکلی فاش کرد

لیک پنهان نقش او نقّاش کرد

301301

هرکه اندر راه حق حق باز دید

خویش را اندر میان ناز دید

302302

راه راه اوست گر تو عاشقی

در کمال راه او گر لایقی

303303

راه او جوی و هوای او طلب

رتبت او و بقای او طلب

304304

راه راه اوست دیگر راه نیست

لیک جان تو زره آگاه نیست

305305

تاترا نوری کند همراه را

بدرقه باشد ترا در راه را

306306

تا زخوف جاودان ایمن شوی

این سخن باید که ازجان بشنوی

307307

گر نه او باشد شفاعت خواه تو

کی شود نور یقین همراه تو

308308

اوست سلطان وهمه درویش او

جمله چون خوانی نهاده پیش او

309309

گرنه او بودی که بودی راه بر

راه بودی دایماً پر از خطر

310310

راه دین اواز خرابی پاک کرد

جمله کژ بینان درین ره خاک کرد

311311

نور پاک اوست همراه همه

اوست کرده دل یقین گاه همه

312312

چون وجود جملگی بیهوش یافت

از شراب صرف وحدت نوش یافت

313313

آنچه آورد و بدادش کردگار

سر او با جملگی کرد آشکار

314314

هر کسی فهمی د گر کردند از آن

لاجرم شد مختلف شرح و بیان

315315

شرح او هرگز نداند خویش بین

شرح او در یافت مرد پیش بین

316316

شرح او نه لایق هر ناکس است

کلکم فی ذاته حمقی بس است

317317

شرح او بسیار کردند و بیان

شرح او آمد ز قران پس بخوان

318318

چون محمد شرح حق بسیار گفت

هرچه بود از شرح شوق یار گفت

319319

شرح او در شرح باشد بی خلاف

هرچه نه این باشد آن باشد گزاف

320320

او ز نور و نور او نور حقست

هیچکس این سر نبیند مطلق است

321321

شرح آن موسی چو در تورات دید

راه خود از شرح و وصفش باز دید

322322

شرح او داود خواند اندر زبور

تا ره او جمله یکسر گشت نور

323323

شرح او عیسی چو در انجیل یافت

لاجرم بر دانشش تعلیل یافت

324324

شرح او جز حق نداند هیچ کس

شرح او داند یکی اللّه و بس

325325

هرکه او را روی بنمود آن شروح

یافت او نور ذوی آلاف روح

326326

اندرین ره جملگی چون حق بدید

حق بدید و حق بگفت و حق شنید

327327

چون برفت از صورت حسّی برون

خود یکی دید او برون را با درون

328328

جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان

این نه راه صورتست اندر بیان

329329

مرتضی را گفته بد او راز خویش

تا بداند او از آن کل راز خویش

330330

مرتضی دانسته بد اسرار او

مرتضی دانسته بد گفتار او

331331

مرتضی او را بجان دلدار شد

لحمک لحمی از آن در کار شد

332332

مصطفی و مرتضی هردو یکیست

من ندانم تا کرا اینجا شکیست

333333

مرتضی اسرار احمد کل بیافت

گرچه در آخر از انسان ذل بیافت

334334

مرتضی با او و او با مرتضی

یک نفس از هم نگشتندی جدا

335335

مرتضی اورا بجان تصدیق کرد

جان خود در ورطه تحقیق کرد

336336

مرتضی اسرار احمد در نهان

گفت با چاه آن حقیقت در نهان

337337

مرتضی بیشک خدا را یافته

نه چو مادر شوق دنیا تافته

338338

مرتضی اسرار سبحانی شده

آنگهی انوار ربّانی شده

339339

گفت لو کشف الغطا او از یقین

مرتضی بود اندرین ره راه بین

340340

مرتضی هر مشکلی را حل بکرد

مرتضی از بهر حق کردش نبرد

341341

او همه شرح ره تحقیق کرد

تا جهانی در جهان توفیق کرد

342342

گرنه او بودی نبودی نور حق

گرنه او بودی که بردی این سبق

343343

گرنه او بودی نبودی مهر و ماه

راه و شروع مصطفی پشت و پناه

344344

گر نه او بودی مصاف و جنگ را

بهر غیرت را و نام وننگ را

345345

گر نه او بودی سخاوت را نشان

کی بدی در روی عالم مهرشان

346346

گرنه او بودی به بخشش بحر جود

خود نبودی بخششی اندر وجود

347347

بخشش و گفتار حیدر راست شد

تا همه روی زمین زو راست شد

348348

چون محمد رفت از این جای خراب

دید حیدر یک شبی او را بخواب

349349

پیش او رفتی و کردی دست بوس

روی یک دیگر بدادندی ببوس

350350

روی یکدیگر بدیدندی بخواب

خواب ایشان هست بیداری ناب

351351

خواب و بیداریشان هر دو یکیست

خواب صورت بین همیشه در شکی است

352352

مصطفی گفتا علی را آن زمان

ای مرا نور دل و دریای جان

353353

ای من از تو تو ز من در کل حال

ای مرا کلی مراد لایزال

354354

ای مرا سر دفتر جود و کرم

از تو دریای یقین بی بیش و کم

355355

ای یکی بین ازل اندرابد

مثل تو هرگز نباشد تا ابد

356356

چشم دوران همچو ما دیگر ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

357357

راز حق من دیده وتو دیده باز

آنچه من دیدم تو کلی دیده باز

358358

هرچه ما دیدیم کس آن را ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

359359

آنچه ما دیدیم از دریای کل

بس کسان آورده اند از عین ذل

360360

این از آنسان راه هر دو دیده ایم

نه ز گفت دیگران بشنیده ایم

361361

یا علی درنه قدم در معنیت

بگذر از صورت نگر در معنیت

362362

یا علی یاری کن و بشتاب زود

تا دگر با هم رسیم از بود بود

363363

جمله‌ایاران ما را کن خبر

تا بیابند این معانی سر بسر

364364

دید راه کل تو با ایشان بگو

چارهٔ درد دل ایشان بجوی

365365

با ابوبکر و عمر آن راز کن

دیدهٔ ایشان بکلی باز کن

366366

تا ز صورت سوی معنی دل نهند

آنگهی از بند صورت وارهند

367367

هست این ره پر ز درد و پر ز رنج

رنج بگذاری در آیی سوی گنج

368368

این جهان را ترک گیری درخوری

تا برون آئی ز نیکی و بدی

369369

تا یکی گردیم جمله سر بسر

آنگهی نبود میان نقش بشر

370370

تا یکی گردیم و گردید آشنا

وارهید از این بلا و این عنا

371371

هست دنیامر شما را کرده بند

بند بردارید از خود بند بند

372372

چند مانید اندرین صورت اسیر

چند باشید اندرین حبس و زحیر

373373

چند در صورت شوید از هر صفت

معرفت آنجاست آنجا معرفت

374374

معرفت را زین جهان حاصل کنید

خویشتن در آن جهان واصل کنید

375375

آن جهان جاودانست از یقین

جمله زین راهید هریک راه بین

376376

صورت خود در میان آرید کل

وارهید و بگذرید از عین ذل

377377

این جهان را کل فرا خواهید دهید

منت حق در میان جان نهید

378378

سوی ما آئید و با ما بنگرید

زود از این منزل بکلی بگذرید

379379

این جهان را ترک گیرید یک سره

پس برون آئید از آن سوی دره

380380

تا درین صورت نه بینی روی جان

بر کنارید از صفای صوفیان

381381

روز دیگر حیدر کرّار باز

گفت با یاران خود آن جمله راز

382382

گفت بوبکر نقی با من بگوی

چارهٔ درد مرا تو باز جوی

383383

مصطفی بد کلی از حق راز دار

این سخن بشنو تو با من رازدار

384384

هر چه از حق آمدی در سوی وی

فاش کردی در میان گفت وی

385385

هر چه آن از حق یقین آمد بگفت

در معنی جملگی یکسر بسفت

386386

رهبر او بودست ما را در جهان

او نهاده سر کلی در میان

387387

او سراسر گفت هرچه راز بود

جمله یاران را تمامت وانمود

388388

چون محمد رفت از صورت برون

جان ما افتاد در دریای خون

389389

تو گرفتی عزلت از ما جملگی

ما فرو مردیم اینجا جملگی

390390

گفت بوبکر نقی با مرتضی

کای محمد را تو یاری با وفا

391391

ای محمد را تو یار جان شده

بر تو از سیدرهی با جان شده

392392

رازدار مصطفی هر جایگاه

بودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه

393393

تو ز راز او بگیتی راز دان

راز او اکنون تو مارا بازدان

394394

چون ندانستی تو کی داند کسی

رنج باید برد بی درمان بسی

395395

چون نمیدانم چه گویم مرترا

تا یکی گردد ترا رای دوتا

396396

روز و شب هم صحبت او بودهای

روز و شب در صحبتش آسودهای

397397

مصطفی بد حق و حق بد مصطفی

زان مصفا بود گشته با صفا

398398

ذات او با حق یکی بد در صفت

پربد از ادراک و علم و معرفت

399399

ذات او حق بود اندر هر صفات

صورتش اندر صفت گشته بذات

400400

صورت و معنی او یک بود یک

او خدابود و خدا بی هیچ شک

401401

گفت درخواب این سخن با من براز

من بخواهم گفت این اسرار باز

402402

گر بدانی پیش کس هرگز مگو

تا نباشد در میانه گفت و گو

403403

چون بدانی هیچ نادانی مکن

تا توانی هرچه بتوانی مکن

404404

راز پیغمبر توراز دوست دان

مغز دیگرهاست باقی پوست دان

405405

گر تو این اسرار داری در نهان

روی بنماید حقیقت جاودان

406406

گر تو این اسرار داری راهبر

بعد از آن در قرب جانت راه بر

407407

همچو نابینای مادرزاد را

کو شود روشن بامر پادشاه

408408

چشم بردارد دگر بینا شود

بار دیگر راز را گویا شود

409409

تا نگردد چشم دل بینای راه

کی توانی کرد در رویش نگاه

410410

چون بدانی راز تو جانان شوی

آنگه این دانی که کلی جان شوی

411411

راز حق هرگز نداند این سخن

جز کسی کو یافت این سرّ کهن

412412

سر حق هم حق بداند در جهان

سر حق حق بین نداند در عیان

413413

تانگردی تو ز صورت بی نشان

کی توانی کرد این ره با بیان

414414

راز را دریاب آنگه باز شو

از مقام زاغ تو شهباز شو

415415

راز را دریاب آنگه باز بین

آنچه گم کردی هم اکنون باز بین

416416

راز حق دریاب و سر از من متاب

راز حق، بیخویشتن از من بیاب

417417

راز خودآنجا تمامت باز جوی

آنچه دریابی بخود آن بازگوی

418418

تا ترا آئینه آید در نظر

آنگهی سیبی نهی در رهگذر

419419

سیب در آئینهها پیدا شود

همچو جان و جسم ودل یکتا شود

420420

چون در این و آن شود پیدا هم اوست

هر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست

421421

آینه با سیب یک بینی همه

نیست جز دیدار یک بینی همه

422422

این جهان و آن جهان دو آینه است

لیک یک بین داند آن دو آینه است

423423

چون تو آئینه یقین بشناختی

خویشتن را سوی حق انداختی

424424

گرنه ائینه ترا حاصل شود

کی دل تو اندر آن واصل شود

425425

هست این آئینه دایم حق نما

بلکه آن آئینه حق شد رهنما

426426

چون تو عکس آئینه بینی همه

کی ترا پیدا شود این زمزمه

427427

چون تو در آئینه هرگز ننگری

از همه کون و مکانی برتری

428428

چون همه آئینه هستی در میان

جان تو گردد بکلی جان جان

429429

چون تو آئینه بکلی بشکنی

پنج وسواس طبیعت بر کنی

430430

خانه را خالی کنی از مکر دیو

محو گردانی همه بی مکر و ریو

431431

پس جهان جاودان بنمایدت

آنگهی در هیچ جا نگذاردت

432432

کل یکی بینی تو محو اندر احد

اندر آنجانیست اعداد عدد

433433

آنگهی روی معانی کل شود

هرچه بودت باصفای دل شود

434434

چون یکی اندر یکی مقصود ماست

هم یکی اندر یکی معبود ماست

435435

این یکی اندر یکی یکی بود

این سخن جز مرد معنی نشنود

436436

جمله را یک دید و از یک بازگفت

گوهر اسرار معنی باز سفت

437437

جمله ذرّات از خود یکرهست

هر کسی بر وصف خود زان آگه است

438438

آنچه میباید نمیداند کسی

این سخن را چون بداند هر کسی

439439

ای ترا نادیده دیده همچو تو

نی دگر هرگز شنیده همچو تو

440440

ای چو دیده تو ترا دیده ندید

از تو پیدا گشته کلی دید دید

441441

هر که درتو کم شود او گم شود

همچو یک قطره که در قلزم شود

442442

قطره را پیوسته استسقا بود

در درون قطره صد دریا بود

443443

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

444444

در شود آنگاه در توی صدف

تا زند تیر مرادی بر هدف

445445

در چو قطره بود آنگه گشت در

بشنو این گفتار را مانند در

446446

زیر هر حرفی ازین درّ نفیس

کی بداند این سخن مرد خسیس

447447

درّ دریای حقیقی یک بود

در بحار عشق راه اندک بود

448448

درهایی کز کمال جسم و جان

هرزمانی میشود دل بی نشان

449449

این ز اسرارست رمزی پر عجب

ره تواند برد مرد ره طلب

450450

با ادب گر سوی این دریا شوی

هست آوازی همی چون بشنوی

451451

هست ملّاحان درآنجا بی شمار

در همی جویند ایشان در کنار

452452

هر که سوی بحر اوشد در بیافت

بر کنار بحر هرگز درنیافت

453453

سالها باید که تا یک قطره آب

در بن دریا شود در خوشاب

454454

گر همه درّی بدی درّ یتیم

هر یتیمی مصطفی بودی مقیم

455455

بر کنار بحر این دربود و بس

همچو او درّی نه بیند هیچکس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون جهودان از قضا عیسی پاک

خواستندش تا کنند او را هلاک

عطار»اشترنامه»بخش 14 - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

اگلی نظم

بر لب دریا همی‌شد عارفی

صاحب در گشته بر سرّ واقفی

عطار»اشترنامه»بخش 16 - حكایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور