صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش سی و هشتم
  4. »بخش 4 - الحكایة و التمثیل

بخش 4 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود پیری عاجز و حیران شده

سخت کوش چرخ سرگردان شده

22

دست تنگی پایمالش کرده بود

گرگ پیری در جوالش کرده بود

33

بود نالان همچو چنگی ز اضطراب

پیشهٔ او از همه نقلی رباب

44

نه یکی بانگ ربابش میخرید

نه کسی نان ثوابش میخرید

55

گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب

برهنه مانده نه نانی و نه آب

66

چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی

برگرفت آخر رباب و شد بکوی

77

مسجدی بود از همه نوعی خراب

رفت آنجا و بزد لختی رباب

88

رخ بقبله زخمه را بر کار کرد

پس سرودی نیز با آن یار کرد

99

چون بزد لختی رباب آن بیقرار

گفت یا رب من ندانم هیچ کار

1010

این چه میدانستم آن آوردمت

خوش سماعی با میان آوردمت

1111

عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم

چون ندارم هیچ نان جان می بسم

1212

نه کسم میخواند از بهر رباب

نه کسم نان میدهد بهر ثواب

1313

من چو کردم آن خود بر تو نثار

تو کریمی نیز آن خود بیار

1414

در همه دنیا ندارم هیچ چیز

رایگان مشنو سماع من تو نیز

1515

کار من آماده کن یکبارگی

تا رهائی یابم از غمخوارگی

1616

چون ز بس گفتن دلش در تاب شد

هم دران مسجد خوشی درخواب شد

1717

صوفیان بوسعید آن پیر راه

گرسنه بودند جمله چند گاه

1818

چشم در ره تا فتوحی دررسد

قوت تن قوت روحی در رسد

1919

عاقبت مردی درآمد با خبر

پیش شیخ آورد صد دینار زر

2020

بوسه داد و گفت اصحاب تراست

تا کنندامروز وجه سفره راست

2121

شد دل اصحاب الحق خوش ازان

رویشان بفروخت چون آتش ازآن

2222

شیخ آن زر داد خادم را و گفت

در فلان مسجد یکی پیری بخفت

2323

با ربابی زیر سر پیری نکوست

این زر او را ده که این زر آن اوست

2424

رفت خادم برد زر درویش را

گرسنه بگذاشت قوم خویش را

2525

آن همه زر چون بدید آن پیر زار

سر بخاک آورد و گفت ای کردگار

2626

از کرم نیکو غنیمی میکنی

با چو من خاکی کریمی میکنی

2727

بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب

جمله از بهر تو خواهم زد رباب

2828

میشناسی قدر استادان تو نیک

هیچکس مثل تو نشناسد ولیک

2929

چون تو خود بستودهٔ چه ستایمت

لیک چون زر برسدم باز آیمت

3030

هر کرا در عقل نقصان اوفتد

کار او فی الجمله آسان اوفتد

3131

لاجرم دیوانه را گرچه خطاست

هرچه میگوید بگستاخی رواست

3232

خیر و شر چون جمله زینجا میرود

نوحهٔ دیوانه زیبا میرود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بلعمی کو مرد عهد خویش بود

چارصد سالش عبادت بیش بود

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و هشتم»بخش 3 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

در بر دیوانهٔ شد عاقلی

دید آن دیوانه را غمگین دلی

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و هشتم»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور