صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش چهلم
  4. »بخش 6 - الحكایة و التمثیل

بخش 6 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حق تعالی عرش را چون بر فراخت

صد جهان پر فرشته سر فراخت

22

حق بدیشان گفت بردارید عرش

زانکه این را بر نتابد اهل فرش

33

صد هزاران باره بیش اند از شمار

در روید از قوت و شوکت بکار

44

جمله در رفتند چست و سرفراز

عاقبت گشتند عاجز جمله باز

55

چون مضاعف کرد اعداد همه

عین عجز افتاد میعاد همه

66

عرش را چندان ملک می بر نتافت

گفتئی موری فلک می بر نتافت

77

هشت قدسی را ز حق فرمان رسید

در ربودند ای عجب عرش مجید

88

عرش را بر دوش خود برداشتند

سرازان تعظیم می افراشتند

99

کای عجب عرشی که چندانی ملک

پر بیفکندند از وی یک بیک

1010

ما بتنهائی خود برداشتیم

خردهٔ الحق فرو نگذاشتیم

1111

اندکی عجبی پدید آمد مگر

تا رسید امر از خدای دادگر

1212

کای ملایک بنگردید از جای خویش

تا چه میبینید زیر پای خویش

1313

آن ملایک چون نگه کردند زیر

آمدند از جان خود از خوف سیر

1414

زیر پای خود هوا دیدند و بس

در هوا چون پای دارد هیچکس

1515

حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب

کای ز عجب خود خطا کرده صواب

1616

عرش اعظم گر شما برداشتید

حامل آن خویش را پنداشتید

1717

کیست بردارندهٔ بار شما

بنگرید ای پر خلل کار شما

1818

چون ملایک را فتاد آنجا نظر

آن همه پندار بیرون شد زسر

1919

هرکه پندارد که جان بیقرار

بر تواند داشت سر کردگار

2020

یا چنان انوار را حامل شود

یا چنان اسرار را قابل شود

2121

آن ازو عجبی و پنداری بود

وین چنین در راه بسیاری بود

2222

آن امانت سر او هم میکشد

قشر عالم مغز عالم میکشد

2323

گر نبودی در میان آن سر پاک

کی کشیدی آن امانت آب و خاک

2424

روستم را را رخش رستم میکشد

تا نه پنداری که مردم میکشد

2525

گر حملناهم نیفتادی ز پیش

حامل آن سر نبودی کس بخویش

2626

چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد

مرد را اینجا زفان ببریده شد

2727

تا ابد اکنون سفر در خویش کن

هر زمانی رونق خود بیش کن

2828

لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص

تا شوی در پردهٔ توحید خاص

2929

از وجود جان برون باید شدن

محرم جانان کنون باید شدن

3030

حوصله باید اگر آن بایدت

کی بود جانانت گر جان بایدت

3131

عقل و جانت را دو کفه ساز خوش

عقل و جانت را در آنجا نه بکش

3232

عقل اگر افزون بود نقصان تراست

جان اگر راجح شود جانان تراست

3333

در فقیری چون زفانه باش راست

سوی عقل و سوی جان منگر بخواست

3434

تو زفانه گر نباشی بی شکی

با ازل بینی ابد گشته یکی

3535

کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب

جمله یک رنگت شود چون آفتاب

3636

چون همه یک رنگت آمد در احد

از همه درویش مانی تا ابد

3737

ور بود در فقر جان یک ذره چیز

حال کادالفقر باشد کفر نیز

3838

فقر چه بود سایه جاوید آمده

در میان قرص خورشید آمده

3939

پس بقرصی گشته قانع تاابد

قرص و قانع محو احد مانده احد

4040

جز احد آنجا اگر چیزی بود

هم احد باشد چو تمییزی بود

4141

زانکه اینجا این همه هم اوست و بس

بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس

4242

آن و این و این و آن اینجا بود

لیکن آنجا اینهمه سودا بود

4343

گر مثالی بایدت کاسان شود

همچو دریا دان که او باران شود

4444

هرچه از قرب احد آید پدید

چون شود نازل عدد آید پدید

4545

هست قرآن در حقیقت یک کلام

بی عدد آمد چو منزل شد تمام

4646

صد هزاران قطره یک عمان بود

چون زعمان بگذرد باران بود

4747

هرچه اسمی یافت آمد در وجود

آن همه یک شبنمست از بحر جود

4848

حق عرفانت آن زمان حاصل شود

کاینچه عقلش خواندهٔ باطل شود

4949

عقل باید تا عبودیت کشد

جانت باید تا ربوبیت کشد

5050

عقل با جان کی تواند ساختن

با براقی لاشه نتوان تاختن

5151

دردت اول از تفکر میرسد

آخر الامرت تحیر میرسد

5252

علم باید گرچه مرد اهل آمدست

تابداند کاخرش جهل آمدست

5353

هرکه او یک ذره از عز پی برد

هیچ گردد هیچ هرگز کی برد

5454

عاریت باشد همه کردار او

آن او نبود همه گفتار او

5555

گر بیان نیکو بود در شرع و راه

آن بیان در حق بود برف سیاه

5656

در بیان شرع صاحب حال شو

لیک در حق کور گرد و لال شو

5757

چون شنیدی سر کار اکنون تمام

نیز حاجت نیست دیگر والسلام

5858

سالک از آیات آفاق ای عجب

رفت با آیات انفس روز و شب

5959

گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید

هر دو عالم در درون خویش دید

6060

هر دو عالم عکس جان خویش یافت

وز دو عالم جان خود را بیش یافت

6161

چون بسر جان خود بیننده شد

زندهٔ گشت و خدا را بنده شد

6262

بعد ازین اکنون اساس بندگیست

هر نفس صد زندگی در زندگیست

6363

سالک سرگشته را زیر و زبر

تا بحق بودست چندینی سفر

6464

بعد ازین در حق سفر پیش آیدش

هرچه گویم بیش از پیش آیدش

6565

چون سفر آنست کار آنست و بس

گیر و دارو کار و بار آنست و بس

6666

زان سفر گر با تو انیجا دم زنم

هر دو عالم بیشکی بر هم زنم

6767

گر بدست آید مرا عمری دگر

باز گویم با تو شرح آن سفر

6868

آن سفر را گر کتابی نو کنم

تاابد دو کون پر پرتو کنم

6969

گر بود از پیشگه دستورئی

نیست جانم را ز شرحش دورئی

7070

لیک شرح آن بخود دادن خطاست

گر بود اذنی از آن حضرت رواست

7171

شرح دادم این سفر باری تمام

تا دگر فرمان چه آید والسلام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

برفتاد از جان خرقانی نقاب

دید آن شب حق تعالی را بخواب

عطار»مصیبت نامه»بخش چهلم»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

این چه شورست از تو درجان ای فرید

نعره زن از صد زفان هل من مزید

عطار»مصیبت نامه»بخش چهلم»بخش 7 - در حق خویش گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور