صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 20 - حكایت استاد نقاش

بخش 20 - حكایت استاد نقاش

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود استادی عجایب ماه و سال

هردم از نوعی ببازیدی خیال

22

پرده‌ای در پیش رویش بسته بود

در پس آن پرده او بنشسته بود

33

از صورها مختلف او بی‌شمار

کرده اندر هر خیالی او نگار

44

ریسمانی بسته بد بر روی نطع

از صورها جمع کردی پیش نطع

55

جمله اندر ریسمان دانی فنون

بود نقّاشی عجایب ذوفنون

66

هرچه در عالم بدی از خیر و شر

جملگی کردند آنجا سر بسر

77

نقش انسانات هم بر کرده بود

نقش حیوانات بی‌مر کرده بود

88

از وحوش و از طیور و هرچه هست

کرده بود از نیست آنجاگاه هست

99

از برون پرده آن می‌باختی

در درون آن کار را می‌ساختی

1010

بر سر آن نطع چابک‌دست بود

هرچه بود او را همه در دست بود

1111

هرچه در فهم آید و عقل و خیال

کرده بود از نقش‌ها خود بی‌محال

1212

جمله از یک رنگ امّا مختلف

در عبارت گشته کلی متّصف

1313

جمله یکسان بود اما اوستاد

هریکی بر گونهٔ دیگر نهاد

1414

داشت صندوقی درون پرده او

جملگی پردخته آنجا کرده او

1515

چون برون کردی صورها را از آن

اوفکندی اندران بند روان

1616

هر یک از شکلی مر آنرا جمله‌ای

شاد کردی بی محابا جلوه‌ای

1717

هر یک از نوعی دگر می‌باختی

هر صور از گونه‌ای می‌ساختی

1818

گاه صورت گاه حیوان گاه خود

ساختی او صورتی از نیک و بد

1919

نقش رنگارنگ او بر لون لون

آوریدی او برون بی عون عون

2020

چون ببازیدی به‌هر کسوت بران

درکشیدی بند آن در خود روان

2121

بگسلانیدی صورها اوستاد

پس بدادی هم در آن ساعت به‌باد

2222

پس نهادی آن به صندوق اندرون

او فکندی آن بزرگ رهنمون

2323

اندران صندوق افکندی ورا

کس نمی‌پرسید ازو این ماجرا

2424

هرکه کردی این سؤال از اوستاد

کز برای چه چنین دادی به باد

2525

از برای چه تو این‌ها ساختی

خرد کردی عاقبت در باختی

2626

از برای چه تو بر بستی ورا

وز برای چه تو بشکستی ورا

2727

از برای چیست این با ما بگوی

تا چرا کردی و افکندی بگوی

2828

هیچکس او سعی خود باطل کند؟

هیچکس او رنج خود عاطل کند؟

2929

هیچکس هرگز کند انصاف ده

راست برگو آنگهی بنیاد نه

3030

هرکه می‌کردی سؤال از اوستاد

او جواب هیچکس را می‌نداد

3131

چون جواب کس ندادی اندر آن

آن همه راز نهانی بد عیان

3232

خلق را از روی دل دیوانه گشت

آشنا بودند اگر بیگانه گشت

3333

زان صورها لون لون بی عدد

او برون کردی عجایب بی مدد

3434

دیگران مردم شدندی پیش او

گرچه دل خونی بدی از نیش او

3535

آن همه نقش عجایب در بساط

اوفکندی اندران عین نشاط

3636

دیگران یکسر همه کردی تباه

صورت و صندوق می‌کردی نگاه

3737

هم تباهی آوریده اندرو

دیگر آن قوم آمده در گفت و گو

3838

هیچکس را مر جواب او نبود

هرچه گفتندی صواب او نبود

3939

عاقبت چون کس نیامد مرد او

جمله می‌بودند دل پر درد او

4040

اندران مردم همه می‌سوختند

هر زمانی آتشی افروختند

4141

بود مردی کامل و بسیار دان

در حقیقت گشته بود او راز‌دان

4242

بود مردی با کمال و فرّ و هوش

کرده بود او از شراب شوق نوش

4343

صاحب اسرار دانش بود او

صاحب عقل و توانش بود او

4444

کار این استاد آنکس فهم داشت

نه چو عقل دیگران او وهم داشت

4545

او رموز و راز او دانسته بود

هرچه بد اسرار او دانسته بود

4646

یک شبی رفت او به‌نزد اوستاد

کرد اکرامی و پیشش ایستاد

4747

تا کمال خویشتن حاصل کند

خویش را در نزد او واصل کند

4848

نزد آن صاحب‌رموز راز شد

یک دمی با او به خلوت ساز شد

4949

از طریق عزّت او کردش سلام

تا بماند دولت کل احترام

5050

پیش استاد جهان او راز گفت

هرچه یکسر بود یکره باز گفت

5151

این سؤال از اوستاد آنگاه کرد

تا دل خود او از آن آگاه کرد

5252

گفت ای استاد راز کاردان

از حقیقت جمله تو بسیار دان

5353

این رموز تو کسی نایافته

هریک از نوعی دگر بشتافته

5454

چشم عالم همچو تو دیگر نیافت

هردم از نوعی دگر گرچه شتافت

5555

راز صورت را به معنی جان شدی

با رموز کلّ خود شادان شدی

5656

خلق اندر گفت و گوی تو روند

گرچه اندر جست و جوی تو روند

5757

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

5858

جز خیال تو نمی‌بینند آن

لیک راز تو نمی‌دانند آن

5959

در مقالات تو گفتار هوس

می‌پزند و می‌نداند هیچکس

6060

کاین چنین راز تو از یدّ توست

این همه نقش از قلم مدّ توست

6161

می‌نداند هیچکس اسرار تو

می نه بیند هیچکس هنجار تو

6262

می چه داند هر کسی رمز و رموز

کاین نه اسراری‌ست پیدایی هنوز

6363

جمله در کار تو حیران آمدند

جمله همچون چرخ سرگردان شدند

6464

واقف راز تو چون هرگز نبود

زانک دانایی ترا دیده نبود

6565

این زمان بر من رموز تو ز تو

گشت پیدا هر زمانی تو به‌تو

6666

نی من از تو باز خواهم گفت راز

این حدیث از تو نخواهم گفت باز

6767

آنچه من دیدم ز تو از دید تو

هم ز دید تو بگویم دید تو

6868

از تو دیدم آنچه می‌بایست دید

از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید

6969

این همه از تو به‌کلی با تواند

با تو گویااند و بی‌تو با تواند

7070

هم کمال تو تو دانی بی‌شکی

هم ز تو خواهم بگفتن اندکی

7171

آنچه بینی راز تو باشد به‌کل

پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل

7272

من بدانستم ز بازی‌های تو

از مقام عشق بازی‌های تو

7373

هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا

نزد دید خویشتن دیدم ترا

7474

هر چه کردی آوریدی در بساط

جملهٔ آن نقش کردم احتیاط

7575

احتیاط نوع نوعت کرده‌ام

همچو پرده مانده اندر پرده‌ام

7676

جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف

من یقین دانم نباشد این گزاف

7777

جملهٔ صورت ز یکسان کرده‌ای

جمله را یک‌رنگ همسان کرده‌ای

7878

جملهٔ ترکیب هر انواع را

کرده‌ای بر هر صفت اصناع را

7979

چون که تو کردی برآوردی برون

از برای دید این نقش فنون

8080

بر بساط مملکت کردی روان

از صفت هر جایگه آن را روان

8181

عاقبت چون از تمامت باختی

از برای چه تو آن را ساختی

8282

چون کنی در عاقبت آن خُرد تو

از چه باشد عاقبت دست‌برد تو‌؟

8383

سعی چندینی تو بردی اندران

از چه کردی خرد آنرا در جهان‌؟

8484

اول کردن چه بودت ساختن‌؟

عاقبت هم خویش آن را باختن‌؟

8585

کردن از چه بود و بشکستن ز چه‌؟

آوریدن چه و بر بستن ز چه‌؟

8686

از چه سعی خود کنی باطل چنین

بازگو این راز با این راز‌بین

8787

تا بگویم من بدین خلق جهان

وارهند از گفت و گویش این زمان

8888

عاقبت استاد از اسرار حال

مر جوابی گفت از کشف سؤال

8989

گفت ای پرسندهٔ زیبا سخن

کار عالم نیست پیدا سر ز بن

9090

نیک کردی این سؤال لامحال

من بگویم در جواب این سؤال

9191

این سؤال تو نکو کردی ز من

من جواب تو بگویم بی سخن

9292

گوش هوشت باز کن سوی سؤال

تا جوابت بشنوی در کل حال

9393

این سؤال از من که کردی زین همه

راز من یک جزو بودی زین همه

9494

نیک فهمی داری و خوش گفت تو

وین دُر اسرار کردی سفت تو

9595

اول اصل من ز من تو گوش کن

گر توانایی ازین می نوش کن

9696

اول کار خود از من بازدان

آنگهی تو از حقیقت راز دان

9797

اول از پندار عقل آیی برون

تا بدانی سرّ اسرارم کنون

9898

اول این اصل باید کرد حل

تا نباشد کار کلی بر حیل

9999

اول این ترتیب اگر حاصل کنی

تا چو آنها خویشتن بیدل کنی

100100

همچو ایشان تو مشو در گفتگو

لیک مر این سر شنو با جستجو

101101

این چنین اسرار مشکل حل بکن

چون شکر در آب خود را حل بکن

102102

سرّ اسرارت ز من گردد یقین

هم ز من بشنو ز من ای راز بین

103103

این همه نقش مخالف از صور

من بکردم هر یک از لونی دیگر

104104

هر یک از لونی دگر برساختم

هر یک از نقشی دگر پرداختم

105105

هریک از شانی دگر آورده‌ام

هر یک از نوعی دگر من کرده‌ام

106106

هر یکی بر کسوتی کردم روان

هر یکی بر یک صفت کردم عیان

107107

هرچه رنگ آنجا مخالف آمده‌ست

در همه جمله موالف آمده‌ست

108108

رنگ آنجا مختلف بر مختلف

صورت و معنی بیاید متّصف

109109

من همه ترکیب کردم از قیاس

جمله بر ترتیب کن آن را قیاس

110110

من همه پرداختم از بهر کار

تا تماشایی بود در روزگار

111111

چون تماشا بود هم آمد به علم

از تماشا گشت کلی راه علم

112112

هرچه علم است آن و جهل است از یقین

علم و جهل از یکدگر آمد ببین

113113

جهل و علم از یکدگر آمد پدید

این بدان و آن بدین آمد پدید

114114

تا نباشد جهل علم آنگه نبود

علم از جهل آمدت اندر نمود

115115

گرچه علم و جهل حاضر آمدند

هر یکی در کار ناظر آمدند

116116

علم باید گرچه مرد اهل آمده‌ست

تا بدانی کاخرش جهل آمده‌ست

117117

علم صورت هیچ باشد بی خلاف

علم معنی هست معنی بی گزاف

118118

علم معنی آن نگردد مختلف

علم معنی می‌شود زین متّصف

119119

این همه صورت که من آراستم

این همه از دید خود پیراستم

120120

این همه صورت که اعیان کرده‌ام

هر یکی رنگی دگرسان کرده‌ام

121121

این همه صورت ز معنی فاش شد

بود معنی نقش صورت‌هاش شد

122122

سال‌ها ترتیب کردم جمله را

تا بدانستم اساس جمله را

123123

سال‌ها بنیاد اینها کرده‌ام

سعی بی‌حد اندرین‌ها برده‌ام

124124

چون منم نقّاش هم صورتگر‌م

هرچه سازم آن ببینم بنگرم

125125

چون منم نقّاش از روی حساب

آورم‌شان می‌برم اندر حجاب

126126

چون منم نقّاش هم استاد هم

من کنم این جمله را بنیاد هم

127127

چون همه من می‌کنم من باشم او

این همه پیدا ز من شد گفتگو

128128

من چه غم دارم از اینهای دگر

بهتر از لونی کنم لونی دگر

129129

چون منم سازندهٔ کار نخست

بشکنم آنگه کنم کلی درست

130130

چون منم دانندهٔ این کار را

کی بود ترسی ز هر گفتار را‌؟

131131

چون منم بر جزو و کل این صور

حاضر و پیدا کننده سر بسر

132132

پرده من دارم درون پرده هم

پا و سر در پرده‌ام گم کرده‌ام

133133

من برون آرم به هر نوعی که هست

هم بیارم هم کنم آن جمله پست

134134

هم بگویم راز و هم گویم به تو

سرّ خود را باز گویم هم به تو

135135

هم منم هم خود مرا معلوم گشت

راز من هم مر مرا مفهوم گشت

136136

هیچکس رازم نمی‌داند یقین

در گمان افتاده کی یابد یقین‌؟

137137

در گمان این راز هرگز پی نبرد

آنکه یابد عاقبت او پی ببرد

138138

در زمان این راز گردد فاش تو

آنگهی پیدا شود نقّاش تو

139139

در یقین آنگه ببینی روی وی

چون بری این راز را کلی به وی

140140

راز ما را کژ مبین ره گم مکن

خویشتن را در صف مردم مکن

141141

هرکه رازم یافت او دیوانه گشت

از خرد یکبارگی بیگانه گشت

142142

کار من از راز من پیدا بشد

این زمان جان‌ها ازین شیدا بشد

143143

من همی‌دانم چه کردم چون شدم

من ازین پرده همه بیرون شدم

144144

بشکنم آن را به آخر من همان

بار دیگر من برون آرم از آن

145145

این نه اینست و نه آنست آن بدان

رمز من کس را نباشد ترجمان

146146

رمز من اینجا ز اسرار قدم

آمده تا تو بدانی زد قدم

147147

رمز من ز اسرار من گردد عیان

از شکستن هم مرا آید بیان

148148

این عیان صورت تو بشکنم

بردن و آوردن آن روشنم

149149

روشنم آمد نباشد روشنت

تا نه پنداری بکلی جوشنت

150150

تو سفر داری کنون در گفت و گو

حالیا می‌باش اندر جست و جو

151151

روشن آنگه می‌شود کاو بشکند

زین همه گشتن از آنجا وارهد

152152

روشن آنگه می‌شود کاو خرده گشت

هم به صورت هم به معنی مرده گشت

153153

روشن آنگه می‌شود کاو خود نبود

آن زمان پیدا شود نابود و بود

154154

اوستاد آبگینه‌گر ببین

زو ببین اسرار و آنگه زو ببین

155155

چون کند یک شیشه آنگه بشکند

آنگهی بازش به پرده در برد

156156

شیشه دیگر برون آرد لطیف

جوهری شفّاف بس نغز و شریف

157157

جوهر دیگر برون آرد دگر

ور دگر خواهی دگر آرد دگر

158158

جملگی یک آبگینه بود آن

هر یک از نوعی دگر بنمود آن

159159

هر یک از لونی دگر آرد برون

اوستاد جلد سازد پر فنون

160160

جوهرش یکی‌ست اما بیشها

می‌کند هر نوع نوعی شیشه‌‌ها

161161

چون همه یکی‌ست اندر اصل کار

شیشه‌ها آرد تفاوت بی‌شمار

162162

شیشه‌های بی تفاوت آورد

ور بخواهد او به کلی بشکند

163163

ور بخواهد همچنان بگذاردش

باز از نوعی دگر باز آردش

164164

هرچه زینسان می‌کند او کرده است

رنج بی حد اندر آن او برده است

165165

چونکه خود سازد یقین داند که اوست

از چه این کلی زبانها گفتگوست

166166

چون همه من کردم و کردم خراب

هم من از من مر مرا گویم جواب

167167

من همی‌دانم که این اسرار چیست

نقش این پرده درین پرگار چیست

168168

خرد گردانم تمامت نقش‌ها

هیچ انجا باز می‌نکنم رها

169169

راز خود با تو بگویم زین همه

تا ترا مقصود جویم زین همه

170170

تا جهان بر گفتگوی من شود

جملگی در جستجوی من شود

171171

تا مرا بشناسد این عقل فضول

گرچه آن جا می‌کند ردّ و قبول

172172

تا مراد خود ز خود باقی کنم

عاقبت آن جمله در باقی کنم

173173

رازهای دیگرم در پرده است

هیچکس آن راز حل ناکرده است

174174

آنچه من بنمودم آن جا اندکی

بیش ازین دیگر نباشد اندکی

175175

آنچه ما را در نهان پرده است

پرده اندر پرده اندر پرده است

176176

از پس پرده اگر یابی همه

راز ما را کل تو دریابی همه

177177

لیک این معنی مکن بر کس تو فاش

معنی‌ام بنگر تو صورت‌بین مباش

178178

صورتت بشکن که تا تو بنگری

آنگهی از راز ما تو برخوری

179179

گر تو از راز درون آگه شوی

گرچه بی‌راهی ولی با ره شوی

180180

راز من چون بر تو گردد جمله فاش

از عذاب جان و دل ایمن مباش

181181

دست من بر دست خود نه استوار

بعد از آن تو سرّ ما کن آشکار

182182

یک زمان در پردهٔ ما در خرام

یک زمانی بگذر از این ننگ و نام

183183

نام و ننگ خود بکلی در فکن

صورت خود خرد اندر هم شکن

184184

این صورت را کن بکلی خرد تو

تا که بر شیطان نماند عضو تو

185185

از خیال خویشتن آیی برون

در درون پرده آیی از برون

186186

آن خیال آنجا که تو دیدی همی

آن خیال از نقل آمد یک دمی

187187

در درون آیی همه آهنگ کن

نام خود بردار و خود بی‌ننگ کن

188188

در درون پرده شو واقف ز ما

تات بنماییم هر دم جای‌ها

189189

در درون پردهٔ عزّت خرام

در درون پردهٔ وحدت خرام

190190

خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص

تا شوی اندر درون پرده خاص

191191

پرده بردار و بیا اسرار بین

هر دم از نوعی دگر گفتار بین

192192

پرده بردار و ببین راز مرا

این همه تمکین و اعزاز مرا

193193

در درون پرده صاحب راز شو

آنگهی در سوی ایشان باز شو

194194

آن همه صورت که دید آن زمان

دیگر از نوعی دگر بینی عیان

195195

آن دگر از صورت دیگر ببین

کل طلب کل جوی کل شو کل ببین

196196

صورت خود از میان برداریی

راز خود آنگه به کل دریابی

197197

راز ما در پرده دل باز بین

آنگهی تو معنی و اعزاز بین

198198

در زمان و در مکان آی و برو

در مکان اندر زمان آی و برو

199199

از مکان و از زمان شو تو برون

تا بیابی راز ما بی چه و چون

200200

راز ما دریاب آنگه کل بباش

چون شوی تو کل بکل بی‌دل بباش

201201

هر که کل شد‌، جزو را با او چه کار‌؟

و آنکه جان شد عضو را با او چه کار‌؟

202202

کل شوی آنگاه چون بینی تو راز

اولین یابی به آخر هم تو باز

203203

هرکه ساز کوی ما سازد به کل

اول از پندار افتد او به ذل

204204

هر که خواهد از وصال ما دمی

حیرت جان سوز بیند عالمی

205205

یک زمان اندر درون پرده آی

پردهٔ راز خود از پرده گشای

206206

مرد ره‌بین چون ز استاد این شنید

روی استاد حقیقی باز دید

207207

روی او می‌دید و او پنهان شده

در پس آن پرده او حیران شده

208208

گفت ای استاد دور از انقلاب

از چه افکندی مرا در اضطراب‌؟

209209

راه ده اندر درون پرده‌ام

زانکه بی‌تو راه را گم کرده‌ام

210210

راه ده تا من درآیم سوی تو

چون درآیم من ببینم روی تو

211211

گر دهی راهم بیابم دور چرخ

چون دهی راهم رسم در غور چرخ

212212

پرده عشق ترا دوری کنم

بیخ غم از جان و از دل برکنم

213213

حاجبی آمد برون از پرده او

ایستاد و دست او بگرفت او

214214

گفت بسم اللّه که استاد جهان

می‌برد اینجا ترا در میهمان

215215

یک زمان در اندرون آی از برون

تا تورا باشم در آنجا رهنمون

216216

دست او بگرفت و شد در پرده باز

اوفکند آن لحظه از هم پرده باز

217217

چون درون پرده شد بی‌خویشتن

درگذشته از وجود و جان و تن

218218

عالم صغری چو در کبری فتاد

راز او کلّی در آن عالم گشاد

219219

راه کلی پرده اندر پرده بود

لیک آن راه از صفت گم کرده بود

220220

حاجب از چشمش نهان شد در زمان

مرد را لرزی درآمد در نهان

221221

ناگهان الحاح استاد او شنید

لیک مر استاد را آنجا ندید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

عطار»اشترنامه»بخش 19 - حكایت

اگلی نظم

میبرید او راه خود در پرده باز

تا مگر پیدا شود در پرده راز

عطار»اشترنامه»بخش 21 - رسیدن سالك با پرده اول

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور