صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 24 - رسیدن سالک با پرده چهارم

بخش 24 - رسیدن سالک با پرده چهارم

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چارمین پرده عجایب پرده بود

پرده‌های دیگران گم کرده بود

2

پرده‌ای در پرده‌ای در پرده‌ای

بی‌صفت دید او عجایب پرده‌ای

3

در میان پردهٔ خضرا صفت

برتر از ادراک و وهم و معرفت

4

بود نوری ساطع و آتش نهاد

نور او بر سالک حیران فتاد

5

شعله های تیغ گون بر هر صفت

میزدندی هر زمانی یک صفت

6

برق استغنای او افروخته

جملهٔ عالم ازو افروخته

7

نور او بودی ز تحقیق و یقین

کی شود این سر بر هرکس یقین

8

بود نوری نه سرش پیدا نه بن

کی درآید وصف او اندر سخن

9

از کمال صنع و از تف نظر

راه او شد در زمان نزدیک تر

10

بود نوری رنگ رنگ از هم شده

جملهٔ‌عالم ازو معظم شده

11

بود نوری از تجلّی در وصول

این مگر فهمی کند صاحب قبول

12

بود نوری زینت عالم شده

پرتوش تمکینی آدم شده

13

نور تحقیقی یقین تر زان ندید

لال شد سالک چو آن هیبت بدید

14

رفت پیش پیر چون راهش بُد آن

تا شود نور یقین او را عیان

15

در میان نور پیری زنده دید

ذات او اندر یقین پاینده دید

16

بود پیری در میان نور در

زو نباشد در جهان مشهور تر

17

صاحب اسرار کلّی گشته او

لیک هم در پرده بد در جست و جو

18

سالها گردیده در شیب و فراز

لیک هم مانده درون پرده باز

19

اوستاد او را بکلی کرده کل

او یقین خود بُده در راه کل

20

هم بنور او منور پردهها

هم بطرح او مدوّر پرده ها

21

هم یقین او گمان برداشته

شعله های نور را بفراشته

22

هم منیت در هویت باخته

سرمدی در سر مدیت تاخته

23

راز اشیا را شده او پایدار

هر دم از پرده شد و آشکار

24

جملهٔ پرده ازو پر نور بود

بود نزدیک و بمعنی دور بود

25

سبز خنگی زیر ران او بدید

چشم عالم همچو او دیگر ندید

26

سبز خنگی بر نهاده لاجورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

27

نور پرده تابداری کرده بود

از نهیب او خماری کرده بود

28

خیمه نوری طناب اندر طناب

پردههای او حباب اندر حباب

29

پس سلامی کرد اندر روی او

آنگهی آمد روان بر سوی او

30

دید رویش را تمامی همچو ماه

از تف رویش نمیکرد او نگاه

31

چشم ره بین اندران حیران شده

هم ز دیده روی او تیره شده

32

ذات او هر دم کمالی بیش داشت

هر دم از نوعی جمالی مینگاشت

33

یک قلم در دست و لوحی پیش او

اندر آن جا آمده در جست و جو

34

هر زمان آن پیر میکردی نظر

در نظر کردن شده در رهگذر

35

ذات عیسی را درینجا گه بیان

گر نمیدانی درین منزل نشان

36

در صفت هر دم فروتر آمدی

از سوی بالا فرو تر آمدی

37

هر نشیبی را بود ذاتی فراز

هر فرازی را بود در عین راز

38

مرد ره بین چون چنان راهی بدید

همچنان میرفت تا او آرمید

39

گفت ای معنی و صورت جمله تو

در برونی و درونی جمله تو

40

عکس نور تو شده هر دوجهان

از تو پیدا گشته این راز نهان

41

ای تمامت پرده ازتو روشنی

عکس نعلت داده مه را روشنی

42

نور تو بگرفته در کون و مکان

این زمان هستی تو درعین عیان

43

ذات تو آمد صفات راهبر

مر مرا راهی نما ای راهبر

44

عکس تو بر جان من شوقی نهاد

این زمانم گوییا ذوقی نهاد

45

راه من بنمای در این جایگاه

زانکه استادم بود در ره پناه

46

گفت ای پرسنده مجنون صفت

اوستاد آنجا بداند معرفت

47

راه از من برتر آمد پیش او

راه پیدا میشود در نور او

48

راه میرو هر زمان واپس ممان

تا مگر یابی امان اندر امان

49

راه دورست اندرین ره دار پای

چون درین ره آمدی میدار پای

50

راه دورست و پر آفت ای عزیز

هست اندر راه تو بسیار چیز

51

راه دورست وهمی بین و مترس

اندرین ره آی و میبین و مترس

52

چست رو تا روی استاد جهان

باز بینی راه جویی این زمان

53

تو اگر از راز من داری خبر

بازگویی راز با من سر بسر

54

سیرت استاد با من بازگوی

آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی

55

کام این مسکین بیچاره برآر

زانکه اندر راه گشتم سوگوار

56

اوستادم این زمان خودتم ز دست

ذات من گویی در آنجا گم بدست

57

هم تو آخر رمزی از استاد گوی

تا بدانم حال خود در جست و جوی

58

گفت ای پرسنده بشنو تو جواب

انقلاب پرده میکن انقلاب

59

این زمان بسیار سالست ای عزیز

تا بدانستم درین بسیار چیز

60

صنعت استاد دیدم سالها

هم ازو معلوم کردم حالها

61

راز استادم عیانی چند شد

گرچه پای من کنون در بند شد

62

راز استادم عیان چندی نمود

عاقبت آنجایگه بندی نمود

63

پرده را از سوی بالا مینگر

آن زمان از سوی پرده درگذر

64

تا شوی واقف ز راز اوستاد

کاین همه ترتیب کلی اونهاد

65

تو تماشای برون کن راه بین

راه میبین آنگهی شو راه بین

66

آنچه اول دیدهٔ در پرده باز

تو چه دیدی اولین پرده باز

67

حال ایشان جملگی با او بگفت

راز راز ودر زمان اندر نهفت

68

گفت ایشان بازمانده در رهند

جملگی خدمت گزار در گهند

69

ماندهاند حیران درین پرده عجب

بازمانده گشتهاند از این سبب

70

نورافشان جمله از نور منست

راه کلّی هم ز نورم روشنست

71

هم ز بالا نور از من میرود

کار گاه نور از من میرود

72

لیک من هم نیز ازین حیران ترم

در میان پرده سرگردان ترم

73

هر زمان از منزلی آیم بره

نیست مارا هیچ منزل از بنه

74

گاه در شیبم گهی اندر فراز

باز میجویم ز استاد این نیاز

75

باز میجویم همی استاد خود

تا مگر او را به بینم تا ابد

76

گر مرا در گردش آید در نهاد

من نخواهم این همه بی اوستاد

77

سالها مقصود من او بوده است

تا مرا استاد خود کی بوده است

78

اوستادم اوستاد جمله است

از خودی خود همه ترتیب بست

79

این همه ترتیب پرده اوستاد

از برای دیدن خود او نهاد

80

اوست جمله لیک ناپیدا بمن

زان شدستم این چنین شیدا بمن

81

اوست جمله لیک میآید خطاب

هر دم از استاد کلی این جواب

82

نور خود را راز پنهانی مکن

جز براه من تو گردانی مکن

83

جز براهم پرده دیگر مگرد

آنچه من گویم رهی دیگر مگرد

84

در ره و در پرده سرگردان شدم

من چو تو در پردهها حیران شدم

85

معنیء داری ز من بالاتری

این زمان در آب تو تشنهتری

86

گرهمی خواهی که بینی اوستاد

اندرین راهت قدم باید نهاد

87

در چنین پرده ممان هر جای باز

ورنه مانی از برون پرده باز

88

من بسی این راه را طی کردهام

لیک اکنون بازمانده بر درم

89

هرکه این پرده بکلی راه برد

بعد از آن این پرده را از ره سپرد

90

در زمان زان پرده بیند اوستاد

کاین همه ترتیب و قانون اونهاد

91

جهد کن ای رهبر پاکیزه رای

تا نمانی همچو من اینجا بجای

92

راه رو در ره ممان ای پرده باز

تا نگردد در عقوبت ره دراز

93

زود بگذر رو درآنجا راه جوی

گر تو هستی مرد راهش راه جوی

94

گفت ای پیر مبارک روی من

یک زمان دیگر نگه کن سوی من

95

بازگوی احوال را هم بر تمام

تا که چندین پرده دارد احترام

96

چند پرده بایدم زینجا گذشت

تا مرا گردد ازین اسرار گشت

97

چند دیگر پردهها اندر رهست

کاین نه راهی خرد و رای کوتهست

98

گفت چارت پرده دیگر برو

هم چنین میرو تو راه و میشنو

99

غلغل و تسبیح پیران اندران

تا به بینی آن زمان عین عیان

100

جایگاهی خوفناک اندر رهست

ره گذارت این زمان آنجاگهست

101

تا نه پنداری که راهی خرد شد

ای بسا کس کاندرین ره مرد شد

102

همچو تو بسیار کس من دیده‌ام

در مقام عشق صاحب دیده‌ام

103

آنچه تو دیدی و هم بشنیده‌ای

تو کجا همچون من اینجا دیده‌ای

104

راه تو بر سقف این پرده درست

در پس این پرده یک پرده درست

105

جهد کن تا خود ازو داری نگاه

تا نگردد رنج برد تو تباه

106

جهد کن تا تو ازو میبگذری

ور بمانی باز ازو غافل تری

107

زانکه سهمی با سیاست در رهت

تا نه پنداری که راهی کوتهست

108

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

109

هر کسی را زین سخن بویی دهند

هرکسی از معنیش شویی دهند

110

کی بیابد بوی این عقل فضول

زانکه اسرایست بی فصل و فضول

111

راه بینا این ره از ایشان بپرس

هر که دیده باشدش آسان بپرس

112

بگذر از این پرده و کبر منی

گر تو مرد راه بین روشنی

113

بگذر و بگذار استاد ازل

تو طلب کن تا بیابی بی حیل

114

گر تو استاد ازل بشناختی

از همه کردارها پرداختی

115

ای دریغا درد مردانت نبود

روزی مردانت میدانت نبود

116

ای دریغا قدر خود نشناختی

عمر هرزه در صور در باختی

117

ای دریغا رنج تو ضایع شده

اندر اینجا کار تو ضایع شده

118

اوستاد چرخ آنجا باز جوی

آنچه گم کردی هم از خود باز جوی

119

اوستادت برد اندر پرده باز

آمدی اندر درون پرده باز

120

پرده خود بر دریدی بی خبر

هم ز استادت ندیدی هیچ اثر

121

پرده برداری باستادت رسی

تو چنین در پرده مانده واپسی

122

ای دریغا در درون پردهٔ

لیک خود را این زمان گم کردهٔ

123

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

همچو ماهی این زمان در زیر میغ

124

ای دریغا گر از این بیرون شوی

خرقه پوش گنبد گردون شوی

125

زود بگذر هیچ آرامی مگیر

اندرین ره هیچ انجامی مگیر

126

بگذر ای دل تا نمانی باز پس

زود بنگر راه و منگر باز پس

127

بگذر ای دل پرده از خود باز کن

اوستاد خرقه را آواز کن

128

تا مگر رویش ببینی در گذار

تا شود اسرار کلی آشکار

129

بگذر این ره تو ممان در پرده باز

گرنه بازیها کند این پرده باز

130

هرچه دیدی آن خیالی بود و بس

هرچه گفتی آن محالی بود و بس

131

بازجوی استاد و بگذر شادوار

چند باشی خوار و سرگردان نزار

132

چند مانی در نهاد خویشتن

بگذر از این پردههای جان و تن

133

چون شنید این راز از استاد پیر

هم نظر آمد مرو را دستگیر

134

پس قدم در راه بنهاد و برفت

برق وار اندر ره افتاد و برفت

135

میشد اندر ره عیان اندر نهان

باز میگردید او در هر زمان

136

راه را میدید و میبرّید راه

تا مگر جایی رسد زان جایگاه

137

خود بخود میگفت این راز او براه

میگذشت و مینوشت آنگاه راه

138

زار و حیران ناتوان و مستمند

بازمانده دل نزار و تن به بند

139

بند راه او همین صورت شده

راه کرده بی حد و ماتم زده

140

گفت این خود کردهام اندر عیان

این چنین هرگز که کرد اندر جهان

141

من چنین حیران در این راه دراز

تن ضعیف و دل نزار وجان گداز

142

این که من کردم که کردست او بخود

دور افتادم دریغا از خرد

143

دور افتادم چنین بیچاره من

زار و محروم وزخان آواره من

144

ای دریغا راه من دور اوفتاد

از چه سر تا پای مهجور اوفتاد

145

من چه دانستم درین راه دراز

تا مرا باشد قرین کار ساز

146

من نه تنها زار اندر ره شدم

من کجا اینجای مرد ره شدم

147

ای دریغا رنج برد و سعی من

صرف شد اندر چنین راه فتن

148

ای دریغا هیچکس آگه نشد

هیچکس با من کنون همره نشد

149

آن بلا را هم بخود برداشتم

خلق بدگو را بخود بگماشتم

150

این بلای خلق بر من جور کرد

این چنین از پردهام در دور کرد

151

من ندانم تادگر ره باز من

باز بینم روی خویشان ووطن

152

کی بیاران دگر من در رسم

این چنین حیران بمانده در پسم

153

کی شود دیدار استادم یقین

تا گمان من شود کلّی یقین

154

کی سپارم راه کلّی را تمام

تا شود زان حضرتم حاصل تمام

155

این مرادم حاصل آید یا نه خود

بازماندم این چنین حیران بخود

156

کار من در عاقبت پیدا شود

تا درین راهم رهی پیدا شود

157

این همه سعی تو گردد ناپدید

کی در آن حضرت همی خواهی رسید

158

برتر از عقلست راه پیچ پیچ

راه دور و چون به بینی هیچ هیچ

159

در کمال عزّ هرگز کی رسم

من ندانم تا در آنجا کی رسم

160

حاصلم گردد ز راز بی نشان

ترجمان من شود این ترجمان

161

حاصلم گردد ندانم تا که چون

مر مرا آنجا که باشد رهنمون

162

رهنمایم کیست در راه یقین

تا مگر بیرون شوم از کفر و دین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در گذشت از وی به ساعت برق‌وار

جان خود در راه کرده او نثار

عطار»اشترنامه»بخش 23 - رسیدن سالک به پردهٔ سیم

اگلی نظم

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

عطار»اشترنامه»بخش 25 - رسیدن سالك با پرده پنجم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور