صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش بیست و چهارم
  4. »بخش 2 - الحكایة و التمثیل

بخش 2 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

گفت محمود آن جهان را پادشاه

در شکاری دور افتاد از سپاه

2

در دهی افتاد ویران سر بسر

پیر زالی دید پیش رهگذر

3

گاو میدوشید روئی چون بهی

گفت ای زن شربتی شیرم دهی

4

پیرزن گفتش که ای میر اجل

شیر را آخر کجاباشد محل

5

شوهر من گر بدی اینجایگاه

گاو کردی پیش تو قربان راه

6

گر شتابت نیست مهمانت کنم

نقد من گاویست قربانت کنم

7

زان سخن محمود خوش دل گشت ازو

شد پیاده زود بر نگذشت ازو

8

گاو را در حال دوشیدن گرفت

شیر از پستانش جوشیدن گرفت

9

دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت

کان بماهی دست زال پیر ریخت

10

پیرزن چون دید آن بسیار شیر

گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر

11

زانکه هر انگشت تو گوئی عیان

چشمهٔ پر شیر دارد در میان

12

با چنین دستی که این ساعت تراست

شیرت از بهر چه میبایست خواست

13

دولتی داری چو دریا بی کنار

من ندانم تا چه مردی ای سوار

14

شیرخور نه از من از بازوی خویش

زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش

15

خویشتن را نقد چندین شیر ازو

من بماهی دیده ام ای میر ازو

16

این همه شیرم که از دست تو زاد

این نه پستان داد کاین دست تو داد

17

تا در پی بودند صحرائی سپاه

از همه سوئی درآمد گرد شاه

18

سجده میبردند پیش روی او

حلقه میکردند از هر سوی او

19

پیرزن را حال اومعلوم گشت

همچو سنگی بود همچون موم گشت

20

دست و پایش پیش شاه از کار شد

خجلت و تشویر او بسیار شد

21

گفت تااکنون که مینشناختم

گاو را قربان تو میساختم

22

چون بدانستم برای جان تو

خویشتن را میکنم قربان تو

23

از حدیث پیرزن خوش گشت شاه

گفت هر حاجت که میباید بخواه

24

گفت آن خواهم که گه گه شهریار

اوفتد از لشکر خود بر کنار

25

آیدم مهمان به تنهائی خویش

فرد آید سوی سودائی خویش

26

زانکه من بی طاقتم سر تا قدم

می ندارم طاقت کوس و علم

27

شاه آن ده را عمارت ساز کرد

از برای پیر زن آغاز کرد

28

ده بدو بخشید و زانجا در گذشت

پیرزن را این سخن شد سرگذشت

29

چون نبد محمود را دولت مجاز

هر کجا میشد بدو میگشت باز

30

دولت آمد اصل مردم هوش دار

این قدر دولت که داری گوش دار

31

ور نداری گوش آن اندک قدر

چشم بد در حال آید کارگر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سالک طیار شد پیش طیور

گفت ای پرندگان نار و نور

عطار»مصیبت نامه»بخش بیست و چهارم»بخش 1 - المقالة الرابعة و العشرون

اگلی نظم

شهریاری بود عالی شیوهٔ

در جوارش بود کنج بیوهٔ

عطار»مصیبت نامه»بخش بیست و چهارم»بخش 3 - الحكایة و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور