صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش بیستم
  4. »بخش 4 - الحكایة و التمثیل

بخش 4 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبلی آن کز مغز معنی راز گفت

این حکایت از برادر باز گفت

22

گفت بود اندر دبیرستان شهر

میرزادی یوسف کنعان شهر

33

هر دوعالم بر نکوئی نقد او

در نکوئی هرچه گوئی نقد او

44

حسن او فهرست دیوان جمال

وصف او بالای ایوان کمال

55

او به مکتب پیش استاد آمده

جمله شاگردان به فریاد آمده

66

بود آنجا کودکی درویش حال

کفشگر بودش پدر بی ملک و مال

77

دل ز عشق آن پسر مستش بماند

شد ز دست او و بر دستش بماند

88

یک زمان نشکفت از دیدار او

گرم تر شد هر نفس در کار او

99

در هوای آن چراغ روزگار

میگداخت از عشق همچون شمع زار

1010

کودکی ناخورده یک اندوه عشق

چون کشد چون کاه گشته کوه عشق

1111

رفت یک روزی به مکتب میر داد

کودکی را دید پیش میرزاد

1212

گفت این کودک بگو تا آن کیست

گفت آن کفشگر مقصود چیست

1313

گفت آخر شرم دار ای اوستاد

او بهم با میرزادی چون فتاد

1414

میر زاده چون کند با او نشست

طبع او گیرد دهد همت ز دست

1515

کودک دلداده را مرد ادیب

کرد از مکتب نشستن بی نصیب

1616

دور کردش از دبیرستان خویش

تا شد آن بیچاره سرگردان خویش

1717

شد ز عشق آن پسر چون اخگری

پس چو اخگر رفت در خاکستری

1818

چشم همچون ابر نوروز آمدش

آه همچون برق جانسوز آمدش

1919

عاقبت از خویشتن دل برگرفت

از برای مرگ منزل برگرفت

2020

میرزاد از حال او شد با خبر

کس فرستادش که ای زیر و زبر

2121

از چه مینالی بگو با من چنین

گفت دل در کار تو کردم یقین

2222

این زمان دوران جان دادن رسید

نوبت در خاک افتادن رسید

2323

اشک چون گوگرد سرخ ای یار من

کردهمچون زر مس رخسار من

2424

مدتی در انتظارم داشتی

همچو آتش بی قرارم داشتی

2525

رفت پیش میرزاد آن مرد باز

گفت میگوید که مردم در نیاز

2626

زآنکه در کار تو کردم دل ز عشق

مرگ آمد بی توام حاصل ز عشق

2727

میرزادش داد پیغام دگر

گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر

2828

در سر کارم بنزد من فرست

دانهٔ دل را بدین خرمن فرست

2929

بازآمد مرد چون گفت این سخن

کودکش گفتا زمانی صبر کن

3030

چون دلم خواهد ز من دلخواه من

تا فرستادن نباشد راه من

3131

رفت کودک خانه را در خون گرفت

سینه را بشکافت دل بیرون گرفت

3232

پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر

گفت گیر این پیش او پوشیده بر

3333

چون دل خود بر طبق حالی نهاد

بودش از جان یک رمق حالی بداد

3434

میرزاد القصه چون دید آن طبق

او نخوانده بود هرگز آن سبق

3535

آن دل پرخون او بیرون گرفت

جملهٔ‌مکتب ز چشمش خون گرفت

3636

شد قیامت آشکارا در دلش

رستخیزی نقد آمد حاصلش

3737

عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت

هم بنتوانست کردن هم گرفت

3838

خاک او را قبله جای خویش کرد

هر زمانی ماتم او بیش کرد

3939

گرچه پنداری که پیر عالمی

در ره عشق از چنین طفلی کمی

4040

گر تو مرد راه عشقی دل شکاف

ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف

4141

تا که جان داری بلای جان تست

جان بده در درد کاین درمان تست

4242

منت تریاک تا چندی کشی

زانکه جان از زهر افتد در خوشی

4343

تو همی محجوب از خود ماندهٔ

تا ابد معیوب ازخود ماندهٔ

4444

چون توئی تو برافتد از میان

تو بمانی بی حجاب جاودان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خواجه اکافی درآمد در سخن

خلق میبالید ازو چون سرو بن

عطار»مصیبت نامه»بخش بیستم»بخش 3 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه

چهرهٔ گلناریش مانند کاه

عطار»مصیبت نامه»بخش بیستم»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور