صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »نزهت الاحباب
  3. »بخش 15 - شکایت گل از بلبل به پیش باد صبا و عشق او بغیر

بخش 15 - شکایت گل از بلبل به پیش باد صبا و عشق او بغیر

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

باز برگفتار بلبل شد نسیم

همچو شبنم باز بر گل شد نسیم

22

گل صبا را گفت بلبل بیوفاست

پیش ما آوردنش عین خطاست

33

مدتی با ارغوان می‌باخت عشق

روز چندی یاسمن پرداخت عشق

44

خواهرم را آنکه نرگس نام اوست

عاشق او بود کین خوب و نکوست

55

هیچ گل در بوستان از وی نرست

کو نگفتش عشق او دارم بدست

66

یار هرجائی نمی‌آید بکار

ترک او کردم تو دست از من بدار

77

هر که با او باش و جاهل دم زند

عرض خود بر باد بدنامی دهد

88

گفته بودندم سبکباری مکن

با کسان بد سیر یاری مکن

99

ورنه بلبل کیست کو خواهد نشان

تا بیاید نزد من درگلستان

1010

این زمان آمد مرا این حال پیش

از که نالم چون زدم بر خویش نیش

1111

بعد ازین پیشم سخن ازوی مگوی

پیش او از بهر من دیگر مپوی

1212

گر ترا دردی بود در ره مقیم

ور ترا در عشق شد قلب سلیم

1313

با گروه مختلف همدم مشو

پیش هر نامحرمی محرم مشو

1414

خیز ای عطار یکتا شو به عشق

در جمال عقل بینا شو به عشق

1515

در ره او محرم اسرار باش

واقف سر دل عطار باش

1616

چون شنید این نکته‌ها باد صبا

گفت ای فرخ رخ زیبا لقا

1717

هرچه گفتی هست او زان بیشتر

لیک می‌ترسم که هنگام سحر

1818

ناله‌ها پیش خدای خود کند

و از برای تو دعای بد کند

1919

شادمانی تو و آخر در گذار

بر هدف آید خدنگ جان شکار

2020

هر که او شب خیز باشد صبحگاه

حق نگرداند دعای او تباه

2121

خاصه چون او مرغکی شیرین نفس

خلق را بر داستان او هوس

2222

زنده دل مرغیست کو شب تا بروز

در میان باغ می‌نالد بسوز

2323

پادشاهان را هوای صحبتش

هست و می‌دارند دایم حرمتش

2424

عاشق خود را بخوان و خوش بگوی

نیک اندیشان خود را بدمگوی

2525

ور بخواهی پیش تو باشد بپای

آن چنان گویندهٔ دستان سرای

2626

در چمن جائی دهم او را مقام

تا بنالد خوش در آنجا او مدام

2727

گشت راضی گل بدین گفتارها

گفت باید کردنت این کارها

2828

لیک شرطی هست آن باوی بگوی

تا نگرداند ز ما من بعد روی

2929

از گل رخسار ما برگی ببر

نزد آن دیوانهٔ شوریده سر

3030

کین نشان میر خوبانست بیا

بی بهانه صبحدم نزدیک ما

3131

چون صبا شد باز از صحن چمن

برد برگ گل از آن گل پیرهن

3232

آن همه نالهٔ صبا از دور جای

می‌شنید و گفت هان دیگر میای

3333

ناگهانی آن صبا آمد نهان

در گلستان از برای گل عیان

3434

گفت آخر جای بلبل خودکی است

تا به بینم منزلش چون گل کی است

3535

چون صبا نزدیک بلبل شد پگاه

در نهانی از نشان نیک خواه

3636

رنگ و روی برگ گل بلبل بدید

بر زمین چون مرغ کشته می‌طپید

3737

داستانی اندر این معنی بخواند

هر غمی کان بود از دل باز راند

3838

برگرفت آن برگ گل را بوسه داد

در قدمهای صبا لختی فتاد

3939

کی صبا بی تو مبادا بوستان

و از نسیمت تازه باداگلستان

4040

شد یقینم از سر صدق و صفا

آمدی این بار پیشم ای صبا

4141

بعد از این میآیم و جان می‌دهم

جان خود از بهر جانان میدهم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفت بلبل و ای ازین جان باختن

خویش را اندر بلا انداختن

عطار»نزهت الاحباب»بخش 14 - پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن

اگلی نظم

هر دو با هم آمدند تا گلستان

رفت و او را برد نزد دلستان

عطار»نزهت الاحباب»بخش 16 - آوردن باد صبا بلبل را به نزد گل و وصال ایشان با هم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور