صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 19 - حكایت

بخش 19 - حكایت

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

22

بینوائی مفلسی بیچارهٔ

گشته او از خان و مان آوارهٔ

33

ناتوانی بیدلی سودا زده

هر دو عالم را بکل او پازده

44

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقه دیرینه این بحر ژرف

55

نور از رویش بگردون میشدی

هر زمان حالش دگرگون میشدی

66

بود یک روزی دوان در شهر او

سوی بازار جواهر رفت او

77

دید آنجا گه پر از مردم شده

هر یکی بهر متاعی آمده

88

دید آنجا که بسی جوهر ز دور

هر یک از نوعی دگر میتافت نور

99

قیمت هر جوهری چیزی دگر

بود در هر جوهر انگیزی دگر

1010

پربها و کم بها بر حسب حال

میزدند از بهر خرجی قیل و قال

1111

هر یکی درگفت و گوئی آمده

هر یکی درجست و جویی آمده

1212

کرد دیوانه بهر سوئی نگاه

دید آن خلقان همه آنجا یگاه

1313

از فضایل مجمعی دیگر بدید

رفت آنجا و در آنجا بنگرید

1414

در میانه دید پیر جوهری

داشت روئی همچو ماه و مشتری

1515

جوهری در دست خود بگرفته بود

راه از آن سودا همه بگرفته بود

1616

بانگ میزد بهر جوهر جوهری

تا شود پیدا مر او را مشتری

1717

گفت این جوهر از آن پادشاست

قیمت این دُر در این جا پربهاست

1818

کی طمع دارد که او این را خرد

هرکه این بخرید آنکس جان برد

1919

مردمان آنجا ستاده بیشمار

اندر ان جوهر همی کردند نظار

2020

هیچکس زان مردمان نخرید آن

مرد دیوانه چو خود بشنید آن

2121

در میان جمع آمد در خروش

گفت در من بنگر ای جوهر فروش

2222

این بهای جوهرت چند آمدست

کاین چنین این راه دربند آمدست

2323

هیچکس نخرید این من میخرم

هرچه آید در بهایش میدهم

2424

گفت مرد جوهری یاوه مگوی

روی خود هرگز بخاک ره مشوی

2525

تو کجا و این سخنها از کجا

هست این جوهر از آن پادشا

2626

تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری

گشت دیوانه از آن پس جوهری

2727

گفت یک نان تهی او را دهید

از غم این مرد مفلس وارهید

2828

تا شود او سیر از این گشنگی

گفت دیوانه مکن آخر سگی

2929

گشت دیوانه عجایب بی قرار

در میان خلق او بگریست زار

3030

گفت آخر من چواینهای دگر

گم شوم مانند ایشان بی خبر

3131

سعی باید کرد تا این نیز من

جان فشانم چون ندارم چیز من

3232

جوهر سلطان بچنگ آرم دمی

نیست کس اندر جهانم همدمی

3333

گرچه بسیاری زدندش تازیان

او نهاده بود جان اندر میان

3434

جوهری گفتا که ای دیوانه مرد

این چرا کردی و این هرگز که کرد

3535

آن کسی باید که این بستاند او

کو ز مال و زر بسی بفشاند او

3636

در جهان چیزی نداری ای ضعیف

از کجا حاصل شود دری لطیف

3737

جوهر شه از کجا حاصل شود

یا کسی همچون تو زین بیدل شود

3838

این خبر ناگه بسوی شاه شد

شاه از آن احوال دل آگاه شد

3939

مرد بفرستاد کو را آورید

مشتری شاه را میبنگرید

4040

شش کس آمد مرد را اندر طلب

چار کس کردند جانش پرتعب

4141

بیشمارش لت زدند آنجایگاه

پس کشانش آوریدند نزد شاه

4242

مرد دیوانه چو پیش شاه شد

شاه هم از راز او آگاه شد

4343

دید درویشی ضعیفی ناتوان

بیدلی حیران و مشتی استخوان

4444

جملهٔ سر تا قدم مجروح بود

صورتی نامانده یعنی روح بود

4545

جوهری اندر جنون مجنون شده

از پی جوهر دلش پرخون شده

4646

عشق جوهر از دلش برده قرار

تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار

4747

زیر پایش چرخ گردون پست بود

در غم جوهر نه نیست و هست بود

4848

پای تا سر عین رسوائی بد او

در جنون عشق شیدائی بد او

4949

شاه چون او را بدید و بنگرید

از غم او جان شه اندر دمید

5050

شاه چون درویش را دیدش بغم

شاه معنی بود گفتش لاجرم

5151

گفت ای درویش دوراندیش من

دعوی این راز کردی پیش من

5252

در جراحت دیدهٔ چندین جفا

از برای جوهری بس بی بها

5353

من خریداری چو تو میخواستم

مشتری همچون توئی میخواستم

5454

راست برگو گر تو مرد راستی

تا ازین جوهر چه معنی خواستی

5555

جوهری کان کس خریدارش نبود

تو طلب کردی درینت سر چه بود

5656

جوهر من چند کس میخواستند

روبسی در پیش میآراستند

5757

صد هزاران جان بدین کرده فنا

تا مگر از شاه آید اقتدا

5858

جان خود ایثار جوهر کردهاند

این چنین جوهر نه آسان بردهاند

5959

هرکه دعوی کرد آمد پیش من

اولش باید بخوردن نیش من

6060

هر که دعوی کرد معنی بایدش

تا در معنی بکل بگشایدش

6161

هرکه دعوی کرد باید جانش داد

جان بشکرانه میان باید نهاد

6262

هر که دعوی میکند از جوهرم

من ازین گفتار خود مینگذرم

6363

هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد

کار خود زین شیوه اول راست کرد

6464

هر که جوهر خواست او خود بگذرد

تا بکلی او ز جوهر برخورد

6565

هر که جوهر خواست بردار آید او

تا که جنّت را سزاوار آید او

6666

جوهر معنی اگرداری قبول

چند خواهی بود آخر بوالفضول

6767

جوهر معنی نبد بی قیمتی

تا کجا یابی تو در بی قیمتی

6868

جوهر شه گشتهٔ تو خواستار

زود باید خود ترا کردن بدار

6969

گر تو جوهر از شه جان خواستی

کار خود در هر دو کون آراستی

7070

گر تو جوهر یافتی از پیش شاه

بگذری از کون و باشی فرق ماه

7171

گر تو جوهر پیش شه دریافتی

این زمان بر سوی کشتن تافتی

7272

جان خود اندر میان نه بهر او

چند باشی پیش شه در گفت و گو

7373

بیش ازین دعوی هشیاری مکن

بعد ازین گفتی میفزا در سخن

7474

زود سوی دار شو تا بنگری

جوهری کز هر دو عالم برتری

7575

زود سوی دار شو ای بی قدم

تا ببینی این وجودت با عدم

7676

هر دو یکسان گشته درذات صفات

چون کنم این دامن این ساعت صفات

7777

جوهری بینی زعالم بی نشان

اولین وآخرین هم بی نشان

7878

جوهری بینی عجایب در نفس

هر دو عالم نیست شد زین دسترس

7979

نیست کس را سوی این جوهر رهی

تا بیابد کل جوهر ناگهی

8080

جان بده از عشق جوهر این زمان

تاترا جوهر بود آن رایگان

8181

جان بده تا جوهرت حاصل شود

وین دل اندر جوهرت واصل شود

8282

ای ز عشق جوهر خود بی قرار

دایما اندر قراری بیقرار

8383

این چنین از عشق جوهر سرنگون

اوفتاده در میان خاک و خون

8484

از کمال سرّ او آگاه شو

بر سر راهی دمی در راه شو

8585

سوی بازار زمانه کن گذر

خوش همی رو تا مگر بینی اثر

8686

جوهری را اندرین بازار بین

جمله دلها را از آن بازار بین

8787

جوهر عشقت نظر دارد نهان

تا ببینی کین همه خلق جهان

8888

جوهر عشقت نظر کن یک دمی

گرد آن استاده بینی عالمی

8989

عالمی بینی در آن جوهر نگاه

میکند آن را بشیدائی نگاه

9090

تا مگر این جوهرم حاصل کنند

خویشتن در روی من واصل کنند

9191

تا مگر جوهر فتد دردست شان

این چنین صیدی فتد در شستشان

9292

چند سال است تا که این جوهر ز من

خواستند او را همه شاهان ز من

9393

جوهری این را کجا داند بها

من همی دانم که چیست این را بها

9494

تو نمیدانی که من از بهر این

چند کس را کشتهام بر قهر این

9595

هر که این جوهر ز من درخواست کرد

از سر جان جهان برخاست کرد

9696

هرکه این جوهر ز من دارد طلب

پیش من آید ز اول در تعب

9797

گر چنان کو مرد ره باشد درین

این یکی عاشق بود بر راستین

9898

جوهر من راز من خواهد بجان

تا بیابد او مگر جوهر نهان

9999

گر بجان جوهر شود او خواستار

سرّ جوهر بس کند او آشکار

100100

من بدست جوهری زان داده ام

عشق خود زین راز خود بگشاده ام

101101

تا به بازار زمانه آورند

هر کسی بر نقش جوهر بنگرند

102102

جوهری آنرا کند بر جان بها

گر بیابد مشتری نکند رها

103103

جوهر من بینهایت آمدست

تا ابد بیحد و غایت آمدست

104104

جوهری این را چو در بازار کرد

بس دل و جان را که او ایثارکرد

105105

هیچ خلقی مشتری این را نبود

این سخن جز مرد ره نتوان شنود

106106

تو ز بهر چه خریدار آمدی

مشتری این را پدیدار آمدی

107107

از کجا این سر من دریافتی

اندرین اسرار چون بشتافتی

108108

زین سئوال من جوابی بازگوی

تانگردد مر ترا فتنه بروی

109109

گفت آن دیوانه مرد با ادب

من چو تو ای شاه بودم در عجب

110110

بر سر این جوهرت جانم رسید

ناگهان این را درین بازار دید

111111

عزم جوهر داشتم من در ازل

جان خود را زین ندارم در حیل

112112

جوهرت را من بدستم مشتری

جوهری را هم توئی چون بنگری

113113

جوهرت را من خریدار آمدم

از پی جستن به بازار آمدم

114114

زر ندارم مال دنیا نیستم

در طلبکاری عقبی نیستم

115115

در طلب کاری جانان آمدم

در خریداری بدینسان آمدم

116116

هیچکس این محنت و خواری ندید

آنچه امروز این بجان من رسید

117117

خلق ما را سرزنش کردند ازین

لیک توفیقست شاها اندرین

118118

آنچه تو دانی که دریابد بکل

هرکه باشد در بُن اسرار کل

119119

مشتریم مشتریم مشتری

زر ندارم جان نهادم بر سری

120120

مینهم گر میکنی از من قبول

تا چه فرمائی درین ای با اصول

121121

جوهری تو گر مرا خواهی بداد

تاج بر فرق گدا خواهی نهاد

122122

پادشاهان مر گدایان نشکنند

بل گدایان را زخود خرم کنند

123123

پادشاهان جهان تا بوده اند

جان و دلها را ز خود آسوده اند

124124

پادشاهان زیر دستان را برحم

بخششی بروی کنند از روی رحم

125125

گر تو امروزم بجان رحمی کنی

رنج و اندوهم تو از دل برکنی

126126

سر نهادم در میان برخیز و رو

بیش ازین با من چنین مستیز ورو

127127

سر بر و جوهر مرا ده این زمان

تا کنم حاصل مراد خود ز جان

128128

شاه با او گفت ای مرد اسیر

این سخن از تو عجب دیدم فقیر

129129

چون سر تو من بریدم در جهان

کی تو جوهر باز بینی در عیان

130130

گفت شاها این سخن با من مگوی

بیش ازین آزار بیچاره مجوی

131131

کم مکن ما را درین میدان خاک

زانکه ماکردیم جان خود هلاک

132132

زندگی خود دلم در مرگ دید

جان من کلی در آنجا برگ دید

133133

هرچه بودم ترک کردم در هلاک

از هلاک خود ندارم هیچ باک

134134

من ز بهر آن کنم این را طلب

تا کسی این را نباشد در طلب

135135

هرکه این جوهر طلبکار آمدست

اولش منزل سردار آمدست

136136

جوهر تو آنکه دارد دوستش

مغز باید بد نه جسم و پوستش

137137

مغز دارم نه چو ایشان پوستم

شاه عالم دان که جوهر دوستم

138138

قدر او جوهر تو میدانی و من

بیش ازین دیگر چرا گویم سخن

139139

شاه گفتش هم سر خود گیر و رو

آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو

140140

گفت شاها این سخن باری ز چیست

این سخن از بهر ما یا بهر کیست

141141

سر رود بر باد و آنگه من روم

زین سخن باری جوابی بشنوم

142142

شاه گفتا من چنین گفتم بتو

درّ این معنی چنین سفتم بتو

143143

زیردارت رفت باید این زمان

پس بشکرانه نهی جان در میان

144144

از سر خود بگذر و جوهر بیاب

آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب

145145

سرّ جوهر آن زمان دریاب تو

بیش ازین اندر سخن مشتاب تو

146146

گفت درویش آن زمان کای شهریار

زود فرما تا برندم سوی دار

147147

طاقت جانم نماند از گفت این

از گمان آیم مگر سوی یقین

148148

شاه گفتا حاجبان خویش را

زود جلادی بخوان درویش را

149149

زود باشید و ببازارش برید

آنگهی او را ابردارش کشید

150150

تا کسی دیگر نباشد مشتری

زانکه این درویش شد نیک اختری

151151

این ز اسرار منست آگاه و بس

چون شود هرگز کسی در راه بس

152152

این کنون اسرار من دریافتست

پس سوی کشتن چنین بشتافتست

153153

سرّ من آنگه بداند از جهان

کو رسد از جان خود کلّی بجان

154154

جان خود در باز اندر راه او

تا شوی شایستهٔ درگاه او

155155

جان خود در راه او قربان کند

روی اندر جوهر تابان کند

156156

عاقبت درویش بردند پیش دار

شه عجایب ماند از آن احوال کار

157157

خلق عالم گردآن درویش بود

گرچه او مسکین دل و دلریش بود

158158

راز او را کرد بر خود آشکار

بعد از آن او عاشق آمد پیش دار

159159

آمده بر رسم عشق خویشتن

کرد ایثار از میانه جان و تن

160160

سرّ جوهر از شه او دریافته

از برای او بکل بشتافته

161161

کشتن خود کرد زان رو اختیار

کم فتد زین گونه عاشق زیردار

162162

کم فتد زین گونه صاحب دولتی

در میان عشق جانان قربتی

163163

گر بیایی جوهر او عاشقی

در کمال عشق جانان لایقی

164164

یافته جان در نهاده در میان

ترک کرده او بکلی جسم و جان

165165

میندانم دولتی زین بیش من

وصف این هرگز نگفته هیچ تن

166166

چون بزیر دار آمد آن اسیر

جمع گشتند خلق هر جائی کثیر

167167

جملگی از بهر اودر گفت و گوی

آمده هر کس در آنجا جست و جوی

168168

ناگهان درویش زیردار شد

آن زمان آنجای برخور دار شد

169169

چونکه آن درویش مرد راه شد

بی دل و بی صبر پیش شاه شد

170170

پیش شاه آمدزمین را بوسه داد

دست او بر دست دیگر برنهاد

171171

شاه را گفتا مرا تو جسم وجان

زود باش از گفت خلقم وارهان

172172

ای بتو نور دلم رخشان شده

ای چو ماه اندر دلم تابان شده

173173

وارهان ما را و جوهر ده بمن

تا نگویم بعد ازین من ما و من

174174

وارهان بیچاره را از گفت خلق

زانکه جان من رسید اینجا بحلق

175175

وارهان ما را تو از جور فراق

در میانه من شدم بر اشتیاق

176176

وارهان گر میکنی بیخ تنم

جوهر اصلی بده تو روشنم

177177

شاه از بالای اسب آمد نشیب

تیغ اندر دست با سهم و نهیب

178178

دست آن درویش بگرفت و ببست

نامراد آنجا بکلی در شکست

179179

بر سر پایش نشاند آنجایگاه

تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه

180180

زود آن درویش را بر پا نشاند

گرد او برگشت تا در وی براند

181181

چون که آن درویش شد تسلیم شاه

ناگهان آمد عنایت در پناه

182182

از سوی حضرت هدایت در رسید

شوق او بی حد و غایت در رسید

183183

شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست

ناگهان شمشیر بفکند او ز دست

184184

دست او بگشاد و چشمش بوسه داد

تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد

185185

روی خود بر پای او مالید زار

خوش خوشی بگریست شاه نامدار

186186

خلعت بی حد ببخشید آن زمان

هم ببخشید او همه بر مردمان

187187

زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت

هر زمان از بار دیگر غرق ریخت

188188

هرچه شه او را بدادی بیش و کم

قسم کردی او بمردم لاجرم

189189

شاه شد آنگاه سوی بارگاه

بر سر تختش نشاند آنگاه شاه

190190

شاه پیش او ستاده آنگهی

گفت ای جان و جهانم تو شهی

191191

شاه این تخت و ممالک تو شدی

شاه این دور و زمانه تو بُدی

192192

گفت تا جوهر بیاوردند باز

شاه دست خود بکرد آنگه دراز

193193

جوهر آنگه شه بدست خود گرفت

در کف دستش نهاد اندر شگفت

194194

گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین

در خزانه نیست جوهر بیش ازین

195195

جوهر آن تست و من آن توام

تو شهی و من بفرمان توام

196196

جوهر آن تو ممالک آن تو

شهریار این لحظه در فرمان تو

197197

جوهر آن تست و ملک و مال هم

این زمان آن تو شد کل لاجرم

198198

هرکه او در پیش شاه آید قبول

او شود در عشق کل صاحب قبول

199199

هر که از جان و جهان و دل گذشت

شاه او رادر زمان واصل بگشت

200200

هرکه صاحب دولت هر دوجهانست

در نظر گاه خداوند اونهانست

201201

درگذشت از بود و از نابود و جان

با زیان جسم کرد او سود جان

202202

هر که او را شاه آنجا عز دهد

همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟

203203

هر که آنجا پیش شه دولت گرفت

بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت

204204

ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر

چندخواهی خورد بر جان نیشتر

205205

نیشتر باری سبکباره بخور

آنگهی کلّی بیکباره ببر

206206

گر ترا جوهر نباشد پیش شاه

کی توانی کرد در رویش نگاه

207207

جوهر خود باز جو از پیش شاه

تا ترا جوهر دهد آنجایگاه

208208

جوهری بدهد که در روی جهان

همچنان جوهر نه بیند کس عیان

209209

جوهر شاهت کند خدمت به پیش

بازیابی جوهر آنجا بیش بیش

210210

جوهری کز بحر لاهوتی بود

آن ترا پیوسته ناسوتی بود

211211

شاه دنیا گر وفاداری کند

یکدمی دیگر گرفتاری کند

212212

شاه عالم مر ترا در دل نمود

روی خود در جان تو در گل نمود

213213

شاه جوهر در دلت گشته مقیم

تو چنین افتاده اینجا ای سقیم

214214

شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست

زین جهان راه تو زان واصل شدست

215215

چند باشی بر تن و برجان خویش

بیش ازین منشین تو سرگردان خویش

216216

چند لرزی تو برین صورت کنون

کی توانی گشت هرگز ذوفنون

217217

جوهر عشقش چو در بازار کرد

هرکه خواهد جان بران ایثار کرد

218218

جوهر عشقش عجایب جوهرست

قیمت آن از دو عالم برترست

219219

جوهر عشقش کسی بشناختست

کین دو عالم را بکل درباختست

220220

جوهر عشقش کسی حاصل کند

کو درین عالم تنش بیدل کند

221221

ترک جان گیرد بجوهر در رسد

چون ز خود بگذشت در جوهر رسد

222222

هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت

گرچه بسیاری بهر جانب شتافت

223223

یک زمان در سوی بازار آی تو

ازوجود خویشتن باز آی تو

224224

جوهر عشقش بجان درخواست کن

از کژی این راستی را راست کن

225225

جوهر عشقش نظر ناگه کند

تاترا از سرّ حق آگه کند

226226

گر تو مرد راه بینی بگذری

آنگهی آیی بسوی جوهری

227227

جوهر شاه جهان آری بدست

بگذر از وی تا شوی در نیست هست

228228

جوهر شه را بخواه از جوهری

جوهر شه را بجان شو مشتری

229229

جوهر شه را ازو درخواست کن

قیمت جوهر بجانت راست کن

230230

تا بر شاهت برد از پیش خلق

ورنه شیداگردی اندر پیش خلق

231231

خلق دنیا چون طلبکار آمدند

از پی جوهر ببازار آمدند

232232

جمله جوهر را خریدار آمدند

اندرین معنی گرفتار آمدند

233233

هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ

بر سر هر شاخ همچون میوهٔ

234234

در طلبکاری دیگر آمدند

هر یکی در راه رهبر آمدند

235235

جمله یک ره بود در بازار او

مختلف افتاده راه جست و جو

236236

عاقبت چون سوی بازار آمدند

هر یک از نوعی بگفتار آمدند

237237

جملگی جویای این جوهر شدند

نیز بعضی یار همدیگر شدند

238238

تا مگر جوهرابا دست آورند

پای چرخ پیر را پست آورند

239239

جمله را مقصود جوهر آمدست

جوهری را کرده شان دامن بدست

240240

جوهری عشق میگوید ترا

چند پیچی خویش رادر ماجرا

241241

شاه ما این جوهر او داند بها

پیش شه رو تا کند قیمت ترا

242242

خویشتن از خلق کم مقدار کن

جان خود را غرقه اسرار کن

243243

پیش شه شو تا ترا جوهر دهد

بعد از آن بر جان تو منّت نهد

244244

جوهرت را پیش کش کن جان نثار

بعد از آن مردانه شو در زیر دار

245245

تا مراد خود بیابی در جهان

بگذری از این جهان و آن جهان

246246

شاه هر چیزی که میفرمایدت

عاقبت مقصود ازو برآیدت

247247

تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف

که همه کارت بود کلی گزاف

248248

تو ز کشتن جان خود ایثار کن

بعد از آن جوهر تو با خود بارکن

249249

این سخن از ترجمانی دیگرست

مرغ این از آشیانی دیگرست

250250

گر ترا سهمی دهد آن جایگاه

جان خود ایثار کن در پیش شاه

251251

گر ترا سهمی دهد تو زان مترس

بیش از این نادان مشو از جان مترس

252252

گرترا او آزمایش میکند

در فناآنگه فزایش میکند

253253

گر ترا آنجایگه سهمی دهد

بعد از آنت تاج زر بر سر نهد

254254

او ترا هرگز نخواهد رنج تو

این سخن را یک بیک بر سنج تو

255255

او ترا شد جان کنی پیشش فدا

او ترا گردد بکلی پیشوا

256256

هرچه داری جملگی در باز تو

از وصال شه بکل می ناز تو

257257

جوهر کلی چو روشن گرددت

جملهٔ عالم چو جوشن گرددت

258258

جملگی یک حلقه باشد بیشکی

این همه حلقه نباشد جز یکی

259259

جملگی یکی شود چه نیک و بد

این سخن دریاب دورست از خرد

260260

جملگی یکی شود بر اصل ذات

یک یکی اندر یکی گردد صفات

261261

جوهری شاهت دهد درحال هم

تا نیفتی آن زمان در قال هم

262262

جوهری یابی ز استغنای حق

تا بگردی این زمان شیدای حق

263263

جان جانت را شود کلی پدید

آن زمان پیدا شود از دید دید

264264

جوهری کز بحر بی همتا بود

یابدش غوّاص اگر بینا بود

265265

جوهر دریا یکی باشد همه

آب دریا میشود جوهر همه

266266

جوهرذاتست بیشک در صفات

اندرین دریا بود آب حیات

267267

جوهر ذاتست در کلی همه

جمله عالم زین سخن بردمدمه

268268

اسم جوهردان نفخت فیه را

پیش ره دانی بجان تنبیه را

269269

گر تو این راز اندرین جا پی بری

در زمان از هر دو عالم برخوری

270270

این جهان و آن جهان کل جوهرست

از وجود شاه اسمی مضمرست

271271

این جهان و آن جهان اسمی بود

اولین اسم آن رسمی بود

272272

موی در مویست این راه عجب

گر فرومانی بمانی در تعب

273273

مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود

دور گردان وهم و فهم آنگه زخود

274274

نفی نیک و بد بکن تا کل شوی

ورنه تو زین راه عین ذل شوی

275275

هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال

ماضی و مستقبل و آنگاه حال

276276

هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد

نیک و بد چه از عیان چه از خرد

277277

چون که مرد راه بین آید تمام

نه بد و نه نیک ماند و السّلام

278278

چون تو مرد راه بین آیی بحق

در جهان جاودان گیری سبق

279279

هرکه از بیعلّتی در حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

280280

هر که او جز نیک بینی بد ندید

از کمال سرّ جانان خود بدید

281281

گر ترا سهمی کند گر خواریی

آن ز عزّ تست نه از بیزاریی

282282

چند در پندار مانی مبتلا

چندخواهی بود در عین بلا

283283

چند خود را خوار و سرگردان کنی

چند خود را چون فلک گردان کنی

284284

هر دم از نوعی دگر آیی برون

زان بمانده بر برون بی درون

285285

هرچه اندیشی بلای جان تست

نیک و بد درد تو و درمان تست

286286

این زمان در صورتی از هر صفت

میزنی تو دستها در معرفت

287287

معرفت شد خوار از گفتار تو

شرم میدارد وی از کردار تو

288288

هرچه میگویی محالی بیش نیست

هرچه میبینی خیالی بیش نیست

289289

در تو آزو آرزو تلبیس تست

صورت حسّی بکل ابلیس تست

290290

گر تو زین ابلیس خوددوری کنی

گردن صورت بکلی بشکنی

291291

هست این ابلیس ما جمله به بین

مرد را بشناس از روی یقین

292292

هست این ابلیس اندر بند تو

لیک بگرفتست یک یک بند تو

293293

طوق خود در گردن تو کرده است

همچو تو در صد هزاران پرده است

294294

در هوای کام و شهوت میرود

در مقام کبر و نخوت میرود

295295

هر دم از نوعیت سرگردان کند

هر زمان تلبیس دیگر سان کند

296296

انبیا را ره زد این ملعون سگ

زود زو بگریز تا نفتی بشک

297297

گر تو اندر شک بمانی مانده باز

کی رسی آنجایگه در پرده باز

298298

صورت نقش مجوسی قید کن

یک دم این صیاد بدرا صید کن

299299

آنچه او کردست هرگز کس نکرد

یک زمان با او درای اندر نبرد

300300

گر تو بر وی چیره گردی در زمان

صورت و معنی بیابد زو امان

301301

گر تو او را پیش از خود بر زنی

گردن او را بمعنی بشکنی

302302

این خیال فاسدت باطل شود

هرچه میجوئی ترا حاصل شود

303303

چند اندیشی خیال نیک و بد

خود همی دانی تو خود را پرخرد

304304

این خیال لا محال از دل برون

کن که گردی در زمانه ذوفنون

305305

هرچه اندیشی خیالی باشدت

هرچه برگوئی محالی باشدت

306306

از خیال خویشتن تو دور شو

پر صفا اندر میان نور شو

307307

از خیال صورت اشیا بگرد

بعد از این در گرد این صورت مگرد

308308

هرچه دیدی در زمانه نیک و بد

آن تویی لیکن تو دوری از خرد

309309

چون خیال از پیش خود برداشتی

آنچه آنجا دیده ای بگذاشتی

310310

چون خیال تو بکلی گم شود

قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود

311311

چون خیالت در زمان صافی کنی

در میان عرصه کم لافی کنی

312312

در خیال خویشتن چندین مشو

هر زمانی بیش ازین غمگین مشو

313313

از خیال خویش چون فانی شوی

هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی

314314

از خیال تست هم خواری تو

هم بلا و رنج و بیماری تو

315315

هر چه آن در دهر آید از خیال

هست پیش عارفان عین محال

316316

همچو نقّاشی خیال انگیز تو

همچو شاعر در خیال آمیز تو

317317

رمل زن چون در خیال خود شود

هرچه میگوید هم از خود بشنود

318318

در خیال خویش یک یک میروند

خواه پیر و خواه کودک میروند

319319

چون خیالست این سپهر پرخیال

هست پیش عاشقان عین محال

320320

کل دنیا چون خیالی آمدست

در بر وحدت محالی آمدست

321321

هر کتابی را که پنهان ساختند

از خیال خویش برهان ساختند

322322

حرفها آنجا خیال آمد به بین

هرچه برخوانی خیالی برگزین

323323

جملگی تصنیف عقلست و خیال

جز معانی جملگی آمد و بال

324324

ازخیالست این که هر روزی فلک

بر خیال خویش گردد چون سمک

325325

گرداین عرصه چنان گردان شده

از خیال خویش سرگردان شده

326326

کوکبان اندر خیال آفتاب

گاه بی نور و گهی با نور و تاب

327327

ماه هر دم چون خیالی میشود

ازخیالش چون هلالی میشود

328328

گاه در دوری گهی اندر کمی

گاه در افزون و گاهی در کمی

329329

جمله اشیا در خیالی مانده اند

جمله در نور جلالی مانده اند

330330

عقل تنها در خیال آورده است

زان تمامت در وبال آورده است

331331

روز و سال و ماه و شب جمله یکیست

از خیال این جمله را با خود شکیست

332332

از خیال این چرخ آمد بر دُور

از دُور پیدا شود کلی صور

333333

ماه و خورشید و کواکب بی محال

بیخبر از خود شده اندر خیال

334334

از خیال خویش کلی بیخبر

گرچه زیشانست عالم سر بسر

335335

این همه از فوق و تحت آمد پدید

هر یکی اندر خیالی در رسید

336336

جمله یکسان بود اما از خیال

گشت پیدا این حقیقت لامحال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

عطار»اشترنامه»بخش 18 - حكایت

اگلی نظم

بود استادی عجایب ماه و سال

هردم از نوعی ببازیدی خیال

عطار»اشترنامه»بخش 20 - حكایت استاد نقاش

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور