صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »آغاز کتاب
  4. »بخش 33 - الحكایة ‌و التمثیل

بخش 33 - الحكایة ‌و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

کرد حیدر را حذیفه این سؤال

گفت ای شیر حق و فحل رجال

2

هیچ وحیی هست حق را در جهان

در درون بیرون قرآن این زمان

3

گفت وحیی نیست جز قرآن ولیک

دوستان را داد فهمی نیک‌نیک

4

تا بدان فهمی که همچون وحی خاست

در کلام او سخن گویند راست

5

فکرت قلبی که سالک آمده‌ست

زبدهٔ کل ممالک آمده‌ست

6

ز ابتدا تا انتهای کار او

می‌بگویم فهم کن اسرار او

7

در سه ظلمت نطفه‌ای نه دل، نه دین

از لوشَن شد جمع وز "ماء مهین"

8

گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست

تاکند سرگشتگی بر خود درست

9

در میان خون بنه ماه تمام

ساخت از خونِ رحم خود را طعام

10

عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس

جسم این بودت که گفتم جان مپرس

11

سرنگونسار از رحم بیرون فتاد

همچو خاکی در میان خون فتاد

12

شد پدید آب مهین آغاز کار

یعنی اومید چنان پاکی مدار

13

در سه ظلمت می‌دوید و می‌نشست

یعنی آن نورت نخواهد داد دست

14

همچو گوئی گرد بودن خوی کرد

یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد

15

نُه مه اندر خونِ تنش باز اوفتاد

یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد

16

سرنگون آمد به دنیا غرق خون

یعنی از فرقت قدم کن سرنگون

17

لب به شیر آورد آنگه اشک‌بار

یعنی اشک‌افشان که هستی شیرخوار

18

دید پستان را سیه تا چند گاه

یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه

19

بعد از آن در شد بطفلی بی‌قرار

یعنی از طفلان نیاید هیچ کار

20

در جوانی رفت از بیگانگی

یعنی این شاخی‌ست از دیوانگی

21

بعد از آن عقلش شد از پیری تباه

یعنی از پیر خرف دولت مخواه

22

بعد از آن غافل فروشد زیر خاک

یعنی او بوئی نیافت از جان پاک

23

هر که او در قید چندین پیچ‌پیچ

جان نیابد باز میرد هیچ‌هیچ

24

تا نیابی جان دوراندیش را

کی توانی خواند مردم خویش را

25

نیست مردم نطفه‌ای از آب و خاک

هست مردم سِرّ قدس و جان پاک

26

صد جهانِ پرفرشته در وجود

نطفه‌ای را کی کنند آخر سجود؟

27

آرزو می‌نکْنَدَت ای مشت خاک

تا شود این مشت خاکت جان پاک

28

تا ز نطفه قرب جان یابد کسی

درد باید برد بی درمان بسی

29

چارهٔ این کار سرگردانی است

داروی این درد بی‌درمانی است

30

ز ابتدای نطفه تا این جایگاه

درنگر تا چند در پیش است راه

31

هردلی را کاین طلب حاصل بود

تا قیامت مست لایعقل بود

32

سالکِ فکرت ز درد این طلب

می نیاساید زمانی روز و شب

33

میدود تا تن کند با جان بَدَل

دررساند تن به جان پیش از اجل

34

کار کارِ فکرت است این جایگاه

زانکه یک دم سر نمی‌یپیچد ز راه

35

کار فکرت، لاجرم، یک ساعتت

بهتر از هفتادساله طاعتت

36

سالک فکرت به جان درمانده

سرنگون چون حلقه بر در مانده

37

نه به پیری سر فرو می‌آمدش

نه طریق خود نکو می‌آمدش

38

نه ز خود خشنود نه از خلق هم

نه خوش از زنار نه از دلق هم

39

نه ز سگ دانست خود را بیشتر

نه ز خود دیده کسی درویشتر

40

نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل

نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل

41

نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز

نه تن ونه جان و نه توحید نیز

42

نه گمانی نه یقینی نه شکی

نه بسی نه اوسطی نه اندکی

43

نه قرینی نه یکی نه همدمی

نه رفیقی نه کسی نه محرمی

44

نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔ

نه تنی نه مهری و نه کینهٔ

45

نه مسلمان دولتی نه کافری

وین تحیر را نه پائی نه سری

46

نه کم از یک قطره از پیشان نشان

نه کم از یک ذره از پایان بیان

47

نه کسی جوینده از پایندگان

نه کسی گوینده از آیندگان

48

نه ز حال رفتگان دل را خبر

نه ز کار خفتگان جان را اثر

49

نه ز چندان قافله گردی پدید

نه میان مشغله مردی پدید

50

نه کسی را کفر نه ایمان تمام

نه یکی را درد و نه درمان تمام

51

نه سری پیدا و نه راهی پدید

راه را در هر قدم چاهی پدید

52

نه نصیحت بوده دامن گیر کس

نه شریعت دیده جز تقصیر کس

53

جمله در غوغای غفلت مانده

جمله در معلول و علت مانده

54

صد هزاران خلق درهم آمده

جمله در یغمای عالم آمده

55

آن یکی زین میبرد این یک از آن

آن یقین دارد ازین این شک از آن

56

آن یکی چون خوک گمراهی شده

وان دگر از حیله روباهی شده

57

آن یکی چون پیل در زور آمده

وآن دگر از حرص چون مور آمده

58

آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده

وآن دگر چون موش پر حیلت شده

59

آن یکی از دانه در دام آمده

وآن دگر از سوختن خام آمده

60

آن یکی مردار خواری چون عقاب

وآن دگر فریاد خواهی چون غراب

61

آن یکی از غصه در خشم آمده

وآن دگر از شرک بد چشم آمده

62

آن یکی آبستن قاضی شده

وآن بحیض شحنگی راضی شده

63

آن یکی را عین مجهول آمده

وآن دگر چون عین معلول آمده

64

آن چو شیری طبل غریدن زده

وآن چو گرگی بانگ دریدن زده

65

این کشیده جمله در خود چون نهنگ

وآن دریده جمله برخود چون پلنگ

66

این چو ماهی تازه روی آب باز

وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز

67

این ملک وش دیو مردم آمده

و آن پری جفتی چو کژدم آمده

68

این چو نمرودی بدوزخ ساختن

و آن چو شداد از بهشت افراختن

69

این مرصع ریش چون فرعون پیس

وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس

70

این ز کینه سینهٔ تا سر غرور

و آن ز اجره حجره تا در فجور

71

این ز سردی همچو یخ افسرده کار

و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار

72

این ز کوری همچونرگس جلوه کن

و آن ز کری ناشنیده یک سخن

73

آن ترش روئی چو سرکه آمده

و آن لژن طبعی چو برکه آمده

74

این همه از مکر افسون ساخته

و آن همه از کبر معجون ساخته

75

این سموم بخل را همدم شده

و آن ریا و عجب را محرم شده

76

این حسد را بر جسد طغرا زده

و آن ریا را از هوا سودا زده

77

این بعذری چون زنان درمانده

و آن چون طفلان صد هجا برخوانده

78

این چو خوشه در ربا خوردن عیان

و آن چو داسی حرف علت در میان

79

هم مدرس از دروغ قول خویش

مانده در ادرار همچون بول خویش

80

هم مذکر همچو مرغ چارچوب

خلق مجلس دست زن او پای کوب

81

عارفان هم گردن گاو آمده

باسری هر یک چو غرقاوآمده

82

صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ

اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ

83

زاهدان با روی همچون خار پشت

راست چون در سرکه سوهان درشت

84

عابدان دم از جو خوشه زده

لیک چون فرزین بهرگوشه زده

85

هم بزرگان جمله متواری شده

هم عزیزان نقطهٔ خواری شده

86

پای مردان دست خوش گشته همه

شاهبازان بار کش گشته همه

87

اهل صفه گشته همدم کوف را

صوف جسته پنبه کرده صوف را

88

اهل دل با روی چون زر خشک لب

تن زده تابوکه روز آید بشب

89

روی در دیوار کرده اهل راز

گفته راز خویش با دیوار باز

90

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر دلی از شبهه در چاهی دگر

91

فلسفی در کیف و در کم مانده

سفسطی در نفی عالم مانده

92

جمله بر تقلید سر افراشته

پیشوایان را چو خود پنداشته

93

ای تعصب را توانش کرده نام

شبهه را اسرارو دانش کرده نام

94

این کلام آموخته بهر جدل

و آن بمنطق در شده بهر حیل

95

این خلاقی خوانده از بهر غلو

و آن منجم گشته از بهر علو

96

هر خسی غرقه شده تحصیل را

لیک نه تحصیل را تفضیل را

97

صد هزاران شهوت بی پا و سر

حلقه کرده گرد جان از بام ودر

98

سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوش

صد جهان میدید چون دریا بجوش

99

دید یک یک ذره را طلاب حق

اوفتاده جمله در گرداب حق

100

خاک عالم جمله بر غربال کرد

ترک عقل و شبهه و اشکال کرد

101

خاک عالم صد هزاران بار بیخت

در بی بر تختهٔ دینار ریخت

102

آخر از حق دستگیری آمدش

با سر غربال پیری آمدش

103

آفتابی در دو عالم تافته

عالمی اختر ازو ره یافته

104

محو گشته فانی مطلق شده

در جهان عشق مستغرق شده

105

هم منیت در هویت باخته

هم سری در سرمدیت باخته

106

تا بپیشان دیده ره را گام گام

تا بپایان رفته در در بام بام

107

نه زمانی در زمانی مانده

در مکان نه در مکانی مانده

108

دیده سر ذره ذره در دو کون

ذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون

109

در جهان و از جهان بیرون شده

در میان و از میان بیرون شده

110

ساکن دایم مسافر آمده

غایبی پیوسته حاضر آمده

111

همچو خورشیدی جهان زوغرق نور

واو خود از سرگشتگی خود نفور

112

پیر ره کبریت احمر آمدست

سینهٔ او بحر اخضر آمدست

113

هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر

خواه پاک و خواه گو ناپاک میر

114

راه دور است و پر آفت ای پسر

راه رو را میبباید راهبر

115

گر تو بی رهبر فرودائی براه

گر همه شیری فرود افتی بچاه

116

کور هرگز کی تواند رفت راست

بی عصاکش کور را رفتن خطاست

117

گر تو گوئی نیست پیری آشکار

تو طلب کن در هزار اندر هزار

118

زانکه گر پیری نماند در جهان

نه زمین بر جای ماند نه زمان

119

پیر هم هست این زمان پنهان شده

ننگ خلقان دیده در خلقان شده

120

کی جهان بی قطب باشد پایدار

آسیا از قطب باشد بر قرار

121

گر نماند در زمین قطب جهان

کی تواند گشت بی قطب آسمان

122

گر ترا دردیست پیر آید پدید

قفل دردت را پدید آید کلید

123

پاکبازان را که سلطان میکنند

از برای درد درمان میکنند

124

چون نداری درد درمان کی رسد

چون نهٔ‌بنده تو فرمان کی رسد

125

تا زدرد خود نگردی سوخته

کی کند آتش ترا افروخته

126

درد پیش آری تو درمان باشدت

جان دهی اومید جانان باشدت

127

سالک القصه چو پیری زنده یافت

خویش را در پیش او افکنده یافت

128

جانش از شادی او آمد بجوش

از میان جانش شد حلقه بگوش

129

سایهٔ پیرش چنان بر جان فتاد

کافتابش در تنورستان فتاد

130

نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت

عشق آمد عقل و حشمت میگریخت

131

صد هزاران گل که در ناید بگفت

در گلستان دل سالک شکفت

132

چون چنین گلها درون جان بدید

وز دو چشم خون فشان باران بدید

133

همچو رعدی در خروش افتاد زار

همچو برقی خنده میزد بی قرار

134

گاه اندر خنده گه در گریه بود

این نبود از کسب او این هدیه بود

135

جذبهٔ بود از عنایت در رسید

کفر بگریخت و هدایت در رسید

136

سالها باید که تا یک قطره آب

در دل دریا شود در خوشاب

137

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

138

گر شدی هر قطرهٔ در یتیم

هر یتیمی مصطفا بودی مقیم

139

عاقبت چون گشت سالک بی قرار

در رهش افکند پیر نامدار

140

گفت در ره رهزنانت خفته اند

تو مخسب اینجا کن آنچت گفته اند

141

راه دور است ای پسر هشیار باش

خواب با گور افکن و بیدار باش

142

کار هر کس هرکسی را اوفتاد

همچو تو این غم بسی را اوفتاد

143

جهد آن کن تا درین راه دراز

تو بیک ذره نمانی بسته باز

144

هرکجا کانجا بمانی بسته تو

تا ابد آنجا بمانی خسته تو

145

واعظت در سینه درد وداغ بس

بلبل جان ترا مازاغ بس

146

راست میروجهد میکن هوش دار

بار میکش خار میخور گوش دار

147

سالک عاشق مزاج و سخت کوش

همچو آتش آمد از سودا بجوش

148

هرچه بود از شور و سودا برفکند

برهنه خود را بدریا درفکند

149

چون سر شکر و شکایت بر نهاد

سر براه بی نهایت در نهاد

150

باز بود آن صبح دولت روز او

طفل ره شد عقل پیراموز او

151

صد هزاران راه گوناگون بدید

صد هزاران قلزم پرخون بدید

152

صد جهان میتافت از هر سوی او

صد فلک میگشت در پهلوی او

153

صد محیط موج زن با خویش داشت

صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت

154

گشت حیران سالک افتاده کار

لاشه مرده راه دور افتاده بار

155

گر بسی در زد کسش نگشاد در

ور بسی پر زد کسش نگشاد پر

156

میطپید و میچخید و میدوید

میکشید و میبرید و میپرید

157

گر بپایان رفت شد پیشان ز دست

ور بپیشان رفت شد پایان ز دست

158

گر نمیشد هر دمش میخواندند

ور همی شد هر دمش میراندند

159

در ره صد پیچ پیچی اوفتاد

او همه میجست هیچی اوفتاد

160

لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت

وز خرد یکبارگی بیگانه گشت

161

نکتهٔ دیوانگان آغاز کرد

بال و پر مرغ مستی باز کرد

162

گفت ای دردی که درمان منی

جان جانی کفرو ایمان منی

163

گر مرا صد کوه بر گردن نهی

آن همه بر جان خود بی من نهی

164

من که باشم تا چنین دردی کشم

دامن خود در چنین گردی کشم

165

بس عجب دردی نمیدانم ترا

این قدر دانم که میخوانم ترا

166

گر بگریم گوئیم از گریه چند

ور بخندم گوئیم بگری مخند

167

گر نخفتم خواب بهتر بینیم

ور بخفتم خواب دیگر بینیم

168

گر کنم گوئی مکن بشنو سخن

ور نخواهم کرد خواهی گفت کن

169

ور خورم گوئی مخور ای بیخبر

ور نخواهم خورد خواهی گفت خور

170

با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ

با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ

171

خواستن از تو نه زشت و نه نکوست

نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گوش شو از پای تا سر بی حجاب

تا نهم با تو اساس این کتاب

عطار»مصیبت نامه»آغاز کتاب»بخش 32 - آغاز كتاب

اگلی نظم

پیش ذوالقرنین شد مردی دژم

سیم خواست از شاه عالم یک درم

عطار»مصیبت نامه»آغاز کتاب»بخش 34 - الحكایة ‌و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور