صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 27 - رسیدن سالك وصول با پرده ششم

بخش 27 - رسیدن سالك وصول با پرده ششم

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

عاقبت آن سالک اندر پردهها

بود و میشد از یقین در پردهها

22

تا ششم پرده رسید آنگاه او

بعد از آن چون شد دگر آگاه او

33

دید ناگه پرده سبز و لطیف

در پس پرده یکی پیر شریف

44

ایستاده در بر آن پرده او

دم بدم میکرد در خود پرده او

55

پرده را در گرد او زین نور بود

گرچه آن پرده تمامت نور بود

66

پردهٔ بد سبز اما چون بهار

روی های او بمانند نگار

77

نورها از پردهها تابان شده

عکس آن بگرفته و تابان شده

88

نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ

گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ

99

برکف دستش نهاده مهرهٔ

جوهری بی حد عجایب شهرهٔ

1010

اندران مهره بسی خط داشته

برصفت آن لمعهها بفراشته

1111

جوهری بد عکس آنجا خطها

گشته پیدا بر مثال استوا

1212

گرد آن جوهر فراوان مرغ بود

عکس آن بر چشم ره بین مینمود

1313

جملگی بر زنده بر روی افق

از برون پرده کرده یک تتق

1414

یک تتق مانندهٔ خورشید بود

روشنی مانندهٔ ناهید بود

1515

آنچنان پیر عزیز کامکار

جوهر اندر دست گشته نامدار

1616

هر زمان آن جوهر پر عکس نور

از کف خود افکنیدی دور دور

1717

بازگشتی جوهر اندر جای خود

پس طلب کردی همی مأوای خود

1818

بازجای خود شدی جوهر همی

روشنی دادی در آنجا عالمی

1919

پردهای بر عکس جوهر تابدار

گشته بود از پرتو خود پرنگار

2020

روی پیرش بر مثل چون ماه بود

در درون پرده در آگاه بود

2121

جوهر اندر دست کردی سرنگون

آمدی از روی جوهر نقش خون

2222

درچکیدی خون ز جوهر ناگهان

محو گشتی خون جوهر در زمان

2323

جوهر اندر خون برنگ خون شدی

عکس او نه خون ولی چون خون شدی

2424

مرغکان چون آن بکردندی نگاه

آمدندی پیش آن جوهر براه

2525

هرتنی زان مرغکان خون داشتند

گرچه یکسر دل پر از خون داشتند

2626

خون گرفتندی زجوهر در زمان

درچکیدی هر زمان خون از دهان

2727

پیر ناپیدا شدی در عکس آن

راه بین چون دید حیران گشت از آن

2828

برفراز پیردید او یک شجر

برگشاده بود آنجا بال و پر

2929

پهن بودش هر ورق چون آفتاب

جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب

3030

میوه او بود سر آویخته

اندر آن اشجارها بگسیخته

3131

بود رنگ ساق او مانند خون

بال او رفته از آن پرده برون

3232

گرچه زان سر دید اوآوازها

بانگ میکردند پر از رازها

3333

بانگ میکردند بر آواز مرد

خود همی بودند اندر راز خود

3434

راه بین آواز ایشان میشنود

لیک از گفتارشان آگه نبود

3535

او نمیدانست تا چه گفتشان

بود ایشان را از آن کام و دهان

3636

بود صندوقی نهاده پیش پیر

پر زجوهر عکس آن چون مه منیر

3737

بس منوّر بود همچون آفتاب

خوش همی تابید از وی نور و تاب

3838

نور آن صندوق اندر پرده را

اوفتاده بود روشن کرده را

3939

نور آن بالای اشجار آمده

پیر اندر آن بتکرار آمده

4040

هر زمانی یکسری ز آنجا بزار

اوفتادی پیر را اندر کنار

4141

در کنارش چون سر افتاده شدی

پیر آن را ناگهان خود بستدی

4242

بر سر صندوق کرده باز رو

پس نهادی سر در آنجا باز او

4343

خوش نظر کردی بسوی آن درخت

اندر آن حیران بماندی مرد سخت

4444

بار دیگر چون که بگذشتی از آن

یکسر دیگر در افتادی از آن

4545

پیر بار دیگر آن صندوق را

در نهادی و فرو بستی ورا

4646

آن سر از صندوق خاموش آمدی

چون کسی درخواب بیهوش آمدی

4747

تن زدندی آن سران در پیش او

بار دیگرشان نبودی گفت و گو

4848

مرغکان درگرد سرها بی خلاف

میپریدند اندر آنجا بی مصاف

4949

روی سرها پیش پیر نامدار

بود هر یک بیقرار و زار زار

5050

هر زمان آن پیر خوش بگریستی

اندر آن سرها همی نگریستی

5151

زار میگفتی که ای دانای حال

تو همی دانی مرا راز از سئوال

5252

تو همی دانی و بس من چون کنم

تا ازین احوال سر بیرون کنم

5353

سالها شد تا مرا اینجایگاه

داشتی اندر میان پرده گاه

5454

من چه دانستم که این پیش آیدم

این چنین احوال ها پیش آیدم

5555

سرّ این گرچه نکردم آشکار

بی قرارم بی قرارم بی قرار

5656

بی قراری میکنم این جایگاه

باز ماندم در درون پرده گاه

5757

بیقراری میکنم اینجا دژم

بازمانده اندرین راه عدم

5858

تو مرا اینجایگه آوردهٔ

چون نمیدانم کدامین پردهٔ

5959

از برون پردهٔ یا از درون

هم درون و هم برونی هر دو چون

6060

چون تویی در اول و آخر همی

بر دل ریشم بنه یک مرهمی

6161

سوختم زانگه که دیدم راز تو

هم نگه دارم نگویم راز تو

6262

هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ

عاقبت از جایگاهم راندهٔ

6363

این رموزم آشکارا کردهٔ

این دلم را پر ز سودا کردهٔ

6464

این چنین رمزی کرا گویم ز تو

هم ترا و هم ترا جویم ز تو

6565

تا کی این سر را ز اسرار آوری

مر مرا اینجا نه تنها بنگری

6666

خون دلها اندر اینجا ریختم

ای بسا سرها که از تن ریختم

6767

حکم حکم تست تو دانی همه

می بکن تو آنچه بتوانی همه

6868

هم امیدی دارم اندر پردهات

هم مرا اینجا رسانی از رهت

6969

من چنین ز اندوه دیدت سالها

این چنین زار ونحیف از حالها

7070

گفت امید ترا حاصل کنم

عاقبت آنجایگه واصل کنم

7171

آنچه گفتی راز من کن آشکار

تا کنم جان خود اندر ره نثار

7272

اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ

راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ

7373

پیک راه آمد مرا آگاه کرد

یک زمانم جان ز تن بیراه کرد

7474

سوی تو خواهم کنون من آمدن

بی من آنجا خواهم آنجا من شدن

7575

من نمانم تو بمان کلّی مرا

تا کنم تسلیم جان و تن فدا

7676

این رموز تو یقین گردیده کل

بازدارم زین همه هستی و ذل

7777

مر مرا زین پردهها بیرون فکن

همچو این سرها میان خون فکن

7878

پیک آمد اینک آمد در حجاب

بی خلاف آمد برون او از حساب

7979

راست کارم من کنون در باختم

چون بسی بازار نو برساختم

8080

رازدار تو منم در پرده راز

پرده را از روی خود برگیر باز

8181

من ترا خواهم ترا جویم ترا

سهل گردان هم مرا این ماجرا

8282

سهل کن کارم بکلّی وارهان

ای مرا تو نور دیده هم عیان

8383

جان خود ایثار راه تو کنم

خویشتن را در پناه تو کنم

8484

راز منرا خود تومیدانی و بس

باز بستان این نفس را هم نفس

8585

وارهان ما را ازین پرده تو کل

چون گرفتارم میان عزّ و ذل

8686

جان خود در راه خواهم باختن

تا برون پرده خواهم تاختن

8787

پرده از رویم تو بردارو یقین

روی خود بنما بنزد راه بین

8888

این زمان جان من حیران ببر

کار من آسان کن ای میر بشر

8989

این زمان کل تو گشتم چون کنم

تا که این پرده ز خود بیرون کنم

9090

پردهام در ره حجابست و زوال

زان نمییابم وصال آن جمال

9191

پرده بر در وارهان ای پرده در

پرده از کارم برافکن بی خبر

9292

تا شوم مستغرق عزّ و جلال

لم یزالی لم یزالی لایزال

9393

مرد سالک راه بین اندر زمان

چون بدیده راز او را بر عیان

9494

در عجب اینجا بماند و لال شد

همچون آن پیر دگر بی حال شد

9595

شد زبانش لال از آن گفت سؤال

در تفکّر مانده بود و در خیال

9696

او بمانده زار و حیران در جنون

تا چه آید از پس پرده برون

9797

بشنو این اسرار دیگر بی خلاف

محو شو تا وارهی از این گزاف

9898

هرکه این اسرار دیگر بشنود

رازدان صانع اکبر شود

9999

در زمان آن سالک صاحب نظر

ایستاده کرده بد بر وی نظر

100100

در نظر آنجا بماند او ای عجب

تن ضعیف و زار مانده در تعب

101101

آتشی آمد برون از آن درخت

شاخ او را پس بسوزانید سخت

102102

جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت

بار دیگر آتشی را بر فروخت

103103

آتشی در کل آن پرده فتاد

بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد

104104

راه رو در حیرت آنجا گشت گم

خویش را در خویشتن میکرد گم

105105

دهشت آتش چنان شد خوفناک

تا بنای راه بین گردد هلاک

106106

گشت گرد آن شجر تا پاک گشت

همچو خاکستر شد و چون خاک گشت

107107

سوی آن صندوق آتش در گرفت

هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت

108108

آنچنان سرها که در صندوق بود

آتشی افتاد وبانگی میشنود

109109

بانگ میکردند از صندوق راز

مرد ره بین گشت از آن اسرار باز

110110

هر زمان از دهشت اسرار آن

میچمید از هر سویی آن رازدان

111111

آمد از صندوق آوازی دگر

گفت خوش میباش تو ای بیخبر

112112

چند باشی نیز سرگردان شده

اندرین اسرار تو حیران شده

113113

خوش بایست اینجا و از آتش مترس

زین چنین رمز و معانی خوش مترس

114114

چند خواهی بود از آتش رمان

گر بجوشد هم بیابی تو امان

115115

لیک اسرار دگر در راه هست

گر نمیدانی زمانی کن نشست

116116

تا ببینی سرّ اسرار قدم

هیچکس آگاه نبود لاجرم

117117

چون تو میبینی زمانی صبر کن

تا شود پیدا مرین راز کهن

118118

صبر کن یک دم مترس ای ناتوان

تا ببینی راز پرده بر عیان

119119

آنچه تو دیدی رموز دیگرست

آنچه من دانم که از آن آگهست

120120

من ترا این جایگاه آوردهام

لیک این ساعت ترا گم کردهام

121121

عاقبت هم باز آن جایت برم

در مقام و جایو ماوایت برم

122122

تو بدین دهشت کجا بینی مرا

تو کجا یابی مرا بی جان فدا

123123

راز منهم من بدانم در نهان

کی ترا گردد چنین رازی عیان

124124

گرچه بسیاری کشیدی رنج راه

صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه

125125

تاترا رازی دگر حاصل کنم

مر ترا از یک جهت واصل کنم

126126

هرکسی را از ره دیگر برم

گه بپای آرم گهی از سر برم

127127

آنچه من دانم نداند هر کسی

تا شود اسرار من برتر بسی

128128

آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم

من ترا آوردم و من تو بدم

129129

صبر کن تا تو بمقصودی رسی

زانکه اندر پرده مانده درپسی

130130

عاقبت از پرده بیرونت آورم

در میان صحن گردونت آورم

131131

چند و چند آخر بخود میبنگری

تا تو خود بینی کجا این ره بری

132132

تاترا اینجا ندیدم مرد کار

بر تو این سر کی بگشتی آشکار

133133

تا ترا یک ذرّه خودبینی بود

آنچه میجوئی کجا حاصل شود

134134

تا ترا این صورتست اندر برت

کی توانی یافت سرّ رهبرت

135135

من ترا گشتم باول خواستار

عاقبت گردانمت سرّ آشکار

136136

لیک حال صبر باید اندرین

راه کن تا خود رسی اندر یقین

137137

آنچه دیدی بیشکی در راه تو

کی شوی از رمز من آگاه تو

138138

آنچه تو دیدی درون پردهها

من بدم امّا کجا بینی مرا

139139

آنچه من دیدم ترا از صادقی

در کمال عشق ما تو لایقی

140140

من ترا گشتم باول خواستار

سرّ خود کردم ترا من آشکار

141141

آخرین هم من ترا واصل کنم

عاقبت مقصود تو حاصل کنم

142142

چون تو در پرده فروماندی کنون

پیش آرم مر ترا یک رهنمون

143143

تا تماشای صفات ماکنی

آنگهی آهنگ ذات ما کنی

144144

چون صفات من ترا معلوم گشت

هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت

145145

در صفات من شوی تو بی صفات

ذات من گردی اگر گردی تو ذات

146146

عاشق آسا آمدی در سوی من

هم بدیدی رمزهای کوی من

147147

آنچه در مفهوم تو آمد یقین

همچنان راهست توهم راه بین

148148

آن کمال از این نهانی آمدست

کان کمال آن جهانی آمدست

149149

آن کمال دیگرست اندر جهان

در میان پردهها گشته نهان

150150

هرچه دیدی پرتویست از آن کمال

هرچه گویی لامحالست آن محال

151151

واصلم آنجا ندانم راز خود

گفتهام با تو بدان ای بی تو خود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

عطار»اشترنامه»بخش 26 - حكایت ابراهیم علیه السلام

اگلی نظم

راه بین گفتا که ای جان جهان

ای مرا تو آمده عین عیان

عطار»اشترنامه»بخش 28 - سؤال سالك وصول از پیر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور