صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 12 - حكایت شهباز و صیاد

بخش 12 - حكایت شهباز و صیاد

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

شاه بازی بود پرها کرده باز

بود پران در هوای عزّ و ناز

2

دایما از عشق در پرواز بود

گاه با گنجشک و گه با باز بود

3

خوی با مرغان دیگر کرده بود

روی در هرجایگه آورده بود

4

هر زمانی در سرایی مسکنش

هر زمانی درجهانی مأمنش

5

زحمت مرغان دیگر اونداشت

هر زمان در مسکنی سر میفراشت

6

از قضا یک روز مرغی چند دید

از هوا در سوی آن مرغان پرید

7

جایگاهی بود خوش آن مرغزار

مسکنی جان بخش و آبی خوشگوار

8

سبزه زاری هم چنان باغ ارم

باغ جنّت جایگاهی بس خرم

9

میوههای رنگ رنگ از شاخسار

اوفتاده در میان جویبار

10

چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوش

با صفت همچون سرایی ماه وش

11

مسکنی خوش بود و جایی بس شریف

وندر آنجا بُد درختان لطیف

12

بلبل و قمری در آنجا بیشمار

برنشسته بر سر هر شاخسار

13

عکّه و درّاج با طوطی و زاغ

میپریدند اندر آن وادی باغ

14

سبزههای خوب و خوش رسته در آن

چشمههای نازنین، آب روان

15

سیب و نارنج و ترنج و به بسی

میوههای رنگ رنگ آنجا بسی

16

این چنین جای لطیف و نازنین

چون بهشتی بر صفت پرحور عین

17

شاهباز از روی چرخ آنجا بدید

بانگ آن مرغان در آنجاگه شنید

18

در نشاط آمد چو آنجا جای دید

چون بهشتی مسکن و ماوای دید

19

خواست تا آبی خورد از جویبار

بیخبر بود او که بُد دام از کنار

20

شاهباز آن جایگاه خوش بدید

یک زمان آنجایگه او آرمید

21

کرد با مرغان دیگر جلوه خود

فارغ او از حادثات نیک و بد

22

درشد آمد در کنار آب جوی

آمده انمرغکان در گفت و گوی

23

از قضا آنجا یکی مردی ضعیف

دام کرده تن نزار و دل نحیف

24

تا مگر مرغی فتد در دام او

گشته پنهان در میان آب جو

25

دید شهبازی که آمد پیش دام

گفت پیدا گشت آنجا گاه کام

26

دام را در دست خود هنجار داد

در هوا و در زمین رفتار داد

27

شاهباز آمد بدام او نشست

در کشید او دام و پایش هر دوبست

28

شاهباز از جای خود پرواز کرد

پایها در بند و پرها باز کرد

29

خواست تا پرواز گیرد شاهباز

پایها را دید اندر دام باز

30

گفت آوخ کار من از دست شد

چون کنم چون پای من درشست شد

31

ای دریغا بازماندم در تعب

بازماندم اندرین سرّ عجب

32

چون کنم زین جایگه پرواز من

کی رهائی یابم از وی باز من

33

چون کنم من تا رهائی باشدم

زین چنین بندی جدائی باشدم

34

چون کنم تا خود برون آیم ازین

من چه دانستم که افتم در کمین

35

چون کنم زین بند چون آیم برون

که درین باشد مرا هم رهنمون

36

چون کنم تا من از اینجا جان برم

پای خود آرم برون وبر پرم

37

چون کنم صیاد آمد پیش من

تا نمک ریزد بچشم ریش من

38

چون کنم من چون کنم بسیار گشت

باز خوف و ترس با او یار گشت

39

چون کنم ای دل ز مکر دامگاه

چون کنم چون مر مرا اینست راه

40

چون کنم ای دل چو حکم یار هست

میشوم اینجایگه من پای بست

41

مرد صیاد آمد آنگه در برش

دست کرد و برگرفت انگه پرش

42

شاهباز از ترس پرها باز کرد

مرد دیگر بار قصّه باز کرد

43

عاقبت او را بر آوردش زدام

مرد صیادش شده دل شادکام

44

گفت این را من به پیش شه برم

کام خود را باز در چنگ آورم

45

این چنین شهباز هرگز کس ندید

بخت تو صیاد ناگه شد پدید

46

یافتی کام دل اکنون شاد باش

بعد از این از اندهان آزاد باش

47

یافتی چیزی که آن همتاش نیست

چست باش و اندرین جاگه مایست

48

هیچ صیادی چنین بازی نیافت

همچو تو آواز و آغازی نیافت

49

هیچ صیادی چنین شاهی ندید

این چنین گنجی بناگاهی ندید

50

وقت آن آمد که دل شادان کنم

خویشتن را پیش سلطان افکنم

51

وقت آن آمد که غمها در گذشت

با که گویم این زمان من سرگذشت

52

وقت آن آمد که فرزندان من

درخوشی بینند جسم و جان من

53

عمر در خون جگر بگذاشتم

لاجرم در عاقبت بر داشتم

54

هر غمی را شادیی اندر پی است

چون گذشتی از بهار آنگه دی است

55

شاد باش و راه را در پیش گیر

آنگه از سلطان مراد خویش گیر

56

هر دو پای شاهباز آنگه به بست

شاد و خرم بامداد از جای جست

57

در قفس کرد آنگهی شهباز را

در فرو افکند آنگه باز را

58

دست کرد و آن قفس را برگرفت

راه شهر آنگاه اندر بر گرفت

59

چون درآمد پیش فرزندان خویش

شاهباز آورد ایشان را به پیش

60

زن ازو پرسید کاین باز آن کیست

راز این با من بگو این حال چیست

61

گفت ای زن شادشو کاین زان ماست

حق تعالی کرد ما را کار، راست

62

سالها خونابهٔ پر خوردهام

رنجها در دام بازی بردهام

63

تا که امروز این مرا آمد بدام

از شه عالی بیابم کام ونام

64

آن شب او را در قفس کردش بخواب

روز دیگر چون برآمد آفتاب

65

یک کلاه آوردش و بر سر نهاد

بعد از آن یک بندش اندر بر نهاد

66

برگرفت و پیش سلطان آورید

شاه آن شاهباز خود چون بنگرید

67

ای عجب کان باز آن شاه بود

هم وزیر شاه از آن آگاه بود

68

شاه گفت این از کجا بگرفته است

این ازان ماست زینجا رفته است

69

مدتی شد تا برفت ازدست من

این زمان افتاد اندر شست من

70

این کجا بد از کجا دریافتی

مژدگانی این زمان در یافتی

71

من ترا زرو گهر چندان دهم

منّت این کار تو بر جان نهم

72

در زمان درخواست از گنجینه دار

گفت اکنون پیش آور تو کنار

73

بیست مشت زر بداد آنگه بدو

گفت ای مرد عزیز راستگو

74

جامه و زرش دگر چندان بداد

هرچه او میخواست او آسان بداد

75

بیست اسب و سی غلام دیگرش

داد با چندین زمین و کشورش

76

مرد کان اعزاز را از شاه دید

خویش را از ماهی اندر ماه دید

77

گفت شاها این همه هم زان تست

بندهٔ مسکین هم از فرمان تست

78

مر مرا از خویشتن مفکن تو دور

تا برم نزدیک تو صاحب حضور

79

صحبت شه کرد آنجا اختیار

گشت صیاد حقیقت بختیار

80

هر دمش صیاد دولت پیش بود

در میان عزّ و دولت بیش بود

81

چشم بگشا صاحب صادق نظر

کار خود نزدیک شاه جان نگر

82

شاه آن تست تو آگه نهٔ

سخت معذوری که مرد ره نهٔ

83

هر زمان در خویش عزّت بیش کن

چارهٔ این درد جان ریش کن

84

ای تو شهباز و ز شه گشته جدا

در میان خلق گشته مبتلا

85

مر ترا معذور دارم این زمان

گرچه تو ماندی جدا از جان جان

86

ای گرفتار بلای جان خود

کی تو دریابی کمال جان خود

87

شاهباز حضرت قدسی به بین

ذرّهٔ از راه خود شو در یقین

88

تاترا راهی نماید ذوالجلال

صورت و معنی شوی تو بیزوال

89

شاهباز از حضرت حق آمدست

راز این در روح مطلق آمدست

90

چشم دل بگشا و نور جان ببین

آینه کن جان، رخ جانان ببین

91

تا زمانی روی او یابی مگر

چند باشی اندرین خوف و خطر

92

ای صلابت راز ره بردار تو

دیدهٔ جان یقین بگمار تو

93

شاهباز جان ترا آمد مدام

لیک قدر او ندانستی تمام

94

صاحب اسرار شو چندین مپیچ

صورتت بفکن منه تو دل بهیچ

95

عاشق آسا در طواف کعبه آی

زنک شرک و کفر از دل برزدای

96

شاهباز جان بدست شاه ده

بعد از آن رو در سوی درگاه نه

97

بر جمال شاه دل، کن احترام

تا شوی اندر دوعالم نیک نام

98

چون تو نزد شاه آیی مردوار

شاه بنماید ترا روی از دیار

99

این نهان رازیست دریاب ای پسر

این عجب سرّست و راز ای بیخبر

100

هرکه او را بخت و دولت یار شد

از جمال شاه بر خوردار شد

101

شاهباز قرب دست شاه شو

برتر از خورشید ونور ماه شو

102

شاهباز عشق را بنگر یقین

دل منه بر کفر و بیرون شو ز دین

103

شاهباز لامکان ذات شو

خیز و تو همراه با ذرّات شو

104

شاه چون شهباز بر دست آورد

آفرینش جمله را پست آورد

105

این سخن حقّا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود، تقلید نیست

106

زیر هر بیتی جهانی دیگرست

این سخن را ترجمانی دیگرست

107

خیز و یک دم شو به پیش شاهباز

تا مگر بینی تو روی شاه باز

108

شاهباز شاه را نشناختی

خویش در دام صور انداختی

109

شاهباز عالم جانان توئی

یک دو روزی در صور مهمان توئی

110

شاهباز هر دو عالم مصطفی است

منبع تمکین و مقبول صفاست

111

شاهبازی کز دو عالم پیش بود

مرهم درد دل درویش بود

112

عشق بازی کرد با ما ذوالجلال

دام گاهی کرد اشیا را جمال

113

دام گاه جسم ودل از عقل ساخت

عشق بازی با چنین دامی بباخت

114

هیچکس از دام او آگه نبود

جمله یک ره بود دیگر ره نبود

115

دامگاهی کرد صیاد ازل

گسترانید آنگهی دام امل

116

این جهان چون بوستانی بود خوش

مرغزاری خرم و سر سبز و کش

117

جایگاهی چون بهشت شادمان

لیک اینجا کس نماند جاودان

118

هست این دنیا سرای بلعجب

دامگاه رنج و پرمکر و تعب

119

دامگاه شاهبازان یقین

دامگاه عقل و فضل خویش بین

120

دامگاه سالکان و عاشقان

لیک گشته بیخبر یکسر از آن

121

دامگاه این نقش و صورت آمدست

جایگاهی پر کدورت آمدست

122

شاهباز از اندرون مانده اسیر

جای تشویق است و جاگاهی عسیر

123

خواست تا آنجایگه دامی کند

تا ابد آن جایگه نامی کند

124

گر نمیدانست کاینجا دام بود

گرچه نه آغاز و نه انجام بود

125

دامگاه شاهبازان ازل

شاهبازی کان نخواهد شد بدل

126

اولین این دام آدم صید کرد

جان او را هم بدینسان قید کرد

127

چون از آن حضرت جدا گشت آن صفی

آن رفیع اصل و اشیا را وفی

128

آدم از قرب ازل پرواز کرد

بال و پر مرغ معنی باز کرد

129

راه او از ذات آمد بر صفات

چون کنم اینجای من تقریر ذات

130

لامکان بگذاشت و آمد در مکان

بی زمان آمد بسوی این زمان

131

اول از اسرار کل آگه نبود

چون نگه میکرد جز یک ره نبود

132

از طبیعت بیخبر بود و حواس

راه عزّت کرده بی حدّ و قیاس

133

زان جهان حیران بسوی این جهان

آشکارا تر ز نور امّا نهان

134

هفت پرده بر برید ازکاینات

تا رسید و دید اجرام صفات

135

چون سوی آن گشته آمد او ز دور

شادمان و شادکام و غرق نور

136

بیخبر بدکین چه جای خوف جاست

میندانست او که این جای بلاست

137

راه در او نفس پیچاپیچ بود

چون بدید او بود، باقی هیچ بود

138

راه دید و گام زن شد رو بکام

بیخبر بودی وی از صیاد و دام

139

اندر آنجا دید مرغان حواس

گشته پران جمله بیحدّ و قیاس

140

اندر آنجا دید آب و سبزه زار

اندر آنجا دید سرو و جویبار

141

اندرآنجا دید اشجار و نبات

جای معمور و مکانی باثبات

142

لیک آدم عقل و حس اول نداشت

از پی عشق اونظر را برگماشت

143

چون نباشد صورتت با نور جان

کی بود عقلت در اسرار و عیان

144

شاهباز جان بر سلطان بری

شاه را با شاهبازش بنگری

145

شاهباز جان بحضرت آمدست

جهد کن تا هرگزش ندهی ز دست

146

ای ندانسته تو قدر شاهباز

می بخواهی رفت نزد شاه باز

147

شاهباز جان خود بفروختی

خرمن عمرت تمامی سوختی

148

ای گرفتار آمده در بند و دام

هیچ از معنی ندیده جز که نام

149

ای گرفتار آمده در بند تن

می ندانستی تو قدر خویشتن

150

شاهباز جان دگر ناید بدست

گر بگریی خون، تو جای اینت هست

151

دام دنیا بند در پایت فکند

هر زمان از جای برجایت فکند

152

دام دنیا بود صیاد  وجود

شاهباز جان ازین آگه نبود

153

صورت حسی تمامت دام دان

خویشتن را اندرو ناکام دان

154

جهد کن تا بر پری زین دامگاه

چون ز دام آئی روی درپیش شاه

155

عاقبت در پیش شه خواهی شدن

رازدار حضرتش خواهی بدن

156

شاه را بشناس از دام آبرون

تا شوی در حضرت او ذوفنون

157

شاهباز جان کسی داند که او

در دو عالم باز داند قدر او

158

شاهباز جان کسی بشناختست

کاین دو عالم را بکل درباختست

159

شاهباز جان، تو در صورت مهل

کو گرفتارست اندر بند گل

160

شاهباز جان ز نفخ حق بود

او همیشه جاودان مطلق بود

161

شاهباز جان محمد بود و بس

زد نفخت فیه من روحی نفس

162

شاهباز جان محمد آمدست

نزد حق او بس مؤید آمدست

163

شاهباز جان محمد یافتست

کو سر از ملک دو عالم تافتست

164

قدر اودانست این شهباز را

او بدید این رتبت و اعزاز را

165

شاهباز هر دو عالم بود او

گوئی از کونین جان بربود او

166

شاهباز جان خود را صید کرد

هردوعالم را بیکدم قید کرد

167

شاهبازی همچو اودیگر نبود

از دو عالم جای او برتر نمود

168

خویش را کل دید و کل را خویش دید

همچنان کز پس بدید از پیش دید

169

بُد طفیل خنده او آفتاب

گریهٔ او بود امطار سحاب

170

شاهباز سد ره کون و مکان

مقتدای این جهان و آن جهان

171

شاهباز حضرت قدس جلال

کی بداند مرورا حس و خیال

172

شاهبازی بود پیشش جبرئیل

جان و جسم و روی و دل کرده سبیل

173

شاهباز سد ره و جان همه

جمله زان او و اوزان همه

174

شاهباز قرب دست ذوالجلال

آفتاب هر دو عالم بی زوال

175

شاهباز جمله و ختم رسل

خویش را افکنده اندر عین ذل

176

شاهباز جان تو، زو شد پدید

صورت حسی ندارد آن کلید

177

گرنه او بودی نبودی جان تو

اوست سر خیل ره و برهان تو

178

شاهباز جانها اویست و بس

آفرین بر جان پاکش هر نفس

179

شش جهت دیده قیاس عقل کل

در صفات خود فرو مانده بذل

180

بیخبر زین جا و زانجا باخبر

گنج مخفی را نباشد پا و سر

181

روح قدسی را طبیعت کی بود

انبیا را جز شریعت کی بود

182

اول آدم روح و نور پاک بود

گرچه ما بین هوا و خاک بود

183

عاقبت چون سوی این دنیا رسید

جملهٔ مرغان روحانی بدید

184

نه وجودی بود نه صورت نه جان

لیک مشتق گشته از او جان جان

185

دامگاه خود بدید از روی عقل

این سخن نی فهم داند کرد نقل

186

این سخن از رمز اسرار عیان

زیر هر بیتیش صد گنج نهان

187

اندرین اسرار، گر بوئی بری

توالست از جان جانان بشنوی

188

نفس این اسرار نتواند شنود

گوئی از کونین نتواند ربود

189

این بگوش عقل و دل باید شنید

این بچشم جان و دل بایدش دید

190

این سخن اندر کتابت نامدست

این سخن پیش از وجود دل بُدست

191

این سخن جانان مراتعلیم کرد

این کسی داند که جان تسلیم کرد

192

این سخن غوّاص معنی دلست

از بحار لامکان آمد بشست

193

این سخن گفتار عقل انبیاست

این سخن از حضرت جود و ضیاست

194

این کسی دانست کز خوددر گذشت

راه جسم و جان و دل اندر نوشت

195

این کسی داند که بی خوف و رجاست

این کسی داند که بر صدق و صفاست

196

این کسی داند که او عاشق بود

در فنای عشق کل صادق بود

197

این کسی داند که اول دیده است

خویش از دنیا معطّل دیده است

198

این کسی داند که جز جانان ندید

اندرین جاگاه جسم و جان ندید

199

این کسی داند که اندر کل بود

جملگی دیده پس آنگه کل بود

200

این کسی داند که وقت انبیا

روی بنماید ورا بی منتها

201

این کسی داند که سر دربازد او

از وصال عشق کل مینازد او

202

این کسی داند که در آتش رود

ار بسوزد جانش کلی خوش شود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود وقتی در ره حج قافله

راه دور و رهروان پر مشغله

عطار»اشترنامه»بخش 11 - حكایت مرد كر و قافله

اگلی نظم

هیچکس زین راه تقریری نکرد

همچو احمد هیچ تفسیری نکرد

عطار»اشترنامه»بخش 13 - در تقریر راه و تفسیر آن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور