صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

22

پردهٔ دید او عجب آراسته

پر ز زینت نقش او پیراسته

33

پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون

اندران پرده عجایب موج خون

44

موج میزد از درون پرده هم

دید اندر فوق ناگه یک علم

55

یک علم از نور برافراشته

بر سر پرده عجب بفراشته

66

پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ

بد فراخ امّا درونش گشته تنگ

77

رفعت او از بلندی ساز داشت

در درون پرده یک آواز داشت

88

بود‌آوازی درون پرده در

بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر

99

بر سر آن خیمه در زیر علم

دید پیری ترک روی دل دژم

1010

ابرویش پرچین و نورانی ولی

پیش او استاده بودی یک تنی

1111

نور رویش شعله در زیر علم

میزدی چون برق هر دم دم بدم

1212

سایه نورش چنان گسترده بود

اوفتاده در تمامت پرده بود

1313

بر سیاست سهمگن بدرای او

زیر پرده بد ستاده جای او

1414

از کمال و رفعت او آنجا یگاه

داشت تیغی تیز در دستش نگاه

1515

هر زمان کردی بهر سوئی نظر

هیچ بالاتر نبد زو یکدگر

1616

یک تنی افتاده سر در پیش او

تن شده بی جان ز زخم نیش او

1717

آن تن افتاده بخون در زار زار

اوفتاده پیش پرده تن نزار

1818

هر زمان در خون طپیدی تن برش

سر نهان گشتی هم از پیش سرش

1919

نور روی او به گرد تن شدی

تا در آن ساعت وجودش بستدی

2020

محو گشتیّ و دگر باز آمدی

پیر آنجا گه به خود شیدا شدی

2121

تیغ لرزان در کف او همچو آب

بوده سبز و آبدار و چون سذاب

2222

هرکه این رمز و معانی بر گشاد

گشت بی سر تن به پیش سر نهاد

2323

هرکه زین اسرار ما آگاه شد

در درون پرده مرد راه شد

2424

هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن

او بیابد کل و جزو خویشتن

2525

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

2626

وین عجب چون سر بگشتی هر زمان

زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان

2727

گرد سر در تیغ او گردان شدی

پرده از هیبت برو لرزان شدی

2828

طول و عرض آن نبد پیدا سرش

لیک تن پنداشتی هر دم برش

2929

سر به پیش تیغ گردان آمدی

تن درافتادی و بی جان آمدی

3030

راه بین از پیش و پس کردی نگاه

هیچ چیزی می ندید آنجایگاه

3131

نور رویش خیره کرده چشم او

پر سیاست پر نهیب از خشم او

3232

او بچشم خود نگاهی کرد باز

دید او یک تن درون پرده باز

3333

دید شخصی تن ضعیف و ناتوان

ایستاده بدنه تن نه دل نه جان

3434

دید شخصی جسم و دل بگداخته

جان خود در راه حیرت باخته

3535

ترسناک از خوف او استاده بود

چشم سوی روی او بنهاده بود

3636

روی سوی او بکردی هر زمان

حالتی پیدا شدی اندر نهان

3737

این همیشه ترسناک استاده زار

تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار

3838

چون نظر در روی او افکند او

سستیی بر حال او افکند او

3939

رفت از ترس و سلامی کرد وی

پس جوابی داد ترک نیک پی

4040

گفت ای شیخ از کجائی هان بگو

از برای چه شدی در جست و جو

4141

جست و جوی تو بگو از بهر چیست

کل مقصودت بگو از بهر کیست

4242

از برای چه در اینجا آمدی

در نبود و بود پیدا آمدی

4343

چه طلب داری تو در این جایگاه

چه همی جویی تو اندر پرده گاه

4444

با من این راز نهانی باز گوی

آنچه هست و آنچه میجویی بجوی

4545

ترسناک استاده بد آن راه بین

گفت خاموش و سخن شد زویقین

4646

تاب هوش آمد از آن بد ترسناک

گفت پیر او را مدار از هیچ باک

4747

تو چرا ترسانی از من تو مترس

آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس

4848

من ندارم کار با تو از عزیز

راز خود بر گوی با من تا چه چیز

4949

تو چه خواهی زین مقام خوفناک

از برای چیستی تو ترسناک

5050

رأی خود برگوی تا من بشنوم

بعد از آن مقصود تو حاصل کنم

5151

پس زبان بگشاد مرد راه بین

گفت ای نور عیان عین الیقین

5252

من چه گویم با تو در این جایگاه

این زمانم هست این جا عزم راه

5353

راه بسیاری که اینجا کردهام

همچنان مانده درون پردهام

5454

اوستاد اینجا مرا آورده است

لیک راه عشق ما گم کرده است

5555

من طلب کارم که بینم روی او

راه کردم بی حد اندر کوی او

5656

منزلی بی حد درین ره کردهام

همچنان استاده پیش پردهام

5757

سوی استادم کنون راهی نمای

این گره از بند جانم برگشای

5858

گفت ای پرسنده این اسرار تو

زین سخن گفتی و در گفتار تو

5959

من بدانستم یقینت این زمان

تا چه افتادت در این دور زمان

6060

دور چرخ اکنون چو در کارت فکند

بر برون پرده یکبارت فکند

6161

آمدی این جایگاه ای راه بین

از من این اسرار دل آگاه بین

6262

راه بسیاری بکردی در نهان

در درون پرده گشتی ناتوان

6363

این ره بی حدّ و غایت آمدست

پردههایش بی نهایت آمدست

6464

اوستادم چرخ اینجا ساختست

پردهها از عزّ خود پرداختست

6565

پرده درانیم و ما در پردهایم

همچو تو ما نیز ره گم کردهایم

6666

ما طلب کاریم سوی اوستاد

آنکه این بنیاد کلی اونهاد

6767

هیچکس در پرده او ره نبود

هیچکس از وقت او آگه نبود

6868

کس ندیدم من طلب کار یقین

این زمان دیدم ترا ای راه بین

6969

بس کسازین راه آمد در گذشت

لیک زین راه دراز آگه نگشت

7070

نیست از فرسنگ او آگاه کس

نیست اندر راه او همراه کس

7171

گر نکواستی تو در این جایگاه

بو که ناگاهی بری در پرده راه

7272

راه تو بالای پرده اوفتاد

این چنین راز تو کی بتوان گشاد

7373

من بسی دیدم درین راه دراز

کامدند و درگذشتند از فراز

7474

چون برفتند عاقبت گشتند پس

چون نبدشان بر سر اودست رس

7575

راه میدیدند پایان ناپدید

درد میبردند درمان ناپدید

7676

چون برفتند و بدیدند روی او

بی دل آنگه بازگشتند سوی او

7777

ای بسا جانها کزین راه یقین

اوفتاده در چه حسرت ببین

7878

تو کجا خواهی شدن رو باز گرد

هم بسوی کوی خود پر ساز گرد

7979

باز گرد و تو مروزان جایگاه

تا که گردی همچو ایشان بازراه

8080

باز گرد و سوی دلبر کن قرار

تا مگر افتد ترا مه درکنار

8181

ای بسا روزا که من شب کردهام

همچو تو مانده درون پردهام

8282

در درون پرده دستم بست بست

اوفتاده اندرین پرده زدست

8383

اندرین پرده عجایب بی حدست

تانپینداری که راهی بیخود است

8484

حدندارد راه تو روباز شو

گرچه گنجشکی کنون شهباز شو

8585

راه خود رو ره سلامت پیش گیر

که ترا گفته‌ست این ره پیش گیر

8686

روی سوی راز خود کن این زمان

تا نباشی بازمانده در جهان

8787

در جهان سفل کن کلّی قرار

تانگردی اندرین ره سوکوار

8888

روی سوی پیر نورانی کنی

تو که این رجعت بویرانی کنی

8989

بازگرد و راز من بپذیر و رو

نفقهٔ از ذات من برگیر و رو

9090

ورنه اینجا گاه همچون من بباش

ره رو و در راه بس ایمن بباش

9191

گفت من خواهم شدن در راه باز

لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز

9292

من بدین امید در راه آمدم

خود ندانستم ز ناگاه آمدم

9393

هرکه سوی یار شد او بازگشت

تو یقین دان کوزره ناساز گشت

9494

میروم گر راه بی حد باشدم

هرچه باشد بر تن خود باشدم

9595

خوف چه بود بازگشتن از وجود

تخم ما اینجای کشتن از چه بود

9696

من نخواهم گشتن از اینجای باز

میروم اینک عزیزان برفراز

9797

تا دگر چه پیش آید مرمرا

زین خوشم چون بیش آید مرمرا

9898

هرچه آن استاد داند او کند

هرچه نه استاد خواهد بشکند

9999

کار من با اوستادست از یقین

من ناندیشم کنون از کفر و دین

100100

راه خواهم کرد تا استا شوم

گر هزاران سال اندر ره بوم

101101

عاقبت هم بوی از آنجا در رسد

عاقبت حال مرا هم بنگرد

102102

پیر گفتش بر امیدی این زمان

کام خود یابی زمانها در زمان

103103

چون امید تو باستاد آمدست

پای بست تو به بنیاد آمدست

104104

چون امیدی آمدی پیشش کنون

می نه اندیشی تو از بیشش کنون

105105

هرکه او صبری کند در عاقبت

پیشش آید عاقبت هم عافیت

106106

همچو ما گر تو چنین جان میدهی

جان خود در راه تاوان مینهی

107107

اوستاد این دوست دارد بی خلاف

تا نه پنداری که این کاری گزاف

108108

کشتهٔ او زنده گردد جاودان

گردد آسوده بکلی در جهان

109109

زنده است این کشته در آنجایگاه

همچو تو او نیز بودست او براه

110110

کشته او شو تو تا زنده شوی

از برش با روح پاینده شوی

111111

زنده است این کشته در آنجایگاه

بر مثال تو همی برند راه

112112

اندرین ره همچو تورازش فتاد

در مقام عشق او سازش فتاد

113113

اندرین ره آمد و بر میگذشت

راه استاد حقیقی مینوشت

114114

سالها در ناله و درد رد بود

بی کس و بی جفت و در حق فرد بود

115115

نزد ما دل سالها بر راز داشت

عاقبت استاد او را باز داشت

116116

راز او گر تو نمیدانی مپرس

گرچه استاد جهان دانی مپرس

117117

راز تو چون راز او اندر یقین

در گمانی مانده مرد راه بین

118118

راه کن بی حد تو اندر کوی یار

داشت اسرار نهانی بی شمار

119119

هیچکس از راه او آگه نبد

عاقبت بر باد داد او جان خود

120120

خال خودبرگفت و تن بر باد داد

هرچه خرمن بد همه بر باد داد

121121

خرمن اعزاز کل درباخت او

قیمت این سرّ دل بشناخت او

122122

جان خود درباخت اسرارش چه سود

من ندانم تا که انوارش چه بود

123123

راز او من در نبردم در جهان

تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان

124124

چه عیانی بود پیدائی او

از چه بُد آن راز سودایی او

125125

ناگهان یک روز همچون تو براه

در رسید از دور در آنجایگاه

126126

سست بود از عشق نه هشیار بود

همچو تو داننده اسرار بود

127127

نه چو تو خاموش بود و ترسناک

نه چو تو آنجای آمد خوفناک

128128

نه چو تو بر جان خود ترسید او

نه چو تو برجسم خود لرزید او

129129

نه چو تو گفتار با من ساز کرد

نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد

130130

بود سوزی در نهادش بلعجب

من ازین درماندهام اندر تعب

131131

او یقین اندر گمان آورده بود

گرچه همچون تو درون پرده بود

132132

پرده او بر درید آنجایگاه

گرچه بی حد کرد اندر پرده راه

133133

چون رسید آنجای مستی ساز کرد

بال و پر مرغ هستی باز کرد

134134

گفت ای دردی که درمان منی

اندرین ره کفر و ایمان منی

135135

ای درون پردهام اندر برون

من برونم هم مقیم اندر درون

136136

من درین پرده ترا پرده درم

چند داری اندرین پرده درم

137137

چندسازی پرده پرده باز کن

یک دمم در پرده هم آواز کن

138138

راز من از پرده در بیرون فکن

زار بکشم آنگهی در خون فکن

139139

پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر

کار ما را بیش از این از حد مبر

140140

چند باشم من ترا حیران شده

در میان پرده سرگردان شده

141141

چون ترا آنجایگه بشناختم

این همه راهت بهرزه ساختم

142142

مر مرا مقصود دل روی تو بود

زانکه اندر پرده ره سوی تو بود

143143

مر مرا در پرده راز جان توئی

کلّ مقصود من از دوجهان توئی

144144

پردهٔ تو پرده ما میدرد

چشم تو خود سوی جانم ننگرد

145145

راز تو من دانم و تو راز من

این زمان دانی توکلّی ساز من

146146

راز من در پرده از رازت گشاد

عاقبت مقصود من آن جا بداد

147147

چون درون پرده هم در پردهٔ

از چه ما را اندرین ره کردهٔ

148148

چون درون پردهٔ هم از برون

چند آیم از چنین پرده برون

149149

پرده ما زان تست و تو ز من

من ز تو پیدا شده هم پرده من

150150

چون منم پرده تو برقع برفکن

پیش جان من مگر دان سر زتن

151151

بفکن و کلی بمقصودم رسان

چو تو مقصودی بمعبودم رسان

152152

چون دوی نبود نباشد پرده هم

تو یقین و من گمان گم کردهام

153153

گم بشد اینجا چو جویان آمدم

در زبان تو چو گویان‌ آمدم

154154

تو منی و پرده در ره حاجبست

پرده عجزم درینجا کاذبست

155155

پرده بردار و تو در پرده مشو

همچو دیگر بارگم کرده مشو

156156

پرده رازم در اینجا فاش کن

روی سوی بی دل غمهاش کن

157157

کام من اینجایگه کلّی برآر

یاد من از جان من کلّی برآر

158158

تا شوم فانی بتو واصل شوم

تا قیامت بی تن و بی دل شوم

159159

من نباشم پردهٔ تویی خلاف

گفت و گویم کم شود نبود گزاف

160160

من نباشم من تو باشی جزو و کل

پرده عزّت تو داری بی حبل

161161

پرده کلی من بر هم در ان

مرمر ازین کار کلّی وارهان

162162

چون مرا اینجا یقین شد روی تو

بی خود و بی دل دویدم سوی تو

163163

چند باشی پرده باز و پرده در

پرده بردار و مرا درخود نگر

164164

من نباشم چون تو باشی بی شکی

چون یقین باشد کجا باشد شکی

165165

چون یقین باشد گمانی نبودم

اندرین پرده نهانی نبودم

166166

چون تو با من هر دو یکسانی کنیم

این همه تعجیل آسانی کنیم

167167

وارهان و وارهان و وارهان

پردهام در پردهام پرده دران

168168

تو پس پرده منم خونخوار دل

این چنین گشتم چنان از کاردل

169169

دل حجاب پرده اندر ره عتاب

راه تو اینجا ندارد جز حساب

170170

چون ترا راهست بی پایان شده

هم در آنجا بایدم جویان شده

171171

جان خود ایثار سازم در رهت

تا شود آسان مرادر درگهت

172172

راه خود آسان کنم در نزد خود

کز تو نیکی دیدهام از خویش بد

173173

راه خود بر من کنون آسان بکن

پرده بازی بیش از این چندین مکن

174174

راه خود برمن مکن چندین دراز

تا مرا پیداشود آنجای راز

175175

راه خود گرچه نهانی ساختی

هرچه خود کردی گمانی ساختی

176176

راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ

روی خود بر پردهها پوشیدهٔ

177177

پرده از رویت بر افکن رخ نمای

رنگ از آئینه دل برزدای

178178

پرده از رخ یک زمانی باز کن

یک نفس در پردهام همراز کن

179179

از رخت پرده بکلّی بر گسل

بیش ازینم زار و سرگردان مهل

180180

پرده از جان برگشای ای جان و دل

روی خود اینجا مرابنما بدل

181181

پردهٔ جان من اینجا چاک کن

زنگ وحشت ازدل من پاک کن

182182

راه اینجا نیک محکم کردهٔ

خویش را در پردهها گم کردهٔ

183183

در درون پرده راز جسم و جان

در نهان اندر نهان و در عیان

184184

ای عیان تو نهان در پردهها

روی خود کرده عیان در پردهها

185185

راه خود گم کرده و در پردهٔ

پرده دل را کنون ره بردهٔ

186186

مستی رمز حقیقی باز کن

این زمان رمز رموزم راز کن

187187

چند گویم چند جویم چون توئی

در درون پرده میبینم دوی

188188

این دویی از احولی من شدست

بند را هم در دوئی پرده بدست

189189

زود بردار از بر من این دویی

چون همی دانم که یکسان کل تویی

190190

راز تو من دانم از عین الیقین

اندرین ره چون شدم من پیش بین

191191

پیش بینم این زمان در پیشگاه

مر مرا این پیشگاه آمد پناه

192192

پیش ایشان دیدم آن روی ترا

راز بشنید ستم آن موی ترا

193193

های و هویی میزنم در هر نفس

تامگر حاصل شود کلّی نفس

194194

های و هوئی میزنم در پردهات

لیک رازت بی برو گم کرده است

195195

های و هوئی میزنم از شوق تو

راز اعیان میکنم در ذوق تو

196196

های تو با هوی من شد پرده را

برفکن از روی این گم کرده را

197197

چون شناسای خودش آنجا کنی

راز پنهانی من پیدا کنی

198198

راز من با ساز کل کن آشکار

این زمان این از تو کردم اختیار

199199

اختیار عشق من از راز تست

این همه آهنگ من از ساز تست

200200

این زمان اعیان عشقت حاصلم

گشت پیدا راز پنهان واصلم

201201

حاصلت این بُد که من حاصل شوم

زین همه برهان دمی واصل شوم

202202

راه هردم میکنی گم مر مرا

من ترا میبینم اکنون مر ترا

203203

راه من تو گم مکن چون ره شدم

از کمال صنع خود آگه شدم

204204

ای کمال لایزالت بی صفت

یافتم از راه صنعت معرفت

205205

راز خود باتو نهادم در میان

ای مرا پرده شده راز عیان

206206

زهره آنم کجاباشدهمی

تابگویم پردهٔ درجان دمی

207207

گوی از این پرده داران میبرم

در فضای بار عزّت میپرم

208208

میبرم من پردهٔ عشق ترا

وارهان جانم ز اندوه و جفا

209209

چون ز پرده اول و آخر تویی

چون ز پرده باطن و ظاهر تویی

210210

خلق کلی در تو حیران ماندهاند

در درون پرده پنهان ماندهاند

211211

کیست تا او نیست در پرده ترا

راه کلّی جمله گم کرده ترا

212212

کیست تا او نه گرفتار تو است

کیست تانه نقش اسرار تو است

213213

کیست تا نه پرده دار راز تست

کیست تا نه در نهان بیمار تست

214214

کیست تا او نه ز جان شد بندهات

کیست تا آنکس نبد افکندهات

215215

کیست تا او نه طلب کار تو است

اندرین ره در نهان یار تو است

216216

کیست تا نه دم ز حکمت میزند

کیست تا نه رأی حکمت میکند

217217

کیست تا نه سر ترا درباختست

کیست تانه مر ترا نشناختست

218218

کیست تا نه بستهٔ دیدار تست

تا نه سنگ و چوب غرق کار تست

219219

کیست تا نه جان دهد در کار تو

چون شود از جان ودل در کار تو

220220

کیست تا نه پرده داری میکند

کیست تا نه پایداری میکند

221221

کیست تا نه وی چو خود دربازد او

در مقام عشق خود در بازد او

222222

کیست تا نه با تو است و تو باو

میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو

223223

گفت و گوی تو درین دامم فکند

در برون نقش خرگاهم فکند

224224

پرده بازی تو دیدم سالها

تا از آن معلوم کردم حالها

225225

حال من آنست کاندر پردهات

سرنهادم آمده اندر رهت

226226

من زگفت تو درین پرده شدم

گرچه اول راز گم کرده شدم

227227

من ز گفت تو بدیدم روی تو

این زمان هستیم رویا روی تو

228228

اب روی من مریز اینجایگاه

مرمرا تو سر مبر اینجایگاه

229229

راز تو اینک درین لوح دلم

گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم

230230

مشکلم از لوح برخواند کنون

نیک از روی تو دیدم کن فکون

231231

مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین

در گمان مفکن مرا از ره یقین

232232

مشکلم حل کن بکلی بی صفت

تابگویم بیش از این در معرفت

233233

این زمان جمله همی دانم تویی

آشکارا پردهها پنهان تویی

234234

آشکارایی و پنهان چون کنم

چون عیان اندر عیانی چون کنم

235235

آشکارا چون شود پنهان من

چون کنم او را بپنهان زین سخن

236236

هستی تو گشت پیدا در دلم

راز مشکل گشت اینجا حاصلم

237237

واصلم گردان در آنجا مرمرا

چند گردانم زبان بر ماجرا

238238

اولی در ظاهر و در باطنی

لیک اینجا ظاهری و باطنی

239239

نور تست اینجا رفیع پردهها

لیک برهانت بدیع پردهها

240240

رفعت و اعزاز از آن کردم تمام

تامرادر دین بیفزاید مقام

241241

گر نمایی رخ تمامم بی حجاب

گفت و گوی من شود اندر حساب

242242

گر تمام این کار آید راست را

راز من گردد بکلی خواست را

243243

خواست دارم تا مرادر روی خود

راز پیدایی کند در سوی خود

244244

راز پنهانی من پیدا بکن

این همه پرده بکل پیدا بکن

245245

تا حجاب از پیش برداری مرا

در میان پرده نگذاری مرا

246246

هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا

داد آوازی که تا کی ماجرا

247247

جان خود در باز و بیش از این مگو

راز ما در پرده چندینی مجو

248248

چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه

بیش را در بیشتر چندین مخواه

249249

چون ترا کردیم در اینجا نظر

هم نباشد مر ترا زینجا گذر

250250

چون ترا آگاه کردیم از نخست

کار تو زانجا برآید زود چست

251251

کار تو اینجا تمامت ما کنیم

هرچه باید این زمان پیدا کنیم

252252

تو که جان در راه ما بازی تمام

پرده عزّت برافتد از مقام

253253

وصل ما اینجایگه واصل شود

آنچه میجوئی ترا حاصل شود

254254

تا بکلّی راه بگشایم ترا

آنگهی من روی بنمایم ترا

255255

تا بکلّی گم شوی در اسم من

این چنین است اندر اینجا قسم من

256256

هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم

لیک آنگاهی ترا تاوان کنم

257257

برتر آئی از مقام پردهها

کم شود آنگاه این سودا ترا

258258

آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای

هرچه میخواهی بکن راهم نمای

259259

چون شوم قربان و هم جان باز تو

بعد از آن آگه شوم از راز تو

260260

هرچه خواهی کن که من زان توام

این زمان در عشق حیران توام

261261

هرچه خواهی کن که اکنون بندهام

سر بپای عزّ کل افکندهام

262262

هرچه خواهی کن که من خواهم ترا

سرفکنده پیش، کم کن ماجرا

263263

هرچه خواهی کن که ما را این حیات

هست بی تو در درون همچون ممات

264264

این زمان فانی بکن قربان مرا

ای یقین تو شده چون جان مرا

265265

این زمان فانی بکن کلی مرا

ای فنای تو بکل عین بقا

266266

این زمان از خود گذشتم بی حجاب

هرچه خواهی کن تو از روی حساب

267267

این بگفت و جان خود ایثار کرد

خویش را در راه کل بردار کرد

268268

من عجب ماندم درین گفتار او

حیرتم آمد عجب در کار او

269269

ناگهان آمد خطاب از روی کون

کین بزن شمشیر خود را لون لون

270270

این سر او را بکلی در فکن

پره از کارش بکلی بر فکن

271271

زود باش و زخم شمشیری بزن

من چو بشنیدم خطاب این سخن

272272

از خطاب بیخودی حیران شدم

اندرین احوال سرگردان شدم

273273

پس زدم شمشیر اندر گرندش

سرفکندم در زمانی از تنش

274274

این چنین سالک بشد هالک بکل

اوفتاده این چنین در عین ذل

275275

پیش من افتاده است این بی خبر

هر زمان برخود بجنبد بی اثر

276276

من نمیدانم یقین احوال او

تاکه چون باشد بکلی حال او

277277

حال این بودم که از بر کردهام

پیش تو معلوم یکسر کردهام

278278

من نمیدانم رموز این کمال

من نمیدانم گه چون بودست حال

279279

حال او این بود من گفتم ترا

بیش دیگر نیست زینسان ماجرا

280280

حال او این بود و این سر زان او

اوفتاده اندر آنجا گفت و گو

281281

راه بین از گفت او خیره بماند

بعد از آن زانجا فرس تازان براند

282282

در گمان و در یقین افتاده بود

سر بسوی راه کل بنهاده بود

283283

ای دل آخر جان خود ایثار کن

چند خواهی بود اینجا کار کن

284284

چند خواهی بود جان در باز تو

دروصال جان جان میناز تو

285285

چند سازی قصه راه دراز

چند باشی در نشیب و در فراز

286286

چندخواهی بود برجان ترسناک

چند خواهی بود آخر خوفناک

287287

جان خود ایثار کن در راه او

بیش ازین تا چند سازی گفت و گو

288288

عاشقان جانهای خود ردرباختند

سوی یار خویشتن بشتافتند

289289

مطبخ عشقست اینجا سر ببر

از همه خلق جهان یکسر ببر

290290

تا دمی واصل شوی در خاک و خون

چند خواهی ماند از پرده برون

291291

از درون پرده کس آگاه نیست

زانک کس را اندرآنجا راه نیست

292292

راه کل پایان ندارد در نظر

چون برفتی از صور یابی خبر

293293

چون برون آیی ز صورت در زمان

روی یار خویشتن بینی عیان

294294

راه کل راهیست دشوار و دراز

گرچه در پیشی تو چندینی مناز

295295

ترک خود گیر و برون شو از صور

من مگو تا وقت آید کارگر

296296

تو همه حق بین و جز حق را مبین

چون گذشتی بر ره حق شو یقین

297297

چون که حق بینی نگهدار این کمال

تا نیفتی در سلوک بی زوال

298298

این سلوک راه کی باطل شود

راه باید کردتا تن دل شود

299299

چون دل تو محو گردد در صفات

تافتن گیرد ز حضرت نورذات

300300

دیده چون از اشک پرنم باشدت

هرچه میخواهی در آن دم باشدت

301301

درگذر از کون و اندر ره مایست

زانکه اول تا باخر هم یکیست

302302

چون یکی باشد زبانت تا بسر

کی تواند یافت این نقش بشر

303303

نقش برگیر از میان آزاد کن

بس یقین رادر میان بنیاد کن

304304

در میان عشق کل میناز تو

جان خود در راه او در باز تو

305305

پختگی حاصل شود آنجا ترا

ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا

306306

راه پرسی از کسی کوره ندید

یک تنی زین راه دل آگه ندید

307307

راه کی از کور بینا گرددت

گر بود دل کار شیدا گرددت

308308

راه را از راه دان باید شنود

تا شود این کار یکباره نمود

309309

آنکه ره را دید باشد ذوفنون

او شود در راه عشقت رهنمون

310310

راه تو از راه دیده کل شود

گر ندانی کار راهت ذل شود

311311

راه بینان جهان اندر رهند

دایما زین راه کلّی آگهند

312312

جمله ذرّات در راهند کل

اوفتاده جملگی در عین ذلّ

313313

راه بینانی که صادق آمدند

عاشق و پیر و موافق آمدند

314314

جان خود در راه عشقش باختند

هرچه شان بد جملگی درباختند

315315

جمله ذرّات گردان آمدند

اندرین ره راز جویان آمدند

316316

گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ

راه رفتی راه خود گم کردهٔ

317317

ره نبردی همچنان ای بی خبر

از وجود کل نمییابی اثر

318318

اندرین ره هر که آمد مرد شد

سالک ره مرد صاحب درد شد

319319

هرکه دردی داشت او آمد براه

درد باید تارسی آنجایگاه

320320

هر کرا دردیست درمانش مباد

هرکه درمان خواهد او جانش مباد

321321

درد باید درد بی حد از فراق

هر زمان در راه او پر اشتیاق

322322

درد باید تا که درمان باشدت

جان دهی امید جانان باشدت

323323

درد باید تا ببینی تو دوا

درد درمانست در عین جفا

324324

ای بسا دردی که آمد جمله را

بو که بتوان گفت کلّی ماجرا

325325

درد عشقست از کمال شوق او

هست درمان دایما در ذوق او

326326

درد باید تا ترا درمان رسد

ناگهان امید از جانان رسد

327327

راه عشق از درد پیدا گشت کل

راه پردردست اندر عین ذل

328328

بی حدست آنجا تو راز خود بپوش

راز با تست و کجا باشد خموش

329329

تو چنین راهی ببازی کردهٔ

خویش را عین مجازی کردهٔ

330330

تو کجایی یار توآخر کجاست

ره روان این راه را رفتند راست

331331

تو ببازی کی رسی در یار خود

چونکه هستی بی خبر از کار خود

332332

تو کجا ز اسرار عشقش ره بری

هر زمان از راه او واپس تری

333333

راه دورست و پر آفت راه کن

لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن

334334

سر ما با اوفتادست این سخن

تا همه اسرار گردد سر به بن

335335

این رموز ما کجا داند کسی

فهم دارد گر بخواند او بسی

336336

این رموز من معانی آمدست

سرّ این راز آن جهانی آمدست

337337

تو کجا دریابی این اسرار من

لیک اکنون گوش کن گفتار من

338338

رمز ما از این سخنها باز دان

آنگهی اندر رموزم راز دان

339339

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیی گوی نتواند ربود

340340

این یقین بر جان ودل باید شنود

نه بنقش آب و گل باید شنود

341341

هرکه این برخواند او آگه شود

عاشق آسا آنگهی در ره شود

342342

هرکه این را فهم دارد بی حجاب

بی حساب خواندن روی کتاب

343343

هر که این اسرار کلّی فهم کرد

هر چه گفتم راز با وی فهم کرد

344344

سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور

پای تا سر جمله آمد غرق نور

345345

از رموز ما تو چون آگه شوی

آنگهی دستار خوان ره شوی

346346

ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست

از رموز پارسی من شدست

347347

گر بسی خوانی تو هر بار این سخن

بازدانی رمز و اسرار کهن

348348

هرکه این اسرار روحانی بخواند

هر زمانی سرّ این تکرار راند

349349

این سخن معنی نه طامات آمدست

نه ز هر فصلی مقامات آمدست

350350

جمله یک رازست اما در نهان

هر زمانی میشود عین عیان

351351

گر تو عمری در جهان باشی دمی

این کتاب من بخوانی هر دمی

352352

رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی

جان خود هم زین سبب واصل کنی

353353

معنی و ترکیب این گفتار بین

هر دم از نوعی دگر اسرار بین

354354

هست اسرار نهانی همچو گنج

زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج

355355

ای بسی شب کاندرین پرده براز

گفتم اسرار نهانی جمله باز

356356

خود بخود این رازها کردم عیان

کی تواند بود هرگز این نهان

357357

این رموز عاشقانست از یقین

نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین

358358

این رموز از عالم پاک آمدست

در میان زهر تریاک آمدست

359359

گر بسی خواندن میسّر باشدت

بی شکی هر بار خوشتر باشدت

360360

هرکه این برخواند ره را پیش کرد

هر زمانی رونق دل بیش کرد

361361

هرکه این معنی ما را رخ نمود

کفر را ازدل بزودی بر زدود

362362

عاشق آن باشد که بی درمان بود

درد او هر لحظه دیگر سان بود

363363

درد او را تو چه دانی اندرین

ای گمان دیده کجا دانی یقین

364364

درد او خوشتر ز درمان نوش کن

هر زمان در درد جان بیهوش کن

365365

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

366366

جملهٔ جانها از آن آید بکار

تا بریزد خون جانها زار زار

367367

گر تو از کشتن همی ترسی مرو

زین سخن تا چند میپرسی برو

368368

کشتن او دان حیات جاودان

بگذری تو زین جهان و آن جهان

369369

گرچه اکنون در درون پردهٔ

پای تا سر در درون پردهٔ

370370

عاقبت زین پرده بیرون اوفتی

تا ندانی تو که خود چون اوفتی

371371

پرده رازت در آنجا برگشای

تاترا مر عشق باشد رهنمای

372372

چون رهت در عشق آمد پایدار

راه عشق اینست ازمن گوش دار

373373

راه بین چون راه عشق آید بوی

کام او خود زود بردارد زوی

374374

راز را انجام نیست آغاز هم

لیک باید بود با همراز هم

375375

چون ترا همراز نبود زین میان

تاترا باشد در آنجا ترجمان

376376

ترجمان عشق ره برد اندرین

تا رساند مر ترا در ره یقین

377377

این زمان در راه بسیاری شدند

گرچه اندر راه بسیاری بدند

378378

راه خود چون خود روی ره گم کنی

قطره هرگز در کجا قلزم کنی

379379

هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند

او کجا آهنگ هر کثرت کند

380380

راه استغناست تو مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

381381

گر ترا مر شاه بنماید نظر

ازکمال او بیابی تو خبر

382382

گر کمال او بکل حاصل کنی

اول از پندار دل باطل کنی

383383

اولت این عقل برباید فکند

طیلسان از روی برباید فکند

384384

اندرین پرده عجایب رهنمون

آید از پرده بهر پرده برون

385385

همچو تو در پرده ایشان راز جوی

سرّ خود با این کسان دیگر مگوی

386386

چون کسی در خویشتن مانده بود

راز تو زو کی همی خوانده بود

387387

چون طبیبی را بخود هرگز دوا

می نداند کردن او زین ماجرا

388388

کی ترا درمان کند هم خود بگوی

بیش ازین درمان خود ازوی مجوی

389389

درد خود با یار خود نه در میان

تاترا بکند دوا اندر زمان

390390

درد تو او هم مداوایی کند

هم زحکمت مرترا دانی کند

391391

ای بسا کس کاندرین ره باز ماند

دایماً سرگشتهٔ این راز ماند

392392

ای بسا کس کاندرین سودا برفت

گرچه بسیاری بره تنها برفت

393393

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند با دست تهی

394394

هیچکس اندر پس این پرده نیست

کو بزاری راه دل گم کرده نیست

395395

هیچکس این راه را منزل نکرد

کو درین ره خون خود چندین نخورد

396396

راه ما پایان ندارد بی خلاف

تا نپنداری که دامست از گزاف

397397

سالها زین راه معبودم که بود

زین مقالت کل مقصودم چه بود

398398

تا یقین حاصل شود بی شک مرا

این بُده مقصود من بی ماجرا

399399

عاقبت چون راه آمد در سلوک

شمس را این ره بسی کرد آن دلوک

400400

هیچ سالک اندرین ره نامدست

کو بنومیدی ازین ره بازگشت

401401

سالکان این پرده از هم بردرند

در یقین افتند و از شک بگذرند

402402

تا یقین هرگز نگردد حاصلت

کی توانی یافت بویی از دلت

403403

تا یقین رخ هر دمی ننمایدت

از کجا این راز دربگشایدت

404404

تا یقین باشد گمان نبود ترا

قد چون سروت کمان نبود ترا

405405

چون یقین گردد یکی باشد همه

آنچه اندیشی شکی باشد همه

406406

گر یقین ناگاه افتد در نظر

هر دو عالم رخ نماید سر بسر

407407

گر یقین بر روی دل ننمایدت

از کجا این راز دل بگشایدت

408408

معرفت را گر بسی حاصل کنی

زین همه تو خویش کی واصل کنی

409409

معرفت ره در سلوکت آورد

تامگر ره در دلوکت آورد

410410

معرفت راهیست در آشیانهاش

تو مگرد از وی نظر کن خانهاش

411411

معرفت راهیست بی پایان همه

معرفت هم راز بگشاید همه

412412

معرفت بسیار لیکن معرفت

کی تواند بود در شرح و صفت

413413

معرفت بسیار و شرح او بسی

کی تواند گفت این راهر کسی

414414

معرفت راهی بحکمت یافتست

زان بهر جانب همی بشتافتست

415415

گر نبودی معرفت در کاینات

کی شدی هرگز عیان این صفات

416416

گر نبودی معرفت هرگز کجا

راه گر دیدی سلوک انبیا

417417

گر نبودی معرفت در جزو و کل

عزّها کلی بدل گشتی بذلّ

418418

گر نبودی معرفت ز آغاز کار

کی بُدی هرگز عددها در شمار

419419

گر نبودی معرفت در روی دهر

نوش بودی نزد مردم همچو زهر

420420

گر نبودی معرفت آدم همی

کی فتادی در مقام خرمی

421421

گر نبودی معرفت ابلیس را

کی بکردی این همه تلبیس را

422422

گر نبودی معرفت مر نوح را

کی بکردی کشتی او فتوح را

423423

گر نبودی معرفت با شیث هم

کی زدی در راه بی منزل قدم

424424

گر نبودی معرفت هم با خلیل

کی بکردی جان و دل در ره سبیل

425425

گر نبودی معرفت ایوب را

این همه زحمت کجا بودی ورا

426426

گر نبودی معرفت اسحق را

کی بُدی کشتن بجان مشتاق را

427427

گر نبودی معرفت با زکریا

جان کجا کردی در آن دم او فدا

428428

گر نبودی معرفت موسی یقین

کی شدی نور تجلّی راه بین

429429

گر نبودی معرفت عیسی کجا

یافتی در آسمان چندین بقا

430430

گر نبودی معرفت با مصطفی

کی شدی هرگز بدین نور و صفا

431431

اوست سلطان تمامت انبیا

اوست اول تا بآخر مقتدا

432432

شرح این ره ازوجودش شد پدید

ذات پاکش از سجودش شد پدید

433433

شرح این ره او تمامت باز یافت

شرح این ره اول از شه باز یافت

434434

او اگر این ره نکردی در بیان

کی بدانستی مرین ره را عیان

435435

گر نبودی راه کل و عقل کل

جملگی بودی یقین خود عین ذل

436436

گر نبودی نور پاکش رهنما

خود نبودی انبیا و اولیا

437437

گر نه او کردی صفت در هر صفت

کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت

438438

گرنه او بودی که کردی شرح راه

جملگی ماندی اسیر آنجایگاه

439439

عقل از نقل این سخنها آورد

لیک هرگز کی کند کی آورد

440440

عقل کل باشد نمودار یقین

تا شود در پیش مرد راه بین

441441

راه بینی همچو او دیگر نزاد

همچو او دیگر کسی دادی نداد

442442

اوست داننده درین پرده شده

اولین و آخرین پرده بده

443443

آنچه از اسرار دانست او یقین

مرتضی دانست دیگر راه بین

444444

آنچه از اسرار دانست ازکمال

نیست راه دین وی هرگز زوال

445445

آنچه او از راه شرح کل بگفت

در رموز او کجا داند نهفت

446446

آنچه او را داد هرگز کس نداد

داد این اسرار او آنجا بداد

447447

هرکسی فهمی کند از راز او

کی بداند هر کسی این ساز او

448448

انبیا این ره نبردند از نخست

راه و شرح راه از وی شد درست

449449

انبیا زین راه بسیاری شدند

عاقبت از ما عرفنا دم زدند

450450

او رموز کل بگفت و راز گفت

آن رموز او با علی خود باز گفت

451451

آنچه او را بود آن، کس را نبود

زانکه او بود و ازو بد هرچه بود

452452

بود او باشد نداری فهم دان

تا رموز او کند شرح و بیان

453453

او رموز اندر رموز آورده است

زانکه او را در درون پرده است

454454

رمز او هرگز کجا آید ز نقل

زانکه کان نقل باشد هم ز عقل

455455

نقل را با عقل باشد هم صفت

لیک اشیا برترست و معرفت

456456

عقل بر اشیا محیطست اندکی

راز دان او را بداند بی شکی

457457

عقل کل شرح صفات او نیافت

راز کل رمز و رموز او نیافت

458458

لی مع اللّه او مقام کل شناخت

هر صفت را از کمال ذل شناخت

459459

گر ریاضت نبودت کی ره بری

کی بگو تو ره بدین درگه بری

460460

عقل از راهت بیندازد همی

کی نهد بر جان ریشت مرهمی

461461

عقل اگر از معرفت بویی برد

کی ازین دانش بگو بویی برد

462462

عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت

گرچه بسیاری درین معنی شناخت

463463

در سلوک خود بسی هم راز کرد

خویشتن با خویشتن دمساز کرد

464464

شرح بسیاری بگفت از هر صفت

از کمال عقل خود بر معرفت

465465

شرح بسیاری بگفت از کائنات

عاقبت ره را نبرد او سوی ذات

466466

شرح بسیار بگفت و بر طپید

هر دم او اندر مقامی بر جهید

467467

چون نبد راهی کجا او ره برد

گرچه بسیاری از آنجا ره برد

468468

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس

469469

عشق از وی زاد گرچه ره نبرد

درکمال خویشتن راهی سپرد

470470

آنچنان مشتاق آمد در وجود

بود اما در صور پنهان ببود

471471

آنچنان محبوب بود از عشق دوست

کورها دیگر نکرده مغز و پوست

472472

آنچنان احوال خود معلوم کرد

آنچنان کلی خود مفهوم کرد

473473

جوهری آمد عجایب در عجیب

او بدی از کاینات جان حسیب

474474

او همه تصویر وحدت راست کرد

هم ز معشوق عیان درخواست کرد

475475

او گره از کار کلی برگشاد

او اساس وحدت و عرفان نهاد

476476

هر زمانی رای دیگر ساز کرد

هر دمی اسرار جان آغاز کرد

477477

در درون جان بجانان راه یافت

این کمال از شوق الااللّه یافت

478478

او کمال خود برتبت پیش کرد

راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد

479479

او کمال خود بدانست از یقین

زانکه بد او راه بین و پیش بین

480480

تو مباش اصلا کمال این باشدت

چون شوی کم پس وصالت باشدت

481481

این کمال لایزال از خود طلب

عشق بنماید ترا کلی سبب

482482

عشق بد مغز تمامت کاینات

راه برده در صفات نورذات

483483

عشق بد مر عقل را آموزگار

او برفت و این بماند از روزگار

484484

این بماند و او برفت آنجایگاه

او بدید و این بماند اینجا ز شاه

485485

عقل اندر پرده دل بازماند

عشق هر دم بر کمالی ساز راند

486486

عشق خود میبیند او از هر صفت

زانکه او ماندست اندر معرفت

487487

عشق جز حق را ندید آنجایگاه

جست او اندر عیان حق پناه

488488

او عیان خود تمامی بازدید

عقل چون گنجشک آن شهباز دید

489489

راز خود با عاشقان خود بگفت

هرکسی برگونهٔ این در بسفت

490490

درّ دریای حقیقی باز یافت

همچو او دیگر کسی هرگز نیافت

491491

هرکسی بر عکس یاران گشتهاند

هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند

492492

گر همی کاری تو تخمی را بکار

کان بود پیوسته باتو پایدار

493493

گر همی کاری تو تخمی راست کن

کان مراد تو بود هم بی سخن

494494

چند با هر کس تو راز خود نهی

چند اینجا دام و ساز تن نهی

495495

راز را با ساز اگر یکسان شود

جان ذاتت رهبر جانان شود

496496

هر کسی بر عقل نقلی کردهاند

لیک همچون عقل اندر پردهاند

497497

راه بر خود میروی کی پی بری

تو نمیدانی که هر دم پس تری

498498

راه بر خود میروی پر ره زن است

جان تو اینجایگه چون ایمنست

499499

ره زنان بر راه تو بس خفتهاند

راه را هرگز نه زینسان رفتهاند

500500

راه آنکس یافت کو با آه شد

عشق با وی اندرین همراه شد

501501

عشق راهت مینماید بر قبول

تو نمیدانی مرین ره را اصول

502502

تو بخود هرگز کجا این ره کنی

کی تو خود را زین سخن آگه کنی

503503

عشق مغزی مینماید سوی دوست

تو بماندی در میانه جمله پوست

504504

عشق بنماید ترا اسرار تو

عقل بنماید ترا گفتار تو

505505

عشق اول مشتق از عقل آمدست

گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست

506506

زینت عقلست دنیا سر بسر

لیک از راه حقیقی بی خبر

507507

آمدست اینجا فضولی میکند

آنچه از وی شد اصولی میکند

508508

گر ترا خود عقل و جان باشد قبول

کی شوی درعشق تو صاحب وصول

509509

ای ز عشق لایزالی گم شده

از جمادی نفس تو مردم شده

510510

صورت عقلست در نقلی از آن

کی خبر یابی ز سرّ بی نشان

511511

بس کتب کز عقل باشد پایدار

کی بود هرگز ترا آن پایدار

512512

بس کتب کز عقل صورت ساختند

هرچه آن میخواستند آن ساختند

513513

راحت جان عقل کی بویی رسد

چون ترا زانحال آهویی رسد

514514

چون بماندی در مقام عقل تو

گوش کن از هر کسی هر نقل تو

515515

چند گردی گرد عقل ای بی خبر

زان نمییابی تو زین بوئی اثر

516516

عقل کل چون مر ترا صورت بدید

در مقام جمع حشمت آرمید

517517

چون تو بر عقل این ره کل میروی

پای بسته در بن ذل میروی

518518

ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ

کی ترا باشد یقین از کردهٔ

519519

کرد. تو پیش چشم تو خوشست

راه تو دورست و هم بر آتشست

520520

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف ودل شده از وی نفور

521521

آتش طبعی بکش اینجایگاه

تا نسوزد آتشت آنجایگاه

522522

هر که زین آتش بسوزد بی خبر

هم از آن آتش شود او کارگر

523523

آتش طبعیت پر از مشعله

در دل تو اوفکنده ولوله

524524

آتش طبعیت پر مکر و حیل

هر زمانت میکند برجان خلل

525525

آتش طبعیت بارای و هوس

زان بماندی در پس پرده ز پس

526526

آتش طبعیت دشمن مر ترا

چند داری دشمنت را بر قفا

527527

آتش طبعیت تلبیس جهان

خویش از دست طبیعت وارهان

528528

آتش طبعیت رهزن مر ترا

کی توانی بود ازو بی ماجرا

529529

آتش طبعیت ابلیس دژم

هر زمان مکری بسازد لاجرم

530530

آتش طبعیت بر عکس دلت

زان شده راز حقیقی مشکلت

531531

آتش طبعیت ره زن تن شده

در میان جسم در هر فن شده

532532

آتش طبعیت آنجا برفسوس

میکند بر معنی دل پرفسوس

533533

آتش طبعی برادر کین تو

میکند آنجا خراب آئین تو

534534

آتش طبعی فسرده کن دمی

تا نماید آینه اینجا دمی

535535

یک دمی از آتش تن دور باش

بعد از آن اندر میان نور باش

536536

اندر آتش هیچکس چون خوش بود

زآنکه آتش در زمستان خوش بود

537537

این نه آن آتش که او سرما کشد

عاشقان کشته و شیدا کشد

538538

هست این آتش عجب افروخته

هر زمانی عالمی را سوخته

539539

هر زمانی عالمی میسوزد او

هر زمانی راه سر آموزد او

540540

هست ابلیس از تف آن آتشست

جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست

541541

خوش تو اندر راستی خوش خوشی

پای تا سر در درون آتشی

542542

خواب در آتش کنی هر لحظه تو

کی توانی کرد راه پرده تو

543543

ای دریغا آتشت در راه شد

همرهی ناخوش ترا همراه شد

544544

ای دریغا آتشت در بسترست

جای تو در آتش و خاکسترست

545545

عاشقان در آتش معنی شدند

نه چو تو در آتش دعوی شدند

546546

آتش معنی نوزد عاشقان

لیک عاشق خویش را سوزد در آن

547547

آتش معنی طلب کن از یقین

تف اور ا کن قبول ازدل یقین

548548

انبیا را آتش معنی بدست

لیک ایشان را درآن دعوی بدست

549549

آتش معنی چو ابراهیم یافت

خویش را آنجایگه تسلیم یافت

550550

آتش عشقست آنجا معنوی

هست روحانی و دل زو شد قوی

551551

آتش عشقست بی وصف وصفت

آن نیاید هرگز اندر معرفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چارمین پرده عجایب پرده بود

پرده‌های دیگران گم کرده بود

عطار»اشترنامه»بخش 24 - رسیدن سالک با پرده چهارم

اگلی نظم

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

عطار»اشترنامه»بخش 26 - حكایت ابراهیم علیه السلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور