صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش اول
  4. »بخش 5 - الحكایة و التمثیل

بخش 5 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار

روز و شب در شهر میگردید خوار

22

گفت لیلی را کسی کان خیره مرد

جمله گرد شهر میگردد بدرد

33

گفت اگر در عشق باشد استوار

یک دمش با شهر گردیدن چکار

44

بعدازان شد سر بصحرا در نهاد

پای ناکامی بسودا در نهاد

55

گشت میکردی بصحرا ژاله بار

از سرشکش گشته صحرا لاله زار

66

گفت لیلی هست او در عشق سست

نیست صحرا گشتن از عاشق درست

77

بعدازان در ناتوانی اوفتاد

مردن او را زندگانی اوفتاد

88

بودش از بی طاقتی بیم هلاک

زار میخفتی میان خار و خاک

99

گفت لیلی نیست او در عشق زار

یک نفس با خواب عاشق را چه کار

1010

بعدازان شد عشق لیلی غالبش

گم شد از مطلوب جان طالبش

1111

یکدمش فریاد واویلی نماند

از قدم تا فرق جز لیلی نماند

1212

تن فرو داد و چنان در کار شد

کز وجود خویشتن بیزار شد

1313

دل ز دستش رفت و در خون محو گشت

جمله لیلی ماند مجنون محو گشت

1414

گر همی بودیش میل صد طعام

خواندی آن جمله لیلی را بنام

1515

از زفانش البته هرگز یکدمی

نامدی بیرون به جز لیلی همی

1616

در نمازش ای عجب بی عمد او

ذکر لیلی آمدی الحمد او

1717

در تشهد در رکوع و در سجود

نام لیلی بودی او را در وجود

1818

گر نشستی هیچ و گر برخاستی

زو همه لیلی و لیلی خواستی

1919

این خبر گفتند با لیلی مگر

گفت اکنون عشقش آمد کارگر

2020

تا که در گنجید چیزی دیگرش

می نیامد عشق لیلی در خورش

2121

چون کنون برخاست اوکلی ز دست

عشق من کلی بجای او نشست

2222

گنجدی در عشق اگر درگنجدی

عاشق این جاسنجدی کم سنجدی

2323

تا بود یک ذره از هستی بجای

کفر باشد گر نهی در عشق پای

2424

عشق در خود محو خواهد هر که هست

ورنه نتوان برد سوی عشق دست

2525

هرکه انگشتی برد آنجایگاه

همچو انگشتی بسوزد پیش راه

2626

عشق از فانی توان آموختن

فانی آنجا کی تواند سوختن

2727

گر تو پیش عشق فانی میروی

غرق آب زندگانی میروی

2828

ور ز هستی میبری یک ذره تو

تا ابد زان ذره مانی غره تو

2929

تا بود یک ذره هستی در میان

برکناری از صفای صوفیان

3030

صوفئی نتوان بکسب اندوختن

در ازل آن خرقه باید دوختن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن یکی درخواند مجنون را ز راه

گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه

عطار»مصیبت نامه»بخش اول»بخش 4 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

پیره زالی برد پیش بوسعید

کودکی را تا بود او را مرید

عطار»مصیبت نامه»بخش اول»بخش 6 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور