صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش سی و چهارم
  4. »بخش 6 - الحكایة و التمثیل

بخش 6 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آن زنی اندر زنا افتاده بود

وز ندامت تن بخون در داده بود

22

از پشیمانی که بود آن مستمند

خویشتن میکشت و درخون میفکند

33

عاقبت شد سوی پیغامبر همی

شرمناک از قصهٔ خود زد دمی

44

سر بگردانید پیغامبر ز راه

در برابر رفت و گفت آنجایگاه

55

از دگر سو سر بگردانید باز

از دگر سو آمدش این زن فراز

66

قصهٔ برگفت و بس بگریست زار

وز نبی درخواست خود را سنگسار

77

مصطفی گفتش که ای شوریده جان

نیست وقت سنگسارت این زمان

88

تا بشوئی سر بپردازی شکم

زانکه فرزندی تواند بود هم

99

رفت آن زن همچنان میسوخت زار

تا شد آبستن بحکم کردگار

1010

آن بلا و رنج یک چندی کشید

تا که از وی گشت فرزندی پدید

1111

پیش سید برد طفل خویش را

گفت برهان این زن درویش را

1212

مصطفی گفتش برو با صبر ساز

تاکنی این طفل را از شیر باز

1313

زانکه گر شیر دگر شکر بود

از همه شیر تو لایق تر بود

1414

رفت آن زن با بلا دمساز شد

تاکه آن کودک ز شیرش باز شد

1515

باز برد آن طفل را آنجایگاه

گفت برگیرید این زن را زراه

1616

چند سوزم بیش ازین تابم نماند

زآتش دل بر جگر آبم نماند

1717

مصطفی گفتش که وقت کار نیست

طفل را در جمع پذرفتار نیست

1818

نیست کس تا هفت سال اینجایگاه

کو ز آب و آتشش دارد نگاه

1919

هم تو اولیتر چو او بی کس بود

هفت سالش چون بداری بس بود

2020

بود شخصی در پی آن کار شد

طفل را برداشت و پذرفتار شد

2121

مصطفی را سخت ناخوش آمد آن

زانکه کاری بس مشوش آمد آن

2222

چون کسی شد طفل را پروردگار

شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار

2323

مصطفی فرمود تا مردم بسی

برگرفت از راه سنگی هر کسی

2424

عاقبت کردند زن را سنگسار

تا گرفت آن تایب صادق قرار

2525

از پس تابوت زن آن رهنمای

گام میزد برسر انگشت پای

2626

گفت غوغای ملک بگرفت راه

گام می نتوان نهاد اینجایگاه

2727

کس نکرد این توبه اندر روزگار

بود آن زن در حقیقت مردکار

2828

عاقبت چون کرد پیغامبر نماز

دفن کرد آن کشته راو گشت باز

2929

مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب

گفت هان چون کرد حق با تو خطاب

3030

گفت حق گفتا ندانستی مگر

کانبیا را زان فرستادم بدر

3131

تا شریعت را اساس ایشان نهند

آنچه چندان گفتم آن چندان نهند

3232

چون محمد بود امین روزگار

ترک نتوانست کردن سنگسار

3333

ای ز بی انصافی خود خورده سنگ

با خدای خویشتن بودی بجنگ

3434

سوی او ده بار رفتی وانگهی

سوی ما گفتی ندانستی رهی

3535

گر نهان یکبار با ما گشتئی

از گناه خود مبرا گشتئی

3636

جبرئیل آنگاه بفرستادمی

تا ابد منشور عفوت دادمی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در مصافی پادشاه حق شناس

یافت از خیل اسیران بی قیاس

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و چهارم»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

کافری پیش خلیل آمد فراز

گفت نانی ده بدین صاحب نیاز

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و چهارم»بخش 7 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور