صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 5 - در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید

بخش 5 - در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سخنها دارم از سرّ معانی

ولی موقوف کردم تا ندانی

22

بگفتار عجایب در پریدم

ازو مقصود صد معنی بدیدم

33

در این معنی مرا حالی عجیب است

که درگفتار من سرّی غریب است

44

یکی روزی مرا یک مشکلی بود

که درآن مشکلم بس حاصلی بود

55

بخود گفتم که این مشکل کجا حل

کنم چون هست پیشم نامحصل

66

روان سوی کتب خانه دویدم

ز بعد ساعتی بروی رسیدم

77

کتبها را ز یکدیگر گشادم

کلید علم را دروی نهادم

88

به آخر گشت آن مشکل مرا حل

نماندی از معانی هیچ مهمل

99

بشد کلیّ همه حل مشکلاتم

ازین قصه چکید آب حیاتم

1010

نظر در روی دیگر نیز کردم

از او یک شربتی دیگر بخوردم

1111

چنین گوید حکیم روح افزای

که در ملک هری بودی سه تن رای

1212

سه عیار و دلیر ملک و شبگیر

که در رفتار پر می‌برد از تیر

1313

سه عیاری که از تزویر ایشان

تمام ملک در تدویر ایشان

1414

بغایت در کمال علم و دانش

عجایب نامشان در آفرینش

1515

بزور فکر و مکر و علم تلبیس

ببرده گوی از میدان ابلیس

1616

همه شاهان بایشان فخر کردی

که دشمن را به ایشان مکر کردی

1717

بسی در ملک عالم سیر کردند

مساجدهای عالم دیر کردند

1818

بنوک نیزه تنها چاک کردند

بسی مردم بزیر خاک کردند

1919

بسی خوردند مال مستمندان

بسی بردند تاج جمله شاهان

2020

یکی پیری و استادی در این کار

بدایشان را که اسمش بود عیّار

2121

بعیّاری و مردی بود مشهور

ولکین این جهان را بود مزدور

2222

هرآنکس کو بعالم شهسوار است

به آخر زیر مرکب استوار است

2323

هرآنکس کو ز دنیائی شود مست

شود این همت امید او پست

2424

هرآنکس کو بمکر و حیله یار است

به آخر گردنش در زیر بار است

2525

هر آنکس کو شود مزدور مخلوق

بناله نای حلقومش چوآن بوق

2626

هر آنکس کو بمخلوقی زند دست

شود این همت والای او پست

2727

کمال خدمت مخلوق حیف است

نیازی بهر خالق چون صحیف است

2828

هرآنکس کو سری دارد براهش

خدا دارد مراورا در پناهش

2929

وگرنه سر رود گر سر بتابی

به هر دو کون خود عزّت نیابی

3030

اگر تو مرد حقّی‌ای برادر

چرا گردی بگرد آنچنان در

3131

هر آنکس کو در مخلوق داند

خدا او را ازین درزود راند

3232

برو پیش حق و آن باب احمد

کزین در نور بینی مثل اوحد

3333

من از باب نبی دربان شدستم

ولی آن در بروی غیر بستم

3434

بعیاری ربودم گوی توحید

ز میدان سخن کو مرد تجرید

3535

مکن از پیر عیّارت فراموش

که او بد در جهان خود دیگ پر جوش

3636

بسی فتنه ازودر دین بزائید

بسی انگشت درویشان بخائید

3737

در آن عصر او دومه میریمن بود

به سالی او دو ساعت پیش زن بود

3838

ور عزّت نبود و دانش دین

ولیکن نیک میدانست او کین

3939

به بدکاری و حیله بُد چو شیطان

نبد کس در جهان چون او زبان دان

4040

زبان بکری و عمری و تازی

زبان هندوی پیشش چو بازی

4141

زبان ترک و لرّ و کور و شل هم

زبان فارسی و اعراب خل هم

4242

زبان اُزبکی با لفظ قلماق

همه دانسته بودی تا به اویماق

4343

زبان اهل چین و ملک نیمروز

همه دانسته بود و گشته فیروز

4444

ورا درعلم عیّاری کتبها

همه را درس گفته او بشبها

4545

به عیّاران عالم خنده کردی

به طرّاران هر جا حیله بردی

4646

بدند آن سه نفر خود زیر دستش

که در این علم بودند پای بستش

4747

بروز و شب به پیش حیله آموز

تمام خلق از ایشان در جگر سوز

4848

یکی روزی بهم در مکر عالم

همی گفتند بس ازدور آدم

4949

بگفت آن پیر با ایشان که یاران

بعیّاری سبق بردم ز شیطان

5050

چو من درملک عالم نیست عیّار

همه شاهان مرا باشد خریدار

5151

چو عجب و نخوت آمد در دماغش

یکی روغن بریزد درچراغش

5252

کز آن روغن بسوزد همچو عودی

برآید از دماغش زود دودی

5353

یکی گفتار ز یارانش که ای پیر

ز عیاری شنیدم من بشبگیر

5454

بگفت او همچو عیّاران بغداد

ندارد در همه عالم کسی یاد

5555

بملک این جهان مشهور شانند

که کس این علم به ز ایشان ندانند

5656

ز میدانشان نبرده خلق این گوی

که باشد پیش ایشان مثل یک جوی

5757

هم ایشان قلعهٔ زابل گرفتند

هم ایشان خاک عیاری برفتند

5858

چو بشنید این سخن آن پیر عیار

بگفتا من نیم چون نقش دیوار

5959

بعالم مثل من عیار نبود

بطرّاریّ من طرّار نبود

6060

روم از بهر عیاری ببغداد

کنم بر جان عیارانش بیداد

6161

بطرّاران بغداد آن کنم من

که در ملک همه جاروب بی تن

6262

بعیاران نهم من بار خود را

که تا ایشان بدانند کار خود را

6363

بعیاری ببندم پای ایشان

کنم ویرانه من خود جای ایشان

6464

بعیاری سر ایشان بیارم

تمام ملک را زرچوبه دارم

6565

ز ایشان نام عیاری برآرم

شود این نام در دنیا چو یارم

6666

به ایشان آن کنم که گربه با موش

ز ایشان من برم هم عقل و هم هوش

6767

در این بودند سلطان کس فرستاد

به پیش آن ظهیر ملک بیداد

6868

روان شد پیش شاه و گفت حالش

ز طرّاران بغداد و زمالش

6969

بگفتا صد تمن از مال بغداد

بیارم نزد تو ای شاه با داد

7070

در این عالم بعیاری از ایشان

برم خود تاج شاهانشان چو خویشان

7171

بعیّاری حکیمم نه بهایم

به ایشان در دمم من صد عزایم

7272

بشه گفت و اجازت داد شاهش

ز عیاران خود پرسید راهش

7373

بگفتند ای بزرگ ملک ایران

کمر بندیم پیشت همچو مردان

7474

به جان بازیم سر در پیش پایت

عطا دانیم ما خود هر بلایت

7575

ز تو دوری نخواهیم ای خداوند

گر اندازی تو ما را در غل و بند

7676

ترا تنها نمانیم اندرین راه

ز حال و کار تو باشیم آگاه

7777

بگفتا پیر تنها کارم افتاد

ز عیّاری من صد بارم افتاد

7878

به تنهائی کنم اینکار در دهر

که بعد از من بگویند در همه شهر

7979

به غیر از نام من نامی نباشد

بصید من دگر دامی نباشد

8080

بخود این راه را خواهم بریدن

بخود این زهر را خواهم چشیدن

8181

ز یاران یک نفر را کرد همراه

که تا باشد ز راه و شهر آگاه

8282

وداعی کرد با یاران همدم

بگفتا خود مرا بودید محرم

8383

بهمت یار من باشید هر روز

که تا آیم ازین ره شاد و فیروز

8484

بگفتند ای تو ما را نور دیده

ز خوردی جمله ما را پروریده

8585

تمام همّت و صد دیک جوشان

دهیم از بهر تو با خرقه پوشان

8686

بغیر ذکر خلقت ما نگوئیم

بغیر خاکپایت ما نجوئیم

8787

بغیر آنکه گوئیمت دعائی

ز دست ما چه آید جز ثنائی

8888

روان شد شیخشان با یک مریدی

ز من بشنو که در معنی رسیدی

8989

بسوی ملک بغداد او روان شد

بزیر میغ عیّاری نهان شد

9090

در آن ره کس ندید او را که چون رفت

که تا در ملک بغداد او درون رفت

9191

به یک میلی ز بغداد او باستاد

بگفتا ای رفیق نیک اسناد

9292

تو اینجا باش تا در شهر سیری

کنم تا خود ازو بینیم خیری

9393

بطور روستائی شهر گردم

که کس نشناسدم که من چه مردم

9494

بطور روستائی یک حماری

بیاورد و سواره شد چو عاری

9595

دگر آورده بر یک بز زجائی

بگردن خود ببستش یک درائی

9696

بسوی شهر بغداد او روان شد

مر او را آن بُزک از پس دوان شد

9797

چو دروازه بدید آن مرد عیّار

بگفتا سخت دارد برج و دیوار

9898

بدروازه رسید ودر درون شد

بتقدیر خدا او خود زبون شد

9999

بتقدیر خدا تن در قضا ده

بحکم او قضایش را رضا ده

100100

هرانکو از قضا گردن بتابد

بجنّت او معیّن جا نیابد

101101

بتقدیر خدا جمعی حریفان

همی رفتند تا خانه بعمران

102102

بشب بودند عیّاران بغداد

بیکجا جمع بر دستور شدّاد

103103

بیکدیگر ز احوالات عالم

همی گفتند خود از بیش و از کم

104104

مقرّر بود هر سه تن به یک روز

بیارند نعمتی از خوان فیروز

105105

در آن روزی که عیّار جهان گرد

بیامد پیش دروازه یکان فرد

106106

بُدند آن سه نفر آنجا ملازم

که حکم این چنین برگشت جازم

107107

که ناگه اندر آمد خر سواری

به پشت مرکبش خود بود باری

108108

دگر با او بزی فر به چو ماهی

بگفتند اوست مقصود کماهی

109109

یکی گفتا بُزک را میربایم

که تا باشد به پیش او عطایم

110110

دگر گفتا خرک خود حقّ من شد

مثال جان که درمعنی بتن شد

111111

دگر گفتا لباس و جامه‌اش را

برم تا خود بگردد مست و شیدا

112112

مراورا چون علایق بوده بسیار

از آنش من مجرد سازم این بار

113113

هر آن رستائیی کاینشهر بیند

مجرّد بایدش تا بهر بیند

114114

مجرّد شو که تا لؤلؤ بیابی

وگرنه اندرین دریا چو آبی

115115

گر این رستای را شهری کنم من

در این ملک چنین بهری کنم من

116116

مراورا پاک سازم از علایق

که تا بیند بدو نیک خلایق

117117

بیکدیگر دویدند از پیش زود

که تا او را بسوزانند چون عود

118118

یکی برجست وبز را زود بگشاد

به پردُم بست زنگش را چو استاد

119119

دگر گفتا به پیشش کای عزیزم

غریب ملک باشی تو در این دم

120120

جهت آنکه بشهر مایکان زنگ

بپای اسب می‌بندند خود تنگ

121121

بر آن پر دُم چرا بستی تو این را

ندانستی تو خود آیین زین را

122122

چو بشنید این سخن آن مرد عیار

نظر اندر عقب کرد او چو پرکار

123123

بدید او که بزک را برده بودند

به او این شعبده خوش کرده بودند

124124

یکی اندر عقب آمد چو برقی

ازو پرسید کی دانای شرقی

125125

یکی بُز داشتم همچون نبیدی

ز من بردند این ساعت تو دیدی

126126

بگفتا دیدم ایندم یک بُزک را

یکی شخصی همی بردش بد آنجا

127127

به این کوچه ببرد او زود دریاب

که تاگیری بزت را همچو سیماب

128128

بگفتا ای برادر تو خرم را

دمی از بهر حق میدار اینجا

129129

بگفتا زود رو ای مرد ابله

که گیری تو بزت را برهمین ره

130130

بگفتا من مؤذن باشم اینجا

در این مسجد همی خوانم من اسما

131131

معطل خود مکن ما را در این کوی

روان نزد من آی و حال خود گوی

132132

خر خود را سپرد او روان شد

بسوی کوی بزغاله دوان شد

133133

یکی عیار پیش راه او رفت

گرفت او دامن او را یکان رفت

134134

که از بهر خدا فریاد من رس

که هستم من دراین ملک تو بی کس

135135

غریب و مستمند و زار و افکار

درین ساعت بحال خود گرفتار

136136

ز من بشنو که گویم حال خود را

بدرد آید دل تو بر من اینجا

137137

یکی دکان صرافی گشادم

شه این ملک بس جوهر بدادم

138138

مرا در گنج او خود راه باشد

به پیش شاه ما را جاه باشد

139139

جواهرهای او سازم نگین‌ها

کنم بر تاج او پرچین بیک جا

140140

من آن تاجش بصندوقی نهادم

بزیر جبّه‌اش طوقی نهادم

141141

رسیدم من باین موضع که هستی

بلا بر جان من آمد زمستی

142142

یکان جامی ز دست شه چشیدم

من این زهر هلاهل را ندیدم

143143

فتاد از دست من صندوق جوهر

در این چاه ای برادر بهر داور

144144

اگر صندوق من از چه برآری

دو صد دینار حق تست یاری

145145

دگر تا زنده باشم من غلامت

بجان خود نیوشم من پیامت

146146

بهر چه حکم فرمائی چنانم

سر کوی تو باشد چون جنانم

147147

گر این صندوق من از چه برآید

مرا دنیا و دین بیشک سرآید

148148

چو بشنید این سخن عیار نادان

بگفتا یافتم من گنج پنهان

149149

بفرصت گنج شه ازوی ربایم

به پیش شه روم با او بیایم

150150

همه احوال عالم باز دانم

من این تاج مرصّع را ربایم

151151

مرا از او بسی نیکو شود کار

که او باشد درین ملکم هوادار

152152

بجان و دل بگفتا ای برادر

برآرم ازچهت صندوق جوهر

153153

نگیرم از تو من خود هیچ انعام

که داری در مقام قرب شه کام

154154

مرا باید چو تو یاری در آفاق

که تا خلقان مرا گردند مشتاق

155155

بیاری توام باشد مددها

که خلق نیک داری روی زیبا

156156

کشید از تن تمام جامه‌اش را

درون چاه شد عیّار رعنا

157157

چو اندر چاه رفت آن مرد ساده

گرفت آن جامه‌هایش رند زاده

158158

روان شد سوی عیّاران دیگر

که کرده بدمرا ورا خاک بر سر

159159

چو عیّاران بهم اندر رسیدند

همه اسباب خودرا پخته دیدند

160160

روان گشتند دردم پیش یاران

برو تاریک گشت آنچه چو زندان

161161

چو اندر ته رسید و خار و خس دید

برآمد از درونش آه تجرید

162162

بگفتا ختم عیّاری همین است

که چاهی این چنین زیر نگین است

163163

در این چه کار تو اکنون تباه است

که این چه بر تو چون قطران سیاه است

164164

توخلقی سالها افکنده در چاه

به آخر اوفتادی خود درین راه

165165

ز بهر مردمان چه‌ها بکندی

به آخر خویش را دروی فکندی

166166

بگشت افلاک و افکندت بدین خاک

ز بس که شعبده کردی در افلاک

167167

ز بس که داغها بر جان خلقان

نهادی اوفتادی خودبدین سان

168168

ز بس که نالهٔ بیدل شنیدی

نکردی رحم تا آخر بدیدی

169169

ز بس که کردهٔ دلها جراحت

به آخر اوفتادی در قباحت

170170

ز بس که راه رفتی در سیاهی

سپیدی کم نمودی در سیاهی

171171

ز بس که جامهٔ مردم کشیدی

به آخر با تو کردند آنچه دیدی

172172

ز بس که در علوّیها پریدی

بآخر خویش در سفلی بدیدی

173173

ز بس که خلق را بازی بدادی

به آخر خویش در بازی نهادی

174174

ز بس که در جهان برجان خلقان

تو بار غم نهادی خود بدین سان

175175

به آخر زیر باری لنگ و مجروح

ز تو یک قالبی مانده است بی‌روح

176176

هر آن چیزی که در این مرز کاری

ببار آرد اگر صدلون باری

177177

همان خود کشته را هم بدروی تو

چنین گفته است آن استاد نیکو

178178

به آخر آنکسی کو زجر کرده است

همه طاعات خود بی اجر کرده است

179179

هر آنکس کو گرفتار بدن شد

درون چاه او بی‌خویشتن شد

180180

هر آن عارف که در دل نور حق داشت

ز توحید معانی صد سبق داشت

181181

برو ای یار با حق راست می‌باش

جهان گو آتش خود خواست میباش

182182

اگر خلقان همه دشمن شوندت

چو او خواهی کجا باشد گزندت

183183

برو خود راز مکر و حیله کن پاک

برون آ از چنین چاهی تو چالاک

184184

هر آنکو در چنین چاهی درون شد

بچاه هستی خود سرنگون شد

185185

ز هستی مکر زاید علم تقلید

برو تو نیست شو در علم توحید

186186

که تاگردی تو هست هر دو عالم

به انسان خود رسد فیضت دمادم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خداوندا دلم آزاد گردان

به فضل خود تنم را شادگردان

عطار»مظهر»بخش 4 - مناجات

اگلی نظم

ترا در علم معنی راه دادند

بدستت پنجهٔ الله دادند

عطار»مظهر»بخش 6 - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور