صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 26 - حكایت ابراهیم علیه السلام

بخش 26 - حكایت ابراهیم علیه السلام

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

22

آتش صورت بمعنی گشت باز

آنگهی بررای دیگر کرد ساز

33

بود صورت آتشی بس سهمناک

شعله او گشت آنجا تفت ناک

44

چونکه ابراهیم اندر وی فتاد

راز خود بر لمعه آتش گشاد

55

هرکه او تسلیم شد در آتشش

گشت ریحان و گل آنجا آتشش

66

چونکه آتش آتش او را بدید

آتش صورت شد او را ناپدید

77

آتش روحانی از عزّت بتافت

آتش دیگر ز روحانی بیافت

88

آتش معنی عشق آمد پدید

معنی دیگر ز عشق آمد پدید

99

کل آتش چون خلیل کل پدید

بعد از آن گلها در آنجا بشکفید

1010

آتش آنجا گاه یکسر کشت گل

چون نظر کرد و بدید او عکس کل

1111

نقش کل هرجا که او حاصل شود

گر بود آتش از آن واصل شود

1212

گفت حق یا نار کونی شو تو برد

آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد

1313

چون ندا آمد که آتش سرد شو

چون شنید آتش که ما را بردشو

1414

گشت ریحان و گل آنجا آشکار

گشت ابراهیم آتش را نگار

1515

هرکه او در آتش مطلق شود

در زمان آواز از آنجا بشنود

1616

چون به بینی آتش عشقش دمی

چون توانی بود آنجا یک دمی

1717

چونکه آتش گشت واصل از ندا

چون ندا آید تو جانت کن فدا

1818

ازندا تو جان خود ایثار کن

هر دوعالم را پر از انوار کن

1919

آتشی واصل شد از عشق ندا

چون نداند کرد آتش جان فدا

2020

آتشی چون میشود واصل ازو

چون نگردی یک دمی واصل ازو

2121

آتش ابراهیم را چون روح گشت

تا که ابراهیم از وی برگذشت

2222

تن فدا مانند ابراهیم کن

جان خود در راه او تسلیم کن

2323

تن فدا کن هر زمان در راه حق

تا شود این جان توآگاه حق

2424

آتش طبعی تو چون گل شود

آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود

2525

آتش طبع تو چون ریحان شود

جان تو خوش بوی و مشک افشان شود

2626

آتش طبعی ز ره بردار تو

دیده عشق یقین بگمار تو

2727

آتش طبعی بکش ای بی خبر

تا از آئینه بیابی تو اثر

2828

هست آیینه دل و تو صورتی

تو بمثل بلغمی با قوتی

2929

زود ناقورت ز صورت دور کن

آنگهی آئینه دل نور کن

3030

دل ترا آئینه کون و مکان

این زمان در صورت حسی نهان

3131

زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی

کی نماید مر ترا زین سر بسی

3232

آینه چون زنگ دارد پاک کن

بعد از آن آهنگ روح پاک کن

3333

تا بدین آئینه تو راهی بری

در زمانی هر دو عالم بنگری

3434

زود این کل را بکلی برزدای

تا شود پیدا دلیل و رهنمای

3535

زود این آئینه از پرده برآر

تا شود کلّی ترا آن آشکار

3636

زود آئینه برون کن از غلاف

تا شود پیداترا کل بی خلاف

3737

زود آئینه بده بر صیقلی

تاکند صافی ترا بر مصقلی

3838

زود آئینه برآور پیش خود

اندرو بنگر زمانی بی خرد

3939

در درون پردهٔ ناموس بین

خویش را آئینه افسوس بین

4040

چون دو آئینه که گردد روبهم

روشنی باشد ترا از بیش و کم

4141

این رموز از آن بزرگ راه بین

یافتم اندر عیان عین الیقین

4242

شرح این آیینه بسیاری بگفت

درّ این معنی عجایب او بسفت

4343

عشق این آیینه را او آب داد

بعد از آن ترتیب این آئین نهاد

4444

روی جانان اندر و پیدا شده

ای بسا کس کاندرین سودا شده

4545

عقل هر دم بر خلاف آینه

میکند او مکرها هر آینه

4646

گر تو این آینه داری صاف را

سرّ این آئینه گردد قاف را را

4747

گر تو آئینه کنی دو روی را

جمله یک باشد ولی دو روی را

4848

ثمّ وجه اللّه را از دیده دید

نقشها گردد ازو کل ناپدید

4949

هست این آئینه آئین دو کون

مینماید رازهای لون لون

5050

هست این آئینه کل معرفت

کی کند آئینه را آن جا صفت

5151

پر صفت کردند این آئینه را

ره نبردند اندرین آئینه را

5252

هرکسی عکسی ازین آئینه یافت

لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟

5353

جز محمد سرّ این کس را نگشت

او بدانست این رموز هفت و هشت

5454

لیک خود را کل کل در کل بیافت

گرچه در پرده بسی او ذل بیافت

5555

سعی باید برد اگر میبشنوی

تو بدین گفتار کلّی بگروی

5656

چون شود آئینه پیدا پیش تو

بد مبین و جمله نیک اندیش تو

5757

چون ببینی روی خود آن جایگاه

یک زمانی تو نظر کن پیش گاه

5858

تا ببینی آنچه با خود کردهٔ

زانکه هم آئینه و هم پردهٔ

5959

هرچه کردی پیشت آید عاقبت

ای دریغا راه تو بر عاقبت

6060

خیز تا رازی مگر بنمایدت

بی ره صورت رهی بگشایدت

6161

چند سرگردان این پرده شوی

چند خود را راه گم کرده شوی

6262

راه نزدیکست از تو دور شد

بود نزدیک ارچه از ره دور شد

6363

نور عقشت گر رهی بنمایدت

در زمانی راز دل بگشایدت

6464

نور عشق از عالم جان برترست

ذاتش از کون و مکان هم برترست

6565

نور عشق از عالم تحقیق شد

لیک هر کس را نه این توفیق شد

6666

گر ترا توفیق در کار افکند

راه این پرده تمامت بر درد

6767

گر نباشد عشق تو بی رهبری

تو همی خواهی که برخود ره بری

6868

گر نباشد عشق در کون و مکان

کی شود هرگز ترا عین عیان

6969

گر نباشد عشق تو خود کی شوی

اندرین منزل کجا هرگز شوی

7070

آینه است این عشق و دل شیدا نمود

هرچه بد در آینه پیدا نمود

7171

آینه چون در درون پرده است

نور خود کلّی در آن گم کرده است

7272

چون برون آید ز پرده آینه

رخ نماید هرچه هست هر آینه

7373

چون به بینی کل تو آیینه است

خویشتن را بین که کل یک آینه است

7474

چون ترا آئین نباشد زین سخن

کی توانی یافت این راز کهن

7575

زود در آئین خود در ساز شو

یک دمی با آینه همراز شو

7676

صیقل عشق از دلت پاکی کند

کی ترا آئینه اش خاکی کند

7777

آینه اول بآتش در کنند

بعد از آن آن را بخاکستر کنند

7878

صیقلی چون آینه دارد بدست

پس کند او رادر آن حالی بدست

7979

اولش خاکستری ریزد درو

بعد از آن رویش دراندازد ازو

8080

چند روز از یکدگر خالی کند

تا ورا روشن تن و صافی کند

8181

چون شود صافی و بنماید جمال

همچنان خاکسترش ریزد ببال

8282

تاکه او نیکو و صافی تر شود

روشنی او از آن خوشتر شود

8383

عکس خود اول ببیند اندرو

بار دیگر در نهد صیقل درو

8484

چند بارش هم چنین از روی رنگ

جمله بردارد از آنجا بی درنگ

8585

سعی بی حد میبرد آن جایگاه

تاکه پیدا میشود آن جایگاه

8686

روی عکس و هرچه پیش آید ورا

همچنان آن عکس بنماید ورا

8787

آینه در پرده گر باشد مدام

کی ترا بنمایدت عکسی تمام

8888

آینه چون زنگ باشد روی را

تف زنگ آرد در آنجا موی را

8989

موی درآئینه تو هرگز مکن

تانگردد کم ترا سرّ سخن

9090

این دل تو آینه است اندر نهان

لیکن اندر آن نهان عین عیان

9191

هست این آئینه دل با هر کسی

اوفتاده در ره این گل بسی

9292

آینه چون در گل و تاریک هست

لاجرم رخ را نه بینی درنشست

9393

آینه چون از غلاف آید برون

در نمودن باشد اوعین فنون

9494

آینه عشقست اندر دل نهان

در میان جان جمال حق عیان

9595

آینه چون این زمان در پرده است

از تف آن راه جان گم کرده است

9696

چون در آیی از درون پرده را

راه یابی بر معانی پرده را

9797

هست این آیینه بر عکس خیال

هرچه بینی هست از عین محال

9898

زنگ شرک از دل بکن خالی همی

اندرین آئینه بنگر یک دمی

9999

روی دل صافی بکن تو بی خیال

معنی جان را ببین تو لامحال

100100

معنی آئینه را تو باز بین

در درون دل تو صاحب راز بین

101101

تن ترا از هر رهی برده خلاف

هست بگرفته در آئینه غلاف

102102

پاک کن آئینه را در هر نفس

پیش او شو تا نمانی باز پس

103103

هرکه او در راه استادست باز

همچنان کز راه افتادست باز

104104

هرکه اندر پرده ره باز ماند

تاابد او بی دل و بی ساز ماند

105105

راه بینا این بدان گفتم همی

تانهی بر این جراحت مرهمی

106106

گر کسی در راه خواهد رفتن او

هم سخن در راه خواهد گفتن او

107107

تاکه آن را نیز نزدیکش شود

راه بروی زود و آسان بسپرد

108108

آن سخنها راه باشد راهبر

چند خواهی گفت اکنون راهبر

109109

چند گویم راه تو بر پرده است

سالک دل راه خود گم کرده است

110110

راه اونزدیک خواهد شد همی

اندرین ره پیر خواهدشد همی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

عطار»اشترنامه»بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

اگلی نظم

عاقبت آن سالک اندر پردهها

بود و میشد از یقین در پردهها

عطار»اشترنامه»بخش 27 - رسیدن سالك وصول با پرده ششم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور