صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اشترنامه
  3. »بخش 6 - در علو مرتبه انسان

بخش 6 - در علو مرتبه انسان

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای نموده جسم و جان از کاینات

هست در تاریکیت آب حیات

22

ای همه اسرار جانان کرده فاش

بیش ازین در صورت حسّی مباش

33

آنچه بخشیدم ترا آن قسم کن

هم نموداری بکن فاش این سخن

44

آنچه هرگز آدمی نشنیده است

نه کسی دانسته و نه دیده است

55

در رموز سرّ سبحانی بخوان

سر این تفسیر ربّانی بدان

66

یک زمان بر منبر وحدت برآی

زنگ شرک از صورت حس بر زدای

77

حافظان عشق را آور بجوش

جملهٔ ذرّات آور در خروش

88

از زبور عشق سر آغاز کن

پرّ و بال مرغ معنی باز کن

99

همچو داود آیت عشّاق خوان

سر آن با مذهب عشّاق ران

1010

از بحار عشق جوهر بار کن

این زمان دل را بهمّت یار کن

1111

بر سر عشّاق جوهرها ببار

چون درآمد شاخ معنیّت ببار

1212

هر زمان وصفی دگر آغاز کن

هر نفس سازی دگر برساز کن

1313

این همه ذرّات پیدا و نهان

از وجود خویشتن گردان عیان

1414

این همه اشجار معنی بربرست

جایشان بر خاک و باد و آذرست

1515

قسمتی ده روح روحانی عشق

تا بگوید راز پنهانی عشق

1616

پرزنان سیمرغ وار از کوه قاف

کوه بر منقار معنی بر شکاف

1717

از پس قاف وجودت رخ نمای

این معمّا را بمعنی برگشای

1818

تو ازین صورت نه بینی جز که هیچ

عاقبت افتی میان پیچ پیچ

1919

گر درین صورت بمانی زار تو

در میان خاک افتی خوار تو

2020

کارها در صورت و معنی فتاد

عقل را با عشق ازان دعوی فتاد

2121

نکتهٔ سرّ عجب پیدا نمود

هر دو عالم در دلم یکتا نمود

2222

عقل سودا کرد بیحد بر دلم

هر زمانی سخت تر شد مشکلم

2323

هر زمانم از ره دیگر ببرد

تا مگر ما را نماید دست برد

2424

گفت این نقش خیالست این مبین

راه من جوی و مراد من گزین

2525

گفتمش گرراست میگوئی یقین

چیست پیدا نزد من راه این چنین

2626

گفت سرگردان مشو تا بنگری

گرنه از دور زمانه بگذری

2727

نه ترا صورت نه آن معنی بود

نه ترا دنیی و نه عقبی بود

2828

هرکه او از عقل بگذشت از جنون

هر که او با عقل باشد ذوفنون

2929

هیچ عاقل مرد دو رنگی ندید

لیک یک میگشت در دو ناپدید

3030

هیچکس او ترک جان و تن نگفت

هیچکس بر روی آتش خوش نخفت

3131

هیچکس دیدی که او خود را بکشت

ور بکشت این هست کاری بس درشت

3232

ناگهان عشق از کمین گاه ازل

روی خود بنمود بی مکر و حیل

3333

هر دو عالم را بهم بر زد بکل

عقل سودایی شد اندر عین ذل

3434

عقل چون عشق از برابر گاه دید

در زمان از پیش تن شد ناپدید

3535

وهم، از گفتار عقل بوالفضول

همچو بادی بود بی رأی و اصول

3636

عشق سیمرغیست کورا دام نیست

عشق را آغاز هست انجام نیست

3737

عشق مغز کاینات آمد مدام

عشق هر چیزی کند صاحب مقام

3838

عشق آدم یافت از جنّت فتاد

عشق شورش بر همه عالم نهاد

3939

عشق آتش بود و عقل آب ای پسر

عشق خاکی و خرد باد ای پسر

4040

عشق پنهان بود پیدا کرد کل

عشق معشوقیست اندر عین ذل

4141

عقل میخواهد جهان را پایدار

عشق میخواهد که باشد پای دار

4242

عشق بر منصور غالب گشته بود

بود هم مطلوب و طالب گشته بود

4343

عشق او را بر سر دارش کشید

عشق او را کرد از جان ناپدید

4444

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

از خود و هر دو جهان یکسر ببر

4545

عشق لوح و عرش و کرسی بسترد

عشق هرگز غیر جانان ننگرد

4646

عقل ابلیس لعین از ره فکند

عقل یوسف را درون چه فکند

4747

جوهر عشقست بی ذات و صفت

برتر از ادراک و عقل و معرفت

4848

جوهر عشقست پیدا ونهان

حادث عشقست این هر دو جهان

4949

جوهر عشقست دریای عظیم

جوهر عشقست رحمان رحیم

5050

ای دل از خون میکن از تن جام ساز

بعد از آن این زرق و دلق و دام ساز

5151

جان خود در راه عشق ایثار کن

جسم خود از عشق او بردار کن

5252

بگذر از پنج و چهار و شش مبین

تا شود عین عیان عین یقین

5353

هفت اختر را برون کن ازدماغ

از دوعالم کن تو جان و دل فراغ

5454

چون نه جان ماند ونه دل جانان شوی

هم ز پیدائی خود پنهان شوی

5555

در میان آن فنا صد گونه راز

گفت با او لیک بی او گفته باز

5656

محو گردی فانی مطلق شوی

در جهان عشق مستغرق شوی

5757

کل یکی گردد نماند این دویی

نیست آنجا جای مائی و تویی

5858

جمله یک ذاتست اما بی عدد

جمله یک چیزست کلّی در احد

5959

چون نماند صورتت را جسم و جان

اول وآخر تو باشی جاودان

6060

چون تو باشی اول وآخر تویی

جزو و کل را باطن و ظاهر تویی

6161

از صفات و از مکان باشد خیال

جمله یک گردد نیاید در زوال

6262

این سخنها زان محقّق آمدست

نه از آن جهل مطبّق آمدست

6363

ازمعانی موحّد باشد این

گر ببیند هم مکان را در مکین

6464

گر هزاران کاس بر آب آوری

آن زمان در اندرونش بنگری

6565

هر یکی را آفتابی باشد آن

چون رود خورشید خوابی باشد آن

6666

گر یکی شمع آوری تاریک جای

صد هزاران آینه داری بپای

6767

روی هر آیینهٔ شمعی بود

آن همه از پرتو لمعی بود

6868

در سوی باغی اگر آبی رود

هردرختی را از آن تابی بود

6969

آب روی خود بهر کس وا نمود

هر درختی میوهٔ پیدا نمود

7070

آن همه یک آب بود از روی طور

هر یکی اسمی نموده گشته دور

7171

آب خود را صانع اشیا کرده است

میوههای رنگ رنگ آورده است

7272

هر سحرکان میوهٔ پیدا شود

آن بقیمت عالمی یکتا شود

7373

کوکبان سرگشته و خورشید و ماه

جمله حیران گشته بر صنع اله

7474

این همه معنی چو در جان باشدت

در صفت فرق فراوان باشدت

7575

گر هزاران قرن گندم بدروی

آن همه یکی بود نبود دویی

7676

چون همه یک گندمست آن از عدد

جمله فانی میشود اندر احد

7777

ذات گندم بود آدم بر صور

کی بیابد سرّ این هر بیخبر

7878

گر نگفتی مرورا لاتقربا

کی شدی پیدا ولاد و اقربا

7979

اندرین سر بود شیطان فضول

گشته ردّ و آدم آنجا شد قبول

8080

گندم آدم بند راه صورتست

پای تا سر غرق عین حسرتست

8181

سرّ گندم مصطفی دریافتست

کو سر از کونین و عالم تافتست

8282

آدم مسکین کجا دانست کو

کین چه بازی بود پرگفتگو

8383

بود ابلیس لعین از نور ونار

آدم از روی حقیقت در غبار

8484

نور در ظلمت توانی یافتن

ظلمت اندر نور شد نایافتن

8585

چون عزازیل آدم خاکی بدید

بعد از آن خود رادر آن پاکی بدید

8686

گفت یا رب من ز نور مطلقم

اینت خاک باطل و من بر حقم

8787

هر که او خود را ببینند در میان

بر کنارست از صفای صوفیان

8888

من که چندین سال بر درگاه تو

بودهام اندر سلوک راه تو

8989

من به جز تو سجده کس را چون کنم

من ازین اندیشه دل پرخون کنم

9090

بهترم از خاک من صدباره تر

سجدهٔ تو کردهام زیر و زبر

9191

علو و سفلم در بهشت جاودان

نور تحقیقم عیان اندر عیان

9292

جنّت و حور و قصور، آن منست

جمله اندرحکم و فرمان منست

9393

سالها گردیدهام شیب و فراز

تا قبولم در میان عزّ و ناز

9494

من کجا و آدم خاکی کجا

این سخن با من بگو یا رب چرا

9595

جز تو کس را سجده نکنم تا ابد

گر قبولم ور بخواهی کرد رد

9696

حق تعالی گفت مرابلیس را

چند سازی این زمان تلبیس را

9797

او بصد چیز از تو پیشم بهتر است

از هزاران همچو تو فاضلترست

9898

سرّ خاکش آینهٔ کونین شد

از تو تا او قرنها ما بین شد

9999

آدم از خاکست و تو از آتشی

او قبولی دارد و تو سرکشی

100100

خاک صد باره به از آتش بود

زانکه جای سرکشان آتش بود

101101

من نظر دارم درین خاک ضعیف

هست بر درگاه ما او بس شریف

102102

انبیا زین خاک پیدا آورم

لون لون از وی بصحرا آورم

103103

آنچه من دانم در این خاک ای لعین

سرّ اسرار هویدا و یقین

104104

قرب خاک از آتش افزونتر بود

گرچه آتش ذات او بر تر بود

105105

دانهٔ بر خاک بسپار و برو

بعد از آن صد دانهٔ دیگردرو

106106

هرچه آتش را سپاری گم کند

جمله را یکسر بسوزد نیک و بد

107107

آدم خاکی کنون محبوب ماست

جملهٔ ذرّات او مطلوب ماست

108108

چون نیامد در نظر این خاک راه

کار خود کردی عزازیلا تباه

109109

پس ندا آمد که ای کروّبیان

سجده پیش آدم آرید این زمان

110110

جمله بنهادند سر را بر زمین

ایستاده بود ابلیس لعین

111111

حق تعالی گفت ای جاسوس راه

چند خواهی کرد در آدم نگاه

112112

سجده کن در پیش آدم ای لعین

بعد از آن اسرار کل در وی ببین

113113

گفت ابلیس ای خداوند جهان

پادشاه آشکارا و نهان

114114

جز تو من کس را نخواهم سجده کرد

من دویی هرگز نبینم جز که فرد

115115

سالها من سجدهٔ تو کردهام

دایماً فرمان ذاتت بردهام

116116

سجده غیر تو نخواهم کرد من

این سخن فرمان نخواهم برد من

117117

حق تعالی گفت آدم غیر نیست

کور چشمی و ترا این سیر نیست

118118

جسم آدم هم ز ما مشتق شدست

سرّ او بر من همه بر حق شدست

119119

تو کجا دریابی این اسرار ما

گرچه سرگردان شدی در کار ما

120120

لیک بر اسرار، ما داناتریم

عالم الاسرار در خشک و تریم

121121

سجدهٔ کن تا نگردی لعنتی

گر ز ما امیدوار رحمتی

122122

سجده کن یا لعنتم کن اختیار

تا مکافاتت کنم در روزگار

123123

گفت یا رب هر چه خواهی کن تراست

آنچه میخواهی مرا ده کان سزاست

124124

حق تعالی گفت مهلت بر منت

طوق لعنت کردم اندر گردنت

125125

نام تو کذّاب خواهم زد رقم

تا بمانی تا قیامت متّهم

126126

بعد از این ابلیس بود اندر کمین

سر بدید و شد ورا عین الیقین

127127

گفت سرّ این همین دم کشف شد

زین همه مقصودم این امید بد

128128

لعنت تو بهترم از رحمتست

این همه رحمت چه جای لعنتست

129129

هرچه خواهی کن خطاب از من مگیر

زانکه هستم از خطابت ناگزیر

130130

لعنت آن تست و رحمت آن تو

بنده آن تست و قسمت آن تو

131131

از خطاب تو دلم بیهوش گشت

تا ابد از شوق این مدهوش گشت

132132

ای گریزان گشته از محبوب خود

پیش او یکسانست چه نیک و چه بد

133133

گر طلب کاری تو چون ابلیس باش

دایماً بیمکر و بی تلبیس باش

134134

گر تو مرد راه بینی،‌تن بنه

هر زمان بی صد قفا گردن بنه

135135

هر که او خواری حق کرد اختیار

از میان جمله آمد اختیار

136136

چند خواهی کرد این تلبیس تو

خود نیندیشی هم از ابلیس تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پرده‌بازی بود استادی بزرگ

چابکی دانا ولی از اصل ترک

عطار»اشترنامه»بخش 5 - حکایت استاد ترک و پرده‌بازی او

اگلی نظم

جزو و کل با یکدگر جمع آمدند

پای تا سر دیدهٔ شمع آمدند

عطار»اشترنامه»بخش 7 - حكایت آدم علیه السلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور