چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
دردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه را
راهی بنما اینهمه سرگردان را
زمین
این روزه چو غربا ل ببیزد جان را
پیدا آرد قراضهٔ پنهان را
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 28
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
بیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 4
در جای تو جا نیست به جز آن جان را
در کوه تو کانیست بجو آن کان را
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 44
چون نیست سری این غم بیپایان را
وقت است که فرش درنوردم جان را
عطارمختارنامهباب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمرشمارهٔ 25
فارسی متن کا ماخذ: گنجور