صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

این بگفت و بعد از آن خاموش شد

وندران عین خودی بیهوش شد

22

این بگفت آن واصل عرفان شده

بر تمامت سالکان سلطان شده

33

هرکه را بویی رسد از بیخودی

جمله حق گردد نباشد او خودی

44

خود مبین و تو فنا شو هم ز خود

تاتو خودبینی توی در نیک و بد

55

حق طلب میباش تا تو حق شوی

در کمال عشق مستغرق شوی

66

صورت تو بت بود باطل بکن

این سخن گر ره بری رازکهن

77

صورت تو در خودی خود بین شده

زانک بیخود گشته و ره بین شده

88

چون برافتد صورتت از روی کار

نه بود پرده نباشد هم دیار

99

چون برافتد صورت حسّی ترا

تو فنا گردی در آن عزّ بقا

1010

چون برافتد صورتت زنده شوی

آنگهی گفتار کلی بشنوی

1111

چون برافتد صورتت از شش جهت

آنگهی روشن شود این معرفت

1212

چون برافتد صورتت آنگه یقین

تو بدانی آفرینش در یقین

1313

چون برافتد صورتت از روی کل

عین ذاتت گشته پیدا بی سبل

1414

چون برافتد صورتت عاشق شوی

در کمال او زجان لایق شوی

1515

چون برافتد صورتت یکسر تویی

صورتت نبود نباشد این دویی

1616

محو گردد صورت اشیا همه

مینماید لیک این پیدا همه

1717

بیخودی باشد همیشه با خودی

آنگهی دانی که کلی هم خودی

1818

چون به بینی خود تو عاشق تر شوی

آنگهی در عشق لایقتر شوی

1919

چون به بینی اول وآخر همه

خود توباشی باطن و ظاهر همه

2020

پرده گر برگیردت از روی کار

تو همی نه دار بینی نه دیار

2121

پرده گر برگیردت فانی شوی

آن زمان تو عین روحانی شوی

2222

پرده گر برگیردت از راز تو

آنگهی بینی بکل اعزاز تو

2323

چون نباشی تو نه بیرون نه درون

اول تو آخر آید رهنمون

2424

راه تودر تو همی یکی بود

اندر اینجا مر کرا شکی بود

2525

پرده گر برگیردت او است و بس

نه وجود عقل ماند نه نفس

2626

نه چو نقش صورتی باشدترا

با که گویم راز تو از ماجرا

2727

ماجرا هم با تو بتوانم بگفت

درّ این اسرار هم با تو بسفت

2828

با تو گویم چون تویی محبوب کل

هم تو جویم چون توئی مطلوب کل

2929

با تو راز تو عیان گردد یقین

پردهها آنگه بماند بر یقین

3030

پردهها فانی شود با پرده دار

پرده را برگیر زود از روی کار

3131

پرده را کلی بسوزد پرده دار

راز خود با راز دل کن آشکار

3232

پرده از رخ برفکن تو بر عیان

تا شوی کلی نهان جاودان

3333

پرده را بردار تا راهم دهی

هر دو عالم را بیک آهم دهی

3434

پرده را بردار بر من بیخبر

تا نماند ازمن و پرده اثر

3535

پرده را بردار ای گم کرده راه

تا کنم بیرون این پرده نگاه

3636

پرده را بردار جان من بسوز

آتش عشقت ز ناگه برفروز

3737

پرده را بردار و پرده بر مدر

بیش ازینم تو مده خون جگر

3838

پرده را بردار تا بینم ترا

از میان پرده بگزینم ترا

3939

پرده را بردار تا آگه شوم

گرچه راهت کردهام همره شوم

4040

پرده را بر عاشقان خود مدر

آب روی عاشقان خود مبر

4141

پرده بردار ومرا مشتاق کن

بعد از آنم سیر آن آفاق کن

4242

پرده بردار و عیانم وانمای

جانم از بند ضلالت برگشای

4343

پرده بردار و دلم کلّی ببر

تا شوم از شوق رویت بیخبر

4444

پرده بردار ای حقیقت جسم و جان

تا ببینم روی خوبت در نهان

4545

پرده بردار ای نموده جزو کل

بیش ازینم تو مکن در عین ذل

4646

پرده را بردار و زین پرده چه سود

چون ترا گم کردنست این خود نبود

4747

پرده بردار از صفات لم یزل

تا به ببینم من ترا اندر ازل

4848

پرده بردار ای ورای جان و دل

تا کجا باشدترا مأوای دل

4949

پرده بردار ای ز پرده گم شده

کام خود از پردهها تو بستده

5050

پرده بردار ای کمالت بی صفت

تا برون افتد ز پرده شش جهت

5151

پرده را بردار تا فاشم شود

گوش جان راز خود از خود بشنود

5252

پرده را بردار و کن فانی دلم

زانک در پرده عجایب مشکلم

5353

پرده را بردار و بیداری بده

از وجود جان تو هشیاری بده

5454

پرده بردار ای تمامت کاینات

گشته بر تو بی تو این نقش صفات

5555

پرده بردار ای نموده انبیا

راه فانی کلی از عز و بقا

5656

پرده بردار ای ترا آدم ز خود

کرده پیدا بر تمامت نیک و بد

5757

پرده بردار ای تو نوح نوحه گر

کرده در طوفان عشقت بیخبر

5858

پرده بردار ای تو ابراهیم را

کردهٔ بر خیر تو تعلیم را

5959

پرده بردار ای ز موسی راز تو

کرده اندر طور دل اعزاز تو

6060

پرده بردار ای ز اسحاق وفا

جان خود بر خویشتن کرده فدا

6161

پرده بردار ای ز عیسی روح روح

داده عالم را بکلی این فتوح

6262

پرده بردار ای ز ایوب ضعیف

کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف

6363

پرده بردار ای محمد راز دار

سرّ جمله کن تو بر ما آشکار

6464

پرده بردار ای محمد را وجود

جسم و جانش افکنیده در سجود

6565

پرده بردار ای کمالش داده تو

هرچه بودش جملگی بنهاده تو

6666

راز دار تست این پیر ضعیف

هم فدایت کرده این جان نحیف

6767

چون ترا دیدم تویی وهم ز تو

میکنم کلی تمامت هم ز تو

6868

چون ترا دیدم تو بودی بی صفت

میزنم دستان راز معرفت

6969

چون ترا دیدم توئی در پرده تو

راز خود بر جزو و کل گم کرده تو

7070

چون تو دیدم روی خود بر ما نمای

جام جم چه بود تویی کلی نمای

7171

چون ترا دیدم ترا خواهم مدام

هم ز تو کلی ترا خواهم تمام

7272

سالک ره بین چو در حالت شده

هر زمان بر حالتی فالت شده

7373

گاه اندر خوف و گاهی در خطر

گاه استاده گهی اندر گذر

7474

اندرون پرده تازان راند او

گاه اندر پرده هم وامانده او

7575

گاه محبوس خدا گشته یقین

گاه گشته در گمانی راه بین

7676

راه بیحد کرد اندر دهشتش

دیده اندر راه حق مر قربتش

7777

گاه بیخود گشته در رمز صفات

گاه حیران گشته اندر وصف ذات

7878

گاه در نزدیکی سالک شده

دیده کوران در صفتها لک شده

7979

راه بی حد کرده در وصف و صفت

راز خود دیده ز صاحب معرفت

8080

راز خود بشنید و هم خود خواند باز

او ز عشق رمز کرده جان بناز

8181

راز را از راز دان بشنیده هم

هم ز دیده دیده دیده دیده هم

8282

بر رموز عشق سرگردان شده

در درون پردهها حیران شده

8383

عاشقی بر وصف عاشق آمده

صادقی بر عشق صادق آمده

8484

در گمان و در یقین افتاده پست

زیر پایش پردهها هم کرده پست

8585

واصلان عشق را در پرده راز

دیده راز خود بکرده پرده باز

8686

آنچنان راز نهانی یافته

آنچنان عین عیانی یافته

8787

آنچنان جانها بداده کل بباد

جان خود بر باد داده بی نهاد

8888

عاشق آسا رمزها گفتند باز

تا برون رفتند کل از پرده باز

8989

رازهای خویش با معشوقه کل

گفته با او لیک بی او گفته کل

9090

هرچه ازمعشوق بشنفته براز

جمله با معشوقه خود گفت باز

9191

راز با معشوقه گفته در نهان

تا نهانشان گشت بر صورت عیان

9292

راز خود را گفت کلی پیش دوست

مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست

9393

راز خود گفته بدانای جهان

بر گذشته از زمین و از زمان

9494

راز خود با راز او آورده خود

بیخودی اندر یقین بی نیک و بد

9595

راز خود با عشق گفته در نهان

گشته معشوق حقیقی در نهان

9696

راز خود با راز حق آمد یقین

راز باید گفت مرد راه بین

9797

ای دل آغاز یقین آغاز کن

پرده از روی حقیقت باز کن

9898

ای دل آخر چند در راهی کنون

مانده اندر پردهٔ بی رهنمون

9999

ای دل آخر چند خواهی تاختن

جان خود در راه جانان تافتن

100100

ای دل آخر چند سودایی کنی

اندر این ره چند شیدایی کنی

101101

ای دل آخر چند این سوداپزی

اندر این پرده تو این سوداپزی

102102

ای دل آخر راز تو از پرده گم

گشته است و کردهای تو راه گم

103103

ای دل آخر تو درون پردهای

خویشتن درخویشتن گم کردهای

104104

ای دل آخر چند بی سازی کنی

در هوی عشق طنّازی کنی

105105

ای دل آخر جان خود درباز تو

پرده را افکن ز رویت باز تو

106106

ای دل آخر پرتوی از وی ببین

چند خواهی گشت اکنون راه بین

107107

ای دل آخر خون جان از جام ساز

راه بی آغاز را انجام ساز

108108

ای دل آخر چند خاموشی کنی

خویش را در عین مدهوش کنی

109109

ای دل آخر پرده باز افکن زروی

بیش ازین تا چند باشی راه جوی

110110

ای دل آخر از یقین آگاه شو

یک زمان در قربت اللّه شو

111111

ای دل آخر دیدهٔ این سالکان

در فنای عشق گشته صادقان

112112

ای دل آخر چند خواهی ایستاد

هم بباید رفت پیش اوستاد

113113

ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر

آنگهی از ره مراد خویش گیر

114114

ای دل آخر خون خود تا کی خوری

هر زمان وامانده و حیران تری

115115

ای دل آخر برق واری در گذر

تا بیابی روی آن صاحب نظر

116116

ای دل آخر عین جان ایثار کن

هرچه داری در جهان ایثار کن

117117

ای دل آخر ساز تن کن اختیار

تا تو گردی اختیار اختیار

118118

ای دل آخر تا نگردی سوخته

کی شود سرّ سویدا توخته

119119

ای دل آخردر فنای او مترس

چند باشی بازمانده باز پس

120120

ای دل آخر چند نازی جان بباز

در نشینی چند می جوئی فراز

121121

ای دل آخر پند من بپذیر تو

تا شوی کل خویشتن کم گیرتو

122122

چند باشی در درون ودر برون

چند باشی غافل آسا در جنون

123123

ره روان رفتند و تو در پردهٔ

همچنان میجویی و گم کردهٔ

124124

ره روان رفتند سوی یار خود

تو چنین مانده ببین اغیار خود

125125

ره روان کردند جان خود نثار

همچنان ماندی تو اندر پرده خوار

126126

ره روان رفتند و تو درمانده خود

همچنان در گفتن خودمانده خود

127127

آخر این چندین سخن برگفت و گفت

هم تو گفتن و کس دیگر نگفت

128128

آخر این چندین سخن گفتی تو باز

بازماندی اندرین ره مانده باز

129129

آخر این چندین سخن تو گفتهٔ

یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ

130130

آخر این چندین ملامت بردهٔ

همچنان مانده درون پردهٔ

131131

آخر این چندین ملامت تا بکی

برکسی ماندی که گم کردی توپی

132132

آخر از این گفتنت مقصود چیست

عاقبت بررفتنت مقصود کیست

133133

آخر این چندین بگفتی نیک و بد

تو کسی مانی بمانده بی خرد

134134

راه رو یا اندرین پرده بسوز

همچو این واصل در آنجا برفروز

135135

ره رو آخر یاز خود بگذر بکل

یک زمان در سوی خود بنگر بذل

136136

راه کن تا ره بری بر سوی او

تا همانجا گه ببینی روی او

137137

راه کن تو تا مگر واصل شوی

در مراد خود مگر حاصل شوی

138138

چون بدست تست دادن جان خویش

جان بده یا راه کلی گیر پیش

139139

چون بدست تست خود را سوختن

کار از ایشان بایدت آموختن

140140

چون بدست تست جان بازی چنین

نیست آسان کار جان بازان چنین

141141

چون بدست تست هم جانت بباز

پردهٔ از روی خود انداز باز

142142

چون بدست تست با چندین گمان

میپزی آخر زمان اندر نهان

143143

جان خود ایثار کن در وصل دوست

تا ببینی یک زمان تو وصل دوست

144144

جان خود ایثار کن ای بی خبر

تا بسوزی وانماند هیچ اثر

145145

همچو ایشان اندرین واصل شوی

هم ز حق گویی و از حق بشنوی

146146

گر بخواهی ماند آنجاگاه باز

درنشیبی کی ببینی عین راز

147147

گر بخواهی ماند اندر پرده تو

چند گوئی کردهٔ گم کرده تو

148148

این همه گفتم ترا ای دل ببین

بگذر از خود تا گمان گردد یقین

149149

این همه گفتم ترا ای جان من

بردهٔ چندین زبانها در سخن

150150

این همه گفتم نمردی یک دمی

یک نفس فرمان نبردی یکدمی

151151

این همه گفتم چنین با تو براز

همچنان ماندی تو اندر پرده باز

152152

این همه گفتم ببر فرمان دلا

تا زمانی جمله ما گردیم ما

153153

چون شویم آنجایگه خود جزو کل

کل شویم و وارهیم از بند ذل

154154

چون شوی فانی تو اینجا در صفت

آنگهی یابی کمال معرفت

155155

هرکه فانی شد بقای کل بیافت

بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت

156156

هر که فانی شد خرد با او چکار

در بقای کل شود کل رستگار

157157

هر که فانی شد برست از خویشتن

کل شد و وارست او از خویشتن

158158

هر که فانی شد بقا اندر بقا است

از همه فانی صفا اندر صفاست

159159

هرکه فانی شد ز دید او دید دید

هم زحق گفت وز حق رازی شنید

160160

هرکه فانی شد بپرده بیند اوی

پرده برافتد بپرده بیند اوی

161161

چون تو را فانی بخواهی بد تنت

چند خواهی گفت مایی و منت

162162

چون ترا فانی بخواهد شد عقول

چند خواهی بد در اینجا بی اصول

163163

چون تو فانی میشوی از هرچه هست

بازدار از هرچه داری نیز دست

164164

چون تو فانی میشوی از خود بمیر

بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر

165165

چون تو فانی میشوی زین زندگی

این زمان تو پیش گیر افکندگی

166166

چون تو فانی میشوی بگذر ز خود

تا نماند جملگی نیکت نه بد

167167

چون تو فانی میشوی در چند و چون

گشتهٔ تو در میان پرده خون

168168

چون تو فانی میشوی بردار گام

هر زمانی در مکانی دار کام

169169

چون تو فانی میشوی اینجایگاه

هم در آنجا گرد فانی پیش شاه

170170

چون تو فانی میشوی باری درین

پیش راهش میربرعین یقین

171171

چون تو فانی میشوی بر ذات او

هم بکن خود را زمانی گفت و گو

172172

چون تو فانی میشوی نزدیک او

بگذر از این راه پر باریک او

173173

چون تو فانی میشوی چندین مگوی

گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی

174174

چون تو فانی میشوی زنده شوی

از مقام عرش افکنده شوی

175175

بگذر از خود تاکمالی آیدت

بعد از آن وصل وصالی آیدت

176176

بگذر از خود سوی حق اشتاب کن

خویش را در عین فتح الباب کن

177177

بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو

هرچه پیش آید در آن ساکن مشو

178178

بگذر از خود راه الااللّه گیر

گر ببینی راه جمله راه گیر

179179

بگذر از خود واصل درگاه شو

فانی اندر سرّ الااللّه شو

180180

بگذر از خود تا وصال آید پدید

بگذر از خود تا کمال آید پدید

181181

بگذر از خود حق شو وباطل مگوی

بیش از این باطل در این حاصل مجوی

182182

بگذر از خود عقل را آواره کن

بعد از آن این راه را یکباره کن

183183

بگذر از خود عشق شو گر عاشقی

بگذر از جان گر تو مرد صادقی

184184

بگذر از خود ای بمانده بر دو راه

پرده را برگیر ای گم کرده راه

185185

بازجوی از خود گذر کن در گذر

تا کمالی باشدت اندر نظر

186186

چون گذشتی از خود آنگه کل شوی

جان ببخشی آن زمان تو کل شوی

187187

بگذر و بگذار وبگذر از همه

چند خواهی بود عین دمدمه

188188

هرکه آمد از عدم اندر وجود

بود او اندر یقین بود و نبود

189189

هر که آمد اندر آنجا بی خلاف

راه باید کرد او را بی گزاف

190190

هرکه آمد اندر آنجا باز ماند

لیک اینجا هم ازو او راز خواند

191191

هرکه آمد راز را با او بگفت

چون ندانی سرّ اسرارش نهفت

192192

هرکه آمد محرم اسرار گشت

از خودی در بیخودی بیزار گشت

193193

هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد

هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد

194194

هرکه آمد پای اندر ره نهاد

گرنه آگه بود آگه گشت و شاد

195195

هر که آمد راه جانان باز یافت

لیک این راز جهان شهباز یافت

196196

هرکه آمد راز او هم بدهمو

کام خود از کام خود بستد همو

197197

هرکه آمد رنج را دید و بلا

اندر این رنج و بلا شد در فنا

198198

چون همی خواهی شدن باری ز پیش

راه حق گیر ای مرادت دیده پیش

199199

نوش اندر نیش باشد کارگر

نوش کن نیش آر داری این خبر

200200

هرکه این ره را مسلّم کرد او

اندرین ره جان معظّم کرد او

201201

ای بسا تنها کزین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

202202

ای بسا جانها کزین حسرت برفت

عاقبت پر درد و پر حسرت برفت

203203

ای بسا دیده که نادیده شد او

گرچه نادیده بوددیده شد او

204204

ای بسا عالم که او راهی سپرد

اند راین ره ماند وناکامی بمرد

205205

ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت

ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت

206206

ای بسا سالک که هالک شد ازین

گرچه در ره بود مرد راه بین

207207

ای بسا قوّت که از قوّت برفت

بعد از آن او را ثباتی برگرفت

208208

ای بسا عاشق که جان در باختند

تا کمال عشق خود بشناختند

209209

ای بسا مؤمن که با توحید رفت

عاقبت در منزل تفرید رفت

210210

ای بسا صاحب که بی صاحب بماند

ای بسا راحت که کام دل براند

211211

ای بسا ساکن که اندر ره فتاد

در ره جانان ز دل ناگه فتاد

212212

ای بسا عاقل که اندر عاقبت

بازدید او عاقبت در عافیت

213213

ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت

تخم اینجا ناگهان افکند و رفت

214214

ای بسا ره رو که اینجا باز ماند

در مقام عزّ هم در راز ماند

215215

ای بسا مفلس که بگرفتند گنج

گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج

216216

ای بسا نادان که دانایی بیافت

عاقبت عین توانایی بیافت

217217

ای بسا معنی که بردعوی بماند

عاقبت در رمز بی معنی بماند

218218

ای بسا معنی که بر تقوی فتاد

راز خود بر عین تقوی برگشاد

219219

ای بسا صورت بمعنی ره نبرد

عاقبت چون یافت با حسرت بمرد

220220

ای بسا صاحب جنون ذوفنون

کامدندی از پس پرده برون

221221

ای بسا شاهان که کمتر از گدا

آمدند آخر در این عین بلا

222222

ای بسا درویش گشته پادشاه

کام خود دریافته در پیشگاه

223223

ای بسا گردن که بی گردن بماند

عاقبت خود را برسوایی نشاند

224224

ای بسا شیرین که بیخسرو نشست

کرد شیرین خسروی را پای بست

225225

ای بساوامق که بی عذرا شده

اندرین ره هر زمان عذرا شده

226226

ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند

همچو مجنون عین مفتون گشتهاند

227227

ای بسا رامین که ویسش رام کرد

راه را بر راه او انجام کرد

228228

ای بسا عاشق که بیدل گشته باز

اندرین ره بیدل و جان گشته باز

229229

ای بسا بردرد و سودای فراق

داده جان خویشتن در اشتیاق

230230

ای بسا صادق که در کار آمدند

از وجود و جان که بیزار آمدند

231231

ای بسا ره بین که راه خود نیافت

گرچه بسیاری درین ره میشتافت

232232

ای بسا واصل که او از وصل شاد

اوفتادند و نیامد هیچ یاد

233233

ای بسا کاهل که ناگاهی براه

اوفتادند و شدند آن جایگاه

234234

ای بسادر ره بماند عاقبت

راه بردند اندر آن کل عاقبت

235235

ای بسا مؤمن که تن داده بباد

هیچشان یادی نیامد هم زیاد

236236

ای بسا عزّت که در دل اوفتاد

از نهیب عزّت کل اوفتاد

237237

ای بسا قربت که در فرقت بماند

بعد از آن در سوی آن قربت بماند

238238

ای بسا هیبت که اندر ره فتاد

زان همه هیبت بکل ناگه فتاد

239239

ای بسا زینت که بی زینت بماند

تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند

240240

ای بسا وحدت که پنهان گشت باز

آشکارا شد که اعیان بود باز

241241

ای بسا کثرت که در وحدت فتاد

ناگهان در قربت عزّت فتاد

242242

ای بسا شوکت که در رتبت شده

کام خود در کام جانها بستده

243243

ای بسا راهی که بی رهبان بماند

زانک بی رهبان در آن رهبان بماند

244244

ای بسا جاهی که اندرچه فتاد

کس دگر آن را نیاوردش بیاد

245245

ای بسا کل گشت آنجا منتظر

شد میان در آب و در گل مشتهر

246246

ای بسا شوریدهٔ عشق ازل

جان و تن کرده براه او بدل

247247

ای بسا جان ها که ایثار رهست

تانپنداری که راهی کوتهست

248248

ای بسا معشوق عاشق گشتهاند

اندرین ره چون فلک سرگشتهاند

249249

تا ندانی حیرت ذات و صفات

چون توانی یافت تو معنی ذات

250250

چند گویم راه باید کرد راه

تا رهی در عزّ و قرب پادشاه

251251

چند گویم بگذرم بر گفتنش

چند جویم اندرین در سفتنش

252252

تا زجان خود نبرم مردوار

کی توانم بود در ره مرد کار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

راه بین گفتا که ای جان جهان

ای مرا تو آمده عین عیان

عطار»اشترنامه»بخش 28 - سؤال سالك وصول از پیر

اگلی نظم

سالک ره کرده چون ره کرد و رفت

همچنان چون برق تازان می برفت

عطار»اشترنامه»بخش 30 - رسیدن سالك با پردۀ هفتم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور