صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش سی و پنجم
  4. »بخش 3 - الحكایة و التمثیل

بخش 3 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از اکابر بود شیخی نامدار

دید در خواب آن بزرگ کامگار

22

کو براهی میشدی روشن چو ماه

یک فرشته آمدی پیشش براه

33

پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست

گفت عزم من بدرگاه خداست

44

آن فرشته گفتش آخر شرم دار

تو شده مشغول چندین کار و بار

55

این همه اسباب و املاکت بود

پس هوای حضرت پاکت بود

66

کار و بار خویش میداری عزیز

قرب حق باید بسر باریت نیز

77

این همه لنگر ز تو آویخته

چون شوی با نور حق آمیخته

88

روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک

هرچه بودش سر بسر در باخت پاک

99

یک نمد پاره که از وی جامه ساخت

آن نگه داشت و دگر جمله بباخت

1010

چون شب دیگر بخفت آن پاکباز

آن فرشته در رهش افتاد باز

1111

گفت هان قصد کجا داری چنین

گفت قصد قرب رب العالمین

1212

گفت آخر بی خرد آنجا روی

با چنین ژنده نمد آنجا روی

1313

با نمد آنجا مرو ای حق شناس

با خداوند جهان آخر پلاس

1414

شد حجاب راه عیسی سوزنی

از نمدسازی تو خود را جوشنی

1515

روز دیگر مرد آتش بر فروخت

وان نمد پاره بیاورد و بسوخت

1616

دید القصه شب دیگر بخواب

کآن فرشته کرد سوی او شتاب

1717

گفت عزم تو کجاست ای نامدار

گفت نزدیک خدای کامگار

1818

آن فرشته گفت ای بس پاکباز

چون تو کردی هرچه بود از خویش باز

1919

تو کنون بنشین مرو زین جایگاه

چون تو بنشستی بیاید پادشاه

2020

چون همه سوی حق آمد پوی تو

حق خود آید بیشک اکنون سوی تو

2121

پاک شو از هرچه داری و بباز

تا حقت در پاکی آید پیش باز

2222

تا نتابد نقطهٔ‌درویشیت

نبود از قرب خدا بی خویشیت

2323

نقطهٔ فقرست پیشان همه

فقر جانسوزست درمان همه

2424

گر به فقرت نیست فخری چون رسول

هست دینت شرک و فضل تو فضول

2525

فقر همچون کعبه چار ارکان نمود

پنجمش جز ذات حق نتوان نمود

2626

در زمان مصطفی این هر چهار

بر صحابه بود دایم آشکار

2727

جوع و جان بازی و ذل و غربتست

چون گذشت این چار پنجم قربتست

2828

جمله را بی جوع آرامی نبود

هیچ کس در نان و در نامی نبود

2929

جملهٔ اصحاب جانباز آمدند

عاشق و مرد و سرانداز آمدند

3030

جمله را عزی که بود از ذل بود

لاجرم هر جزو ایشان کل بود

3131

جمله در غربت وطن بگذاشتند

دل ز زاد و بود خود برداشتند

3232

لاجرم در فقر سلطان آمدند

بهترین خلق دو جهان آمدند

3333

در بیابانی که صعلوکان راه

در رکاب آرند پای آن جایگاه

3434

خواجگان از عشق دستار آن زمان

جمله در خانه گریزند از میان

3535

گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه

از در حق صد هزاران دیده خواه

3636

تا بدان هر دیده عمری بنگری

خویشتن بینی مخنث گوهری

3737

هر زمانت تازه انکاری دگر

در بن هر موی زناری دگر

3838

پس بچندان چشم چون کردی نگاه

بار دیگر صد هزاران گوش خواه

3939

تا بدان هر گوش در لیل ونهار

بشنوی از درگه حق آشکار

4040

کای مخنث گوهر اینجا بار نیست

عشق حق را با مخنث کار نیست

4141

مرد میباید نه سر او را نه پای

جمله گم گشته درو او در خدای

4242

گر بود یک ذره در فقرت منی

نبودت جاوید روی ایمنی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مصطفی چون آمد از معراج در

وام میخواست از جهودی جومگر

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و پنجم»بخش 2 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

بایزید از خانه میآمد پگاه

اوفتاد آنجا سگی با او براه

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و پنجم»بخش 4 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور