صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 7 - حكایت آدم علیه السلام

بخش 7 - حكایت آدم علیه السلام

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جزو و کل با یکدگر جمع آمدند

پای تا سر دیدهٔ شمع آمدند

22

از یقین نور تجلّی چون بتافت

خاک مرده روح روحانی بیافت

33

شد نفخت فیه من روحی، نثار

سرّ جانان گشت بر خاک آشکار

44

چل صباح آن جهانی بر گذشت

تا وجود آدم از گل زنده گشت

55

جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم

کس نسازد زین عجائب تر طلسم

66

جسم آدم صورت جان گشت کل

گشت پیدا راه عزّ و راه ذل

77

عشق و عقل و فهم و ادراک و یقین

حزن و شوق و ذوق ازو شد کفر و دین

88

آدم آنگه چشم معنی باز کرد

روی جانان دید و آنگه ناز کرد

99

دید آنگه جنّت و حور و قصور

گشت از نور تجلّی پر زنور

1010

آسمان دید وزمین و چرخ و ماه

کرد در اشیا یکایک او نگاه

1111

بود تا بابود کلّی سیر کرد

آنگهی آهنگ کنج دیر کرد

1212

دید خود را روشن و آراسته

جمله از نور تجلّی خاسته

1313

عطسهء‌‌ آمد ورا، سوی دماغ

گفت او الحمدللّه از فراغ

1414

در تماشای بهشت او باز ماند

حق تعالی از میان جان بخواند

1515

گفت ای روشن بتو بود وجود

این بگفت و اوفتاد اندر سجود

1616

سجده کرد و گفت ای دانای راز

کار این بیچاره بر کلّی بساز

1717

این چه اسرارست و من خود کیستم

اندرین جا گاه بهر چیستم

1818

از کدامین ره بدینجا آمدم

عاجز و بی دست و بی پا آمدم

1919

خالقا بیچارهٔ را هم ترا

همچو موری لنگ در راهم ترا

2020

عشق آمد پرده از رخ برگرفت

آدم بیچاره را در بر گرفت

2121

در خطاب آمد که دریاب آدمی

تا ابد چشم و چراغ عالمی

2222

از دم حق آمدی آدم تویی

اصل کرّمنا بنی آدم تویی

2323

خویش را بشناس در زیر و زبر

سجده کردندت ملایک سر بسر

2424

در زمین و آسمان لشکر تراست

جسم و جان و جزو کل یکسر تراست

2525

قبله گاه آفرینش آمدی

پای تا سر عین بینش آمدی

2626

باز چون در راه حق بالغ شدی

تا ابد از جسم و جان فارغ شدی

2727

آنچه دیدی و آنچه بینی آن تویی

خویش را بشناس صد چندان تویی

2828

اولش اسما همه تعلیم داد

آنگه او را سلّموا تسلیم داد

2929

گفت آدم ای کریم لایزال

حی و قیوم و رحیم و ذوالجلال

3030

ای دل آدم بتو گشته سرور

غرقه گشته در میان نار و نور

3131

من به تو پیدا شدم پیدا بُدی

تو بگو تا تو به که پیدا شدی؟

3232

حق تعالی گفت گستاخی مکن

میندانی تا چه میگوئی سخن

3333

راز ما هم ما بدانیم از نخست

هم بگویم با تو کاین هم حقّ تست

3434

تو بمن پیدا شدی و من بتو

گشته پیدا صنعهای من بتو

3535

لیک مقصود من از تو یک کس است

از همه نسل تو ما را او بس است

3636

نام او سلطان محمد آمدست

طاهر و محمود و احمد آمدست

3737

گرنه او بودی نبودی کاینات

گر نه او بودی نبودی این صفات

3838

گرنه او بودی نبودی ماه و خور

گرنه او بودی نبودی بحر و بر

3939

گرنه او بودی نبودی آسمان

گرنه او بودی نبودی جسم و جان

4040

گرنه او بودی نبودی اسم تو

کی بدی هرگز نشان جسم تو

4141

گرنه او بودی نبودی انبیا

گرنه او بودی نبودی اولیا

4242

گرنه او بودی نبودی این زمین

عرش و کرسی با مکان و با مکین

4343

گرنه او بودی نبودی این بهشت

نور او خاک وجود تو سرشت

4444

گرنه او بودی نبودی این جهان

خوب و زشت و آشکارا و نهان

4545

گرنه او بودی شفاعت خواه تو

کی شدی پیدا در این جا راه تو

4646

آفرینش را جز او مقصود نیست

پاک دامن تر ازو موجود نیست

4747

وصف پیغمبر چو آدم گوش کرد

یک زمان از شوق، جان بیهوش کرد

4848

گفت میخواهم که بینم روی او

تا شوم من گرد خاک کوی او

4949

حق تعالی گفت نور او ببین

کان نهادم من ترا اندر جبین

5050

لیک بنگر این زمان از دست راست

تا ببینی آنچه مقصود تراست

5151

چون نظر آدم بدست راست کرد

آنچه او از حق تعالی خواست کرد

5252

دید آدم عرش با لوح و قلم

بعد از آن، آن نور عالم زد علم

5353

شعلهٔ زد نور پاک مصطفی

کرد روشن هم زمین و هم سما

5454

نور عالی هر دو عالم در گرفت

آدم از آن نور مانده در شگفت

5555

چشم آدم شورشی آغاز کرد

بعد از آن بر هم نهاد وباز کرد

5656

ناخن آدم از آن روشن ببود

روی آدم همچو آئینه نمود

5757

بر سر هر ناخنی دیدآدمی

بود پیدا هر یکی را عالمی

5858

آدم از آن شوق بیهوش اوفتاد

در نبود وبود، خاموش اوفتاد

5959

گفت این فرزند خاص الخاص تست

ره نمای توبهٔ و اخلاص تست

6060

آدم آنگه پس دعاآغاز کرد

هر دو کف بر روی خود او باز کرد

6161

گفت آدم یا اله العالمین

راحم و رحمن و خیر النّاصرین

6262

آدم بیچاره را توفیق بخش

دیدهٔ جانش ره تحقیق بخش

6363

رحمتی کن بر تمامت جزو و کل

آدم مسکین مگردان عین ذل

6464

در موافق جملهٔ کروّبیان

جمله آمین گوی بودند آن زمان

6565

چون دو دست خویش بر روی آورید

آدم آنگه سوی جنّت بنگرید

6666

آنچنانش سکر عشق آورده بود

کز میان پرده فوقش پرده بود

6767

یک زمان در خواب شد بیهوش او

بود از آن مستی عجب مدهوش او

6868

ناگهان در خواب اندر خواب دید

صورتی چون ماه و خور گشتی پدید

6969

صورتی کاندر جهان مثلش نبود

روی خود را سوی آدم مینمود

7070

صورتی مانندهٔ خورشید و ماه

آدم اندر وی همی کردی نگاه

7171

چشم عالم همچنان دیگر ندید

کرد پیدا حق تعالی دید دید

7272

رغبت او کرد آدم آن زمان

گشت عاشق بر جمالش آنچنان

7373

خواست تا او را بگیرد در کنار

کرد ازوی ناگهان حوّا کنار

7474

غیرت حق در وجودش کار کرد

بعد از آن اندیشهٔ بسیار کرد

7575

خالق آفاق من فوق الحجاب

بر ید قدرت چنین کرد انقلاب

7676

آنچه آدم را بخوابش مینمود

در زمان از صنع او پیدا ببود

7777

چون چراغی از چراغی برفروخت

آن چراغ نور آدم بر فروخت

7878

آدم از آن خواب خوش ناگه بجست

در دو چشم خویش مالید او دو دست

7979

دید آن محبوب و آن روح قلوب

گفت ای رحمن و ستّار العیوب

8080

این چه سرّست این دگر با من بگوی

کز کجا پیدا شدست این ماهروی

8181

حق تعالی گفت این هم جفت تست

هم سروهم راز تو،‌هم گفت تست

8282

از تو و او خلق عالم سر بسر

میکنم پیدا، بدان ای بی خبر

8383

از ره شرع رسول هاشمی

کرد ایشان را بباید همدمی

8484

گفت ای آدم کنون گندم مخور

کز بهشت جاودان افتی بدر

8585

این شجر زنهار تا تو ننگری

چون ببینی این شجر زو بگذری

8686

جبرئیلش هر زمان رخ مینمود

قدر آدم لحظه لحظه میفزود

8787

زان شجر میداد مر وی را خبر

زینهار ای آدم این گندم مخور

8888

آدم از عزّت چنان در عز فتاد

تاج بر فرق جهاندارش نهاد

8989

هر زمان در منزلی و گوشهٔ

پیش او میرست هر جا خوشهٔ

9090

بود با حوا چنان در عین راز

گاه در شیب و گهی اندر فراز

9191

صورت حوا چنانش دوست بود

پای تا سر مغز بُد نه پوست بود

9292

مانده حیران در رخ آن دلنواز

در حقیقت بود اندر عین راز

9393

لیک ابلیس لعین در جست و جوی

خوار و ملعون گشته رفته آبروی

9494

جان او در تفّ نار افتاده بود

کار او بس خوار و زار افتاده بود

9595

مکر بر تلبیس میکرد از حسد

تا کند آدم مثال خویش رد

9696

سالها در ناله و در درد بود

در میان زندگان او فرد بود

9797

بر در جنّت نشست او، سالها

تا همه معلوم کرد احوالها

9898

مار با طاوس، دربان بهشت

رفت و با ایشان گل انسی بکشت

9999

در دهان مار بنشست آن لعین

رفت در سوی بهشت او پر ز کین

100100

تا بر آدم میرسید آن نابکار

دید آدم را نشسته شاهوار

101101

بود در پهلوی حوا شادمان

بد نشسته بر سر تخت روان

102102

تخت هرجائی روان مانند آب

انگبین ناب با شیر و شراب

103103

زیر آن تخت روان هر جای جوی

بود سرگردان عزازیلش چو گوی

104104

هر کجا ابلیس میشد از نخست

یک دوسه خوشه در آنجا میشکفت

105105

پیش آدم رفت و گفتا این بخور

کاین همه از بهر تست ای نامور

106106

چون شب تاریک لیل عسعسه

هر زمان میکرد بروی وسوسه

107107

عاقبت اندر تن او راه یافت

هر دم از لونی دگر بیرون شتافت

108108

خواست تا او را برد از ره برون

فعل مس الجن، باشد در جنون

109109

آنچه تقدیر خدا بود از ازل

کارگاهش، حکم رفته بی خلل

110110

هرچه هست و بود و آید در وجود

شبنمی دان آن هم از دریای جود

111111

یفعل اللّه ما یشا حق گفته است

درّ این اسرار معنی،‌سفته است

112112

هر که او اسرار اول باز دید

خویشتن را برتر از اعزاز دید

113113

هرچه حق خواهد بباشد در زمان

بی خبر زین راز آمد جسم و جان

114114

هرچه حق خواهد بباشد بی شکی

این کسی داند که او بیند یکی

115115

هرچه حق خواهد کند در قادری

این بدان ای بیخبر گر ناظری

116116

هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی

چند گویی هیچ باشد گفت و گوی

117117

در ازل او سر یکایک دیده است

این کسی داند که صاحب دیده است

118118

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

خود براند از پیش و هم خود باز خواند

119119

در ازل حکمی که رفته آن بود

مرگ را آخر درین تاوان بود

120120

گر شوی در راه او، تسلیم او

درگذر زین شیوه و این گفتگو

121121

هر که خواهد برگزیند از میان

جهد کن تا خود نه بینی در میان

122122

بر سر هر کس قضائی میرود

برتن هر کس بلائی میرود

123123

خون صدّیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

124124

عشقبازی میکند با خویشتن

تو ندانی ای که دیدی خویشتن

125125

نه قلم دارد ازین سر آگهی

لوح خود را شسته، بر دست تهی

126126

عرش سرگردان این اسرار شد

از نمود خویشتن بیزار شد

127127

در قضای خود رضا ده از یقین

خویشتن رادر میان یکجو مبین

128128

از قضای رفته گر واقف شوی

در زمان و در مکان عارف شوی

129129

از قضای رفته کس آگاه نیست

هیچ عاقل واقف این راه نیست

130130

بر قضای رفته ای دل تن بنه

پیش حق هر لحظهٔ گردن بنه

131131

از قضای رفته، بسیاری مگوی

درد این اسرار را، درمان مجوی

132132

از قضای رفته، آدم بی خبر

بود خوش بنشسته بی خوف و خطر

133133

از قضای رفته، زد سیمرغ لاف

لاجرم از شرم شد بر کوه قاف

134134

عاقبت چون حکم ایزد کار کرد

آدم اندیشه در آن بسیار کرد

135135

چون قضای رفته بُد گندم بخورد

ناگهان افتاد در اندوه و درد

136136

رفت حوا نیز اکلی کرد از آن

خوشهٔ بستد ز آدم خورد از آن

137137

حُلّهاشان محو شد اندر وجود

آنچه اول رفته بود آخر ببود

138138

خوار و سرگردان شدند و مستمند

ناگهان نزدیکشان آمد گزند

139139

جبرئیل آمد که حق فرموده است

کاین همه رنج شما بیهوده است

140140

از بهشت عدن ما بیرون شوید

همچنان در نزد خاک و خون شوید

141141

این همه گفتم شما را پیش ازین

عاقبت خود کار خود کرد آن لعین

142142

از بهشت عدنشان بیرون فکند

بار دیگرشان میان خون فکند

143143

حق تعالی گفت با آدم براز

کای خطا کرده، بمانده در نیاز

144144

این چراکردی؟ که گفتت این بخور؟

کوفتادی از بهشت ما بدر

145145

آدم بیچاره زان خاموش شد

از خجالت یک زمان مدهوش شد

146146

بار دیگر کرد حق، با او خطاب

تا چراخاموش گشتی در جواب

147147

گفت آدم ربّنا بد کردهام

هرچه کردم با تن خود کردهام

148148

لیک شیطان لعین از ره ببرد

بر من مسکین بکرد این دست برد

149149

ربّنا یا ربّنا یا ربّنا

ظلم کردم بعد ازینم ره نما

150150

بعد از آن بادی برآمد پر خطر

کردشان هر دو جدا از یکدگر

151151

درنگر ای راه بین تاشان چه بود

حق تعالی بود با ایشان نمود

152152

هست این تمثیل جسم و جان تو

یک دو روزی آمده مهمان تو

153153

از بهشت عدن بیرون رفتهٔ

در میان خاک و در خون خفتهٔ

154154

هست ابلیس لعینت رهنمای

باز میافتی دمادم از خدای

155155

چون بلای قرب حق آدم بدید

خویشتن را در میان در دم بدید

156156

سرّ گندم بود کورا خوار کرد

سرّ گندم هفت و پنج و چار کرد

157157

سرّ گندم در درون نطفه بین

تا شود جمله گمان تو یقین

158158

گر نبودی جسم را، جانی بکار

کی شدی آدم خود آنجا آشکار

159159

بند راه آدم آمد این شجر

بر سلوک آن فتادش این خطر

160160

او به دو گندم،‌ بهشت عدن داد

این بلا و رنج را بر خود نهاد

161161

گر بیک جو میتوانی، داد ده

نفس خود را یک زمانی،‌ داده ده

162162

برگذر زین خاکدان خلق خوار

درگذر زین صورت ناپایدار

163163

ورنه دنیا زود مردارت کند

گنده تر از خویش صد بارت کند

164164

هست دنیا بر مثال آتشی

هر زمان خلقی بسوزاند خوشی

165165

هست دنیا بر مثال کژدمی

میزند او نیشها در هر دمی

166166

هست دنیا چون پلی بگذر ز وی

ورنه لرزان گرددت هم پا و پی

167167

هست دنیا آشیان حرص و آز

مانده از فرعون و از نمرود باز

168168

هست دنیا گنده پیری گوژ پشت

صد هزاران شوی هر روزی بکشت

169169

هست دنیا بی وفا و پر جفا

تو ازو امید میداری وفا

170170

هست دنیا جای مرگ و دردو داغ

گر تو مردی زود گیری زو فراغ

171171

هست دنیا کشتزار آن جهان

تو در اینجا نیز تخمی برفشان

172172

هست دنیا همچو مرداری خسیس

کم مگردان اندرو جان نفیس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای نموده جسم و جان از کاینات

هست در تاریکیت آب حیات

عطار»اشترنامه»بخش 6 - در علو مرتبه انسان

اگلی نظم

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

عطار»اشترنامه»بخش 8 - جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور