صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 30 - رسیدن سالك با پردۀ هفتم

بخش 30 - رسیدن سالك با پردۀ هفتم

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سالک ره کرده چون ره کرد و رفت

همچنان چون برق تازان می برفت

22

در رسید او پردهٔ هفتم تمام

دید آنجا گه مقام بی مقام

33

خویشتن بالای اشیا یافت او

وان نهانی راز پیدا یافت او

44

پرده در آنجا عجایب مینمود

بود آنجا لیک دربود و نبود

55

پرده رفته ذات بی وصف و صفت

در کمال قل هواللّه معرفت

66

جایگاهی دید او برتر ز جسم

هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم

77

جایگاهی دید راز راز دار

بود آن جا ایستاده پرده دار

88

جایگاهی دید مرد معنوی

در نهاد کل عجایب او قوی

99

جایگاهی بود چون بحری لذیذ

لازمان و لامکان و لاجدید

1010

جایگاهی یافت بیرون از خیال

رفعت او برتر از ذات کمال

1111

چون در آن کون پر از عزّت رسید

یک تنی از ذات پاک او بدید

1212

صورتی اما نه صورت بود آن

نور تحقیق و عیان اندر عیان

1313

پای تا سر جمله از نور اله

ایستاده بود اندر پیشگاه

1414

بر صفت مانندهٔ نوری بد او

گوییا خود نیز چون حوری بداو

1515

بر صفت او را نه سر بود ونه پای

ایستاده بود لیکن نه بجای

1616

جای او از حد گذشته بی صفت

چون کنم این را کمالی بر صفت

1717

بود پیری لیک بدهم جفت نور

با کمال معرفت اندر حضور

1818

دفتری در دست و معنی پر عدد

اندر آنجا قل هواللّه احد

1919

جوهری در دست چپ با دفتری

جوهری چه جوهری چه گوهری

2020

چوهری کان از دو عالم بیش بود

سر ز هیبت درفکنده پیش بود

2121

عکس آن جوهر به از نور یقین

سالکان را پیش رو او راه بین

2222

عکس آن جوهر فروغ ذات داشت

روی با آن دفتر و آیات داشت

2323

یک ستونی پیش او استاده بود

نورها ازعکس آن بگشاده بود

2424

عکس جوهر بر ستون افتاده بود

بر ستون کون و مکان بگشاده بود

2525

عکس جوهر ماورای عقل تافت

آنکه این دریافت نه از نقل یافت

2626

عکس جوهر لامکان بگرفته کل

نور آن کون و مکان بگرفته کل

2727

عکس را بر ذات ذات اندر یقین

کس ندیدش جز که مرد راه بین

2828

سالک ره کردهٔ بی خویشتن

اندر آنجا بود نه جان و نه تن

2929

سالک ره کرده اندر نیستی

دیده خود رادر مقام نیستی

3030

سالک ره کردهٔ واصل شده

اندر آنجا دید کلی دل شده

3131

سالک ره کردهٔ راه یقین

دید آنجا راستی در آستین

3232

سالک ره کردهٔ بی جسم و جان

خود بدیده برتر از کون و مکان

3333

سالک آنگه سوی آن تن باز شد

با رموز راز او دمساز شد

3434

کرد بروی از ارادت یک سلام

داد وی در هر سلامی بی کلام

3535

روی سوی سالک بیهوش کرد

بعد از آن گفتار سالک گوش کرد

3636

گفت سالک ای کمال نور قدس

یک نفس بامن زمانی گیر انس

3737

ای سلاطینان عالم پیش تو

سرفکنده همچو گوئی پیش تو

3838

ای نمود تو نمود بی نمود

عکس نور تو مرا اینجا نمود

3939

پرتو نور تو نور آسمان

صد جهان اندر زمان اندر مکان

4040

پرتو نور تو اینجا راه یافت

تا دو چشم جان من ناگاه یافت

4141

پرتو نور تو آمد کارگر

تا مرا از زیر افکندش ببر

4242

پرتو نور تو زد ناگه علم

پیش خود هم با وجودت در عدم

4343

این چه جای است این رموز لم یزل

راز بر گو تا کنم جان بر بدل

4444

پرتو تو آسمانست و زمین

پرتو تو هم مکان و هم مکین

4545

راست برگوی و مرا راهی نمای

راه ما را تو برمزی برگشای

4646

کز کجا اینجا فتادم ناگهان

نور دایم کن پیاپی در بیان

4747

از کجا اینجا فتادم بی قرار

کین قراراین جا ندارد خود کنار

4848

از کجا اینجا دگر راهی برم

تادگر راز دگر من بنگرم

4949

نیست چیزی عکس نورست این زمان

با من این راز حقیقت کن عیان

5050

نیست پیدا هیچکس هیچی نمود

این همه بر هیچ باشد بی وجود

5151

نیست پیدا آسمان و هم زمین

نیست پیدا هم مکان و هم مکین

5252

نیست پیدا آتش بادست و باد

آب و خاک آنجا کجا آید بباد

5353

نیست تحتی فوق آخر در که رفت

نیست پیدا هست باری در چه رفت

5454

نیست پیدا نیست اشیا نقشها

نیست پیدا چون کنم این نقشها

5555

با من سرگشته اکنون راز گوی

آنچه تو دانی ابا من باز گوی

5656

راه کردم بی حد و بی منتها

تا رسیدم اندرین جای صفا

5757

دهشتی دارد ولی ذوقی رسید

این زمانم دم بدم شوقی رسید

5858

راه بی حد کردم اندر پرده من

تا برون بردم ازآنجا خویشتن

5959

دیدم و دیدم ز دیده شد نهان

بس که جائی نی مکانست و زمان

6060

دیدم آنجا محو محو اندر یکی

کی رسد آن جای هرگز آدمی

6161

این چنین جائی که اینجا آمدم

چون در این جا گاه پیدا آمدم

6262

من عجایب در عجب دیدم کنون

مر مرا راهی نما ای رهنمون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این بگفت و بعد از آن خاموش شد

وندران عین خودی بیهوش شد

عطار»اشترنامه»بخش 29 - خاموش شدن سالك وصول از جواب

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور