صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »بخش 2 - الحكایة و التمثیل

بخش 2 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود سنجر را یکی خواهر چو ماه

صفیه‌خاتون کرده نامش پادشاه

22

از جمال آن جهان دلبری

ذره‌ای بود آفتاب خاوری

33

از ملاحت وز حلاوت سر به‌سر

هم نمک بود آن سمن‌بر هم شکر

44

صد شکن در زلف آن دلبند بود

هر شکن از چینش تا دربند بود

55

چون سر یک موی او پیدا شدی

عقل‌ِ بینش‌بخش نابینا شدی

66

از کژی زلف او گفتن خطاست

زانکه آنجا می‌نیاید هیچ راست

77

تختهٔ پیشانی آن سیم‌بر

بود سیم خام زیر تاج زر

88

بود ابرویش چنان محکم کمان

کان به زه در می‌نیامد یک زمان

99

تیر مژگانش چنان سر تیز بود

کز سر هر تیر صد خونریز بود

1010

جزع او در سحر یکدل آمده

هر دو در جادوی بابل آمده

1111

زلف چون قارش به خون‌ها تشنه‌ای

ذوالفقار از غمزهٔ او دشنه‌ای

1212

زیر زلفش آفتاب روی او

کرده روشن حسن یک یک موی او

1313

چهرهٔ همچون مه تابانش بود

از زمین تا چرخ سرگردانش بود

1414

دُرج یاقوتش دُر شهوار داشت

هر دری با هر دلی صد کار داشت

1515

پستهٔ او داد یک خسته نداد

هیچکس را جز در بسته نداد

1616

چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدل

مانده در دریای تاریکی خجل

1717

گر کسی دیدی زنخدان‌ش عیان

گوی بردی از همه خلق جهان

1818

گرچه بردی گوی زیبایی تمام

لیکن اندر چاه افتادی مدام

1919

عارضش از هند عاج آورده بود

از همه رومش خراج آورده بود

2020

خال او هندوستان در روم داشت

ترک‌تازی تا به چین معلوم داشت

2121

گر بگویم وصف او بسیار من

هم مقصر مانم اندر کار من

2222

زانکه بود آن ماهرخ در دلبری

خسرو جمله بتان بربری

2323

از جمال و ملک برخوردار بود

مرو دارالملک آن دلدار بود

2424

در زیارت آمدی آن دلنواز

روز هر آدینه‌ای بعد از نماز

2525

چاوشان از پیش رفتندی به‌در

پاک کردندی ز مردم رهگذر

2626

بعد از آن خاتون به بازار آمدی

عقل خفته فتنه بیدار آمدی

2727

از عرب شهزاده‌ای علمی تمام

اندکی شوریده شرالدوله نام

2828

اوفتاد آخر به مرو و شد مقیم

عقل اندک داشت تحصیل عظیم

2929

صفیه خاتونی که ماه پرده بود

جمعه‌ای قصد زیارت کرده بود

3030

چاوشان در پیش می‌آویختند

خلق از هر سوی می‌بگریختند

3131

لیک شرالدوله دور استاده بود

چشم بر مهد به زر بنهاده بود

3232

چون برون آمد ز مهد آن آفتاب

گشت شرالدوله از عشقش خراب

3333

نیم عقلی داشت پاک از دست شد

نیم جانی داشت مست مست شد

3434

نعره‌ای از وی برآمد دردناک

سرنگونش سر فرو آمد به خاک

3535

گرچه خاتون آن زمان آگاه شد

تن زد و زانجا به خلوتگاه شد

3636

ناپدید آورد بر خود آنچه دید

برد جان از عشق و تن زد آنچه دید

3737

عاقبت برخاست شرالدوله مست

کرد از جایی مگر اسبی به دست

3838

برنشست آن اسب و می‌شد بی‌قرار

باز گشته بود سنجر از شکار

3939

پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان

برگشاد آنگاه در تازی زفان

4040

خواهرش را کرد ازو خواهندگی

تا خطی بدهد به نام بندگی

4141

چون نمی‌دانست تازی پادشاه

بود میر طاهرش آن‌جایگاه

4242

گفت ای طاهر چه باید؟ بنگرش

گفت اگر گویم بیندازد سرش

4343

پس زفان بگشاد گفت ای شهریار

هست این شوریده مردی بی‌قرار

4444

از هواخواهی ثنا می‌گویدت

وز سر عجزی دعا می‌گویدت

4545

این بگفت و گفت تا بندش کنند

بند کرده حبس یک چندش کنند

4646

تا مگر دیوانگی کم گرددش

عقل را بنیاد محکم گرددش

4747

چون دگر آدینه شد خاتون به راه

آن جوان را کرد هر سویی نگاه

4848

چون نه از چپ دید او را نه ز راست

گفت آن برنای شوریده کجاست؟

4949

خادمی گفتش که در زندان است او

پای در بندست و سرگردان است او

5050

گفت ما را عزم زندان اوفتاد

زانکه آنجا صدقه‌ای خواهیم داد

5151

چون به زندان در شد آن یاقوت‌لب

کرد شرالدوله را حالی طلب

5252

دید در زنجیر سر تا پای او

گل شده از اشک خونین جای او

5353

برقع از چهره برافکند آن نگار

شد زفان و عقل سودایی ز کار

5454

در فروغ و فر او فرتوت گشت

عقل او زایل شد و مبهوت گشت

5555

سخت خاتون را خوش آمد درد او

درد کردش دل ز روی زرد او

5656

خواست تا آنجا نشیند یک زمان

لیک در زندان نبودش جای آن

5757

عاقبت با خانه آمد اشک‌ریز

خواند یک فراش را و گفت خیز

5858

چون شب تاریک گردد آشکار

در جوالی آن فلانی را بیار

5959

رفت فراش و نهادش در جوال

بردش آخر پیش آن صاحب‌جمال

6060

آن جوان چون دید روی دلنواز

هوش ازو شد عقل زایل گشت باز

6161

گشت از جان و خرد بیکار او

شد بتر آن بار از هر بار او

6262

دید خاتون کاو ندارد آن کمال

کآورد یک ذره تاب آن جمال

6363

پس فرستادش به سوی مدرسه

گفت تا کم گرددش این وسوسه

6464

در میان اهل علم و قیل و قال

بو که گیرد عقل او اندک کمال

6565

عاقبت در مدرسه بیمار شد

بند بندش کلبهٔ تیمار شد

6666

سخت کوشان قضا از چپ و راست

رمح کشتن بر دلش کردند راست

6767

تنگ چشمانی ز درگاه آمدند

خطش آوردند و جان خواه آمدند

6868

چون به خاتون زو خبرداری رسید

چادری بر سر به دلداری رسید

6969

حاجبش گفتا که هستم در حساب

گفت آنجا حاجبه آید حجاب

7070

مهددارش گفت مهد آرم به‌در

گفت نه تا بوکه عهد آرم به‌سر

7171

آن دگر گفتش که مرکب زین کنم

گفت نه تا عشق را تمکین کنم

7272

همچنان القصه شد تا مدرسه

دید آن بیمار را در وسوسه

7373

آن جهان را سایه افتاده بر او

سیل خونین دست بگشاده بر او

7474

کرد بر بالین او خاتون مقام

گفت گیر این نامه و برخوان تمام

7575

چون جمالش دید شرالدوله باز

گفت حالی بازگرد ای دلنواز

7676

زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار

مرگ از جانم برآرد صد دمار

7777

من ندارم طاقت دیدار تو

عاجزم از ضعف خود در کار تو

7878

گفت چندین کرده بر خصمان گذر

کی توان شد راضی آخر این قدر؟

7979

عاشق بیچاره گفت ای دلبرم

چون تو از شفقت نشستی بر سرم

8080

پیشکش را از همه مال جهان

من ندارم هیچ الا نیم جان

8181

گرچه نیست این پیشکش درخورد تو

می‌کشم پیش تو جان از درد تو

8282

این بگفت و جان شیرین داد خوش

خاک بر وی مرغزاری باد خوش

8383

چون چنین خاتون بدیدش دردناک

گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک

8484

من به سه دست آمدم بر تو برون

تو ز هر سه دست گشتی سرنگون

8585

هیچ نامردی خود نشناختی

تو بدین دل عشق من می‌باختی

8686

با چنین مردی که بودت در بنه

نقد تو بایست عشق صد تنه

8787

چون به زندان آمدم پیش تو باز

گشت بندت سخت‌تر کارت دراز

8888

چون به خلوت‌گاه خویش آوردمت

صد بلا گویی که پیش آوردمت

8989

چون گرفتم بر سر بالینت جای

می‌نگنجیدی تو با من در سرای

9090

چون نداری طاقت این درد نیز

پس بگو با تو چه باید کرد نیز؟

9191

چون نبودت عشق ما را حوصله

از چه می‌کردی تو چندان مشغله‌؟

9292

این بگفت و بازگشت از پیش او

مرده مانده عاشق درویش او

9393

دفن فرمود و کفن کردش تمام

شبنمی شد سوی دریا والسلام

9494

چون نداری هیچ مردی در مصاف

می‌مزن چندین مبارز‌وار لاف

9595

زانکه گر مردی ببینی ای سلیم

همچو حیزان در گریز آیی ز بیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سالک از خورشید چون آگاه شد

عاقبت برخاست پیش ماه شد

عطار»مصیبت نامه»بخش چهاردهم»بخش 1 - المقالة الرابعة عشرة

اگلی نظم

آن مخنث دید ماری را عظیم

جست همچون باد بر بامی ز بیم

عطار»مصیبت نامه»بخش چهاردهم»بخش 3 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور