صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 10 - آغاز كتاب اشترنامه

بخش 10 - آغاز كتاب اشترنامه

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یک دمی ای ساربان عاشقان

در چرا آور زمانی اشتران

22

اندرین صحرای بی پایان درآی

تا درین ره بشنوی بانگ درای

33

تا در آنجا جمع گردد قافله

سوی حج رانیم ما بی مشغله

44

کعبهٔ مقصود را حاصل کنیم

در تجلّی خویش را واصل کنیم

55

عقبهٔ بر شیمهٔ این ره زنیم

حلقه بر سندان داراللّه زنیم

66

روی در صحرای عشّاق آوریم

یاد از گفتار مشتاق آوریم

77

باز سرگردان این صحرا شویم

در درون کعبه ناپروا شویم

88

این چنین ره راه مشتاقان بود

تا ابد این راه بی پایان بود

99

ای دل آخر جان خود ایثار کن

یک دمی آهنگ کوی یار کن

1010

ره روان رفتند و تو درماندهٔ

حلقهٔ در زن،‌که بر درماندهٔ

1111

اشتران جسم در صحرای عشق

مست میآیند در سودای عشق

1212

همچو ایشان گرم رو باش و مترس

اندرین ره سیر کن فاش و مترس

1313

هر کجا آیی فرود آنجا مباش

این دویی بگذار و جز یکتا مباش

1414

بعد از آن در گرد این صورت مگرد

همچو درّی باش در دریاش فرد

1515

تا که از ملک معانی برخوری

از سر سررشتهٔ خود بگذری

1616

پس مهار عشق در بینی کنی

بعد از آن آهنگ یک بینی کنی

1717

بر قطار اشتران عاشق شوی

در درون کعبه صادق شوی

1818

دیر صورت زود گردانی خراب

تا بتابد از درونت آفتاب

1919

در محبّت تا که غیری باشدت

در درون کعبه دیری باشدت

2020

بحث با رهبان دیری بر فکن

طیلسان لم یکن در سر فکن

2121

تا ترا معلوم گردد حالها

باز دانی زو همه احوالها

2222

در بن این بحر بی پایان بسی

غرق کشتند و نیامد خود کسی

2323

کس چه داند تا درین دیر کهن

چند تقدیر آوریدند از سخن

2424

جایگاهی خوفناکست این مکان

وامایست و اشتران زینجا بران

2525

تامگر در کعبهٔ جانان روی

در مقام ایمنی خوش بغنوی

2626

کعبهٔ جانها مکانی دیگرست

این زمان آنجا زمانی دیگرست

2727

این رهی بس بینهایت آمدست

تا ابد بیحدّ وغایت آمدست

2828

پای دل در پیچ و بس مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

2929

راه اینست و دگر خود راه نیست

هیچ دل زین راه ما آگاه نیست

3030

ره روان دانند راه عشق را

کز دو عالم هست این ره برترا

3131

راه عشقست این و راه کوی دوست

راه رو تا در رسی در کوی دوست

3232

کعبهٔ عشّاق را دریاب زود

جملهٔ ذرّات شان این راه بود

3333

این ره اندر نیستی پیدا شدست

این چنین ره راه پرغوغا شدست

3434

راه دورست و دمی منشین و رو

ره یکی است و تو ره میبین و رو

3535

جهد کن تا اندرین راه دراز

گرم رو باشی نمانی مانده باز

3636

جهد کن تا هیچ غیری ننگری

تا ز فضل جاودانی برخوری

3737

جهد کن تا تو بمانی برقرار

زانکه بسیارست گل بازخم خار

3838

سالکان پخته و مردان دین

عاشقان بردبار راه بین

3939

اندرین ره رازها برگفته اند

درّ معنی را بمعنی سفته اند

4040

گم شدند اول ز خود پس از وجود

لاجرم دیگر ره رفتن نبود

4141

باز بعضی در صور یک بین شدند

باز بعضی مانده و خودبین شدند

4242

باز بعضی در گمان و در یقین

همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین

4343

باز بعضی خوار مانده در جنون

باز بعضی گفتشان آمد فنون

4444

باز بعضی در زمین، خوار از تعب

باز ماندند از صورها در عجب

4545

باز بعضی از کتبها دم زدند

داد خود از صورت حس بستدند

4646

باز بعضی در شراب و در قمار

بازماندند اندرین پنج و چهار

4747

باز بعضی خوارو ناپروا شدند

درمیان خلق، تن رسوا شدند

4848

باز بعضی تن ضعیف و جان نزار

خرقهٔ در فقر کردند اختیار

4949

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند در جنب گناه

5050

باز بعضی کنج بگزیدندو درد

تا فنای شوق آید در نبرد

5151

باز بعضی غرقهٔ آتش شدند

باز افتادند و دل ناخوش شدند

5252

باز بعضی باد کبر از سر برون

آوریدند وشدند ایشان زبون

5353

باز بعضی آبروی خویشتن

عرضه دادند از میان انجمن

5454

باز بعضی زرق وسالوس آمدند

اندرین ره بس بناموس آمدند

5555

باز بعضی عالم منطق شدند

از مقام الکنی ناطق شدند

5656

باز بعضی ناطق وپر گو شدند

در بر چوگان تن،‌چون گوشدند

5757

باز بعضی در جدل جهّال وار

آمدند و قیل کردند اختیار

5858

باز بعضی حاکم دنیا شدند

فارغ ازدانستن عقبی شدند

5959

باز بعضی عدل کردند از یقین

آنچه حق فرموده است از راه دین

6060

باز بعضی دزد و هم رهزن شدند

عاقبت اندر سر این فن شدند

6161

باز بعضی کنج کردند اختیار

تن فرو دادند در صبر و قرار

6262

باز بعضی عقل را عاشق شدند

در مقام عقل خود صادق شدند

6363

باز بعضی در مقام بیخودی

عشق آوردند در الّا الذی

6464

باز بعضی عاشق و حیران شدند

در ره توحید، بی برهان شدند

6565

این ره کل دان و باقی هیچ دان

این ره جدّست و باقی پیچ دان

6666

گردرین راه اندر آیی یکدمی

حیرت جان سوز بینی عالمی

6767

چند خفسی خیز و ره را ساز کن

یک زمان اندر یقین پرواز کن

6868

برگذر زین چار طبع و شش جهت

تا به بینی کل جان، در عافیت

6969

کعبهٔ عشاق یزدانست آن

ره نداند برد جسم، الا بجان

7070

گر درین رهها، نهٔ تو راه بین

بازمانی دور افتی از یقین

7171

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر کسی چون دلو در چاهی دگر

7272

آن کسان که دیگ سودا میپزند

هر یکی اندر هوای دیگرند

7373

آنکه او در قید دنیا مبتلاست

او کجا مستوجب راه بقاست

7474

آنکه در تحصیل دنیا باز ماند

در میان چار طبع آز ماند

7575

آنکه او مستغرق عرفان بود

بر سر خلق جهان سلطان بود

7676

آنکه او شایسته آید پیش شاه

کی تواند کرد در غیری نگاه

7777

آنکه او در صحبت سلطان بود

هرچه گوید پادشه را آن بود

7878

آرزویی نکندت تا جان شوی

بعد از آن شایستهٔ جانان شوی

7979

راز سلطان گوش داری در دلست

حل شود اینجایگه هر مشکلست

8080

هرکه او در پیش شه شد راز دار

زان توان دانست هر ترتیب کار

8181

راه کن تا بر در سلطان شوی

ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی

8282

راه کن در گفت و گوی تن ممان

سرّ اسرار حرم را باز دان

8383

چارهٔ در رفتن این ره بجوی

قافله رفتند و ما در گفت و گوی

8484

قافله رفتند و تو در خوابگاه

کی تواند کرد،‌مرد خفته راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گوش کن ای هوشمند راز بین

در حقیقت خویشتن را باز بین

عطار»اشترنامه»بخش 9 - در صفت كتاب گوید

اگلی نظم

بود وقتی در ره حج قافله

راه دور و رهروان پر مشغله

عطار»اشترنامه»بخش 11 - حكایت مرد كر و قافله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور