صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 7 - حكایت آدم علیه السلام

بخش 7 - حكایت آدم علیه السلام

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جزو و کل با یکدگر جمع آمدند

پای تا سر دیدهٔ شمع آمدند

2

از یقین نور تجلّی چون بتافت

خاک مرده روح روحانی بیافت

3

شد نفخت فیه من روحی، نثار

سرّ جانان گشت بر خاک آشکار

4

چل صباح آن جهانی بر گذشت

تا وجود آدم از گل زنده گشت

5

جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم

کس نسازد زین عجائب تر طلسم

6

جسم آدم صورت جان گشت کل

گشت پیدا راه عزّ و راه ذل

7

عشق و عقل و فهم و ادراک و یقین

حزن و شوق و ذوق ازو شد کفر و دین

8

آدم آنگه چشم معنی باز کرد

روی جانان دید و آنگه ناز کرد

9

دید آنگه جنّت و حور و قصور

گشت از نور تجلّی پر زنور

10

آسمان دید وزمین و چرخ و ماه

کرد در اشیا یکایک او نگاه

11

بود تا بابود کلّی سیر کرد

آنگهی آهنگ کنج دیر کرد

12

دید خود را روشن و آراسته

جمله از نور تجلّی خاسته

13

عطسهء‌‌ آمد ورا، سوی دماغ

گفت او الحمدللّه از فراغ

14

در تماشای بهشت او باز ماند

حق تعالی از میان جان بخواند

15

گفت ای روشن بتو بود وجود

این بگفت و اوفتاد اندر سجود

16

سجده کرد و گفت ای دانای راز

کار این بیچاره بر کلّی بساز

17

این چه اسرارست و من خود کیستم

اندرین جا گاه بهر چیستم

18

از کدامین ره بدینجا آمدم

عاجز و بی دست و بی پا آمدم

19

خالقا بیچارهٔ را هم ترا

همچو موری لنگ در راهم ترا

20

عشق آمد پرده از رخ برگرفت

آدم بیچاره را در بر گرفت

21

در خطاب آمد که دریاب آدمی

تا ابد چشم و چراغ عالمی

22

از دم حق آمدی آدم تویی

اصل کرّمنا بنی آدم تویی

23

خویش را بشناس در زیر و زبر

سجده کردندت ملایک سر بسر

24

در زمین و آسمان لشکر تراست

جسم و جان و جزو کل یکسر تراست

25

قبله گاه آفرینش آمدی

پای تا سر عین بینش آمدی

26

باز چون در راه حق بالغ شدی

تا ابد از جسم و جان فارغ شدی

27

آنچه دیدی و آنچه بینی آن تویی

خویش را بشناس صد چندان تویی

28

اولش اسما همه تعلیم داد

آنگه او را سلّموا تسلیم داد

29

گفت آدم ای کریم لایزال

حی و قیوم و رحیم و ذوالجلال

30

ای دل آدم بتو گشته سرور

غرقه گشته در میان نار و نور

31

من به تو پیدا شدم پیدا بُدی

تو بگو تا تو به که پیدا شدی؟

32

حق تعالی گفت گستاخی مکن

میندانی تا چه میگوئی سخن

33

راز ما هم ما بدانیم از نخست

هم بگویم با تو کاین هم حقّ تست

34

تو بمن پیدا شدی و من بتو

گشته پیدا صنعهای من بتو

35

لیک مقصود من از تو یک کس است

از همه نسل تو ما را او بس است

36

نام او سلطان محمد آمدست

طاهر و محمود و احمد آمدست

37

گرنه او بودی نبودی کاینات

گر نه او بودی نبودی این صفات

38

گرنه او بودی نبودی ماه و خور

گرنه او بودی نبودی بحر و بر

39

گرنه او بودی نبودی آسمان

گرنه او بودی نبودی جسم و جان

40

گرنه او بودی نبودی اسم تو

کی بدی هرگز نشان جسم تو

41

گرنه او بودی نبودی انبیا

گرنه او بودی نبودی اولیا

42

گرنه او بودی نبودی این زمین

عرش و کرسی با مکان و با مکین

43

گرنه او بودی نبودی این بهشت

نور او خاک وجود تو سرشت

44

گرنه او بودی نبودی این جهان

خوب و زشت و آشکارا و نهان

45

گرنه او بودی شفاعت خواه تو

کی شدی پیدا در این جا راه تو

46

آفرینش را جز او مقصود نیست

پاک دامن تر ازو موجود نیست

47

وصف پیغمبر چو آدم گوش کرد

یک زمان از شوق، جان بیهوش کرد

48

گفت میخواهم که بینم روی او

تا شوم من گرد خاک کوی او

49

حق تعالی گفت نور او ببین

کان نهادم من ترا اندر جبین

50

لیک بنگر این زمان از دست راست

تا ببینی آنچه مقصود تراست

51

چون نظر آدم بدست راست کرد

آنچه او از حق تعالی خواست کرد

52

دید آدم عرش با لوح و قلم

بعد از آن، آن نور عالم زد علم

53

شعلهٔ زد نور پاک مصطفی

کرد روشن هم زمین و هم سما

54

نور عالی هر دو عالم در گرفت

آدم از آن نور مانده در شگفت

55

چشم آدم شورشی آغاز کرد

بعد از آن بر هم نهاد وباز کرد

56

ناخن آدم از آن روشن ببود

روی آدم همچو آئینه نمود

57

بر سر هر ناخنی دیدآدمی

بود پیدا هر یکی را عالمی

58

آدم از آن شوق بیهوش اوفتاد

در نبود وبود، خاموش اوفتاد

59

گفت این فرزند خاص الخاص تست

ره نمای توبهٔ و اخلاص تست

60

آدم آنگه پس دعاآغاز کرد

هر دو کف بر روی خود او باز کرد

61

گفت آدم یا اله العالمین

راحم و رحمن و خیر النّاصرین

62

آدم بیچاره را توفیق بخش

دیدهٔ جانش ره تحقیق بخش

63

رحمتی کن بر تمامت جزو و کل

آدم مسکین مگردان عین ذل

64

در موافق جملهٔ کروّبیان

جمله آمین گوی بودند آن زمان

65

چون دو دست خویش بر روی آورید

آدم آنگه سوی جنّت بنگرید

66

آنچنانش سکر عشق آورده بود

کز میان پرده فوقش پرده بود

67

یک زمان در خواب شد بیهوش او

بود از آن مستی عجب مدهوش او

68

ناگهان در خواب اندر خواب دید

صورتی چون ماه و خور گشتی پدید

69

صورتی کاندر جهان مثلش نبود

روی خود را سوی آدم مینمود

70

صورتی مانندهٔ خورشید و ماه

آدم اندر وی همی کردی نگاه

71

چشم عالم همچنان دیگر ندید

کرد پیدا حق تعالی دید دید

72

رغبت او کرد آدم آن زمان

گشت عاشق بر جمالش آنچنان

73

خواست تا او را بگیرد در کنار

کرد ازوی ناگهان حوّا کنار

74

غیرت حق در وجودش کار کرد

بعد از آن اندیشهٔ بسیار کرد

75

خالق آفاق من فوق الحجاب

بر ید قدرت چنین کرد انقلاب

76

آنچه آدم را بخوابش مینمود

در زمان از صنع او پیدا ببود

77

چون چراغی از چراغی برفروخت

آن چراغ نور آدم بر فروخت

78

آدم از آن خواب خوش ناگه بجست

در دو چشم خویش مالید او دو دست

79

دید آن محبوب و آن روح قلوب

گفت ای رحمن و ستّار العیوب

80

این چه سرّست این دگر با من بگوی

کز کجا پیدا شدست این ماهروی

81

حق تعالی گفت این هم جفت تست

هم سروهم راز تو،‌هم گفت تست

82

از تو و او خلق عالم سر بسر

میکنم پیدا، بدان ای بی خبر

83

از ره شرع رسول هاشمی

کرد ایشان را بباید همدمی

84

گفت ای آدم کنون گندم مخور

کز بهشت جاودان افتی بدر

85

این شجر زنهار تا تو ننگری

چون ببینی این شجر زو بگذری

86

جبرئیلش هر زمان رخ مینمود

قدر آدم لحظه لحظه میفزود

87

زان شجر میداد مر وی را خبر

زینهار ای آدم این گندم مخور

88

آدم از عزّت چنان در عز فتاد

تاج بر فرق جهاندارش نهاد

89

هر زمان در منزلی و گوشهٔ

پیش او میرست هر جا خوشهٔ

90

بود با حوا چنان در عین راز

گاه در شیب و گهی اندر فراز

91

صورت حوا چنانش دوست بود

پای تا سر مغز بُد نه پوست بود

92

مانده حیران در رخ آن دلنواز

در حقیقت بود اندر عین راز

93

لیک ابلیس لعین در جست و جوی

خوار و ملعون گشته رفته آبروی

94

جان او در تفّ نار افتاده بود

کار او بس خوار و زار افتاده بود

95

مکر بر تلبیس میکرد از حسد

تا کند آدم مثال خویش رد

96

سالها در ناله و در درد بود

در میان زندگان او فرد بود

97

بر در جنّت نشست او، سالها

تا همه معلوم کرد احوالها

98

مار با طاوس، دربان بهشت

رفت و با ایشان گل انسی بکشت

99

در دهان مار بنشست آن لعین

رفت در سوی بهشت او پر ز کین

100

تا بر آدم میرسید آن نابکار

دید آدم را نشسته شاهوار

101

بود در پهلوی حوا شادمان

بد نشسته بر سر تخت روان

102

تخت هرجائی روان مانند آب

انگبین ناب با شیر و شراب

103

زیر آن تخت روان هر جای جوی

بود سرگردان عزازیلش چو گوی

104

هر کجا ابلیس میشد از نخست

یک دوسه خوشه در آنجا میشکفت

105

پیش آدم رفت و گفتا این بخور

کاین همه از بهر تست ای نامور

106

چون شب تاریک لیل عسعسه

هر زمان میکرد بروی وسوسه

107

عاقبت اندر تن او راه یافت

هر دم از لونی دگر بیرون شتافت

108

خواست تا او را برد از ره برون

فعل مس الجن، باشد در جنون

109

آنچه تقدیر خدا بود از ازل

کارگاهش، حکم رفته بی خلل

110

هرچه هست و بود و آید در وجود

شبنمی دان آن هم از دریای جود

111

یفعل اللّه ما یشا حق گفته است

درّ این اسرار معنی،‌سفته است

112

هر که او اسرار اول باز دید

خویشتن را برتر از اعزاز دید

113

هرچه حق خواهد بباشد در زمان

بی خبر زین راز آمد جسم و جان

114

هرچه حق خواهد بباشد بی شکی

این کسی داند که او بیند یکی

115

هرچه حق خواهد کند در قادری

این بدان ای بیخبر گر ناظری

116

هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی

چند گویی هیچ باشد گفت و گوی

117

در ازل او سر یکایک دیده است

این کسی داند که صاحب دیده است

118

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

خود براند از پیش و هم خود باز خواند

119

در ازل حکمی که رفته آن بود

مرگ را آخر درین تاوان بود

120

گر شوی در راه او، تسلیم او

درگذر زین شیوه و این گفتگو

121

هر که خواهد برگزیند از میان

جهد کن تا خود نه بینی در میان

122

بر سر هر کس قضائی میرود

برتن هر کس بلائی میرود

123

خون صدّیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

124

عشقبازی میکند با خویشتن

تو ندانی ای که دیدی خویشتن

125

نه قلم دارد ازین سر آگهی

لوح خود را شسته، بر دست تهی

126

عرش سرگردان این اسرار شد

از نمود خویشتن بیزار شد

127

در قضای خود رضا ده از یقین

خویشتن رادر میان یکجو مبین

128

از قضای رفته گر واقف شوی

در زمان و در مکان عارف شوی

129

از قضای رفته کس آگاه نیست

هیچ عاقل واقف این راه نیست

130

بر قضای رفته ای دل تن بنه

پیش حق هر لحظهٔ گردن بنه

131

از قضای رفته، بسیاری مگوی

درد این اسرار را، درمان مجوی

132

از قضای رفته، آدم بی خبر

بود خوش بنشسته بی خوف و خطر

133

از قضای رفته، زد سیمرغ لاف

لاجرم از شرم شد بر کوه قاف

134

عاقبت چون حکم ایزد کار کرد

آدم اندیشه در آن بسیار کرد

135

چون قضای رفته بُد گندم بخورد

ناگهان افتاد در اندوه و درد

136

رفت حوا نیز اکلی کرد از آن

خوشهٔ بستد ز آدم خورد از آن

137

حُلّهاشان محو شد اندر وجود

آنچه اول رفته بود آخر ببود

138

خوار و سرگردان شدند و مستمند

ناگهان نزدیکشان آمد گزند

139

جبرئیل آمد که حق فرموده است

کاین همه رنج شما بیهوده است

140

از بهشت عدن ما بیرون شوید

همچنان در نزد خاک و خون شوید

141

این همه گفتم شما را پیش ازین

عاقبت خود کار خود کرد آن لعین

142

از بهشت عدنشان بیرون فکند

بار دیگرشان میان خون فکند

143

حق تعالی گفت با آدم براز

کای خطا کرده، بمانده در نیاز

144

این چراکردی؟ که گفتت این بخور؟

کوفتادی از بهشت ما بدر

145

آدم بیچاره زان خاموش شد

از خجالت یک زمان مدهوش شد

146

بار دیگر کرد حق، با او خطاب

تا چراخاموش گشتی در جواب

147

گفت آدم ربّنا بد کردهام

هرچه کردم با تن خود کردهام

148

لیک شیطان لعین از ره ببرد

بر من مسکین بکرد این دست برد

149

ربّنا یا ربّنا یا ربّنا

ظلم کردم بعد ازینم ره نما

150

بعد از آن بادی برآمد پر خطر

کردشان هر دو جدا از یکدگر

151

درنگر ای راه بین تاشان چه بود

حق تعالی بود با ایشان نمود

152

هست این تمثیل جسم و جان تو

یک دو روزی آمده مهمان تو

153

از بهشت عدن بیرون رفتهٔ

در میان خاک و در خون خفتهٔ

154

هست ابلیس لعینت رهنمای

باز میافتی دمادم از خدای

155

چون بلای قرب حق آدم بدید

خویشتن را در میان در دم بدید

156

سرّ گندم بود کورا خوار کرد

سرّ گندم هفت و پنج و چار کرد

157

سرّ گندم در درون نطفه بین

تا شود جمله گمان تو یقین

158

گر نبودی جسم را، جانی بکار

کی شدی آدم خود آنجا آشکار

159

بند راه آدم آمد این شجر

بر سلوک آن فتادش این خطر

160

او به دو گندم،‌ بهشت عدن داد

این بلا و رنج را بر خود نهاد

161

گر بیک جو میتوانی، داد ده

نفس خود را یک زمانی،‌ داده ده

162

برگذر زین خاکدان خلق خوار

درگذر زین صورت ناپایدار

163

ورنه دنیا زود مردارت کند

گنده تر از خویش صد بارت کند

164

هست دنیا بر مثال آتشی

هر زمان خلقی بسوزاند خوشی

165

هست دنیا بر مثال کژدمی

میزند او نیشها در هر دمی

166

هست دنیا چون پلی بگذر ز وی

ورنه لرزان گرددت هم پا و پی

167

هست دنیا آشیان حرص و آز

مانده از فرعون و از نمرود باز

168

هست دنیا گنده پیری گوژ پشت

صد هزاران شوی هر روزی بکشت

169

هست دنیا بی وفا و پر جفا

تو ازو امید میداری وفا

170

هست دنیا جای مرگ و دردو داغ

گر تو مردی زود گیری زو فراغ

171

هست دنیا کشتزار آن جهان

تو در اینجا نیز تخمی برفشان

172

هست دنیا همچو مرداری خسیس

کم مگردان اندرو جان نفیس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای نموده جسم و جان از کاینات

هست در تاریکیت آب حیات

عطار»اشترنامه»بخش 6 - در علو مرتبه انسان

اگلی نظم

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

عطار»اشترنامه»بخش 8 - جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور