صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 17 - حكایت

بخش 17 - حكایت

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دید مردی را یکی در چشمه‌ای

در بر چشمه بکرده رخنه‌ای

22

اندران رخنه نشسته بود او

در ز مردم بر رخ خود بسته او

33

هر زمان در سوی چشمه تاختی

خویشتن در چشمه می‌انداختی

44

در میان چشمه خوردی غوطه‌ای

بسته بد اندر میانش فوطه‌ای

55

چون بکردی او شنا از پیش و پس

بازگردیدی از آن ره در نفس

66

اندران چشمه عجب نگریستی

دم‌به‌دم از خود بخود بگریستی

77

دست را بر سر زدی از درد و خشم

خون بباریدی در آن چشمه و چشم

88

آن عزیز از وی بپرسیدی به‌راز

کز برای چیست این سختی و آز

99

خود چه بوده‌ست از برای چیست این‌؟

گریه‌ات را از برای کیست این‌؟

1010

گفت سی سال است تا من اندرین

چشمه‌ام بنشسته دل‌زار و حزین

1111

هست درّی اندرین چشمه عجب

از برای این برم اینجا تعب

1212

از برای دُر درین زاری منم

اندرین جا بر چنین خواری منم

1313

در همی جویم من اندر چشمه باز

بو که اندر آورم در چنگ باز

1414

هردم اندر وی شنایی می‌برم

وز لب این چشمه آبی می‌خورم

1515

تا مگر آن در شود روزی مرا

باز آید بخت و پیروزی مرا

1616

حال من اینست که گفتم اندکی

گر نمی‌دانی بگفتم بی‌شکی

1717

این سخن بر راستی بشنفته‌ای

یا چو من تو نیز بس آشفته‌ای؟

1818

گفت او را کای عزیز کامکار

کی شود دَر چشمه‌ای دُر آشکار

1919

در ز بحر آرند و در کان‌ها برند

بلکه پیش زینت جان‌ها برند

2020

گر تو اندر چشمه درجویی همی

رنج باید برد از بیش و کمی

2121

گر ترا از چشمه در حاصل شود

رنج‌برد تو عجب باطل شود

2222

کس نشان در درین چشمه نداد

خود کسی که در درین چشمه نهاد

2323

تا کسی ننمایدت در نفیس

ورنه این کار تو می‌بینم خسیس

2424

از کسی دیگر بیابی ناگهان

تو نظر کن اندر آن در یک زمان

2525

تا دل تو برقرار آید مقیم

وارهی زین رنج و زین درد الیم

2626

تا چو دریابی زمانی بنگری

بعد از این بر راه خود خوش بگذری

2727

تا چو در بینی و سودا کم شود

این همه زحمت در آنجا کم شود

2828

ورنه اندر چشمه هرگز دربود؟

یا کسی این راز هرگز بشنود؟

2929

خیز و اندر بحر شو این در بیاب

خیز این بشنو ز من زین سر متاب

3030

گر بسی اینجا بیابی در کنون

عاقبت آید به‌تو صرع و جنون

3131

این زمان در اولین پایه‌ای

یا جنون را تو کنون همسایه‌ای

3232

این زمان در کار رنجی می‌بری

غم بسی در پرده دل می‌خوری

3333

تا مگر بویی بیابی از یقین

لیک هستی این زمان اندر پسین

3434

آنکه او در برد او غوّاص بود

در میان خاص و عام او خاص بود

3535

آنکه او دریافت جانش زنده شد

در میان خلق او داننده شد

3636

سال‌ها باید درون آب را

قطره‌ای باید که آرد تاب را

3737

سال‌ها باید که دُری شب‌چراغ

در صدف پیدا شود گردد چراغ

3838

سال‌ها باید که تا درّی چنین

آورد بیرون و گردد مرسلین

3939

در بحر کاینات است مصطفی

بر همه خلق جهان او پیشوا

4040

او که خود دری‌ست از دریای جود

همچو او دری نیاید در وجود

4141

چون تمامت جزو و کل دریافت او

بر کنار بحر این دریافت او

4242

در درون بحر در حاصل کند

یا مگر از جان مراد دل کند

4343

دُرّ او اندر کنار بحر بود

همچو درّ او دگر دری نبود

4444

هم نباشد همچو او درّی نفیس

قیمت او کی کند مرد خسیس‌؟

4545

قیمت او جان جانان کرده است

بر ‌«لعمرک‌» او قسم‌ها خورده است

4646

ای در دریای وحدت آمده

کام خود از در معنی بستده

4747

ای تمامت غرقهٔ دریای تو

در همی جویند از سودای تو

4848

جوهری بهتر ز دری لاجرم

می‌خورد بر جوهر پاکت قسم

4949

جوهر بحر نبوّت آمدی

خلق عالم را تو رحمت آمدی

5050

جوهری همچون تو کی بیند جهان

جوهر پیدا و از دیده نهان

5151

جوهری و جوهری در کان دل

بلکه هستی جوهر هر جان و دل

5252

ای ترا بحر عنایت در وجود

آفرینش پیش تو کرده سجود

5353

لاجرم در سر رغبت یافتی

در دریای حقیقت یافتی

5454

در دریای صور کم‌قیمت است

آن ز هر کس می‌توان آورد دست

5555

در دریای تو هرگز کس نیافت

دیدن جان تو هرگز کس نیافت

5656

هم تویی روشن شده بحر یقین

دُر تمکین رحمة للعالمین

5757

ای تو در دریای عز غرقه شده

گرچه مذهب گونه‌گون فرقه شده

5858

تو درین ره درّ مکنون آمدی

خرقه‌پوش هفت گردون آمدی

5959

ای دل از درد وصالش شوق بین

هر زمانی صد هزاران ذوق بین

6060

در درون بحر او درها بسی است

لیک آن درها نه لایق هر کسی است

6161

گر شوی یاران او را دوستدار

در کفت آرند دُرّ شاهوار

6262

گر کنی این دُر او در گوش تو

دایما باشی ز کل بیهوش تو

6363

گرچه او درهاست بیرون از شمار

گرچه او دریست از حق پایدار

6464

هرکه در دریای او آید به‌حق

در بیابد از وصالش در سبق

6565

چون درین دریا شوی بی‌خویشتن

کم شود آنجا ترا این ما و من

6666

بر کنار بحر بسیارند خلق

هر کسی در غوص رفته تا به حلق

6767

در او جویند تا آگه شوند

از یقین در او آگه شوند

6868

گر ترا شه در دهد زین بحر راز

وارهی یکسر ز زهر و قهر باز

6969

گر ز شاه آمد ترا دری به‌دست

جهد کن تا ندهیش آسان ز دست

7070

چون شود گم آنگهی از دست تو

غم بود پیوسته هم‌پیوست تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بر لب دریا همی‌شد عارفی

صاحب در گشته بر سرّ واقفی

عطار»اشترنامه»بخش 16 - حكایت

اگلی نظم

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

عطار»اشترنامه»بخش 18 - حكایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور