صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

2

پردهٔ دید او عجب آراسته

پر ز زینت نقش او پیراسته

3

پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون

اندران پرده عجایب موج خون

4

موج میزد از درون پرده هم

دید اندر فوق ناگه یک علم

5

یک علم از نور برافراشته

بر سر پرده عجب بفراشته

6

پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ

بد فراخ امّا درونش گشته تنگ

7

رفعت او از بلندی ساز داشت

در درون پرده یک آواز داشت

8

بود‌آوازی درون پرده در

بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر

9

بر سر آن خیمه در زیر علم

دید پیری ترک روی دل دژم

10

ابرویش پرچین و نورانی ولی

پیش او استاده بودی یک تنی

11

نور رویش شعله در زیر علم

میزدی چون برق هر دم دم بدم

12

سایه نورش چنان گسترده بود

اوفتاده در تمامت پرده بود

13

بر سیاست سهمگن بدرای او

زیر پرده بد ستاده جای او

14

از کمال و رفعت او آنجا یگاه

داشت تیغی تیز در دستش نگاه

15

هر زمان کردی بهر سوئی نظر

هیچ بالاتر نبد زو یکدگر

16

یک تنی افتاده سر در پیش او

تن شده بی جان ز زخم نیش او

17

آن تن افتاده بخون در زار زار

اوفتاده پیش پرده تن نزار

18

هر زمان در خون طپیدی تن برش

سر نهان گشتی هم از پیش سرش

19

نور روی او به گرد تن شدی

تا در آن ساعت وجودش بستدی

20

محو گشتیّ و دگر باز آمدی

پیر آنجا گه به خود شیدا شدی

21

تیغ لرزان در کف او همچو آب

بوده سبز و آبدار و چون سذاب

22

هرکه این رمز و معانی بر گشاد

گشت بی سر تن به پیش سر نهاد

23

هرکه زین اسرار ما آگاه شد

در درون پرده مرد راه شد

24

هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن

او بیابد کل و جزو خویشتن

25

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

26

وین عجب چون سر بگشتی هر زمان

زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان

27

گرد سر در تیغ او گردان شدی

پرده از هیبت برو لرزان شدی

28

طول و عرض آن نبد پیدا سرش

لیک تن پنداشتی هر دم برش

29

سر به پیش تیغ گردان آمدی

تن درافتادی و بی جان آمدی

30

راه بین از پیش و پس کردی نگاه

هیچ چیزی می ندید آنجایگاه

31

نور رویش خیره کرده چشم او

پر سیاست پر نهیب از خشم او

32

او بچشم خود نگاهی کرد باز

دید او یک تن درون پرده باز

33

دید شخصی تن ضعیف و ناتوان

ایستاده بدنه تن نه دل نه جان

34

دید شخصی جسم و دل بگداخته

جان خود در راه حیرت باخته

35

ترسناک از خوف او استاده بود

چشم سوی روی او بنهاده بود

36

روی سوی او بکردی هر زمان

حالتی پیدا شدی اندر نهان

37

این همیشه ترسناک استاده زار

تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار

38

چون نظر در روی او افکند او

سستیی بر حال او افکند او

39

رفت از ترس و سلامی کرد وی

پس جوابی داد ترک نیک پی

40

گفت ای شیخ از کجائی هان بگو

از برای چه شدی در جست و جو

41

جست و جوی تو بگو از بهر چیست

کل مقصودت بگو از بهر کیست

42

از برای چه در اینجا آمدی

در نبود و بود پیدا آمدی

43

چه طلب داری تو در این جایگاه

چه همی جویی تو اندر پرده گاه

44

با من این راز نهانی باز گوی

آنچه هست و آنچه میجویی بجوی

45

ترسناک استاده بد آن راه بین

گفت خاموش و سخن شد زویقین

46

تاب هوش آمد از آن بد ترسناک

گفت پیر او را مدار از هیچ باک

47

تو چرا ترسانی از من تو مترس

آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس

48

من ندارم کار با تو از عزیز

راز خود بر گوی با من تا چه چیز

49

تو چه خواهی زین مقام خوفناک

از برای چیستی تو ترسناک

50

رأی خود برگوی تا من بشنوم

بعد از آن مقصود تو حاصل کنم

51

پس زبان بگشاد مرد راه بین

گفت ای نور عیان عین الیقین

52

من چه گویم با تو در این جایگاه

این زمانم هست این جا عزم راه

53

راه بسیاری که اینجا کردهام

همچنان مانده درون پردهام

54

اوستاد اینجا مرا آورده است

لیک راه عشق ما گم کرده است

55

من طلب کارم که بینم روی او

راه کردم بی حد اندر کوی او

56

منزلی بی حد درین ره کردهام

همچنان استاده پیش پردهام

57

سوی استادم کنون راهی نمای

این گره از بند جانم برگشای

58

گفت ای پرسنده این اسرار تو

زین سخن گفتی و در گفتار تو

59

من بدانستم یقینت این زمان

تا چه افتادت در این دور زمان

60

دور چرخ اکنون چو در کارت فکند

بر برون پرده یکبارت فکند

61

آمدی این جایگاه ای راه بین

از من این اسرار دل آگاه بین

62

راه بسیاری بکردی در نهان

در درون پرده گشتی ناتوان

63

این ره بی حدّ و غایت آمدست

پردههایش بی نهایت آمدست

64

اوستادم چرخ اینجا ساختست

پردهها از عزّ خود پرداختست

65

پرده درانیم و ما در پردهایم

همچو تو ما نیز ره گم کردهایم

66

ما طلب کاریم سوی اوستاد

آنکه این بنیاد کلی اونهاد

67

هیچکس در پرده او ره نبود

هیچکس از وقت او آگه نبود

68

کس ندیدم من طلب کار یقین

این زمان دیدم ترا ای راه بین

69

بس کسازین راه آمد در گذشت

لیک زین راه دراز آگه نگشت

70

نیست از فرسنگ او آگاه کس

نیست اندر راه او همراه کس

71

گر نکواستی تو در این جایگاه

بو که ناگاهی بری در پرده راه

72

راه تو بالای پرده اوفتاد

این چنین راز تو کی بتوان گشاد

73

من بسی دیدم درین راه دراز

کامدند و درگذشتند از فراز

74

چون برفتند عاقبت گشتند پس

چون نبدشان بر سر اودست رس

75

راه میدیدند پایان ناپدید

درد میبردند درمان ناپدید

76

چون برفتند و بدیدند روی او

بی دل آنگه بازگشتند سوی او

77

ای بسا جانها کزین راه یقین

اوفتاده در چه حسرت ببین

78

تو کجا خواهی شدن رو باز گرد

هم بسوی کوی خود پر ساز گرد

79

باز گرد و تو مروزان جایگاه

تا که گردی همچو ایشان بازراه

80

باز گرد و سوی دلبر کن قرار

تا مگر افتد ترا مه درکنار

81

ای بسا روزا که من شب کردهام

همچو تو مانده درون پردهام

82

در درون پرده دستم بست بست

اوفتاده اندرین پرده زدست

83

اندرین پرده عجایب بی حدست

تانپینداری که راهی بیخود است

84

حدندارد راه تو روباز شو

گرچه گنجشکی کنون شهباز شو

85

راه خود رو ره سلامت پیش گیر

که ترا گفته‌ست این ره پیش گیر

86

روی سوی راز خود کن این زمان

تا نباشی بازمانده در جهان

87

در جهان سفل کن کلّی قرار

تانگردی اندرین ره سوکوار

88

روی سوی پیر نورانی کنی

تو که این رجعت بویرانی کنی

89

بازگرد و راز من بپذیر و رو

نفقهٔ از ذات من برگیر و رو

90

ورنه اینجا گاه همچون من بباش

ره رو و در راه بس ایمن بباش

91

گفت من خواهم شدن در راه باز

لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز

92

من بدین امید در راه آمدم

خود ندانستم ز ناگاه آمدم

93

هرکه سوی یار شد او بازگشت

تو یقین دان کوزره ناساز گشت

94

میروم گر راه بی حد باشدم

هرچه باشد بر تن خود باشدم

95

خوف چه بود بازگشتن از وجود

تخم ما اینجای کشتن از چه بود

96

من نخواهم گشتن از اینجای باز

میروم اینک عزیزان برفراز

97

تا دگر چه پیش آید مرمرا

زین خوشم چون بیش آید مرمرا

98

هرچه آن استاد داند او کند

هرچه نه استاد خواهد بشکند

99

کار من با اوستادست از یقین

من ناندیشم کنون از کفر و دین

100

راه خواهم کرد تا استا شوم

گر هزاران سال اندر ره بوم

101

عاقبت هم بوی از آنجا در رسد

عاقبت حال مرا هم بنگرد

102

پیر گفتش بر امیدی این زمان

کام خود یابی زمانها در زمان

103

چون امید تو باستاد آمدست

پای بست تو به بنیاد آمدست

104

چون امیدی آمدی پیشش کنون

می نه اندیشی تو از بیشش کنون

105

هرکه او صبری کند در عاقبت

پیشش آید عاقبت هم عافیت

106

همچو ما گر تو چنین جان میدهی

جان خود در راه تاوان مینهی

107

اوستاد این دوست دارد بی خلاف

تا نه پنداری که این کاری گزاف

108

کشتهٔ او زنده گردد جاودان

گردد آسوده بکلی در جهان

109

زنده است این کشته در آنجایگاه

همچو تو او نیز بودست او براه

110

کشته او شو تو تا زنده شوی

از برش با روح پاینده شوی

111

زنده است این کشته در آنجایگاه

بر مثال تو همی برند راه

112

اندرین ره همچو تورازش فتاد

در مقام عشق او سازش فتاد

113

اندرین ره آمد و بر میگذشت

راه استاد حقیقی مینوشت

114

سالها در ناله و درد رد بود

بی کس و بی جفت و در حق فرد بود

115

نزد ما دل سالها بر راز داشت

عاقبت استاد او را باز داشت

116

راز او گر تو نمیدانی مپرس

گرچه استاد جهان دانی مپرس

117

راز تو چون راز او اندر یقین

در گمانی مانده مرد راه بین

118

راه کن بی حد تو اندر کوی یار

داشت اسرار نهانی بی شمار

119

هیچکس از راه او آگه نبد

عاقبت بر باد داد او جان خود

120

خال خودبرگفت و تن بر باد داد

هرچه خرمن بد همه بر باد داد

121

خرمن اعزاز کل درباخت او

قیمت این سرّ دل بشناخت او

122

جان خود درباخت اسرارش چه سود

من ندانم تا که انوارش چه بود

123

راز او من در نبردم در جهان

تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان

124

چه عیانی بود پیدائی او

از چه بُد آن راز سودایی او

125

ناگهان یک روز همچون تو براه

در رسید از دور در آنجایگاه

126

سست بود از عشق نه هشیار بود

همچو تو داننده اسرار بود

127

نه چو تو خاموش بود و ترسناک

نه چو تو آنجای آمد خوفناک

128

نه چو تو بر جان خود ترسید او

نه چو تو برجسم خود لرزید او

129

نه چو تو گفتار با من ساز کرد

نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد

130

بود سوزی در نهادش بلعجب

من ازین درماندهام اندر تعب

131

او یقین اندر گمان آورده بود

گرچه همچون تو درون پرده بود

132

پرده او بر درید آنجایگاه

گرچه بی حد کرد اندر پرده راه

133

چون رسید آنجای مستی ساز کرد

بال و پر مرغ هستی باز کرد

134

گفت ای دردی که درمان منی

اندرین ره کفر و ایمان منی

135

ای درون پردهام اندر برون

من برونم هم مقیم اندر درون

136

من درین پرده ترا پرده درم

چند داری اندرین پرده درم

137

چندسازی پرده پرده باز کن

یک دمم در پرده هم آواز کن

138

راز من از پرده در بیرون فکن

زار بکشم آنگهی در خون فکن

139

پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر

کار ما را بیش از این از حد مبر

140

چند باشم من ترا حیران شده

در میان پرده سرگردان شده

141

چون ترا آنجایگه بشناختم

این همه راهت بهرزه ساختم

142

مر مرا مقصود دل روی تو بود

زانکه اندر پرده ره سوی تو بود

143

مر مرا در پرده راز جان توئی

کلّ مقصود من از دوجهان توئی

144

پردهٔ تو پرده ما میدرد

چشم تو خود سوی جانم ننگرد

145

راز تو من دانم و تو راز من

این زمان دانی توکلّی ساز من

146

راز من در پرده از رازت گشاد

عاقبت مقصود من آن جا بداد

147

چون درون پرده هم در پردهٔ

از چه ما را اندرین ره کردهٔ

148

چون درون پردهٔ هم از برون

چند آیم از چنین پرده برون

149

پرده ما زان تست و تو ز من

من ز تو پیدا شده هم پرده من

150

چون منم پرده تو برقع برفکن

پیش جان من مگر دان سر زتن

151

بفکن و کلی بمقصودم رسان

چو تو مقصودی بمعبودم رسان

152

چون دوی نبود نباشد پرده هم

تو یقین و من گمان گم کردهام

153

گم بشد اینجا چو جویان آمدم

در زبان تو چو گویان‌ آمدم

154

تو منی و پرده در ره حاجبست

پرده عجزم درینجا کاذبست

155

پرده بردار و تو در پرده مشو

همچو دیگر بارگم کرده مشو

156

پرده رازم در اینجا فاش کن

روی سوی بی دل غمهاش کن

157

کام من اینجایگه کلّی برآر

یاد من از جان من کلّی برآر

158

تا شوم فانی بتو واصل شوم

تا قیامت بی تن و بی دل شوم

159

من نباشم پردهٔ تویی خلاف

گفت و گویم کم شود نبود گزاف

160

من نباشم من تو باشی جزو و کل

پرده عزّت تو داری بی حبل

161

پرده کلی من بر هم در ان

مرمر ازین کار کلّی وارهان

162

چون مرا اینجا یقین شد روی تو

بی خود و بی دل دویدم سوی تو

163

چند باشی پرده باز و پرده در

پرده بردار و مرا درخود نگر

164

من نباشم چون تو باشی بی شکی

چون یقین باشد کجا باشد شکی

165

چون یقین باشد گمانی نبودم

اندرین پرده نهانی نبودم

166

چون تو با من هر دو یکسانی کنیم

این همه تعجیل آسانی کنیم

167

وارهان و وارهان و وارهان

پردهام در پردهام پرده دران

168

تو پس پرده منم خونخوار دل

این چنین گشتم چنان از کاردل

169

دل حجاب پرده اندر ره عتاب

راه تو اینجا ندارد جز حساب

170

چون ترا راهست بی پایان شده

هم در آنجا بایدم جویان شده

171

جان خود ایثار سازم در رهت

تا شود آسان مرادر درگهت

172

راه خود آسان کنم در نزد خود

کز تو نیکی دیدهام از خویش بد

173

راه خود بر من کنون آسان بکن

پرده بازی بیش از این چندین مکن

174

راه خود برمن مکن چندین دراز

تا مرا پیداشود آنجای راز

175

راه خود گرچه نهانی ساختی

هرچه خود کردی گمانی ساختی

176

راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ

روی خود بر پردهها پوشیدهٔ

177

پرده از رویت بر افکن رخ نمای

رنگ از آئینه دل برزدای

178

پرده از رخ یک زمانی باز کن

یک نفس در پردهام همراز کن

179

از رخت پرده بکلّی بر گسل

بیش ازینم زار و سرگردان مهل

180

پرده از جان برگشای ای جان و دل

روی خود اینجا مرابنما بدل

181

پردهٔ جان من اینجا چاک کن

زنگ وحشت ازدل من پاک کن

182

راه اینجا نیک محکم کردهٔ

خویش را در پردهها گم کردهٔ

183

در درون پرده راز جسم و جان

در نهان اندر نهان و در عیان

184

ای عیان تو نهان در پردهها

روی خود کرده عیان در پردهها

185

راه خود گم کرده و در پردهٔ

پرده دل را کنون ره بردهٔ

186

مستی رمز حقیقی باز کن

این زمان رمز رموزم راز کن

187

چند گویم چند جویم چون توئی

در درون پرده میبینم دوی

188

این دویی از احولی من شدست

بند را هم در دوئی پرده بدست

189

زود بردار از بر من این دویی

چون همی دانم که یکسان کل تویی

190

راز تو من دانم از عین الیقین

اندرین ره چون شدم من پیش بین

191

پیش بینم این زمان در پیشگاه

مر مرا این پیشگاه آمد پناه

192

پیش ایشان دیدم آن روی ترا

راز بشنید ستم آن موی ترا

193

های و هویی میزنم در هر نفس

تامگر حاصل شود کلّی نفس

194

های و هوئی میزنم در پردهات

لیک رازت بی برو گم کرده است

195

های و هوئی میزنم از شوق تو

راز اعیان میکنم در ذوق تو

196

های تو با هوی من شد پرده را

برفکن از روی این گم کرده را

197

چون شناسای خودش آنجا کنی

راز پنهانی من پیدا کنی

198

راز من با ساز کل کن آشکار

این زمان این از تو کردم اختیار

199

اختیار عشق من از راز تست

این همه آهنگ من از ساز تست

200

این زمان اعیان عشقت حاصلم

گشت پیدا راز پنهان واصلم

201

حاصلت این بُد که من حاصل شوم

زین همه برهان دمی واصل شوم

202

راه هردم میکنی گم مر مرا

من ترا میبینم اکنون مر ترا

203

راه من تو گم مکن چون ره شدم

از کمال صنع خود آگه شدم

204

ای کمال لایزالت بی صفت

یافتم از راه صنعت معرفت

205

راز خود باتو نهادم در میان

ای مرا پرده شده راز عیان

206

زهره آنم کجاباشدهمی

تابگویم پردهٔ درجان دمی

207

گوی از این پرده داران میبرم

در فضای بار عزّت میپرم

208

میبرم من پردهٔ عشق ترا

وارهان جانم ز اندوه و جفا

209

چون ز پرده اول و آخر تویی

چون ز پرده باطن و ظاهر تویی

210

خلق کلی در تو حیران ماندهاند

در درون پرده پنهان ماندهاند

211

کیست تا او نیست در پرده ترا

راه کلّی جمله گم کرده ترا

212

کیست تا او نه گرفتار تو است

کیست تانه نقش اسرار تو است

213

کیست تا نه پرده دار راز تست

کیست تا نه در نهان بیمار تست

214

کیست تا او نه ز جان شد بندهات

کیست تا آنکس نبد افکندهات

215

کیست تا او نه طلب کار تو است

اندرین ره در نهان یار تو است

216

کیست تا نه دم ز حکمت میزند

کیست تا نه رأی حکمت میکند

217

کیست تا نه سر ترا درباختست

کیست تانه مر ترا نشناختست

218

کیست تا نه بستهٔ دیدار تست

تا نه سنگ و چوب غرق کار تست

219

کیست تا نه جان دهد در کار تو

چون شود از جان ودل در کار تو

220

کیست تا نه پرده داری میکند

کیست تا نه پایداری میکند

221

کیست تا نه وی چو خود دربازد او

در مقام عشق خود در بازد او

222

کیست تا نه با تو است و تو باو

میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو

223

گفت و گوی تو درین دامم فکند

در برون نقش خرگاهم فکند

224

پرده بازی تو دیدم سالها

تا از آن معلوم کردم حالها

225

حال من آنست کاندر پردهات

سرنهادم آمده اندر رهت

226

من زگفت تو درین پرده شدم

گرچه اول راز گم کرده شدم

227

من ز گفت تو بدیدم روی تو

این زمان هستیم رویا روی تو

228

اب روی من مریز اینجایگاه

مرمرا تو سر مبر اینجایگاه

229

راز تو اینک درین لوح دلم

گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم

230

مشکلم از لوح برخواند کنون

نیک از روی تو دیدم کن فکون

231

مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین

در گمان مفکن مرا از ره یقین

232

مشکلم حل کن بکلی بی صفت

تابگویم بیش از این در معرفت

233

این زمان جمله همی دانم تویی

آشکارا پردهها پنهان تویی

234

آشکارایی و پنهان چون کنم

چون عیان اندر عیانی چون کنم

235

آشکارا چون شود پنهان من

چون کنم او را بپنهان زین سخن

236

هستی تو گشت پیدا در دلم

راز مشکل گشت اینجا حاصلم

237

واصلم گردان در آنجا مرمرا

چند گردانم زبان بر ماجرا

238

اولی در ظاهر و در باطنی

لیک اینجا ظاهری و باطنی

239

نور تست اینجا رفیع پردهها

لیک برهانت بدیع پردهها

240

رفعت و اعزاز از آن کردم تمام

تامرادر دین بیفزاید مقام

241

گر نمایی رخ تمامم بی حجاب

گفت و گوی من شود اندر حساب

242

گر تمام این کار آید راست را

راز من گردد بکلی خواست را

243

خواست دارم تا مرادر روی خود

راز پیدایی کند در سوی خود

244

راز پنهانی من پیدا بکن

این همه پرده بکل پیدا بکن

245

تا حجاب از پیش برداری مرا

در میان پرده نگذاری مرا

246

هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا

داد آوازی که تا کی ماجرا

247

جان خود در باز و بیش از این مگو

راز ما در پرده چندینی مجو

248

چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه

بیش را در بیشتر چندین مخواه

249

چون ترا کردیم در اینجا نظر

هم نباشد مر ترا زینجا گذر

250

چون ترا آگاه کردیم از نخست

کار تو زانجا برآید زود چست

251

کار تو اینجا تمامت ما کنیم

هرچه باید این زمان پیدا کنیم

252

تو که جان در راه ما بازی تمام

پرده عزّت برافتد از مقام

253

وصل ما اینجایگه واصل شود

آنچه میجوئی ترا حاصل شود

254

تا بکلّی راه بگشایم ترا

آنگهی من روی بنمایم ترا

255

تا بکلّی گم شوی در اسم من

این چنین است اندر اینجا قسم من

256

هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم

لیک آنگاهی ترا تاوان کنم

257

برتر آئی از مقام پردهها

کم شود آنگاه این سودا ترا

258

آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای

هرچه میخواهی بکن راهم نمای

259

چون شوم قربان و هم جان باز تو

بعد از آن آگه شوم از راز تو

260

هرچه خواهی کن که من زان توام

این زمان در عشق حیران توام

261

هرچه خواهی کن که اکنون بندهام

سر بپای عزّ کل افکندهام

262

هرچه خواهی کن که من خواهم ترا

سرفکنده پیش، کم کن ماجرا

263

هرچه خواهی کن که ما را این حیات

هست بی تو در درون همچون ممات

264

این زمان فانی بکن قربان مرا

ای یقین تو شده چون جان مرا

265

این زمان فانی بکن کلی مرا

ای فنای تو بکل عین بقا

266

این زمان از خود گذشتم بی حجاب

هرچه خواهی کن تو از روی حساب

267

این بگفت و جان خود ایثار کرد

خویش را در راه کل بردار کرد

268

من عجب ماندم درین گفتار او

حیرتم آمد عجب در کار او

269

ناگهان آمد خطاب از روی کون

کین بزن شمشیر خود را لون لون

270

این سر او را بکلی در فکن

پره از کارش بکلی بر فکن

271

زود باش و زخم شمشیری بزن

من چو بشنیدم خطاب این سخن

272

از خطاب بیخودی حیران شدم

اندرین احوال سرگردان شدم

273

پس زدم شمشیر اندر گرندش

سرفکندم در زمانی از تنش

274

این چنین سالک بشد هالک بکل

اوفتاده این چنین در عین ذل

275

پیش من افتاده است این بی خبر

هر زمان برخود بجنبد بی اثر

276

من نمیدانم یقین احوال او

تاکه چون باشد بکلی حال او

277

حال این بودم که از بر کردهام

پیش تو معلوم یکسر کردهام

278

من نمیدانم رموز این کمال

من نمیدانم گه چون بودست حال

279

حال او این بود من گفتم ترا

بیش دیگر نیست زینسان ماجرا

280

حال او این بود و این سر زان او

اوفتاده اندر آنجا گفت و گو

281

راه بین از گفت او خیره بماند

بعد از آن زانجا فرس تازان براند

282

در گمان و در یقین افتاده بود

سر بسوی راه کل بنهاده بود

283

ای دل آخر جان خود ایثار کن

چند خواهی بود اینجا کار کن

284

چند خواهی بود جان در باز تو

دروصال جان جان میناز تو

285

چند سازی قصه راه دراز

چند باشی در نشیب و در فراز

286

چندخواهی بود برجان ترسناک

چند خواهی بود آخر خوفناک

287

جان خود ایثار کن در راه او

بیش ازین تا چند سازی گفت و گو

288

عاشقان جانهای خود ردرباختند

سوی یار خویشتن بشتافتند

289

مطبخ عشقست اینجا سر ببر

از همه خلق جهان یکسر ببر

290

تا دمی واصل شوی در خاک و خون

چند خواهی ماند از پرده برون

291

از درون پرده کس آگاه نیست

زانک کس را اندرآنجا راه نیست

292

راه کل پایان ندارد در نظر

چون برفتی از صور یابی خبر

293

چون برون آیی ز صورت در زمان

روی یار خویشتن بینی عیان

294

راه کل راهیست دشوار و دراز

گرچه در پیشی تو چندینی مناز

295

ترک خود گیر و برون شو از صور

من مگو تا وقت آید کارگر

296

تو همه حق بین و جز حق را مبین

چون گذشتی بر ره حق شو یقین

297

چون که حق بینی نگهدار این کمال

تا نیفتی در سلوک بی زوال

298

این سلوک راه کی باطل شود

راه باید کردتا تن دل شود

299

چون دل تو محو گردد در صفات

تافتن گیرد ز حضرت نورذات

300

دیده چون از اشک پرنم باشدت

هرچه میخواهی در آن دم باشدت

301

درگذر از کون و اندر ره مایست

زانکه اول تا باخر هم یکیست

302

چون یکی باشد زبانت تا بسر

کی تواند یافت این نقش بشر

303

نقش برگیر از میان آزاد کن

بس یقین رادر میان بنیاد کن

304

در میان عشق کل میناز تو

جان خود در راه او در باز تو

305

پختگی حاصل شود آنجا ترا

ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا

306

راه پرسی از کسی کوره ندید

یک تنی زین راه دل آگه ندید

307

راه کی از کور بینا گرددت

گر بود دل کار شیدا گرددت

308

راه را از راه دان باید شنود

تا شود این کار یکباره نمود

309

آنکه ره را دید باشد ذوفنون

او شود در راه عشقت رهنمون

310

راه تو از راه دیده کل شود

گر ندانی کار راهت ذل شود

311

راه بینان جهان اندر رهند

دایما زین راه کلّی آگهند

312

جمله ذرّات در راهند کل

اوفتاده جملگی در عین ذلّ

313

راه بینانی که صادق آمدند

عاشق و پیر و موافق آمدند

314

جان خود در راه عشقش باختند

هرچه شان بد جملگی درباختند

315

جمله ذرّات گردان آمدند

اندرین ره راز جویان آمدند

316

گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ

راه رفتی راه خود گم کردهٔ

317

ره نبردی همچنان ای بی خبر

از وجود کل نمییابی اثر

318

اندرین ره هر که آمد مرد شد

سالک ره مرد صاحب درد شد

319

هرکه دردی داشت او آمد براه

درد باید تارسی آنجایگاه

320

هر کرا دردیست درمانش مباد

هرکه درمان خواهد او جانش مباد

321

درد باید درد بی حد از فراق

هر زمان در راه او پر اشتیاق

322

درد باید تا که درمان باشدت

جان دهی امید جانان باشدت

323

درد باید تا ببینی تو دوا

درد درمانست در عین جفا

324

ای بسا دردی که آمد جمله را

بو که بتوان گفت کلّی ماجرا

325

درد عشقست از کمال شوق او

هست درمان دایما در ذوق او

326

درد باید تا ترا درمان رسد

ناگهان امید از جانان رسد

327

راه عشق از درد پیدا گشت کل

راه پردردست اندر عین ذل

328

بی حدست آنجا تو راز خود بپوش

راز با تست و کجا باشد خموش

329

تو چنین راهی ببازی کردهٔ

خویش را عین مجازی کردهٔ

330

تو کجایی یار توآخر کجاست

ره روان این راه را رفتند راست

331

تو ببازی کی رسی در یار خود

چونکه هستی بی خبر از کار خود

332

تو کجا ز اسرار عشقش ره بری

هر زمان از راه او واپس تری

333

راه دورست و پر آفت راه کن

لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن

334

سر ما با اوفتادست این سخن

تا همه اسرار گردد سر به بن

335

این رموز ما کجا داند کسی

فهم دارد گر بخواند او بسی

336

این رموز من معانی آمدست

سرّ این راز آن جهانی آمدست

337

تو کجا دریابی این اسرار من

لیک اکنون گوش کن گفتار من

338

رمز ما از این سخنها باز دان

آنگهی اندر رموزم راز دان

339

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیی گوی نتواند ربود

340

این یقین بر جان ودل باید شنود

نه بنقش آب و گل باید شنود

341

هرکه این برخواند او آگه شود

عاشق آسا آنگهی در ره شود

342

هرکه این را فهم دارد بی حجاب

بی حساب خواندن روی کتاب

343

هر که این اسرار کلّی فهم کرد

هر چه گفتم راز با وی فهم کرد

344

سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور

پای تا سر جمله آمد غرق نور

345

از رموز ما تو چون آگه شوی

آنگهی دستار خوان ره شوی

346

ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست

از رموز پارسی من شدست

347

گر بسی خوانی تو هر بار این سخن

بازدانی رمز و اسرار کهن

348

هرکه این اسرار روحانی بخواند

هر زمانی سرّ این تکرار راند

349

این سخن معنی نه طامات آمدست

نه ز هر فصلی مقامات آمدست

350

جمله یک رازست اما در نهان

هر زمانی میشود عین عیان

351

گر تو عمری در جهان باشی دمی

این کتاب من بخوانی هر دمی

352

رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی

جان خود هم زین سبب واصل کنی

353

معنی و ترکیب این گفتار بین

هر دم از نوعی دگر اسرار بین

354

هست اسرار نهانی همچو گنج

زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج

355

ای بسی شب کاندرین پرده براز

گفتم اسرار نهانی جمله باز

356

خود بخود این رازها کردم عیان

کی تواند بود هرگز این نهان

357

این رموز عاشقانست از یقین

نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین

358

این رموز از عالم پاک آمدست

در میان زهر تریاک آمدست

359

گر بسی خواندن میسّر باشدت

بی شکی هر بار خوشتر باشدت

360

هرکه این برخواند ره را پیش کرد

هر زمانی رونق دل بیش کرد

361

هرکه این معنی ما را رخ نمود

کفر را ازدل بزودی بر زدود

362

عاشق آن باشد که بی درمان بود

درد او هر لحظه دیگر سان بود

363

درد او را تو چه دانی اندرین

ای گمان دیده کجا دانی یقین

364

درد او خوشتر ز درمان نوش کن

هر زمان در درد جان بیهوش کن

365

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

366

جملهٔ جانها از آن آید بکار

تا بریزد خون جانها زار زار

367

گر تو از کشتن همی ترسی مرو

زین سخن تا چند میپرسی برو

368

کشتن او دان حیات جاودان

بگذری تو زین جهان و آن جهان

369

گرچه اکنون در درون پردهٔ

پای تا سر در درون پردهٔ

370

عاقبت زین پرده بیرون اوفتی

تا ندانی تو که خود چون اوفتی

371

پرده رازت در آنجا برگشای

تاترا مر عشق باشد رهنمای

372

چون رهت در عشق آمد پایدار

راه عشق اینست ازمن گوش دار

373

راه بین چون راه عشق آید بوی

کام او خود زود بردارد زوی

374

راز را انجام نیست آغاز هم

لیک باید بود با همراز هم

375

چون ترا همراز نبود زین میان

تاترا باشد در آنجا ترجمان

376

ترجمان عشق ره برد اندرین

تا رساند مر ترا در ره یقین

377

این زمان در راه بسیاری شدند

گرچه اندر راه بسیاری بدند

378

راه خود چون خود روی ره گم کنی

قطره هرگز در کجا قلزم کنی

379

هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند

او کجا آهنگ هر کثرت کند

380

راه استغناست تو مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

381

گر ترا مر شاه بنماید نظر

ازکمال او بیابی تو خبر

382

گر کمال او بکل حاصل کنی

اول از پندار دل باطل کنی

383

اولت این عقل برباید فکند

طیلسان از روی برباید فکند

384

اندرین پرده عجایب رهنمون

آید از پرده بهر پرده برون

385

همچو تو در پرده ایشان راز جوی

سرّ خود با این کسان دیگر مگوی

386

چون کسی در خویشتن مانده بود

راز تو زو کی همی خوانده بود

387

چون طبیبی را بخود هرگز دوا

می نداند کردن او زین ماجرا

388

کی ترا درمان کند هم خود بگوی

بیش ازین درمان خود ازوی مجوی

389

درد خود با یار خود نه در میان

تاترا بکند دوا اندر زمان

390

درد تو او هم مداوایی کند

هم زحکمت مرترا دانی کند

391

ای بسا کس کاندرین ره باز ماند

دایماً سرگشتهٔ این راز ماند

392

ای بسا کس کاندرین سودا برفت

گرچه بسیاری بره تنها برفت

393

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند با دست تهی

394

هیچکس اندر پس این پرده نیست

کو بزاری راه دل گم کرده نیست

395

هیچکس این راه را منزل نکرد

کو درین ره خون خود چندین نخورد

396

راه ما پایان ندارد بی خلاف

تا نپنداری که دامست از گزاف

397

سالها زین راه معبودم که بود

زین مقالت کل مقصودم چه بود

398

تا یقین حاصل شود بی شک مرا

این بُده مقصود من بی ماجرا

399

عاقبت چون راه آمد در سلوک

شمس را این ره بسی کرد آن دلوک

400

هیچ سالک اندرین ره نامدست

کو بنومیدی ازین ره بازگشت

401

سالکان این پرده از هم بردرند

در یقین افتند و از شک بگذرند

402

تا یقین هرگز نگردد حاصلت

کی توانی یافت بویی از دلت

403

تا یقین رخ هر دمی ننمایدت

از کجا این راز دربگشایدت

404

تا یقین باشد گمان نبود ترا

قد چون سروت کمان نبود ترا

405

چون یقین گردد یکی باشد همه

آنچه اندیشی شکی باشد همه

406

گر یقین ناگاه افتد در نظر

هر دو عالم رخ نماید سر بسر

407

گر یقین بر روی دل ننمایدت

از کجا این راز دل بگشایدت

408

معرفت را گر بسی حاصل کنی

زین همه تو خویش کی واصل کنی

409

معرفت ره در سلوکت آورد

تامگر ره در دلوکت آورد

410

معرفت راهیست در آشیانهاش

تو مگرد از وی نظر کن خانهاش

411

معرفت راهیست بی پایان همه

معرفت هم راز بگشاید همه

412

معرفت بسیار لیکن معرفت

کی تواند بود در شرح و صفت

413

معرفت بسیار و شرح او بسی

کی تواند گفت این راهر کسی

414

معرفت راهی بحکمت یافتست

زان بهر جانب همی بشتافتست

415

گر نبودی معرفت در کاینات

کی شدی هرگز عیان این صفات

416

گر نبودی معرفت هرگز کجا

راه گر دیدی سلوک انبیا

417

گر نبودی معرفت در جزو و کل

عزّها کلی بدل گشتی بذلّ

418

گر نبودی معرفت ز آغاز کار

کی بُدی هرگز عددها در شمار

419

گر نبودی معرفت در روی دهر

نوش بودی نزد مردم همچو زهر

420

گر نبودی معرفت آدم همی

کی فتادی در مقام خرمی

421

گر نبودی معرفت ابلیس را

کی بکردی این همه تلبیس را

422

گر نبودی معرفت مر نوح را

کی بکردی کشتی او فتوح را

423

گر نبودی معرفت با شیث هم

کی زدی در راه بی منزل قدم

424

گر نبودی معرفت هم با خلیل

کی بکردی جان و دل در ره سبیل

425

گر نبودی معرفت ایوب را

این همه زحمت کجا بودی ورا

426

گر نبودی معرفت اسحق را

کی بُدی کشتن بجان مشتاق را

427

گر نبودی معرفت با زکریا

جان کجا کردی در آن دم او فدا

428

گر نبودی معرفت موسی یقین

کی شدی نور تجلّی راه بین

429

گر نبودی معرفت عیسی کجا

یافتی در آسمان چندین بقا

430

گر نبودی معرفت با مصطفی

کی شدی هرگز بدین نور و صفا

431

اوست سلطان تمامت انبیا

اوست اول تا بآخر مقتدا

432

شرح این ره ازوجودش شد پدید

ذات پاکش از سجودش شد پدید

433

شرح این ره او تمامت باز یافت

شرح این ره اول از شه باز یافت

434

او اگر این ره نکردی در بیان

کی بدانستی مرین ره را عیان

435

گر نبودی راه کل و عقل کل

جملگی بودی یقین خود عین ذل

436

گر نبودی نور پاکش رهنما

خود نبودی انبیا و اولیا

437

گر نه او کردی صفت در هر صفت

کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت

438

گرنه او بودی که کردی شرح راه

جملگی ماندی اسیر آنجایگاه

439

عقل از نقل این سخنها آورد

لیک هرگز کی کند کی آورد

440

عقل کل باشد نمودار یقین

تا شود در پیش مرد راه بین

441

راه بینی همچو او دیگر نزاد

همچو او دیگر کسی دادی نداد

442

اوست داننده درین پرده شده

اولین و آخرین پرده بده

443

آنچه از اسرار دانست او یقین

مرتضی دانست دیگر راه بین

444

آنچه از اسرار دانست ازکمال

نیست راه دین وی هرگز زوال

445

آنچه او از راه شرح کل بگفت

در رموز او کجا داند نهفت

446

آنچه او را داد هرگز کس نداد

داد این اسرار او آنجا بداد

447

هرکسی فهمی کند از راز او

کی بداند هر کسی این ساز او

448

انبیا این ره نبردند از نخست

راه و شرح راه از وی شد درست

449

انبیا زین راه بسیاری شدند

عاقبت از ما عرفنا دم زدند

450

او رموز کل بگفت و راز گفت

آن رموز او با علی خود باز گفت

451

آنچه او را بود آن، کس را نبود

زانکه او بود و ازو بد هرچه بود

452

بود او باشد نداری فهم دان

تا رموز او کند شرح و بیان

453

او رموز اندر رموز آورده است

زانکه او را در درون پرده است

454

رمز او هرگز کجا آید ز نقل

زانکه کان نقل باشد هم ز عقل

455

نقل را با عقل باشد هم صفت

لیک اشیا برترست و معرفت

456

عقل بر اشیا محیطست اندکی

راز دان او را بداند بی شکی

457

عقل کل شرح صفات او نیافت

راز کل رمز و رموز او نیافت

458

لی مع اللّه او مقام کل شناخت

هر صفت را از کمال ذل شناخت

459

گر ریاضت نبودت کی ره بری

کی بگو تو ره بدین درگه بری

460

عقل از راهت بیندازد همی

کی نهد بر جان ریشت مرهمی

461

عقل اگر از معرفت بویی برد

کی ازین دانش بگو بویی برد

462

عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت

گرچه بسیاری درین معنی شناخت

463

در سلوک خود بسی هم راز کرد

خویشتن با خویشتن دمساز کرد

464

شرح بسیاری بگفت از هر صفت

از کمال عقل خود بر معرفت

465

شرح بسیاری بگفت از کائنات

عاقبت ره را نبرد او سوی ذات

466

شرح بسیار بگفت و بر طپید

هر دم او اندر مقامی بر جهید

467

چون نبد راهی کجا او ره برد

گرچه بسیاری از آنجا ره برد

468

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس

469

عشق از وی زاد گرچه ره نبرد

درکمال خویشتن راهی سپرد

470

آنچنان مشتاق آمد در وجود

بود اما در صور پنهان ببود

471

آنچنان محبوب بود از عشق دوست

کورها دیگر نکرده مغز و پوست

472

آنچنان احوال خود معلوم کرد

آنچنان کلی خود مفهوم کرد

473

جوهری آمد عجایب در عجیب

او بدی از کاینات جان حسیب

474

او همه تصویر وحدت راست کرد

هم ز معشوق عیان درخواست کرد

475

او گره از کار کلی برگشاد

او اساس وحدت و عرفان نهاد

476

هر زمانی رای دیگر ساز کرد

هر دمی اسرار جان آغاز کرد

477

در درون جان بجانان راه یافت

این کمال از شوق الااللّه یافت

478

او کمال خود برتبت پیش کرد

راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد

479

او کمال خود بدانست از یقین

زانکه بد او راه بین و پیش بین

480

تو مباش اصلا کمال این باشدت

چون شوی کم پس وصالت باشدت

481

این کمال لایزال از خود طلب

عشق بنماید ترا کلی سبب

482

عشق بد مغز تمامت کاینات

راه برده در صفات نورذات

483

عشق بد مر عقل را آموزگار

او برفت و این بماند از روزگار

484

این بماند و او برفت آنجایگاه

او بدید و این بماند اینجا ز شاه

485

عقل اندر پرده دل بازماند

عشق هر دم بر کمالی ساز راند

486

عشق خود میبیند او از هر صفت

زانکه او ماندست اندر معرفت

487

عشق جز حق را ندید آنجایگاه

جست او اندر عیان حق پناه

488

او عیان خود تمامی بازدید

عقل چون گنجشک آن شهباز دید

489

راز خود با عاشقان خود بگفت

هرکسی برگونهٔ این در بسفت

490

درّ دریای حقیقی باز یافت

همچو او دیگر کسی هرگز نیافت

491

هرکسی بر عکس یاران گشتهاند

هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند

492

گر همی کاری تو تخمی را بکار

کان بود پیوسته باتو پایدار

493

گر همی کاری تو تخمی راست کن

کان مراد تو بود هم بی سخن

494

چند با هر کس تو راز خود نهی

چند اینجا دام و ساز تن نهی

495

راز را با ساز اگر یکسان شود

جان ذاتت رهبر جانان شود

496

هر کسی بر عقل نقلی کردهاند

لیک همچون عقل اندر پردهاند

497

راه بر خود میروی کی پی بری

تو نمیدانی که هر دم پس تری

498

راه بر خود میروی پر ره زن است

جان تو اینجایگه چون ایمنست

499

ره زنان بر راه تو بس خفتهاند

راه را هرگز نه زینسان رفتهاند

500

راه آنکس یافت کو با آه شد

عشق با وی اندرین همراه شد

501

عشق راهت مینماید بر قبول

تو نمیدانی مرین ره را اصول

502

تو بخود هرگز کجا این ره کنی

کی تو خود را زین سخن آگه کنی

503

عشق مغزی مینماید سوی دوست

تو بماندی در میانه جمله پوست

504

عشق بنماید ترا اسرار تو

عقل بنماید ترا گفتار تو

505

عشق اول مشتق از عقل آمدست

گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست

506

زینت عقلست دنیا سر بسر

لیک از راه حقیقی بی خبر

507

آمدست اینجا فضولی میکند

آنچه از وی شد اصولی میکند

508

گر ترا خود عقل و جان باشد قبول

کی شوی درعشق تو صاحب وصول

509

ای ز عشق لایزالی گم شده

از جمادی نفس تو مردم شده

510

صورت عقلست در نقلی از آن

کی خبر یابی ز سرّ بی نشان

511

بس کتب کز عقل باشد پایدار

کی بود هرگز ترا آن پایدار

512

بس کتب کز عقل صورت ساختند

هرچه آن میخواستند آن ساختند

513

راحت جان عقل کی بویی رسد

چون ترا زانحال آهویی رسد

514

چون بماندی در مقام عقل تو

گوش کن از هر کسی هر نقل تو

515

چند گردی گرد عقل ای بی خبر

زان نمییابی تو زین بوئی اثر

516

عقل کل چون مر ترا صورت بدید

در مقام جمع حشمت آرمید

517

چون تو بر عقل این ره کل میروی

پای بسته در بن ذل میروی

518

ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ

کی ترا باشد یقین از کردهٔ

519

کرد. تو پیش چشم تو خوشست

راه تو دورست و هم بر آتشست

520

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف ودل شده از وی نفور

521

آتش طبعی بکش اینجایگاه

تا نسوزد آتشت آنجایگاه

522

هر که زین آتش بسوزد بی خبر

هم از آن آتش شود او کارگر

523

آتش طبعیت پر از مشعله

در دل تو اوفکنده ولوله

524

آتش طبعیت پر مکر و حیل

هر زمانت میکند برجان خلل

525

آتش طبعیت بارای و هوس

زان بماندی در پس پرده ز پس

526

آتش طبعیت دشمن مر ترا

چند داری دشمنت را بر قفا

527

آتش طبعیت تلبیس جهان

خویش از دست طبیعت وارهان

528

آتش طبعیت رهزن مر ترا

کی توانی بود ازو بی ماجرا

529

آتش طبعیت ابلیس دژم

هر زمان مکری بسازد لاجرم

530

آتش طبعیت بر عکس دلت

زان شده راز حقیقی مشکلت

531

آتش طبعیت ره زن تن شده

در میان جسم در هر فن شده

532

آتش طبعیت آنجا برفسوس

میکند بر معنی دل پرفسوس

533

آتش طبعی برادر کین تو

میکند آنجا خراب آئین تو

534

آتش طبعی فسرده کن دمی

تا نماید آینه اینجا دمی

535

یک دمی از آتش تن دور باش

بعد از آن اندر میان نور باش

536

اندر آتش هیچکس چون خوش بود

زآنکه آتش در زمستان خوش بود

537

این نه آن آتش که او سرما کشد

عاشقان کشته و شیدا کشد

538

هست این آتش عجب افروخته

هر زمانی عالمی را سوخته

539

هر زمانی عالمی میسوزد او

هر زمانی راه سر آموزد او

540

هست ابلیس از تف آن آتشست

جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست

541

خوش تو اندر راستی خوش خوشی

پای تا سر در درون آتشی

542

خواب در آتش کنی هر لحظه تو

کی توانی کرد راه پرده تو

543

ای دریغا آتشت در راه شد

همرهی ناخوش ترا همراه شد

544

ای دریغا آتشت در بسترست

جای تو در آتش و خاکسترست

545

عاشقان در آتش معنی شدند

نه چو تو در آتش دعوی شدند

546

آتش معنی نوزد عاشقان

لیک عاشق خویش را سوزد در آن

547

آتش معنی طلب کن از یقین

تف اور ا کن قبول ازدل یقین

548

انبیا را آتش معنی بدست

لیک ایشان را درآن دعوی بدست

549

آتش معنی چو ابراهیم یافت

خویش را آنجایگه تسلیم یافت

550

آتش عشقست آنجا معنوی

هست روحانی و دل زو شد قوی

551

آتش عشقست بی وصف وصفت

آن نیاید هرگز اندر معرفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چارمین پرده عجایب پرده بود

پرده‌های دیگران گم کرده بود

عطار»اشترنامه»بخش 24 - رسیدن سالک با پرده چهارم

اگلی نظم

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

عطار»اشترنامه»بخش 26 - حكایت ابراهیم علیه السلام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور