صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش اول
  4. »بخش 6 - الحكایة و التمثیل

بخش 6 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

پیره زالی برد پیش بوسعید

کودکی را تا بود او را مرید

2

آن جوان در کار مرد آمد ولیک

زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک

3

برگ بی برگی و بی خویشی نداشت

طاقت خواری و درویشی نداشت

4

خاست مرد و شیخ را گفت این زمان

صوفیم ناکرده کردی ناتوان

5

خواستم تا صوفئی گردانیم

همچو خویش از خویشتن برهانیم

6

تو مرا در دام مرگ انداختی

کار من جمله ز برگ انداختی

7

گفت چون صوفی نشاند بوسعید

صوفی او چون تو باشد ای مرید

8

لیک چون صوفی نشاند کردگار

لاجرم چون بوسعید آید بکار

9

هرچه آن از من رود چون من بود

دوست از من گر رود دشمن بود

10

راست ناید صوفئی هرگز بکسب

خر کجاگردد بجد و جهد اسب

11

لیک اگر دولت رسد ازجای خویش

یک خر عیسی بود صد اسب بیش

12

جد وجهدت را چو رای دیگرست

صوفئی کردن ز جای دیگرست

13

جد وجهدت بی ثوابی کی بود

لیک گنجشگی عقابی کی بود

14

گر همه عالم ثواب تو بود

تا تو باشی تو عذاب تو بود

15

صوفئی سنگیست مبهوت آمده

سنگ رفته لعل و یاقوت آمده

16

تا بذات اندر تبدل نبودت

جزو باشی ذات تو کل نبودت

17

در حقیقت گرچه توکل آمدی

لیک این ساعت همه ذل آمدی

18

گر شود ذل تودر کل ناپدید

تو بکلی کل شوی ذل ناپدید

19

ور بماند ذرهٔ از ذل تو

پس بود آن ذره ذلت غل تو

20

هست صوفی ذل در کل باخته

ذل و کل در کل کل انداخته

21

کل کل در کل کلات آمده

بی صفت بی فعل و بی ذات آمده

22

پای ناگاهی فرو رفتن بگنج

پیشهٔ نبود که آموزی برنج

23

هست صوفی مرد بی رنج آمده

پای او ناگاه در گنج آمده

24

صوفئی باید ترا اندیشه کن

تا که دانی گنج یابی پیشه کن

25

لیک جد و جهد میباید ترا

تادر این گنج بگشاید ترا

26

زانکه در راهی که سلطانان گنج

گنجها دیدند بی رنج و برنج

27

صد نشان دادند ازان ره پیش تو

تا بجنبد نفس کافر کیش تو

28

سر بدان راه آور و مردانه وار

گنج میجو با دلی پرانتظار

29

زانکه در راهی که گنج آنجا نهند

هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند

30

گر تو در راهی دگر پویندهٔ

گنج نیست آنجا که تو جویندهٔ

31

در رهی رو کان نشانت داده اند

جهد کن تا سر بدانت داده اند

32

جهد میکن روز و شب در کوی رنج

بو که ناگاهی ببینی روی گنج

33

هان و هان گر گنج دین بینی تو مست

ظن مبر کز جهد تو آمد بدست

34

زانکه آنجا جهد را مقدار نیست

گنج را جز گنج کس بر کار نیست

35

هرکرا بنمود آن محض عطاست

وانکه را ننمود از حکم قضاست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار

روز و شب در شهر میگردید خوار

عطار»مصیبت نامه»بخش اول»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

پادشاهی دختری دارد چو ماه

تو درون خانه باشی قعر چاه

عطار»مصیبت نامه»بخش اول»بخش 7 - الحكایة و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور