صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 11 - حكایت مرد كر و قافله

بخش 11 - حكایت مرد كر و قافله

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بود وقتی در ره حج قافله

راه دور و رهروان پر مشغله

2

در میان قافله بُد رهروی

هر دو گوشش بود کر، می‌نشنوی

3

ناگهان آن مرد کر بر ره بخَفت

قافله از جایگه ناگه برفت

4

کر به‌خفته بود زیشان بی‌خبر

بود مردی بازمانده همچو کر

5

رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد

این سخن در گوش کر تکرار کرد

6

گفت ای کر قافله رفتند خیز

بیش ازین بر جان خود آتش مریز

7

خیز تا با یکدگر همره شویم

بیش ازین اینجا به تنها نغنویم

8

قافله رفتند و ما این جایگاه

درنگر تا چند در پیش است راه

9

کر نمی‌دانست‌، حیران مانده بود

بی‌خبر از جسم و از جان مانده بود

10

مرد گفت ای کر چرا درمانده‌ای

بر مثال حلقه بر در مانده‌ای

11

جان خود بر باد دادم بهر تو

چون کنم می‌نوشم اکنون زهر تو

12

گفت کر ما را تو بگذار و برو

ورنه اینجا همچو من خوش می‌غنو

13

اندرین بودند کآمد دو عرب

دزد ره بودند پر خوف و تعب

14

هر یکی بر اشتری دیگر سوار

برگرفته در کف خود یک مهار

15

تیغ‌ها در دست پُر‌سهم آن دو تن

حمله آوردند، بر آن هر دو تن

16

کر دوید و پیش ایشان مردوار

خویشتن افکند اندر روی خار

17

مرد دیگر ترسناک افتاده بود

چشم بر حکم قضا بنهاده بود

18

تا چه آید از پس پرده برون

در دلش می‌زد عجائب موج خون

19

کر ز روی خار اندر پای خاست

گشت حیران می‌دوید از چپ و راست

20

آن دو اشتروار از دنبال او

می‌دویدند از پی آن راه‌جو

21

عاقبت کر را گرفتند آن دو تن

خون روان گشته ورا از جان و تن

22

خارها بشکسته در اعضای او

گرچه می‌دانست آن سودای او

23

مرد دیگر ایستاده بر کنار

تن نهاده بد به حکم کردگار

24

دو سوار او را نمی‌گفتند هیچ

دست کر بستند و پایش پیچ پیچ

25

کر در آنجا زار زار افتاده بود

تن در آن حکم قضا بنهاده بود

26

ناگه از آن روی صحرا گرد خاست

یک گروهی آمدند از چپ و راست

27

سبز پوشان عجایب آن گروه

جمله بر اسب سیاه و باشکوه

28

گِرد ایشان در گرفتند چون حصار

زخم‌ها کردند بر آن دو سوار

29

دست و پای کر گشادند آن زمان

کر عجایب مانده بُد زان مردمان

30

مرد دیگر را بپرسیدند ازو

با شما از هر چه کردند باز گو

31

گفت ما با یکدیگر همره بدیم

در میان قافله در ره بدیم

32

ناگهان این کر بخفت اینجایگاه

خواب او را در ربود و شد ز راه

33

خفته بودم من چو او جای دگر

از وجود خویش و عالم بی‌خبر

34

عاقبت از خواب چون آگه شدیم

چون بدیدم خویش بی‌همره شدیم

35

ره نمی‌دانستم و حیران شدم

اندرین ره زار و سرگردان بُدم

36

اندرین ره چشم من تاریک شد

مرگم از دور آمد و نزدیک شد

37

من به‌سوی آسمان کردم نگاه

گفتم ای دانا مرا بنمای راه

38

هاتفی آواز داد و گفت رو

زود باش و تیز تاز و خوش برو

39

خویش را در ره فکندم آن زمان

راز گویان با خداوند جهان

40

در رسیدم در زمان این جایگاه

دیدم این بیچاره خوش خفته به‌راه

41

بی‌خبر چون مرده‌ای بر روی خاک

گرچه من بودم در آنجا خوفناک

42

من ورا بیدار کردم در زمان

تا رویم اندر پی آن همرهان

43

هرچه گفتم گوش را با من نکرد

ذرّه‌ای از درد من او غم نخورد

44

همچو من او بازماند این جایگاه

همچو او من بازپس ماندم به‌راه

45

چون بدانستم کری بود این ضعیف

همچو من بیچاره و زار و نحیف

46

ناگهان این هر دو تن پیدا شدند

بر سرما ناگهانی آمدند

47

دست این مسکین ببستند این چنین

خار در پهلو شکستند این چنین

48

من چو این دیدم باستادم برش

تا چه آید از قضا اندر سرش

49

خویش را در امن دیدم زین دو تن

که‌م نمی‌گفتند چیزی از سخن

50

ناگهانی چون شما پیدا شدید

داد ما زین هر دو تن وا بستدید

51

چون شما بر ما چنین آگه شدید

شد یقین من که خضر ره بدید

52

روی در وی کرد پیر سبزپوش

شربتی دادش که بستان و بنوش

53

چون بخورد آن مرد آن آب حیات

بار دیگر یافت او از غم نجات

54

پاره‌ای دیگر بدان کر داد و خورد

جان او را از غمان آزاد کرد

55

شکر کردند آن دو تن در پیش حق

پاره‌ای در جسمشان آمد رمق

56

روی با کر کرد پیر سبز‌پوش

گفت خوش خور پاره دیگر بنوش

57

کر بگفتا پشت من افکار شد

از وجود، این جان من از کار شد

58

این دو تن کردند بر ما ظلم و جور

گر خدا دانی،‌ رسی این را به غور

59

داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه

زانکه ما را آمدی تو خضر راه

60

من ضعیف و نامراد و بی‌کسم

قافله رفته، بمانده از پسم

61

سوی حج امسال کردم روی خویش

من چه دانستم چنین آید به پیش‌!

62

سال‌ها خونابهٔ پر خورده‌ام

نیک‌مردی‌ها به عالم کرده‌ام

63

بر در حق بوده‌ام من سال‌ها

تا همه معلوم کردم حال‌ها

64

اربعین و خلوت پُر‌ داشتم

عمر در خون جگر بگذاشتم

65

تا مگر ره در خدا‌دانی برم

دین دار از امّت پیغمبرم

66

سال‌ها تحصیل کردم در علوم

خوانده‌ام بسیار در علم نجوم

67

جملهٔ تفسیر از بر کرده‌ام

سعی‌های پر به‌معنی برده‌ام

68

چند پاره دفتر از درد فراق

ساختم از خویشتن در اشتیاق

69

مر مرا بسیار کس یاران بدند

چون بدیدم جمله اغیاران بدند

70

پادشاه شهر خود دانسته‌ام

کرده نیکی آنچه بتوانسته‌ام

71

چار فرزندم خدا داد از دو زن

نیکبخت و نیک خواه و پاک تن

72

سوی حج همراه جانم اوفتاد

بعد چندین سال اینم دست داد

73

عشق پیغمبر فتاد اندر دلم

تا شود آسان حدیث مشکلم

74

روی خود را آوریدم در حجاز

تا برآرد حاجت من کار ساز

75

هر چهارَم طفلکان همراه بود

من چه دانستم قضا ناگاه بود

76

ناگهان در سوی بغداد آمدم

چون رسیدم بخت دلشاد آمدم

77

خانه با من بود همره آن زمان

ناگه از امر خدای غیب دان

78

زن که با من بود از دنیا برفت

ناگهان افتاد فرزندان به تفت

79

از جهان رفتند فرزندان دگر

من چه دانستم قضا آمد بسر

80

خویشتن با قافله همره شدم

تا بدین جاگاه شان همره شدم

81

کار من زینسان که گفتم بد چنین

کرد این تقدیر رب العالمین

82

این دو تن جور فراوان کرده‌اند

تو چه دانی تا چه با ما کرده‌اند‌

83

روی در کر کرد پیر سبز پوش

دست زد بر لب که یعنی شو خموش

84

ناگهانی آن دو تن اشتر سوار

کرده آنجا گاه هر دو پاره بار

85

هر دو تن رفتند سوی قافله

باز رستند از وبال و مشغله

86

باز گشتند آن زمان آن هر چهار

بشنو این سرّ گر تو هستی هوشیار

87

تو درین ره بر مثال آن کری

کار و احوال یقین را ننگری

88

بر سر ره خفته‌ای ای بی‌خبر

دزد در راه است و جانت بر خطر

89

عقل آمد مر ترا آگاه کرد

جان تو در حال قصد راه کرد

90

تنبلی کردی نرفتی آن زمان

باز ماندی بر سر راه جهان

91

این دو دزد روز و شب اندر قضا

آمدند و جور دیدی با جفا

92

بر سر خوان هوس افتاده‌ای

چشم بر راه ازل بنهاده‌ای

93

کی ترا سودی رسد زینسان زیان‌؟

مانده‌ای اینجای خوار و ناتوان

94

رهبر تو پیر عشق سبز پوش

آب معنی کن ز دست عشق نوش

95

راز خود با عشق نه اندر میان

تا رساند مر ترا با جان جان

96

چار فرزند طبیعت بند کن

اعتماد جان بدین صورت مکن

97

تا به منزلگاه عقبی در رسی

چند گویم چون بمانده واپسی

98

دیوت از ره برد و لاحولی‌ت نیست

از مسلمانی به جز قولی‌ت نیست

99

چند گویم چون نه‌ای تو مرد دین

چون کنم چون تو نه‌ای در درد دین

100

در غم دنیا گرفتار آمدی

خاک بر فرقت که مردار آمدی

101

باز ماندی در طبیعت پُر‌هوس

اندرین ره که‌ت بود فریادرس

102

بازماندی اندرین راه دراز

در نشیبی کی رسی اندر فراز‌؟!

103

بازماندی همچو خاک راه تو

کی شوی از راز جان آگاه تو‌؟

104

بازماندی اندرین دریای کل

پای تا سر بسته اندر بند و غل

105

بازماندی تو به زندان ابد

ذرّه‌ای بویی نبردی از احد

106

بازماندی همچو سگ مردار را

کی ترا بگشاید این اسرار را

107

بازماندی و نخواهی رفت تو

بر سر این ره، بخواهی خفت تو

108

بازماندی ای فقیر ناتوان

داده بر باد این جهان و آن جهان

109

بازماندی از میان قافله

اوفتادی در میان مشغله

110

اوفتادی همچو مرغی در قفس

چون توانی زد در آنجاگه نفس

111

بازماندی در بلا خوار و اسیر

ان هذا کل، فی یوم عسیر

112

بازماندی در دهان اژدها

اوفتادی اندرین عین بلا

113

بازماندی همچو خر در گل کنون

کی بری از گل تو آخر ره برون

114

بازماندی دست و پابسته به بند

بازماندی اندرین راه گزند

115

ای گرفتار وجود خویشتن

زود بگذر تو ز بود خویشتن

116

ای گرفتار طبیعت چار سو

باز ماندی در جهان گفت و گو

117

اندرین گفتار، این شهباز جان

یک دمش از این طبیعت وارهان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یک دمی ای ساربان عاشقان

در چرا آور زمانی اشتران

عطار»اشترنامه»بخش 10 - آغاز كتاب اشترنامه

اگلی نظم

شاه بازی بود پرها کرده باز

بود پران در هوای عزّ و ناز

عطار»اشترنامه»بخش 12 - حكایت شهباز و صیاد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور