صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 18 - حكایت

بخش 18 - حكایت

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

22

معرفت با شاه بحر و بر بگفت

هرچه بود ازوی به پیدا ونهفت

33

شاه دادش آنگهی درّی نفیس

برگرفت ورفت آن شیخ خسیس

44

خویشتن را در بر مردم فکند

در میان راه آن در هم فکند

55

درز دست او برفت و شد فنا

آنگهی درویش مسکین از قضا

66

ایستاد اندر میان راه او

خلق را زان کار کرد آگاه او

77

گفت ای خلقان مرا دری نفیس

اندرینجا گشت گم ماندم خسیس

88

اندرینجا در شه گم شد زمن

گم شد از من جان و عمر و دل ز تن

99

هر دو چشمم گشت تاریک اندرو

با که گویم این زمان من گفتگو

1010

شه مرا در داد از من فوت شد

جان من زین درد اندر موت شد

1111

هر که آن دُر باز یابد مرو را

بدهمش گنجی در آنجا بی بها

1212

عاقلی گفتش که تو شوریدهٔ

تو مگر در خواب گنجی دیدهٔ

1313

گنج حق تو از کجا آوردهٔ

در مجو اکنون چو در گم کردهٔ

1414

نام گنج از خویشتن دیگر مجوی

چون نکونیست این سخن دیگر مگوی

1515

گر کسی این سر ز گفتن بشنود

اندرین آنگه ترا تاوان بود

1616

گوید این گنج از کجا آورده است

یا مگر این گنج از شه برده است

1717

مر ترا از کار رنج آید پدید

از کجا آنگاه گنج آید پدید

1818

گفت ای عاقل مرا زین رمز خود

هست اسرار نهان دور از خرد

1919

تو ندانی این سخن اسرار ماست

از کجا آیدترا در دیده راست

2020

مرمرا صد گنج دیگر هست بیش

بامنست آن گنج لیکن هست پیش

2121

مرمرا صد گنج زر حاصل شدست

جان من زین گفت و گو واصل شدست

2222

که من آن در را ربایم گنج چیست

اندر آنجا گنج و زر از بهر کیست

2323

چون مرا زر باشدم گنجی بگیر

اندرین سودا مرا رنجی مگیر

2424

چون مرا در گشت پیدا آن زمان

گنج گوهر چه و گنج آسمان

2525

گنج معنی بی شمارست از عدد

لیک کمتر باشدم در از عدد

2626

در بعمری آید از بحر برون

لیک گنجم هست بسیاری برون

2727

مرد از گفتار او خیره بماند

چشم او از این سخن تیره بماند

2828

عاقلان در سوی کل حیران شدند

بر مثال ذرّه سرگردان شدند

2929

راه عشق آمد جنونی بی فنون

تو ندانی این سخن ای ذوفنون

3030

زانکه این رمز از مکانی دیگرست

گفت ما از ترجمانی دیگرست

3131

ای ز تو گمگشته درّی بی بها

تو ندانستی و کردی آن فنا

3232

شه ترا گنجی بداد از گنج خویش

گم بکردی گرچه بردی رنج خویش

3333

در شه در راه تو گم کردهٔ

در میان صد هزاران پردهٔ

3434

گنج معنی میدهی بر باد تو

میپزی سودای همچون باد تو

3535

ای دریغا درّ حق درباختی

در معنی را دمی نشناختی

3636

ای دریغا رنج برد وسعیها

در زمانی گشت منثور و هبا

3737

ای دریغا رنج برد تو غمست

اندرین خانه گرفته ماتمست

3838

کس ندید آن در تو از خود بازیاب

بار دیگر اندر این ره بازیاب

3939

هم امیدی دار بر امید حق

تا مگر آید ترا در ره سبق

4040

در او چون باز دیدی دار گوش

بعد از آن آن در شود حلقه بگوش

4141

حلقهٔ آن در تو در گوشت مکن

هر دو عالم را فراموشت مکن

4242

شاه چون دری ترا بخشیده بود

بر امیدی بی بها بخشیده بود

4343

قیمت درّش عیان نشناختی

عاقبت از دست خود انداختی

4444

هم بخواهی در راه در بحر او

در میان راه آن دریا مجو

4545

آن در از آنجا که آمد باز رفت

همچنان در رتبت و اعزاز رفت

4646

رو بر شاه و دگر در بازیاب

دیدن او را دگر اعزاز یاب

4747

چون ترا باری دگر بخشد همان

میشود آن در درجانت نهان

4848

در جان چون گم شود در راه او

بعد از آن گردد بجان آگاه او

4949

هم از آن دریا که آمد پیش تو

هم به آن دریا شود خود پیش تو

5050

هم از آن دریا بیابی باز دُر

بیش ازین آخر مگو بسیار پر

5151

ای چو تو دری دگر در نامدست

از چه این گفتار تو برآمدست

5252

هست این گفتار تو بهتر ز دُر

زانکه بحر و بر پرست از سلک در

5353

این چه درهایست مکنون آمده

از بُن در مایه بیرون آمده

5454

این چنین درها که هست در قعر جان

حاصل آن گشت این کون و مکان

5555

این چنین درها که به از جوهرست

از معانی آن همه پر زیورست

5656

ای خزینه پر ز درها کردهٔ

آنگهی تو قصد اعلا کردهٔ

5757

در های تو همه پر گوهرست

از برای تو همه پر زیورست

5858

درهای توعجب پرجوهرست

مر ترا در بحر دل در دفترست

5959

در چکاند لفظ گوهر بار تو

این در اکنون هست اندر بار تو

6060

قیمت این در نداند هیچکس

جز نفخت فیه من روحی و بس

6161

قیمت در تو هر دوعالم است

جوهر مثل تو در عالم کمست

6262

جوهری بس بی نهایت آمدست

تا ابد بی حد و غایت آمدست

6363

تو ز دست خویش آسان دادهٔ

در طلب بسیار تو جان دادهٔ

6464

شاه دری مر ترا داد از کرم

گم بکردی باز دیدی لاجرم

6565

شاه اندر عاقبت بارت دهد

منت آن نیز هم خودبر نهد

6666

ای بداده جوهر در رایگان

جوهر تو بی نشان و با نشان

6767

هست جویای تو بسیاری درین

تا ورا بدهی تو این در ثمین

6868

هر کرا خواهی دهی در اصل کار

آنگهی گوئی تو این در گوش دار

6969

چونکه بستاند دراز تو گم شود

همچو یک قطره که با قلزم شود

7070

بعداز آن در راه تو گم میشود

با وجود جسم هم گم میشود

7171

دُر کند گم باز یابد پیش تو

گرچه بسیاری بود هم پیش تو

7272

رنج باید برد تا گنج آیدت

گنج در دست تو بی رنج آیدت

7373

رنج باید برد تا درمان بود

جان دهی امید هم جانان بود

7474

رنج بی حد میبرم در هر نفس

یک زمان زین رنج فریادم برس

7575

رنج برد کوی تو رنجی خوشست

درد تو در کنج جان گنجی خوشست

7676

دادیم دری و آن گم کردهام

خون دل اندر طلب پرخوردهام

7777

گرمرا بار دگر آید بدست

جان دهم از شوق و گردم مست مست

7878

آن نشان هم پیش ذاتت میدهند

صورت و معنی حیاتت میدهند

7979

بازده از روی بخشش در من

ای تو نور چشم و روح و جان تن

8080

بازده آن در که بخشیدی نخست

تا شوم بار دگر من تندرست

8181

اندرین ره زار و حیران ماندهام

روز و شب از عشق گریان ماندهام

8282

در تو میجویم دُر از دریای تو

اوفتاده اندرین سودای تو

8383

هم درین بازار خواهم گشت من

تا مگر در باز یابم پر ثمن

8484

هم نشان در مرا دیگر دهی

تا شود پیدا مرا از وی بهی

8585

درّ تو هر گه که باشد پیش من

مرهمی یابد دگر این ریش من

8686

دُر خود را باز جو ای دل شده

پای کرده هر زمان در گل شده

8787

بس که خود را چون چراغی سوختم

اندرین سودا دلم افروختم

8888

خواهم آمد سوی بازار تو من

تا مگر پیدا شود در بی سخن

8989

سرسوی بازار تو خواهم نهاد

گریه و فریاد درخواهم نهاد

9090

هم نظر افکن مرا بر جان و دل

پای این بیچاره بیرون کن ز گل

9191

در تو من بازجویم در تو

من طلب کارم بجویم در تو

9292

در تو در قعردارندش نشان

میروم اندر طلب من هر زمان

9393

زینت در آن کسی داند که او

در معانی آورد این گفت و گو

9494

مشتری چون دید او را پیش در

پس بهای در شود ز آن بیشتر

9595

چون طلب کار درآید مشتری

در بهای او نهد سر بر سری

9696

هرکه آن درخواست جان دادش بها

بعد از آن سر بر سران دادش بها

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دید مردی را یکی در چشمه‌ای

در بر چشمه بکرده رخنه‌ای

عطار»اشترنامه»بخش 17 - حكایت

اگلی نظم

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

عطار»اشترنامه»بخش 19 - حكایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور