صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

این بگفت و بعد از آن خاموش شد

وندران عین خودی بیهوش شد

2

این بگفت آن واصل عرفان شده

بر تمامت سالکان سلطان شده

3

هرکه را بویی رسد از بیخودی

جمله حق گردد نباشد او خودی

4

خود مبین و تو فنا شو هم ز خود

تاتو خودبینی توی در نیک و بد

5

حق طلب میباش تا تو حق شوی

در کمال عشق مستغرق شوی

6

صورت تو بت بود باطل بکن

این سخن گر ره بری رازکهن

7

صورت تو در خودی خود بین شده

زانک بیخود گشته و ره بین شده

8

چون برافتد صورتت از روی کار

نه بود پرده نباشد هم دیار

9

چون برافتد صورت حسّی ترا

تو فنا گردی در آن عزّ بقا

10

چون برافتد صورتت زنده شوی

آنگهی گفتار کلی بشنوی

11

چون برافتد صورتت از شش جهت

آنگهی روشن شود این معرفت

12

چون برافتد صورتت آنگه یقین

تو بدانی آفرینش در یقین

13

چون برافتد صورتت از روی کل

عین ذاتت گشته پیدا بی سبل

14

چون برافتد صورتت عاشق شوی

در کمال او زجان لایق شوی

15

چون برافتد صورتت یکسر تویی

صورتت نبود نباشد این دویی

16

محو گردد صورت اشیا همه

مینماید لیک این پیدا همه

17

بیخودی باشد همیشه با خودی

آنگهی دانی که کلی هم خودی

18

چون به بینی خود تو عاشق تر شوی

آنگهی در عشق لایقتر شوی

19

چون به بینی اول وآخر همه

خود توباشی باطن و ظاهر همه

20

پرده گر برگیردت از روی کار

تو همی نه دار بینی نه دیار

21

پرده گر برگیردت فانی شوی

آن زمان تو عین روحانی شوی

22

پرده گر برگیردت از راز تو

آنگهی بینی بکل اعزاز تو

23

چون نباشی تو نه بیرون نه درون

اول تو آخر آید رهنمون

24

راه تودر تو همی یکی بود

اندر اینجا مر کرا شکی بود

25

پرده گر برگیردت او است و بس

نه وجود عقل ماند نه نفس

26

نه چو نقش صورتی باشدترا

با که گویم راز تو از ماجرا

27

ماجرا هم با تو بتوانم بگفت

درّ این اسرار هم با تو بسفت

28

با تو گویم چون تویی محبوب کل

هم تو جویم چون توئی مطلوب کل

29

با تو راز تو عیان گردد یقین

پردهها آنگه بماند بر یقین

30

پردهها فانی شود با پرده دار

پرده را برگیر زود از روی کار

31

پرده را کلی بسوزد پرده دار

راز خود با راز دل کن آشکار

32

پرده از رخ برفکن تو بر عیان

تا شوی کلی نهان جاودان

33

پرده را بردار تا راهم دهی

هر دو عالم را بیک آهم دهی

34

پرده را بردار بر من بیخبر

تا نماند ازمن و پرده اثر

35

پرده را بردار ای گم کرده راه

تا کنم بیرون این پرده نگاه

36

پرده را بردار جان من بسوز

آتش عشقت ز ناگه برفروز

37

پرده را بردار و پرده بر مدر

بیش ازینم تو مده خون جگر

38

پرده را بردار تا بینم ترا

از میان پرده بگزینم ترا

39

پرده را بردار تا آگه شوم

گرچه راهت کردهام همره شوم

40

پرده را بر عاشقان خود مدر

آب روی عاشقان خود مبر

41

پرده بردار ومرا مشتاق کن

بعد از آنم سیر آن آفاق کن

42

پرده بردار و عیانم وانمای

جانم از بند ضلالت برگشای

43

پرده بردار و دلم کلّی ببر

تا شوم از شوق رویت بیخبر

44

پرده بردار ای حقیقت جسم و جان

تا ببینم روی خوبت در نهان

45

پرده بردار ای نموده جزو کل

بیش ازینم تو مکن در عین ذل

46

پرده را بردار و زین پرده چه سود

چون ترا گم کردنست این خود نبود

47

پرده بردار از صفات لم یزل

تا به ببینم من ترا اندر ازل

48

پرده بردار ای ورای جان و دل

تا کجا باشدترا مأوای دل

49

پرده بردار ای ز پرده گم شده

کام خود از پردهها تو بستده

50

پرده بردار ای کمالت بی صفت

تا برون افتد ز پرده شش جهت

51

پرده را بردار تا فاشم شود

گوش جان راز خود از خود بشنود

52

پرده را بردار و کن فانی دلم

زانک در پرده عجایب مشکلم

53

پرده را بردار و بیداری بده

از وجود جان تو هشیاری بده

54

پرده بردار ای تمامت کاینات

گشته بر تو بی تو این نقش صفات

55

پرده بردار ای نموده انبیا

راه فانی کلی از عز و بقا

56

پرده بردار ای ترا آدم ز خود

کرده پیدا بر تمامت نیک و بد

57

پرده بردار ای تو نوح نوحه گر

کرده در طوفان عشقت بیخبر

58

پرده بردار ای تو ابراهیم را

کردهٔ بر خیر تو تعلیم را

59

پرده بردار ای ز موسی راز تو

کرده اندر طور دل اعزاز تو

60

پرده بردار ای ز اسحاق وفا

جان خود بر خویشتن کرده فدا

61

پرده بردار ای ز عیسی روح روح

داده عالم را بکلی این فتوح

62

پرده بردار ای ز ایوب ضعیف

کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف

63

پرده بردار ای محمد راز دار

سرّ جمله کن تو بر ما آشکار

64

پرده بردار ای محمد را وجود

جسم و جانش افکنیده در سجود

65

پرده بردار ای کمالش داده تو

هرچه بودش جملگی بنهاده تو

66

راز دار تست این پیر ضعیف

هم فدایت کرده این جان نحیف

67

چون ترا دیدم تویی وهم ز تو

میکنم کلی تمامت هم ز تو

68

چون ترا دیدم تو بودی بی صفت

میزنم دستان راز معرفت

69

چون ترا دیدم توئی در پرده تو

راز خود بر جزو و کل گم کرده تو

70

چون تو دیدم روی خود بر ما نمای

جام جم چه بود تویی کلی نمای

71

چون ترا دیدم ترا خواهم مدام

هم ز تو کلی ترا خواهم تمام

72

سالک ره بین چو در حالت شده

هر زمان بر حالتی فالت شده

73

گاه اندر خوف و گاهی در خطر

گاه استاده گهی اندر گذر

74

اندرون پرده تازان راند او

گاه اندر پرده هم وامانده او

75

گاه محبوس خدا گشته یقین

گاه گشته در گمانی راه بین

76

راه بیحد کرد اندر دهشتش

دیده اندر راه حق مر قربتش

77

گاه بیخود گشته در رمز صفات

گاه حیران گشته اندر وصف ذات

78

گاه در نزدیکی سالک شده

دیده کوران در صفتها لک شده

79

راه بی حد کرده در وصف و صفت

راز خود دیده ز صاحب معرفت

80

راز خود بشنید و هم خود خواند باز

او ز عشق رمز کرده جان بناز

81

راز را از راز دان بشنیده هم

هم ز دیده دیده دیده دیده هم

82

بر رموز عشق سرگردان شده

در درون پردهها حیران شده

83

عاشقی بر وصف عاشق آمده

صادقی بر عشق صادق آمده

84

در گمان و در یقین افتاده پست

زیر پایش پردهها هم کرده پست

85

واصلان عشق را در پرده راز

دیده راز خود بکرده پرده باز

86

آنچنان راز نهانی یافته

آنچنان عین عیانی یافته

87

آنچنان جانها بداده کل بباد

جان خود بر باد داده بی نهاد

88

عاشق آسا رمزها گفتند باز

تا برون رفتند کل از پرده باز

89

رازهای خویش با معشوقه کل

گفته با او لیک بی او گفته کل

90

هرچه ازمعشوق بشنفته براز

جمله با معشوقه خود گفت باز

91

راز با معشوقه گفته در نهان

تا نهانشان گشت بر صورت عیان

92

راز خود را گفت کلی پیش دوست

مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست

93

راز خود گفته بدانای جهان

بر گذشته از زمین و از زمان

94

راز خود با راز او آورده خود

بیخودی اندر یقین بی نیک و بد

95

راز خود با عشق گفته در نهان

گشته معشوق حقیقی در نهان

96

راز خود با راز حق آمد یقین

راز باید گفت مرد راه بین

97

ای دل آغاز یقین آغاز کن

پرده از روی حقیقت باز کن

98

ای دل آخر چند در راهی کنون

مانده اندر پردهٔ بی رهنمون

99

ای دل آخر چند خواهی تاختن

جان خود در راه جانان تافتن

100

ای دل آخر چند سودایی کنی

اندر این ره چند شیدایی کنی

101

ای دل آخر چند این سوداپزی

اندر این پرده تو این سوداپزی

102

ای دل آخر راز تو از پرده گم

گشته است و کردهای تو راه گم

103

ای دل آخر تو درون پردهای

خویشتن درخویشتن گم کردهای

104

ای دل آخر چند بی سازی کنی

در هوی عشق طنّازی کنی

105

ای دل آخر جان خود درباز تو

پرده را افکن ز رویت باز تو

106

ای دل آخر پرتوی از وی ببین

چند خواهی گشت اکنون راه بین

107

ای دل آخر خون جان از جام ساز

راه بی آغاز را انجام ساز

108

ای دل آخر چند خاموشی کنی

خویش را در عین مدهوش کنی

109

ای دل آخر پرده باز افکن زروی

بیش ازین تا چند باشی راه جوی

110

ای دل آخر از یقین آگاه شو

یک زمان در قربت اللّه شو

111

ای دل آخر دیدهٔ این سالکان

در فنای عشق گشته صادقان

112

ای دل آخر چند خواهی ایستاد

هم بباید رفت پیش اوستاد

113

ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر

آنگهی از ره مراد خویش گیر

114

ای دل آخر خون خود تا کی خوری

هر زمان وامانده و حیران تری

115

ای دل آخر برق واری در گذر

تا بیابی روی آن صاحب نظر

116

ای دل آخر عین جان ایثار کن

هرچه داری در جهان ایثار کن

117

ای دل آخر ساز تن کن اختیار

تا تو گردی اختیار اختیار

118

ای دل آخر تا نگردی سوخته

کی شود سرّ سویدا توخته

119

ای دل آخردر فنای او مترس

چند باشی بازمانده باز پس

120

ای دل آخر چند نازی جان بباز

در نشینی چند می جوئی فراز

121

ای دل آخر پند من بپذیر تو

تا شوی کل خویشتن کم گیرتو

122

چند باشی در درون ودر برون

چند باشی غافل آسا در جنون

123

ره روان رفتند و تو در پردهٔ

همچنان میجویی و گم کردهٔ

124

ره روان رفتند سوی یار خود

تو چنین مانده ببین اغیار خود

125

ره روان کردند جان خود نثار

همچنان ماندی تو اندر پرده خوار

126

ره روان رفتند و تو درمانده خود

همچنان در گفتن خودمانده خود

127

آخر این چندین سخن برگفت و گفت

هم تو گفتن و کس دیگر نگفت

128

آخر این چندین سخن گفتی تو باز

بازماندی اندرین ره مانده باز

129

آخر این چندین سخن تو گفتهٔ

یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ

130

آخر این چندین ملامت بردهٔ

همچنان مانده درون پردهٔ

131

آخر این چندین ملامت تا بکی

برکسی ماندی که گم کردی توپی

132

آخر از این گفتنت مقصود چیست

عاقبت بررفتنت مقصود کیست

133

آخر این چندین بگفتی نیک و بد

تو کسی مانی بمانده بی خرد

134

راه رو یا اندرین پرده بسوز

همچو این واصل در آنجا برفروز

135

ره رو آخر یاز خود بگذر بکل

یک زمان در سوی خود بنگر بذل

136

راه کن تا ره بری بر سوی او

تا همانجا گه ببینی روی او

137

راه کن تو تا مگر واصل شوی

در مراد خود مگر حاصل شوی

138

چون بدست تست دادن جان خویش

جان بده یا راه کلی گیر پیش

139

چون بدست تست خود را سوختن

کار از ایشان بایدت آموختن

140

چون بدست تست جان بازی چنین

نیست آسان کار جان بازان چنین

141

چون بدست تست هم جانت بباز

پردهٔ از روی خود انداز باز

142

چون بدست تست با چندین گمان

میپزی آخر زمان اندر نهان

143

جان خود ایثار کن در وصل دوست

تا ببینی یک زمان تو وصل دوست

144

جان خود ایثار کن ای بی خبر

تا بسوزی وانماند هیچ اثر

145

همچو ایشان اندرین واصل شوی

هم ز حق گویی و از حق بشنوی

146

گر بخواهی ماند آنجاگاه باز

درنشیبی کی ببینی عین راز

147

گر بخواهی ماند اندر پرده تو

چند گوئی کردهٔ گم کرده تو

148

این همه گفتم ترا ای دل ببین

بگذر از خود تا گمان گردد یقین

149

این همه گفتم ترا ای جان من

بردهٔ چندین زبانها در سخن

150

این همه گفتم نمردی یک دمی

یک نفس فرمان نبردی یکدمی

151

این همه گفتم چنین با تو براز

همچنان ماندی تو اندر پرده باز

152

این همه گفتم ببر فرمان دلا

تا زمانی جمله ما گردیم ما

153

چون شویم آنجایگه خود جزو کل

کل شویم و وارهیم از بند ذل

154

چون شوی فانی تو اینجا در صفت

آنگهی یابی کمال معرفت

155

هرکه فانی شد بقای کل بیافت

بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت

156

هر که فانی شد خرد با او چکار

در بقای کل شود کل رستگار

157

هر که فانی شد برست از خویشتن

کل شد و وارست او از خویشتن

158

هر که فانی شد بقا اندر بقا است

از همه فانی صفا اندر صفاست

159

هرکه فانی شد ز دید او دید دید

هم زحق گفت وز حق رازی شنید

160

هرکه فانی شد بپرده بیند اوی

پرده برافتد بپرده بیند اوی

161

چون تو را فانی بخواهی بد تنت

چند خواهی گفت مایی و منت

162

چون ترا فانی بخواهد شد عقول

چند خواهی بد در اینجا بی اصول

163

چون تو فانی میشوی از هرچه هست

بازدار از هرچه داری نیز دست

164

چون تو فانی میشوی از خود بمیر

بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر

165

چون تو فانی میشوی زین زندگی

این زمان تو پیش گیر افکندگی

166

چون تو فانی میشوی بگذر ز خود

تا نماند جملگی نیکت نه بد

167

چون تو فانی میشوی در چند و چون

گشتهٔ تو در میان پرده خون

168

چون تو فانی میشوی بردار گام

هر زمانی در مکانی دار کام

169

چون تو فانی میشوی اینجایگاه

هم در آنجا گرد فانی پیش شاه

170

چون تو فانی میشوی باری درین

پیش راهش میربرعین یقین

171

چون تو فانی میشوی بر ذات او

هم بکن خود را زمانی گفت و گو

172

چون تو فانی میشوی نزدیک او

بگذر از این راه پر باریک او

173

چون تو فانی میشوی چندین مگوی

گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی

174

چون تو فانی میشوی زنده شوی

از مقام عرش افکنده شوی

175

بگذر از خود تاکمالی آیدت

بعد از آن وصل وصالی آیدت

176

بگذر از خود سوی حق اشتاب کن

خویش را در عین فتح الباب کن

177

بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو

هرچه پیش آید در آن ساکن مشو

178

بگذر از خود راه الااللّه گیر

گر ببینی راه جمله راه گیر

179

بگذر از خود واصل درگاه شو

فانی اندر سرّ الااللّه شو

180

بگذر از خود تا وصال آید پدید

بگذر از خود تا کمال آید پدید

181

بگذر از خود حق شو وباطل مگوی

بیش از این باطل در این حاصل مجوی

182

بگذر از خود عقل را آواره کن

بعد از آن این راه را یکباره کن

183

بگذر از خود عشق شو گر عاشقی

بگذر از جان گر تو مرد صادقی

184

بگذر از خود ای بمانده بر دو راه

پرده را برگیر ای گم کرده راه

185

بازجوی از خود گذر کن در گذر

تا کمالی باشدت اندر نظر

186

چون گذشتی از خود آنگه کل شوی

جان ببخشی آن زمان تو کل شوی

187

بگذر و بگذار وبگذر از همه

چند خواهی بود عین دمدمه

188

هرکه آمد از عدم اندر وجود

بود او اندر یقین بود و نبود

189

هر که آمد اندر آنجا بی خلاف

راه باید کرد او را بی گزاف

190

هرکه آمد اندر آنجا باز ماند

لیک اینجا هم ازو او راز خواند

191

هرکه آمد راز را با او بگفت

چون ندانی سرّ اسرارش نهفت

192

هرکه آمد محرم اسرار گشت

از خودی در بیخودی بیزار گشت

193

هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد

هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد

194

هرکه آمد پای اندر ره نهاد

گرنه آگه بود آگه گشت و شاد

195

هر که آمد راه جانان باز یافت

لیک این راز جهان شهباز یافت

196

هرکه آمد راز او هم بدهمو

کام خود از کام خود بستد همو

197

هرکه آمد رنج را دید و بلا

اندر این رنج و بلا شد در فنا

198

چون همی خواهی شدن باری ز پیش

راه حق گیر ای مرادت دیده پیش

199

نوش اندر نیش باشد کارگر

نوش کن نیش آر داری این خبر

200

هرکه این ره را مسلّم کرد او

اندرین ره جان معظّم کرد او

201

ای بسا تنها کزین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

202

ای بسا جانها کزین حسرت برفت

عاقبت پر درد و پر حسرت برفت

203

ای بسا دیده که نادیده شد او

گرچه نادیده بوددیده شد او

204

ای بسا عالم که او راهی سپرد

اند راین ره ماند وناکامی بمرد

205

ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت

ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت

206

ای بسا سالک که هالک شد ازین

گرچه در ره بود مرد راه بین

207

ای بسا قوّت که از قوّت برفت

بعد از آن او را ثباتی برگرفت

208

ای بسا عاشق که جان در باختند

تا کمال عشق خود بشناختند

209

ای بسا مؤمن که با توحید رفت

عاقبت در منزل تفرید رفت

210

ای بسا صاحب که بی صاحب بماند

ای بسا راحت که کام دل براند

211

ای بسا ساکن که اندر ره فتاد

در ره جانان ز دل ناگه فتاد

212

ای بسا عاقل که اندر عاقبت

بازدید او عاقبت در عافیت

213

ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت

تخم اینجا ناگهان افکند و رفت

214

ای بسا ره رو که اینجا باز ماند

در مقام عزّ هم در راز ماند

215

ای بسا مفلس که بگرفتند گنج

گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج

216

ای بسا نادان که دانایی بیافت

عاقبت عین توانایی بیافت

217

ای بسا معنی که بردعوی بماند

عاقبت در رمز بی معنی بماند

218

ای بسا معنی که بر تقوی فتاد

راز خود بر عین تقوی برگشاد

219

ای بسا صورت بمعنی ره نبرد

عاقبت چون یافت با حسرت بمرد

220

ای بسا صاحب جنون ذوفنون

کامدندی از پس پرده برون

221

ای بسا شاهان که کمتر از گدا

آمدند آخر در این عین بلا

222

ای بسا درویش گشته پادشاه

کام خود دریافته در پیشگاه

223

ای بسا گردن که بی گردن بماند

عاقبت خود را برسوایی نشاند

224

ای بسا شیرین که بیخسرو نشست

کرد شیرین خسروی را پای بست

225

ای بساوامق که بی عذرا شده

اندرین ره هر زمان عذرا شده

226

ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند

همچو مجنون عین مفتون گشتهاند

227

ای بسا رامین که ویسش رام کرد

راه را بر راه او انجام کرد

228

ای بسا عاشق که بیدل گشته باز

اندرین ره بیدل و جان گشته باز

229

ای بسا بردرد و سودای فراق

داده جان خویشتن در اشتیاق

230

ای بسا صادق که در کار آمدند

از وجود و جان که بیزار آمدند

231

ای بسا ره بین که راه خود نیافت

گرچه بسیاری درین ره میشتافت

232

ای بسا واصل که او از وصل شاد

اوفتادند و نیامد هیچ یاد

233

ای بسا کاهل که ناگاهی براه

اوفتادند و شدند آن جایگاه

234

ای بسادر ره بماند عاقبت

راه بردند اندر آن کل عاقبت

235

ای بسا مؤمن که تن داده بباد

هیچشان یادی نیامد هم زیاد

236

ای بسا عزّت که در دل اوفتاد

از نهیب عزّت کل اوفتاد

237

ای بسا قربت که در فرقت بماند

بعد از آن در سوی آن قربت بماند

238

ای بسا هیبت که اندر ره فتاد

زان همه هیبت بکل ناگه فتاد

239

ای بسا زینت که بی زینت بماند

تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند

240

ای بسا وحدت که پنهان گشت باز

آشکارا شد که اعیان بود باز

241

ای بسا کثرت که در وحدت فتاد

ناگهان در قربت عزّت فتاد

242

ای بسا شوکت که در رتبت شده

کام خود در کام جانها بستده

243

ای بسا راهی که بی رهبان بماند

زانک بی رهبان در آن رهبان بماند

244

ای بسا جاهی که اندرچه فتاد

کس دگر آن را نیاوردش بیاد

245

ای بسا کل گشت آنجا منتظر

شد میان در آب و در گل مشتهر

246

ای بسا شوریدهٔ عشق ازل

جان و تن کرده براه او بدل

247

ای بسا جان ها که ایثار رهست

تانپنداری که راهی کوتهست

248

ای بسا معشوق عاشق گشتهاند

اندرین ره چون فلک سرگشتهاند

249

تا ندانی حیرت ذات و صفات

چون توانی یافت تو معنی ذات

250

چند گویم راه باید کرد راه

تا رهی در عزّ و قرب پادشاه

251

چند گویم بگذرم بر گفتنش

چند جویم اندرین در سفتنش

252

تا زجان خود نبرم مردوار

کی توانم بود در ره مرد کار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

راه بین گفتا که ای جان جهان

ای مرا تو آمده عین عیان

عطار»اشترنامه»بخش 28 - سؤال سالك وصول از پیر

اگلی نظم

سالک ره کرده چون ره کرد و رفت

همچنان چون برق تازان می برفت

عطار»اشترنامه»بخش 30 - رسیدن سالك با پردۀ هفتم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور