صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 28 - سؤال سالك وصول از پیر

بخش 28 - سؤال سالك وصول از پیر

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

راه بین گفتا که ای جان جهان

ای مرا تو آمده عین عیان

2

چون ندانی واصلی آنجایگاه

هم تویی و نه تویی اینجایگاه

3

راز تو دریافتم چون گفتهٔ

درّ معنی اندرین ره سفتهٔ

4

راز خود اکنون تو پنهان میکنی

بر من مسکین چه تاوان میکنی

5

چون تو آوردی مرا اینجایگاه

هم مرا بنمای اکنون کل راه

6

تامراد خود دمی حاصل کنم

همچو تو من نیز خود واصل کنم

7

گفت آن هاتف تو خود دیدی همی

کی کجا یابی وصالم یک دمی

8

خود مبین حق بین که تا تو حق شوی

پس ندایی کن ندایی بشنوی

9

در نگر کاین سرهم از خود رفته است

تو چنان دانی که از خود رفته است

10

این زمان هم باخود وهم بیخودست

در مقام کل فتاده بی خودست

11

سالها اینجا مقیم راز ماست

اندر آنجاگاه او دمساز ماست

12

این درخت و مرغ و صندوق و گهر

رازها دارد درین ره راهبر

13

راز ما میداند او اینجایگاه

بازمانده در درون پرده گاه

14

این زمان مقصود او حاصل کنم

این زمانش دمبدم واصل کنم

15

راز ما میداند و از خود شدست

یک نظر دیدست و او بیخود شدست

16

همچنان ناپخته است اینجایگاه

عاقبت دریافت وصل پادشاه

17

صبر کن تا راز او را بنگری

تا تو نیز از راز او هم برخوری

18

صبر کن تا راز بنمائیم ما

راز خود بر راز بگشائیم ما

19

آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم

راز پنهانی بدو پیدا کنیم

20

این زمان اندر نظر او بیهش است

در چنان بیهوشی او خوش خوشست

21

این زمان اندر وجودست و عدم

میزند اینجایگه کلی قدم

22

یک نظر کردیم سوی پیر ما

این چنین گشتست حیران پیر ما

23

از کمال خود نظر کلّی کنیم

جزو او را این زمان کلّی کنیم

24

از کمال این پیر ره واصل کنم

عاقبت مقصود او حاصل کنم

25

یک زمان واایست اینجا و مترس

تا بدانی کاین چه رازست و مترس

26

برق استغنا چنان آید ز دور

آتشی گردد در آنجا همچو نور

27

خودببینی آنچه اینجا دیدنیست

بازدانی آنچه اینجا کرد نیست

28

عشق ما اینست هم در عاقبت

ره ندانی تا که جویی عافیت

29

عشق ما اینست و ما پیداکنیم

آنچه پنهانست ما پیدا کنیم

30

عشق ما هرگز نداند عقل بین

در گمان هرگز کجا باشد یقین

31

تا نسازی و نسوزی پاک تو

کی توانی گشت نور پاک تو

32

این زمان ما یک نظر خواهیم کرد

از جلال خود نظر خواهیم کرد

33

تا شود فانی وباقی گردد او

این زمان کلّی تمامت گفت و گو

34

بشنو این اسرار جان گر آگهی

بشنوی از جان گر مرد رهی

35

رمز من نه عقل داند اندرین

در گمانت عقل کی یابد یقین

36

رمز من شوریدگان دانند و بس

رمز من سرّیست از اللّه و بس

37

رمز من کلّی حقیقت آمدست

اوّلت این عقل باید کرد پست

38

تا کمال لامکان حاصل شود

جان تو از این سخن واصل شود

39

بوی این گر هیچ بتوانی شنود

گوی از کونین بتوانی ربود

40

این رموز از لامکانست ای عزیز

سرّ این دریاب ناگردی عزیز

41

ناگهی از حضرت عزت ز ذات

ناگهانی یک علم زد نور ذات

42

پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت

اندر آن آتش بکلی برفروخت

43

آتشش از پای تا سر در گرفت

خوش همی سوزید و خاکستر گرفت

44

تا تمامت گشت خاکستر وجود

گوییا این پیر خود هرگز نبود

45

همچنان آواز میآمد یقین

این رموزم هم بدان ای راه بین

46

همچنان از شوق بودی نعره زن

همچنان از ذوق بود اندر سخن

47

همچنان در عشق پا تا سر ببود

بودآوازش ولی صورت نبود

48

همچنان میگفت ای کلّی شده

کام خود در عاقبت تو بستده

49

هم گمان من یقین گشته ز تو

پای تا سر راه بین گشته ز تو

50

نیستم هستم کنون در نیستی

هستی تو شد یقینم نیستی

51

هست گشتم نیستم در پرده من

پردهها کرده همی برگرد من

52

نیست گشتم هست گشتم جاودان

هست وخواهم بود و هستم جاودان

53

وارهیدم من ازین رنج و الم

بی وجودم روح پاکم در عدم

54

نیست در هستم یقین اندر عیان

هم جهانی نه جهانم در جهان

55

نه عیانم هم عیانم شد که من

نیستم اما توی کلی و من

56

درتو گم گشتم تویی اکنون مرا

در درون تو شدم بیرون مرا

57

راز من کلّی تو میدانی تویی

هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی

58

بود من بود تو بُد چندین که بود

گوییا اکنون نمودم بود بود

59

آینه گشتم بکلی آینه است

روی من با روی تو هر آینه است

60

کان قلبی کالغوادی من فتوح

انت قلبی انت عینی انت روح

61

الصباحی فی منامی حالتی

ثم ضعت فی فوادی ضالتی

62

حالتی مجلی فوادی ظاهری

این زمان در باطنی و ظاهری

63

جزو گشتی کل بدیدی جاودان

چون نهان گشتی عیان دیدی نهان

64

من توم راهت تمامت پردهام

نه چو پرده اولین گم کردهام

65

واصلم کلی بکن اکنون تمام

تا نمانم من تو مانی والسّلام

66

واصلم گردان خودی خودنمای

جان جانی تو مرا جانم نمای

67

اول و آخر یقینم کن یقین

تا شود عین عیان عین یقین

68

در تن و بی تن چو تنها گشتهام

این زمان بی تن بخون آغشتهام

69

واصلم کن عین گردانم عیان

جان کنون و جسم رفتم ازمیان

70

این دگر خواهم که داری حاصلم

هم ز فضلت تو بگردان واصلم

71

واصلم گردان ازین ما و منی

تا یکی گردم درین سر بی تنی

72

راز دیدم هم بگویم مر ترا

چون تو من گشتی شنو کل ماجرا

73

در تو گم گشتم چو تنها آمدم

بی تنم اما چو شیدا آمدم

74

نه محیطم هم محیطم بر همه

نه شبانم هم شبانم بر رمه

75

نه دلم اما یقین دل گشتهام

اندرین ی خود خودی دل گشتهام

76

ره شدم نه ره شدم همره شدم

با توام نه بی توام آگه شدم

77

عاشقم تا روی تو دیدم عیان

عشق شد معشوقه گشتم جاودان

78

پردهام نه پردهام در پردهام

نه چو سالک این زمان ره کردهام

79

بی تنم هم بی تنم هم با تنم

روشنم نه روشنم هم روشنم

80

صورتم نه صورتم نه سیرتم

نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم

81

عاقلم نه عاقلم هم عاقلم

صادقم در عاشقی هم صادقم

82

من توام یا تو منی هم من توام

هر دو یکی گشته و نه من دوام

83

در وجودم در سجودم در خودم

در مقام عشق اکنون بی خودم

84

راز دارم ازتو امّا در نهان

بی خودم اما حقیقت بر عیان

85

راز تو هم باتو خواهم گفت باز

رازدار من تویی ای بی نیاز

86

راز تو بر من عیان شد بی وجود

بود من کلی هم از بود توبود

87

راز دانی راز دانی رازدان

هم عیانی هم عیانی هم عیان

88

در عیان تو نهانی آمدست

در نهان تو عیانی آمدست

89

این نهان تو عیان را آشکار

کس نهان هرگز ندیده آشکار

90

در نهانی من عیان میبینمت

در عیانی جان جان میبینمت

91

راز هر دو کون گشته از تو فاش

هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش

92

واصلم در ذات توفانی شده

از برون پرده اعیانی شده

93

واصلم در ذات تو افتاده من

سر بسوی حکم تو بنهاده من

94

واصلم در ذات تو مستغرقم

در جلال تو عیان مطلقم

95

ذات تو باقی و بنده فانیست

عین دانائی من نادانیست

96

راز تو بشناختم بر شش جهت

جمله یکی گشتم از روی صفت

97

بی صفت گشتم صفت بگذاشتم

از صفات تو دمی پنداشتم

98

من صفات تو کجا دانم صفت

کز صفت مستغنی و از معرفت

99

عقل و جان ایثار کردم زین مقام

تا شدم در ذات تو فانی تمام

100

عقل بیرون ماند و شد در پرده او

همچو تو، من خویشتن گم کرده او

101

عقل پنهان گشت و او را پرده است

در میان پردهها خو کرده است

102

بر سلوک خود هوسها میپزد

هرچه میخواهد زسودا میپزد

103

آخر الامرم وصولی راست شد

گرچه افزون بود علمم کاست شد

104

کل رازم فهم شد در جای خود

نیست چیزی دیگرم همتای خود

105

هیچ دیگر در خیالم راه نیست

هیچکس از وقت من آگاه نیست

106

این زمان از عشق ذاتت سوختم

هرچه بودم جمله کلّی سوختم

107

در وجود ودرعدم کلی شدم

این زمانه بی عدد کلی شدم

108

سوختم از آتش عشق تو من

سوخته کی گوید آخر این سخن

109

تو منی و من ترا خواهم ز تو

گشته افزونم نکاهم من ز تو

110

بر جمال لایزالت عاشقم

میزنم یک دم که صبح صادقم

111

صبح گشتم شب شدم هم روز من

از وصال تو شدم فیروز من

112

این دلم شد محو ازکل نهان

دل بدل شد جان بجان ای جان جان

113

جان جانی هم عیانی در نظر

باخبر هستم ز عشقت بی خبر

114

مفلسم لیکن همه زان منست

نقش اشیا جملگی زان منست

115

هیچ در دستم ولی در دست من

از فراق بیخودی هم مست من

116

آفتابم نور او هم از منست

آفتاب از نور رویم روشن است

117

ماهم و افتاده اندر تف و تاب

همچنان مستغرقم در فتح باب

118

آسمان لیکن نیم گردان شده

کوکبم اما نیم حیران شده

119

گردش اشیا همه ذات منست

مصحف کل نقش آیات منست

120

آتشم وز آتش غم سوختم

این چنین نور یقین افروختم

121

زادم و بر باد دادم زندگی

زنده گشتم من زروی مردگی

122

آب لطف تو بدم گشته روان

این زمان بر باد دادم آن مکان

123

حال آن خاکستر اکنون گشته گل

عین کل گشتیم اندر عین ذل

124

بحرم از شوق تو این ساعت بجوش

تا ابد هرگز نخواهم شد خموش

125

کوهم امّا کوه غم بگذاشتم

بهره از روی یقین برداشتم

126

جبرئیلم نه ز جبریل آمدم

کام دل از جبرئیلم بستدم

127

هستم اسرافیل و صورم در دمست

افکننده صورتم در دم دمست

128

من ز میکائیل عزت یافتم

از وجود رزق حرمت یافتم

129

هم ز عزرائیل جان دارم کنون

از غم صورت که آزادم کنون

130

نه شبم نه روز هم روز و شبم

بی تو اکنون در میان ماتمم

131

ابرم و از رعد غرّان گشتهام

برقم و از تف سوزان گشتهام

132

در وجودم از عدم دارم الم

در دلم دارم کرم اما عدم

133

در نهانم آشکارم از همه

این زمان چون بردبارم از همه

134

حاصلم شد واصلی بی حاصلم

ازکمال شوق گفتن واصلم

135

با تومیگویم همه من خود توام

من نخواهم این زمان چون من توام

136

بی تو کی باشد تمامت جزو و کل

پردههای بی صفت با عین ذل

137

رفت عقل و رفت صبر و کل شدم

این زمان معشوقهٔ بی دل شدم

138

کل و جزوم جزو و کل دریافتم

تا که ذاتت بی صفت بشناختم

139

ذات خواهم گشت در ذات تو من

تا شود منزلگه ذات تو من

140

من نمانم من نمانم من توام

بی توام اما یقین اندر توام

141

در زمانم بی زمانم بی مکان

هم زمان بی مکان اندر عیان

142

هرچهار آمد برون از هر چهار

صد هزار آمد فزون از صد هزار

143

بحر گردون موج گردم لاجرم

عرش گشتم در درون فرش هم

144

فرشم و عرش تو گشتم پایدار

این زمان در عرش هستم گوشوار

145

فرشم و الارض کل مایدون

فرش را دادی شرف از مایدون

146

گشته کلی راز تو اعیان کنم

تا تو مانی تو برین بر جان کنم

147

در مقامات تو کلّم بی خلاف

این زمان گفتم حدیث بی گزاف

148

عارفم مستغنی از کل شده

اولم در آخر تو گم بُده

149

بودم و هرگز نبودم بی خلاف

این زمان گفتم حدیث بی گزاف

150

گرچه بسیاری بخواهم گفت باز

هم دُر اسرار خواهم سفت باز

151

از توجستم وز تو گفتم هرچه هست

هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست

152

غیر نیست اندر درون ذات تو

غیر هم نبود صفات ذات تو

153

هیچ غیری نیست کل سیر تو بود

دیدهام این جملگی دیر توبود

154

چون یقینی پس چرا اندر گمان

داشتی در پرده خویشم نهان

155

چون یقینی پس چرا بگذاشتی

هم مرا اندر جفا میداشتی

156

از وفای تو جفا آمد برم

عاقبت محو تمام آمد برم

157

از تو دارم درد درمانم تویی

آشکارا این زمان دانم تویی

158

آشکارایی ولی گشته نهان

بگذرم من از نهانت بر عیان

159

از نهان و از عیان هر دو یکم

در تمامت جزو و کل مستغرقم

160

کاشکی اول چو آخر بودمی

یعنی از باطن بظاهر بودمی

161

کاشکی اول مرا من همچنین

بودمی اندر عیان او یقین

162

چون تو بودی من که بودم لاجرم

این کمال از تو شدم پیدا عدم

163

چون تو بودی و تو باشی جاودان

هم تو خواهی بود آنجا کاروان

164

جاودانی جاودانی جان شده

گشته پیدا وز نظر پنهان شده

165

دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید

یدرک الابصار خود هرگز ندید

166

نحن اقرب راستی را بر حضور

پای تا سر گر شده نور تو نور

167

نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات

میکنی کلی صفات بی صفات

168

نحن اقرب سخت نزدیک گلی

آتشی و باد نه آب و گلی

169

جمله و از جمله فارغ آمدی

بر همه عالم تو عاشق آمدی

170

نحن اقرب خویشتن بشناختی

هم کمال خود زعشقت باختی

171

چون تو بودی این همه اشیا چه بود

چون نهانی این همه پیدا چه بود

172

هم نهانی و تو پیدا آمدی

آشکارا آشکارا آمدی

173

آشکارا بودی وپنهان شده

هم ز پیدائی خود یکسان شده

174

چون نبودم من تو بودی در جهان

هم نبودی محدث ودر جان نهان

175

کی مکان تو شود پیدا چنین

بی مکان هرگز مکان گردد یقین

176

این مکان و این زمان چون باشدت

در برون و در درون چون باشدت

177

فهم کن تو و هومعکم زین سخن

کی گمانی بود بر تو این سخن

178

و هومعکم ذات پاک تو بود

هرچه هست کلی چو خاک تو بود

179

اصلی اما فرع را بگذاشته

فرع فرع تو همه بگماشته

180

آب با برف آمده بسته شده

هر دو یکی گشته و پشته شده

181

آب چون در گل شود نبود خراب

فهم از این سان باشدت فهم کلاب

182

آب چون با گل شود در یک جهت

رنگ وبوی گل شود در معرفت

183

رنگ گل با بوی تو شد همنشین

آب چون گل گشت از روی یقین

184

بوی او دارد همیشه بوی تو

زانکه خو کرده است او باخوی تو

185

هر دو یکسان گشت بر کل گوهری

هردو یک بویست چون بوی آوری

186

هر دو یک بویست از آثار کل

علو کلی میشود آنجای کل

187

چون یکی گردد یکی به بی صفت

چون توانم کرد کلی معرفت

188

چون یکی گشتم همه یکی شویم

از دو بینی آن زمان کلی شویم

189

کل کل گشتیم و در ذات آمدیم

کل کل هستیم و کُلات آمدیم

190

جزو بودیم این زمان کل گشتهام

گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم

191

بر صفت گشتم چنین من بی صفت

هم خودی خود بدیدم بی صفت

192

در صفات خود صفت بگذاشتم

هر چه فانی بد بکل بگذاشتم

193

من نهانیام نهانی بر عیان

بر عیانم بر عیانم بر عیان

194

در عیان گشتم نهانی زین غرض

تا نداند راز و حالم بد غرض

195

واقفم بر جملهٔ اسرار کل

این زمان بگذاشتم من عین ذل

196

ذات خواهم گشت اندر نور تو

تا شوم کلی تمامت نور تو

197

آن زمان یکی بود هم بیشکی

کی بود شکی گمان اندر یکی

198

چون یکی گشتم نه بینم من دویی

هرچه میگفتم تویی وهم تویی

199

این همه از تو بگفتم هم بتو

از تو میگویم عیان هم من بتو

200

با تو خواهم گفت یکی گشتهام

گرچه راهت کل بدو کل گشتهام

201

من یکی خوانم یکی دانم ترا

هم یکی خواهم شدن بی ماجرا

202

من یکی ام قل هواللّه احد

چو عدد یکی شود کل عدد

203

چون یکی گشتم نماندستم دویی

من نمانم این زمان جمله تویی

204

در ره توحید فانی گشتهام

غرق آب زندگانی گشتهام

205

جمله یکی گشتهام من بی صفت

جملگی چون اوست نیستم معرفت

206

معرفت شد جمله در یکی تمام

این زمان یکی ترا بینم مدام

207

جمله یک چیزست اما من نیم

پای تا سر محو گشتم من نیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عاقبت آن سالک اندر پردهها

بود و میشد از یقین در پردهها

عطار»اشترنامه»بخش 27 - رسیدن سالك وصول با پرده ششم

اگلی نظم

این بگفت و بعد از آن خاموش شد

وندران عین خودی بیهوش شد

عطار»اشترنامه»بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور