صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 19 - حكایت

بخش 19 - حكایت

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

2

بینوائی مفلسی بیچارهٔ

گشته او از خان و مان آوارهٔ

3

ناتوانی بیدلی سودا زده

هر دو عالم را بکل او پازده

4

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقه دیرینه این بحر ژرف

5

نور از رویش بگردون میشدی

هر زمان حالش دگرگون میشدی

6

بود یک روزی دوان در شهر او

سوی بازار جواهر رفت او

7

دید آنجا گه پر از مردم شده

هر یکی بهر متاعی آمده

8

دید آنجا که بسی جوهر ز دور

هر یک از نوعی دگر میتافت نور

9

قیمت هر جوهری چیزی دگر

بود در هر جوهر انگیزی دگر

10

پربها و کم بها بر حسب حال

میزدند از بهر خرجی قیل و قال

11

هر یکی درگفت و گوئی آمده

هر یکی درجست و جویی آمده

12

کرد دیوانه بهر سوئی نگاه

دید آن خلقان همه آنجا یگاه

13

از فضایل مجمعی دیگر بدید

رفت آنجا و در آنجا بنگرید

14

در میانه دید پیر جوهری

داشت روئی همچو ماه و مشتری

15

جوهری در دست خود بگرفته بود

راه از آن سودا همه بگرفته بود

16

بانگ میزد بهر جوهر جوهری

تا شود پیدا مر او را مشتری

17

گفت این جوهر از آن پادشاست

قیمت این دُر در این جا پربهاست

18

کی طمع دارد که او این را خرد

هرکه این بخرید آنکس جان برد

19

مردمان آنجا ستاده بیشمار

اندر ان جوهر همی کردند نظار

20

هیچکس زان مردمان نخرید آن

مرد دیوانه چو خود بشنید آن

21

در میان جمع آمد در خروش

گفت در من بنگر ای جوهر فروش

22

این بهای جوهرت چند آمدست

کاین چنین این راه دربند آمدست

23

هیچکس نخرید این من میخرم

هرچه آید در بهایش میدهم

24

گفت مرد جوهری یاوه مگوی

روی خود هرگز بخاک ره مشوی

25

تو کجا و این سخنها از کجا

هست این جوهر از آن پادشا

26

تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری

گشت دیوانه از آن پس جوهری

27

گفت یک نان تهی او را دهید

از غم این مرد مفلس وارهید

28

تا شود او سیر از این گشنگی

گفت دیوانه مکن آخر سگی

29

گشت دیوانه عجایب بی قرار

در میان خلق او بگریست زار

30

گفت آخر من چواینهای دگر

گم شوم مانند ایشان بی خبر

31

سعی باید کرد تا این نیز من

جان فشانم چون ندارم چیز من

32

جوهر سلطان بچنگ آرم دمی

نیست کس اندر جهانم همدمی

33

گرچه بسیاری زدندش تازیان

او نهاده بود جان اندر میان

34

جوهری گفتا که ای دیوانه مرد

این چرا کردی و این هرگز که کرد

35

آن کسی باید که این بستاند او

کو ز مال و زر بسی بفشاند او

36

در جهان چیزی نداری ای ضعیف

از کجا حاصل شود دری لطیف

37

جوهر شه از کجا حاصل شود

یا کسی همچون تو زین بیدل شود

38

این خبر ناگه بسوی شاه شد

شاه از آن احوال دل آگاه شد

39

مرد بفرستاد کو را آورید

مشتری شاه را میبنگرید

40

شش کس آمد مرد را اندر طلب

چار کس کردند جانش پرتعب

41

بیشمارش لت زدند آنجایگاه

پس کشانش آوریدند نزد شاه

42

مرد دیوانه چو پیش شاه شد

شاه هم از راز او آگاه شد

43

دید درویشی ضعیفی ناتوان

بیدلی حیران و مشتی استخوان

44

جملهٔ سر تا قدم مجروح بود

صورتی نامانده یعنی روح بود

45

جوهری اندر جنون مجنون شده

از پی جوهر دلش پرخون شده

46

عشق جوهر از دلش برده قرار

تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار

47

زیر پایش چرخ گردون پست بود

در غم جوهر نه نیست و هست بود

48

پای تا سر عین رسوائی بد او

در جنون عشق شیدائی بد او

49

شاه چون او را بدید و بنگرید

از غم او جان شه اندر دمید

50

شاه چون درویش را دیدش بغم

شاه معنی بود گفتش لاجرم

51

گفت ای درویش دوراندیش من

دعوی این راز کردی پیش من

52

در جراحت دیدهٔ چندین جفا

از برای جوهری بس بی بها

53

من خریداری چو تو میخواستم

مشتری همچون توئی میخواستم

54

راست برگو گر تو مرد راستی

تا ازین جوهر چه معنی خواستی

55

جوهری کان کس خریدارش نبود

تو طلب کردی درینت سر چه بود

56

جوهر من چند کس میخواستند

روبسی در پیش میآراستند

57

صد هزاران جان بدین کرده فنا

تا مگر از شاه آید اقتدا

58

جان خود ایثار جوهر کردهاند

این چنین جوهر نه آسان بردهاند

59

هرکه دعوی کرد آمد پیش من

اولش باید بخوردن نیش من

60

هر که دعوی کرد معنی بایدش

تا در معنی بکل بگشایدش

61

هرکه دعوی کرد باید جانش داد

جان بشکرانه میان باید نهاد

62

هر که دعوی میکند از جوهرم

من ازین گفتار خود مینگذرم

63

هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد

کار خود زین شیوه اول راست کرد

64

هر که جوهر خواست او خود بگذرد

تا بکلی او ز جوهر برخورد

65

هر که جوهر خواست بردار آید او

تا که جنّت را سزاوار آید او

66

جوهر معنی اگرداری قبول

چند خواهی بود آخر بوالفضول

67

جوهر معنی نبد بی قیمتی

تا کجا یابی تو در بی قیمتی

68

جوهر شه گشتهٔ تو خواستار

زود باید خود ترا کردن بدار

69

گر تو جوهر از شه جان خواستی

کار خود در هر دو کون آراستی

70

گر تو جوهر یافتی از پیش شاه

بگذری از کون و باشی فرق ماه

71

گر تو جوهر پیش شه دریافتی

این زمان بر سوی کشتن تافتی

72

جان خود اندر میان نه بهر او

چند باشی پیش شه در گفت و گو

73

بیش ازین دعوی هشیاری مکن

بعد ازین گفتی میفزا در سخن

74

زود سوی دار شو تا بنگری

جوهری کز هر دو عالم برتری

75

زود سوی دار شو ای بی قدم

تا ببینی این وجودت با عدم

76

هر دو یکسان گشته درذات صفات

چون کنم این دامن این ساعت صفات

77

جوهری بینی زعالم بی نشان

اولین وآخرین هم بی نشان

78

جوهری بینی عجایب در نفس

هر دو عالم نیست شد زین دسترس

79

نیست کس را سوی این جوهر رهی

تا بیابد کل جوهر ناگهی

80

جان بده از عشق جوهر این زمان

تاترا جوهر بود آن رایگان

81

جان بده تا جوهرت حاصل شود

وین دل اندر جوهرت واصل شود

82

ای ز عشق جوهر خود بی قرار

دایما اندر قراری بیقرار

83

این چنین از عشق جوهر سرنگون

اوفتاده در میان خاک و خون

84

از کمال سرّ او آگاه شو

بر سر راهی دمی در راه شو

85

سوی بازار زمانه کن گذر

خوش همی رو تا مگر بینی اثر

86

جوهری را اندرین بازار بین

جمله دلها را از آن بازار بین

87

جوهر عشقت نظر دارد نهان

تا ببینی کین همه خلق جهان

88

جوهر عشقت نظر کن یک دمی

گرد آن استاده بینی عالمی

89

عالمی بینی در آن جوهر نگاه

میکند آن را بشیدائی نگاه

90

تا مگر این جوهرم حاصل کنند

خویشتن در روی من واصل کنند

91

تا مگر جوهر فتد دردست شان

این چنین صیدی فتد در شستشان

92

چند سال است تا که این جوهر ز من

خواستند او را همه شاهان ز من

93

جوهری این را کجا داند بها

من همی دانم که چیست این را بها

94

تو نمیدانی که من از بهر این

چند کس را کشتهام بر قهر این

95

هر که این جوهر ز من درخواست کرد

از سر جان جهان برخاست کرد

96

هرکه این جوهر ز من دارد طلب

پیش من آید ز اول در تعب

97

گر چنان کو مرد ره باشد درین

این یکی عاشق بود بر راستین

98

جوهر من راز من خواهد بجان

تا بیابد او مگر جوهر نهان

99

گر بجان جوهر شود او خواستار

سرّ جوهر بس کند او آشکار

100

من بدست جوهری زان داده ام

عشق خود زین راز خود بگشاده ام

101

تا به بازار زمانه آورند

هر کسی بر نقش جوهر بنگرند

102

جوهری آنرا کند بر جان بها

گر بیابد مشتری نکند رها

103

جوهر من بینهایت آمدست

تا ابد بیحد و غایت آمدست

104

جوهری این را چو در بازار کرد

بس دل و جان را که او ایثارکرد

105

هیچ خلقی مشتری این را نبود

این سخن جز مرد ره نتوان شنود

106

تو ز بهر چه خریدار آمدی

مشتری این را پدیدار آمدی

107

از کجا این سر من دریافتی

اندرین اسرار چون بشتافتی

108

زین سئوال من جوابی بازگوی

تانگردد مر ترا فتنه بروی

109

گفت آن دیوانه مرد با ادب

من چو تو ای شاه بودم در عجب

110

بر سر این جوهرت جانم رسید

ناگهان این را درین بازار دید

111

عزم جوهر داشتم من در ازل

جان خود را زین ندارم در حیل

112

جوهرت را من بدستم مشتری

جوهری را هم توئی چون بنگری

113

جوهرت را من خریدار آمدم

از پی جستن به بازار آمدم

114

زر ندارم مال دنیا نیستم

در طلبکاری عقبی نیستم

115

در طلب کاری جانان آمدم

در خریداری بدینسان آمدم

116

هیچکس این محنت و خواری ندید

آنچه امروز این بجان من رسید

117

خلق ما را سرزنش کردند ازین

لیک توفیقست شاها اندرین

118

آنچه تو دانی که دریابد بکل

هرکه باشد در بُن اسرار کل

119

مشتریم مشتریم مشتری

زر ندارم جان نهادم بر سری

120

مینهم گر میکنی از من قبول

تا چه فرمائی درین ای با اصول

121

جوهری تو گر مرا خواهی بداد

تاج بر فرق گدا خواهی نهاد

122

پادشاهان مر گدایان نشکنند

بل گدایان را زخود خرم کنند

123

پادشاهان جهان تا بوده اند

جان و دلها را ز خود آسوده اند

124

پادشاهان زیر دستان را برحم

بخششی بروی کنند از روی رحم

125

گر تو امروزم بجان رحمی کنی

رنج و اندوهم تو از دل برکنی

126

سر نهادم در میان برخیز و رو

بیش ازین با من چنین مستیز ورو

127

سر بر و جوهر مرا ده این زمان

تا کنم حاصل مراد خود ز جان

128

شاه با او گفت ای مرد اسیر

این سخن از تو عجب دیدم فقیر

129

چون سر تو من بریدم در جهان

کی تو جوهر باز بینی در عیان

130

گفت شاها این سخن با من مگوی

بیش ازین آزار بیچاره مجوی

131

کم مکن ما را درین میدان خاک

زانکه ماکردیم جان خود هلاک

132

زندگی خود دلم در مرگ دید

جان من کلی در آنجا برگ دید

133

هرچه بودم ترک کردم در هلاک

از هلاک خود ندارم هیچ باک

134

من ز بهر آن کنم این را طلب

تا کسی این را نباشد در طلب

135

هرکه این جوهر طلبکار آمدست

اولش منزل سردار آمدست

136

جوهر تو آنکه دارد دوستش

مغز باید بد نه جسم و پوستش

137

مغز دارم نه چو ایشان پوستم

شاه عالم دان که جوهر دوستم

138

قدر او جوهر تو میدانی و من

بیش ازین دیگر چرا گویم سخن

139

شاه گفتش هم سر خود گیر و رو

آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو

140

گفت شاها این سخن باری ز چیست

این سخن از بهر ما یا بهر کیست

141

سر رود بر باد و آنگه من روم

زین سخن باری جوابی بشنوم

142

شاه گفتا من چنین گفتم بتو

درّ این معنی چنین سفتم بتو

143

زیردارت رفت باید این زمان

پس بشکرانه نهی جان در میان

144

از سر خود بگذر و جوهر بیاب

آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب

145

سرّ جوهر آن زمان دریاب تو

بیش ازین اندر سخن مشتاب تو

146

گفت درویش آن زمان کای شهریار

زود فرما تا برندم سوی دار

147

طاقت جانم نماند از گفت این

از گمان آیم مگر سوی یقین

148

شاه گفتا حاجبان خویش را

زود جلادی بخوان درویش را

149

زود باشید و ببازارش برید

آنگهی او را ابردارش کشید

150

تا کسی دیگر نباشد مشتری

زانکه این درویش شد نیک اختری

151

این ز اسرار منست آگاه و بس

چون شود هرگز کسی در راه بس

152

این کنون اسرار من دریافتست

پس سوی کشتن چنین بشتافتست

153

سرّ من آنگه بداند از جهان

کو رسد از جان خود کلّی بجان

154

جان خود در باز اندر راه او

تا شوی شایستهٔ درگاه او

155

جان خود در راه او قربان کند

روی اندر جوهر تابان کند

156

عاقبت درویش بردند پیش دار

شه عجایب ماند از آن احوال کار

157

خلق عالم گردآن درویش بود

گرچه او مسکین دل و دلریش بود

158

راز او را کرد بر خود آشکار

بعد از آن او عاشق آمد پیش دار

159

آمده بر رسم عشق خویشتن

کرد ایثار از میانه جان و تن

160

سرّ جوهر از شه او دریافته

از برای او بکل بشتافته

161

کشتن خود کرد زان رو اختیار

کم فتد زین گونه عاشق زیردار

162

کم فتد زین گونه صاحب دولتی

در میان عشق جانان قربتی

163

گر بیایی جوهر او عاشقی

در کمال عشق جانان لایقی

164

یافته جان در نهاده در میان

ترک کرده او بکلی جسم و جان

165

میندانم دولتی زین بیش من

وصف این هرگز نگفته هیچ تن

166

چون بزیر دار آمد آن اسیر

جمع گشتند خلق هر جائی کثیر

167

جملگی از بهر اودر گفت و گوی

آمده هر کس در آنجا جست و جوی

168

ناگهان درویش زیردار شد

آن زمان آنجای برخور دار شد

169

چونکه آن درویش مرد راه شد

بی دل و بی صبر پیش شاه شد

170

پیش شاه آمدزمین را بوسه داد

دست او بر دست دیگر برنهاد

171

شاه را گفتا مرا تو جسم وجان

زود باش از گفت خلقم وارهان

172

ای بتو نور دلم رخشان شده

ای چو ماه اندر دلم تابان شده

173

وارهان ما را و جوهر ده بمن

تا نگویم بعد ازین من ما و من

174

وارهان بیچاره را از گفت خلق

زانکه جان من رسید اینجا بحلق

175

وارهان ما را تو از جور فراق

در میانه من شدم بر اشتیاق

176

وارهان گر میکنی بیخ تنم

جوهر اصلی بده تو روشنم

177

شاه از بالای اسب آمد نشیب

تیغ اندر دست با سهم و نهیب

178

دست آن درویش بگرفت و ببست

نامراد آنجا بکلی در شکست

179

بر سر پایش نشاند آنجایگاه

تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه

180

زود آن درویش را بر پا نشاند

گرد او برگشت تا در وی براند

181

چون که آن درویش شد تسلیم شاه

ناگهان آمد عنایت در پناه

182

از سوی حضرت هدایت در رسید

شوق او بی حد و غایت در رسید

183

شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست

ناگهان شمشیر بفکند او ز دست

184

دست او بگشاد و چشمش بوسه داد

تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد

185

روی خود بر پای او مالید زار

خوش خوشی بگریست شاه نامدار

186

خلعت بی حد ببخشید آن زمان

هم ببخشید او همه بر مردمان

187

زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت

هر زمان از بار دیگر غرق ریخت

188

هرچه شه او را بدادی بیش و کم

قسم کردی او بمردم لاجرم

189

شاه شد آنگاه سوی بارگاه

بر سر تختش نشاند آنگاه شاه

190

شاه پیش او ستاده آنگهی

گفت ای جان و جهانم تو شهی

191

شاه این تخت و ممالک تو شدی

شاه این دور و زمانه تو بُدی

192

گفت تا جوهر بیاوردند باز

شاه دست خود بکرد آنگه دراز

193

جوهر آنگه شه بدست خود گرفت

در کف دستش نهاد اندر شگفت

194

گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین

در خزانه نیست جوهر بیش ازین

195

جوهر آن تست و من آن توام

تو شهی و من بفرمان توام

196

جوهر آن تو ممالک آن تو

شهریار این لحظه در فرمان تو

197

جوهر آن تست و ملک و مال هم

این زمان آن تو شد کل لاجرم

198

هرکه او در پیش شاه آید قبول

او شود در عشق کل صاحب قبول

199

هر که از جان و جهان و دل گذشت

شاه او رادر زمان واصل بگشت

200

هرکه صاحب دولت هر دوجهانست

در نظر گاه خداوند اونهانست

201

درگذشت از بود و از نابود و جان

با زیان جسم کرد او سود جان

202

هر که او را شاه آنجا عز دهد

همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟

203

هر که آنجا پیش شه دولت گرفت

بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت

204

ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر

چندخواهی خورد بر جان نیشتر

205

نیشتر باری سبکباره بخور

آنگهی کلّی بیکباره ببر

206

گر ترا جوهر نباشد پیش شاه

کی توانی کرد در رویش نگاه

207

جوهر خود باز جو از پیش شاه

تا ترا جوهر دهد آنجایگاه

208

جوهری بدهد که در روی جهان

همچنان جوهر نه بیند کس عیان

209

جوهر شاهت کند خدمت به پیش

بازیابی جوهر آنجا بیش بیش

210

جوهری کز بحر لاهوتی بود

آن ترا پیوسته ناسوتی بود

211

شاه دنیا گر وفاداری کند

یکدمی دیگر گرفتاری کند

212

شاه عالم مر ترا در دل نمود

روی خود در جان تو در گل نمود

213

شاه جوهر در دلت گشته مقیم

تو چنین افتاده اینجا ای سقیم

214

شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست

زین جهان راه تو زان واصل شدست

215

چند باشی بر تن و برجان خویش

بیش ازین منشین تو سرگردان خویش

216

چند لرزی تو برین صورت کنون

کی توانی گشت هرگز ذوفنون

217

جوهر عشقش چو در بازار کرد

هرکه خواهد جان بران ایثار کرد

218

جوهر عشقش عجایب جوهرست

قیمت آن از دو عالم برترست

219

جوهر عشقش کسی بشناختست

کین دو عالم را بکل درباختست

220

جوهر عشقش کسی حاصل کند

کو درین عالم تنش بیدل کند

221

ترک جان گیرد بجوهر در رسد

چون ز خود بگذشت در جوهر رسد

222

هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت

گرچه بسیاری بهر جانب شتافت

223

یک زمان در سوی بازار آی تو

ازوجود خویشتن باز آی تو

224

جوهر عشقش بجان درخواست کن

از کژی این راستی را راست کن

225

جوهر عشقش نظر ناگه کند

تاترا از سرّ حق آگه کند

226

گر تو مرد راه بینی بگذری

آنگهی آیی بسوی جوهری

227

جوهر شاه جهان آری بدست

بگذر از وی تا شوی در نیست هست

228

جوهر شه را بخواه از جوهری

جوهر شه را بجان شو مشتری

229

جوهر شه را ازو درخواست کن

قیمت جوهر بجانت راست کن

230

تا بر شاهت برد از پیش خلق

ورنه شیداگردی اندر پیش خلق

231

خلق دنیا چون طلبکار آمدند

از پی جوهر ببازار آمدند

232

جمله جوهر را خریدار آمدند

اندرین معنی گرفتار آمدند

233

هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ

بر سر هر شاخ همچون میوهٔ

234

در طلبکاری دیگر آمدند

هر یکی در راه رهبر آمدند

235

جمله یک ره بود در بازار او

مختلف افتاده راه جست و جو

236

عاقبت چون سوی بازار آمدند

هر یک از نوعی بگفتار آمدند

237

جملگی جویای این جوهر شدند

نیز بعضی یار همدیگر شدند

238

تا مگر جوهرابا دست آورند

پای چرخ پیر را پست آورند

239

جمله را مقصود جوهر آمدست

جوهری را کرده شان دامن بدست

240

جوهری عشق میگوید ترا

چند پیچی خویش رادر ماجرا

241

شاه ما این جوهر او داند بها

پیش شه رو تا کند قیمت ترا

242

خویشتن از خلق کم مقدار کن

جان خود را غرقه اسرار کن

243

پیش شه شو تا ترا جوهر دهد

بعد از آن بر جان تو منّت نهد

244

جوهرت را پیش کش کن جان نثار

بعد از آن مردانه شو در زیر دار

245

تا مراد خود بیابی در جهان

بگذری از این جهان و آن جهان

246

شاه هر چیزی که میفرمایدت

عاقبت مقصود ازو برآیدت

247

تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف

که همه کارت بود کلی گزاف

248

تو ز کشتن جان خود ایثار کن

بعد از آن جوهر تو با خود بارکن

249

این سخن از ترجمانی دیگرست

مرغ این از آشیانی دیگرست

250

گر ترا سهمی دهد آن جایگاه

جان خود ایثار کن در پیش شاه

251

گر ترا سهمی دهد تو زان مترس

بیش از این نادان مشو از جان مترس

252

گرترا او آزمایش میکند

در فناآنگه فزایش میکند

253

گر ترا آنجایگه سهمی دهد

بعد از آنت تاج زر بر سر نهد

254

او ترا هرگز نخواهد رنج تو

این سخن را یک بیک بر سنج تو

255

او ترا شد جان کنی پیشش فدا

او ترا گردد بکلی پیشوا

256

هرچه داری جملگی در باز تو

از وصال شه بکل می ناز تو

257

جوهر کلی چو روشن گرددت

جملهٔ عالم چو جوشن گرددت

258

جملگی یک حلقه باشد بیشکی

این همه حلقه نباشد جز یکی

259

جملگی یکی شود چه نیک و بد

این سخن دریاب دورست از خرد

260

جملگی یکی شود بر اصل ذات

یک یکی اندر یکی گردد صفات

261

جوهری شاهت دهد درحال هم

تا نیفتی آن زمان در قال هم

262

جوهری یابی ز استغنای حق

تا بگردی این زمان شیدای حق

263

جان جانت را شود کلی پدید

آن زمان پیدا شود از دید دید

264

جوهری کز بحر بی همتا بود

یابدش غوّاص اگر بینا بود

265

جوهر دریا یکی باشد همه

آب دریا میشود جوهر همه

266

جوهرذاتست بیشک در صفات

اندرین دریا بود آب حیات

267

جوهر ذاتست در کلی همه

جمله عالم زین سخن بردمدمه

268

اسم جوهردان نفخت فیه را

پیش ره دانی بجان تنبیه را

269

گر تو این راز اندرین جا پی بری

در زمان از هر دو عالم برخوری

270

این جهان و آن جهان کل جوهرست

از وجود شاه اسمی مضمرست

271

این جهان و آن جهان اسمی بود

اولین اسم آن رسمی بود

272

موی در مویست این راه عجب

گر فرومانی بمانی در تعب

273

مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود

دور گردان وهم و فهم آنگه زخود

274

نفی نیک و بد بکن تا کل شوی

ورنه تو زین راه عین ذل شوی

275

هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال

ماضی و مستقبل و آنگاه حال

276

هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد

نیک و بد چه از عیان چه از خرد

277

چون که مرد راه بین آید تمام

نه بد و نه نیک ماند و السّلام

278

چون تو مرد راه بین آیی بحق

در جهان جاودان گیری سبق

279

هرکه از بیعلّتی در حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

280

هر که او جز نیک بینی بد ندید

از کمال سرّ جانان خود بدید

281

گر ترا سهمی کند گر خواریی

آن ز عزّ تست نه از بیزاریی

282

چند در پندار مانی مبتلا

چندخواهی بود در عین بلا

283

چند خود را خوار و سرگردان کنی

چند خود را چون فلک گردان کنی

284

هر دم از نوعی دگر آیی برون

زان بمانده بر برون بی درون

285

هرچه اندیشی بلای جان تست

نیک و بد درد تو و درمان تست

286

این زمان در صورتی از هر صفت

میزنی تو دستها در معرفت

287

معرفت شد خوار از گفتار تو

شرم میدارد وی از کردار تو

288

هرچه میگویی محالی بیش نیست

هرچه میبینی خیالی بیش نیست

289

در تو آزو آرزو تلبیس تست

صورت حسّی بکل ابلیس تست

290

گر تو زین ابلیس خوددوری کنی

گردن صورت بکلی بشکنی

291

هست این ابلیس ما جمله به بین

مرد را بشناس از روی یقین

292

هست این ابلیس اندر بند تو

لیک بگرفتست یک یک بند تو

293

طوق خود در گردن تو کرده است

همچو تو در صد هزاران پرده است

294

در هوای کام و شهوت میرود

در مقام کبر و نخوت میرود

295

هر دم از نوعیت سرگردان کند

هر زمان تلبیس دیگر سان کند

296

انبیا را ره زد این ملعون سگ

زود زو بگریز تا نفتی بشک

297

گر تو اندر شک بمانی مانده باز

کی رسی آنجایگه در پرده باز

298

صورت نقش مجوسی قید کن

یک دم این صیاد بدرا صید کن

299

آنچه او کردست هرگز کس نکرد

یک زمان با او درای اندر نبرد

300

گر تو بر وی چیره گردی در زمان

صورت و معنی بیابد زو امان

301

گر تو او را پیش از خود بر زنی

گردن او را بمعنی بشکنی

302

این خیال فاسدت باطل شود

هرچه میجوئی ترا حاصل شود

303

چند اندیشی خیال نیک و بد

خود همی دانی تو خود را پرخرد

304

این خیال لا محال از دل برون

کن که گردی در زمانه ذوفنون

305

هرچه اندیشی خیالی باشدت

هرچه برگوئی محالی باشدت

306

از خیال خویشتن تو دور شو

پر صفا اندر میان نور شو

307

از خیال صورت اشیا بگرد

بعد از این در گرد این صورت مگرد

308

هرچه دیدی در زمانه نیک و بد

آن تویی لیکن تو دوری از خرد

309

چون خیال از پیش خود برداشتی

آنچه آنجا دیده ای بگذاشتی

310

چون خیال تو بکلی گم شود

قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود

311

چون خیالت در زمان صافی کنی

در میان عرصه کم لافی کنی

312

در خیال خویشتن چندین مشو

هر زمانی بیش ازین غمگین مشو

313

از خیال خویش چون فانی شوی

هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی

314

از خیال تست هم خواری تو

هم بلا و رنج و بیماری تو

315

هر چه آن در دهر آید از خیال

هست پیش عارفان عین محال

316

همچو نقّاشی خیال انگیز تو

همچو شاعر در خیال آمیز تو

317

رمل زن چون در خیال خود شود

هرچه میگوید هم از خود بشنود

318

در خیال خویش یک یک میروند

خواه پیر و خواه کودک میروند

319

چون خیالست این سپهر پرخیال

هست پیش عاشقان عین محال

320

کل دنیا چون خیالی آمدست

در بر وحدت محالی آمدست

321

هر کتابی را که پنهان ساختند

از خیال خویش برهان ساختند

322

حرفها آنجا خیال آمد به بین

هرچه برخوانی خیالی برگزین

323

جملگی تصنیف عقلست و خیال

جز معانی جملگی آمد و بال

324

ازخیالست این که هر روزی فلک

بر خیال خویش گردد چون سمک

325

گرداین عرصه چنان گردان شده

از خیال خویش سرگردان شده

326

کوکبان اندر خیال آفتاب

گاه بی نور و گهی با نور و تاب

327

ماه هر دم چون خیالی میشود

ازخیالش چون هلالی میشود

328

گاه در دوری گهی اندر کمی

گاه در افزون و گاهی در کمی

329

جمله اشیا در خیالی مانده اند

جمله در نور جلالی مانده اند

330

عقل تنها در خیال آورده است

زان تمامت در وبال آورده است

331

روز و سال و ماه و شب جمله یکیست

از خیال این جمله را با خود شکیست

332

از خیال این چرخ آمد بر دُور

از دُور پیدا شود کلی صور

333

ماه و خورشید و کواکب بی محال

بیخبر از خود شده اندر خیال

334

از خیال خویش کلی بیخبر

گرچه زیشانست عالم سر بسر

335

این همه از فوق و تحت آمد پدید

هر یکی اندر خیالی در رسید

336

جمله یکسان بود اما از خیال

گشت پیدا این حقیقت لامحال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

عطار»اشترنامه»بخش 18 - حكایت

اگلی نظم

بود استادی عجایب ماه و سال

هردم از نوعی ببازیدی خیال

عطار»اشترنامه»بخش 20 - حكایت استاد نقاش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور