گر عقل تو کامل است کم خور غم خویش
هرکس را عالمی و تو عالم خویش
کس ماتم تو، چنانکه باید، نکند
بر خود بگری و خود بکن ماتم خویش
زمین
با سینهٔ این و آن چه گویی غم خویش
از دیدهٔ این و آن چه جویی نم خویش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 225
ای کرده شب باز پسین ماتم خویش
گِل کرده، زمین ز دیدهٔ پر نم خویش
عطارمختارنامهباب بیست و پنجم: در مراثی رفتگانشمارهٔ 15
شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش
باری بکنم به کام دل ماتمِ خویش
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 84
فارسی متن کا ماخذ: گنجور