صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 6 - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

بخش 6 - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ترا در علم معنی راه دادند

بدستت پنجهٔ الله دادند

22

ترا از شیر رحمت پروریدند

براه چرخ قدرت آوریدند

33

ز عرشت ساختند خود سایبانها

مر او را ساختند از در زبانها

44

ز بهر فرش اقدامت ورقها

میان آب ماهی کرد پیدا

55

ز سیصد شصت و شش انهار مقصود

میان چار عنصر کرده موجود

66

خدا انسان بقدرت آفریده است

درو بسیار حکمت آفریده است

77

باوّل نطفه‌اش را در رحم کرد

چهل روزش نگاهی کرد خود فرد

88

بگرم و سرد دادش خود قمر قوت

که تا گردید او برمثل یاقوت

99

چهل روز دگر کردش عطارد

نظرها خود بسی در عین وارد

1010

چهل روز دگر زهره رفیقش

باو می‌خواند خود علم طریقش

1111

چهل روز دگر خود آفتابش

بنور خود گرفته در نقابش

1212

ز بعد این بیاید روح انسان

که هستم من بتو خود جان ایمان

1313

ز بعد این نظر مرّیخ دارد

چهل روز دگر او بیخ دارد

1414

پس از مریخ آمد مشتری‌اش

نظرها بود با او بس قوّی‌اش

1515

نظر کردش زحل آنگه بزادش

از آن عالم به این عالم نهادش

1616

ز بعد این نگر تا چار سالش

نظر دارد قمر در عمر و مالش

1717

ز بعد چارتا پانزده نظر شد

عطارد را از این معنی خبر شد

1818

مراو را پرورش دارد عطارد

باو صد بازی آرد همچو شاهد

1919

ز پانزده تا به سی و پنج سالش

کند زهره نظر در عین حالش

2020

ازین چون بگذرد تا پنج و چل سال

نظر دارد باو خورشید در حال

2121

وزین چون بگذرد خوشحال گردد

به پنجاه و به پنجش سال گردد

2222

نظر دروی کند مریخ چون نور

که تا گردد هم او دانا و مستور

2323

ازین تاریخ هم تا شصت و پنج سال

بود او مشتری را در نظر فال

2424

بدور دیگرش دارد ز حل فکر

که این معنی بود در حکمتش بکر

2525

ترادر پرورش این جاه دادند

ز اسرارت دل آگاه دادند

2626

هر آن چیزی که در کلّ جهان است

بعرش و فرش و کرسی‌اش نهان است

2727

همه همراه تو کرده است ای نور

ز بهر آنکه باشی پاک و مستور

2828

اگر تو خویش را نشناختستی

بنامت نام کل انعام بستی

2929

ز تو بر جاست نام عز و شاهی

ز تو بهتر شده هر شیی که خواهی

3030

هر آنکس کو نشد انسان کامل

مراو را کی بود زاد ورواحل

3131

ترا حق درکمال خود چه‌ها گفت

ز انوار تجلیّ‌ات عطا گفت

3232

ز قرآن سنگدل را نیست تبدیل

ولی سنگش پس از طیر ابابیل

3333

عدوی حق که بت از سنگ دارد

عجب نبود که بروی سنگ بارد

3434

تو اندر اینجهان از بهر اوئی

نه درچوگان دنیا همچو گوئی

3535

تو اندر این جهان آزاد و فردی

بکن کاری تو گر امروز مردی

3636

چو مردان راه مردان رو در این راه

اگر هستی ز سرّ کار آگاه

3737

ز سرّ کار آنکس آگهی یافت

که او باسالک ره همرهی یافت

3838

برو تا سالکت این ره نماید

میان چاه کفرت مه نماید

3939

ز سالک جمله ایمان می‌توان یافت

درون باغ ریحان می‌توان یافت

4040

ز ریحان بوی سنبلهای شاهی است

ترا آن بوی از فیض الهی است

4141

مدار ملک عالم بر تو ختم است

ولی بر مرد نادان رحم حتم است

4242

بدان ای مرد دانا اصل خود را

ز بعد اصل میدان وصل خود را

4343

بهر چه در زمین وآسمانست

بتو همره مثال کاروانست

4444

بتو گویم یکایک گوش گیرش

ز جام بادهٔ من نوش گیرش

4545

بدان کافلاک نه باشد بحکمت

که آن عالم کبیر آمد بقدرت

4646

وجود تو صحیفه است همچو ایشان

بظاهر او صغیر است پیش نادان

4747

بگویم تا بدانیش یکایک

معاد و مبدأت بشناسی اندک

4848

به اول موی باشد خود دوم پوست

سیم عرق و چهارم گوشت با اوست

4949

عصب پنجم به ششم هست فضله

بهفتم مغز و هشتم هست عضله

5050

چو اندر نُه رسی میدان تو ناخن

برو با نُه فلک تو خود صفا کن

5151

دگر جمله کواکب هفت میدان

بروی آدمیش نغز میخوان

5252

بتو همراه این هفت همچو سدّ است

یکایک گویمت این دم که حدّ است

5353

دلت شمس است و معده چون قمردان

زحل شُش باشد و او را ثمر دان

5454

جگر باشد رفیق مشتری‌ات

ازو باشد حرارت پس قوی‌ات

5555

بود مریخ زهره زُهره کرده

عطارد دان سپرز و غیر روده

5656

بقول دیگران نوع دگر دان

بتو کردم من این گفتار آسان

5757

ز اجسامت شماری گر بگویم

وجودت را به آب روح شویم

5858

هر آن چیزی که در آفاق باشد

به انفس همنشین با طاق باشد

5959

ز احوال بروجت خود خبر نیست

ز اشجار وجودت خود ثمر نیست

6060

بگویم شمّهٔ از برج افلاک

که با تو همرهندی خود باین خاک

6161

به آن عالم که کُبری نام دارد

دوانزده بروجش نام دارد

6262

در اجسامت شمار او بگویم

دو عالم را نثار او بگویم

6363

دو چشمت با دو گوش و بادوبینی

دهان و ناف بادو مقعدینی

6464

دو سینه را شماره کن به آن ده

دوانزده ببین در عینت ایمه

6565

قمر را دان منازل بیست و هشت است

بر افلاک بروجش جای گشت است

6666

درون جسم آدم هفت عضو است

بهر عضوی مرا او را چار جزواست

6767

دگر ارکان عنصر چار میدان

تو نامش امّهات کون میخوان

6868

ز سر تا گردنت خود آتشین است

ز سینه تا بنافت بادبین است

6969

ز نافت تا برُکبه آب رحمت

از او پایان نگر خود خاک قدرت

7070

بقول دیگران این نکته دانی

بیا برگو که عمر رفته دانی

7171

بنوع دیگری گویم تو بینوش

که خون آدمی باد است در جوش

7272

چو بلغم آب و سودا خاک باشد

که در چشم بدان غمناک باشد

7373

ز صفرا آتش آمد دروجودم

به آخر سوخت در عشقش چو عودم

7474

دگر از عالم کبری بگویم

حدیث عالم صغری بگویم

7575

چهار و صد چهل با چار کوه است

بهمراهیّ انسان باشکوه است

7676

بدین جسم محقر نیز نیکوست

که چنداست استخوان عضو در پوست

7777

دگر گویند کوه قاف اعلا

در آن سیمرغ باشد مرغ زیبا

7878

تو میدان روح انسانی است سیمرغ

به آخر می‌شود این جسم بی مرغ

7979

دگر در این جهان هفت است دریا

در اجسامت بمثل اوست برپا

8080

بگویم هفت دریا در وجودت

به اول چشم و دیگر شد دو گوشت

8181

دگر آب دهن با آب بینی

دگر شاش و منی را هفت بینی

8282

دگردر این جهانست هفت اقلیم

بجسمت هفت عضو آمد به تسلیم

8383

دگر میدان حواس ظاهری را

تو حس مشترک دان باطنی را

8484

اگر داری ز بهر این فلک نهر

فلک اعظم شناس و گرد شش قهر

8585

به قهر خود همه افلاک اعلا

بگرداند بمثل آسیاها

8686

مر او را در شبانروزی چه سیراست

بسیصد شصت و پنج از دهر دیر است

8787

درین درجات او خود سیر دارد

بدرجه شصت دقیقه خیر دارد

8888

بود هر یک دقیقه ثانیه شصت

چو هر ثانیّه باشد ثالثه شصت

8989

ز ثالث تا بعاشر در حساب است

که بیست و دو هزار و بیست بابست

9090

تو بیست و دوی دیگر کن شماره

که نقش این دم تست این ستاره

9191

هر آنکس کو ز رحمت بهره‌مند است

مر او را این مراتب خود پسند است

9292

همه همراه تو باشند ای جان

تو غافل بودهٔ ازحال ایشان

9393

همه اشیاء ز بهرت خادمانند

ملایک راهدار تو چو جانند

9494

هر آن سالک که پیشم راه دارد

بعالم او دل آگاه دارد

9595

تو ای انسان بمعنی کان لطفی

همه اشیا درون تست مخفی

9696

بدان خود را که تا خود از کجائی

که با نور الهی آشنائی

9797

بدان خود را که توذات شریفی

چو آب زمزم و کوثر لطیفی

9898

بدان خود را که تو با جان رفیقی

به حکمت خود شفیقان را شفیقی

9999

بدان خود را و آزاد جهان شو

چو عیسی برفراز آسمان شو

100100

بدان خود را و واقف شو ز سرها

که سر باشد رفیق مرد دانا

101101

بدان خود را و با حق آشنا شو

تمام اولیا را پیشوا شو

102102

بدان خود را که تو از بحر اوئی

چو قطره غیر بحر او نجوئی

103103

بدان خود را که تا عطّار گردی

بگرد نقطه چون پرگار گردی

104104

بدان خود را که آخر گر ندانی

درون دایره در جهل ما نی

105105

بدان خود را و با درد آشنا شو

ز کوی عاقبت بیرون چو ما شو

106106

بدان خود را اگر تو یار مائی

وگرنه ژاژ با خلقان بخایی

107107

بدان خود را و در خود بین تو او را

شکن بر سنگ تقوی این سبورا

108108

بدان خود را که هم تو جسم و جانی

به آخر در معانی لامکانی

109109

بدان خود را که شمس از خادمین است

شده از آسمان شمع زمین است

110110

بدان خود را که چرخ و کوکب و ماه

همه هستند خادم پیشت ای شاه

111111

بدان خود را که مقصود الهی

بدرویشی توسالک پادشاهی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سخنها دارم از سرّ معانی

ولی موقوف کردم تا ندانی

عطار»مظهر»بخش 5 - در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید

اگلی نظم

بدان خود را و خود را کن فراموش

تو جوهر ذات را میدان و بخروش

عطار»مظهر»بخش 7 - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور