صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 7 - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

بخش 7 - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بدان خود را و خود را کن فراموش

تو جوهر ذات را میدان و بخروش

2

بدان خود را که تا مظهر ببینی

ز وصلت نامه‌ام اظهر ببینی

3

بدان خود را که حلّاجم چنین گفت

که از اسرارنامه دُر توان سفت

4

بدان خود را که مرغ لامکانی

کتاب طیر ما را آشیانی

5

بدان خود را و خسرو دان تو معنا

الهی نامه گفته‌ست این معمّا

6

بدان خود را که پند من شفیق است

مصیبت نامه‌ات این دم رفیقست

7

بدان خود را که بلبل نامه‌داری

به اشترنامه کی همخانه داری

8

بدان خود را اگر تذکیره خوانی

جمیع اولیا را دیده دانی

9

بدان خود را که این معراج نامه

به هفتم آسمان دارد علامه

10

بدان خود را که این مختارنامه است

دو عالم را از و دانه و دام است

11

بدان خود را جواهر نامه کن کوش

بشرح القلب من فی الحال می نوش

12

بدان خود را که این هفده کتب را

نهادم بر طریق علم اسما

13

شمار بیت اینها را بگویم

من از کشف معانی تخم جویم

14

دویست و دو هزار و شصت بیت است

برای سالکان هر بیت بیت است

15

مرا در علم و حکمت بس کتبها است

ولیکن آن به پیش مرد داناست

16

هر آن شخصی که خواند او تمامش

بهشت عدن می‌باشد مقامش

17

همه علمی به پیش او مکمل

همه حکمت به پیش او مسجل

18

هر آن دانا که آن جمله نیابد

بجهد وسعی خود دو سه بیابد

19

تمام علم و حکمت اندرین دوست

طریق اولیا میدان در این کوست

20

همه در این کتب پیدا ببیند

ازو مقصود هر دو کون چیند

21

کدامند این کتب ای یار شبخیز

که دارد او دمی همچون قمر تیز

22

کتاب جوهر الذاتست و مظهر

بود در پیش دانای مطّهر

23

همه در پیش دانا هست روشن

به پیش عارفانش همچو گلشن

24

هر آنکس را که دولت بختیار است

مراورا این کتبها در کنار است

25

هر آنکس کو بحیدر راه بین شد

بجوهر ذات و مظهر همنشین شد

26

هر آنکس کو محبّ هر دو پور است

مراورا این کتبها همچو نور است

27

دو پور و دو کتب از بهر شاه است

دگرها غرق دریای گناه است

28

هر آنکس کو ازین بحر است آگاه

صفات ذات او شد قل هوالله

29

محمّد بود از بهر حق آگاه

نمی‌دانی از آن گم کردهٔ راه

30

به ره از هستی خود شو گریزان

که تایابی مقام قرب جانان

31

ترا چندانکه گفتم غیر کردی

بمعنی خویش را در دیر کردی

32

دریغا سی ونه سال تمامت

بکردم درمعانیها سلامت

33

همه اوقات من در پیش نادان

برفت از دست کو مرد صفادان

34

ولیکن شکر گویم صد هزاری

که دارد ملک اسرارم مداری

35

دوعالم گر ازین اسرار گویند

نه براین شیوهٔ عطّار گویند

36

بحمدالله که عارف راز دار است

چو اشترهای مستم در قطار است

37

مرا ملک سلیمان درنگین است

که انسانم بمعنی همنشین است

38

ز بهر عارفان دارم کتبها

که گویندم دعا در صبح اعلا

39

هلا ای عاشق مست سخندان

ترا باشد همه اسرار در جان

40

بگویم با تو حال دین و تقوا

اگرداری دمی با من مدارا

41

ز آدم تا به این دم علم دارم

چو تخم عشق درجانت بکارم

42

ز آدم نور عرفان گشت پیدا

ولی در پرده پنهان بود آنجا

43

بدور مصطفی کرد اوظهوری

بجان حیدر آمد او چو نوری

44

ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت

به همراهان اهل فسق کی گفت

45

ز آدم تا بایندم سر همو گفت

یکی منصور بی دانش فرو گفت

46

سرش اندر سر اینکار رفت او

مرا خود او همی گوید که رو گو

47

وگرنه من کیم یک مستمندی

چو صیدی اوفتاده درکمندی

48

کمندم او فکند و صید اویم

ز چوگانش در این میدان چو گویم

49

رو ای درویش سالک راه او گیر

شنو اسرار معنیهاش از پیر

50

برو در لو کشف بنگر زمانی

اگر داری بکویش آشیانی

51

که تا حل گرددت اسرار مشکل

شوی اندر طریقت مرد کامل

52

ترا انسان کامل می‌توان گفت

منافق را چو جاهل می‌توان گفت

53

اگرداری ز علم دین تونوری

تو داری در دو عالم خوش حضوری

54

تو داری آنچه مقصود جهان است

از آن جایت بچارم آسمانست

55

بیا این گنج را سرپوش بردار

که تا بینی تو روی خوب دلدار

56

بیک صورت بیک معنی بیک حال

همو باشد درون این زمان قال

57

ولیکن خاص دیگر یار دیگر

برون پرده خود اغیار دیگر

58

بیک جوزی که نامش چار مغز است

تو اصل روغنش میدان که نغز است

59

دگرها را بباید سوختن زود

که تا از وی برآید بوی چون دود

60

دگر آن روغنش گر در چراغی

بمانی و بسوزیش چو داغی

61

ازو مقصود دیگر نیز زاید

که پیش اهل معنی رو نماید

62

شعاع او نمی‌دانی و رفتی

همان بهتر که اندر خاک خفتی

63

تو این خورشید انور را نبینی

چو کوران بر سر رهها نشینی

64

کسی کو روز این خورشید نادید

بشب او شمع ما را او کجا دید

65

جهان اندر جهان خورشید و نور است

وگراندر جنان رضوان و حور است

66

مرا با اصل اینها کار باشد

هم اویم دلبرو دلدارباشد

67

چو بد اصلی ندانی اصل خود را

ترا کی باشد اندر کوی ما جا

68

تو ناپاکی و هم ناپاک زاده

ز حتّ شهسوار ما پیاده

69

هر آنکس را که حبّ حیدری نیست

شعاع روی او خود انوری نیست

70

هر آنکس کو باین ره راه برده

ز عرش هفتمین خرگاه برده

71

بیا در راه حق جان را فدا کن

پس آنگه کار خود با او رها کن

72

بیا و صدق خود بر صادقان خوان

تو حال معنوی بر عاشقان خوان

73

میا درخانهٔ مستان تو هشیار

اگر هستی تو واقف خود ز اسرار

74

اگر آئی چو ایشان مست گردی

بدور مالکان پابست گردی

75

ولیکن هر که صالح نیست چون ما

ندارد او میان اولیا جا

76

اگر هستی تو قابل جای داری

تو بی‌شک در بهشت خود پای داری

77

وگرنه میشوی همچون حماری

به انسانت نباشد هیچ کاری

78

دریغا و دریغا و دریغا

که کردی خویش را در دین تو رسوا

79

تو انسان بودی و انسان تو بودی

میان اولیا برهان تو بودی

80

تو انسان بودی و انسان رفیقت

محمّد بود در عقبی شفیقت

81

تو انسان بودی و انسانت میثاق

ولیکن در معانی گشتهٔ عاق

82

تو انسان بودی و انسان امیرت

امیرالمؤمنین بُد دستگیرت

83

ولیکن خویش را نشناختی تو

تو ایمان را بیک جو باختی تو

84

دریغا نام فرزندیّ آدم

که باشد بر تو این نام مسلّم

85

تو شرعش را چو من دان ای برادر

بکن از لفظ عطّار این تو باور

86

بهر چه الله گفت احمد چنان کرد

نماز خویش را بر آسمان کرد

87

بخاطر هیچ غیر او میآور

تمامی ورد او الله اکبر

88

تو گر اندر نمازی خواب داری

ز رحمت روی خود بی آب داری

89

نماز و روزه‌ات بر هیچ باشد

ز طوق لعنتت صد پیچ باشد

90

بخاطر فکر دنیا همچو نمرود

شدستی پیش اهل الله مردود

91

اگر خواهی که با مقدار باشی

به این عالم تو با اسرار باشی

92

بکن پیشه تو عزلت را بعالم

که گویندت توئی فرزند آدم

93

بکن همره تو علم عارفان را

که تا همره شوی تو صالحان را

94

بکن با علم معنی آشنائی

که تا آید به قلبت روشنائی

95

بکن اصلاح ملکت ای برادر

اگر هستی تو خود ازنسل بوذر

96

ز نسل بوذر غفّار دیدم

بتون از وی معانیها شنیدم

97

ازو احوال جانان گشت معلوم

نبد پیش من این اسرار مفهوم

98

هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت

چو جبریل آسمان در زیر پر یافت

99

هر آنکس کو معانی را بداند

کلام الله را از بر بخواند

100

مرا مقصود معنیهاش باشد

میان جان من غوغاش باشد

101

ز معنیّ کلام الله محوم

نه چون مفتی بیمعنی است صحوم

102

مرا فتوی ز حکم این کلام است

نه ازگفتار شیخ و شرح عامست

103

ز شرح عام بگذر شرح او خوان

که تا گردی معانی دان قرآن

104

به پیشم کفر باشد قول مفتی

بدام زرق و سالوسش نیفتی

105

تو گرد فشّ و دستار بلندش

نگردی تا نیفتی در کمندش

106

تو ایشان را مدان انسان عاقل

که ایشانند مثل خر در آن گل

107

تو از ایشان مجو معنی قرآن

از ایشان گرروایت هست برخوان

108

روایت حقّ ایشان شد به تقلید

مرا خود نطق قرآنست و توحید

109

تو گرد عارفان راه حق گرد

بدین مصطفی میباش خود فرد

110

تو شرع مصطفی چون شاه من دان

که او بوده است نصّ و بطن قرآن

111

امیرالمؤمنین انسان کامل

به پیشش هر دوعالم یک منازل

112

تو منزلگاه شاه ما چه دانی

وگردانی چرا مظهر نخوانی

113

ز مظهر گرددت روشن شریعت

معانی دان شوی در سرّ وحدت

114

ز مظهر تو طریقت را بیابی

بجوهر ذات من خود نور یابی

115

ز جوهر ذات من ذات خدابین

حقیقت در وجود انما بین

116

مرا دانای اسرار معانی

بگفتا ای رفیق من چه خوانی

117

بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل

به آخر سورهٔ طاها مکمّل

118

بیا ای نور خود را نیک بشناس

ز شیطانان دنیا زود بهراس

119

تو این خلقان دنیا را شناسی

که ایشانند چون شیطان لباسی

120

کسی کو زین چنین شیطان جداشد

مراو را طوق ازگردن رها شد

121

ولیکن این چنین دولت که یابد

کسی کز جاه دنیا روی تابد

122

بگویم اصل درویشی کدام است

که این معنی بعالم نی بعام است

123

بگویم با تو ای درویش کن گوش

مکن ما را در این معنی فراموش

124

به اوّل آنکه پیش نور باشی

دوم آنکه ز دنیا دور باشی

125

سیم آنکه ز خلق این جهان تو

کناره گیری و باشی تو نیکو

126

ز اوّل نور میدانی چه باید

بود پیری که از وی علم زاید

127

نه آن علمی که زرّاقان بخوانند

نه آن علمی که سالوسان بدانند

128

بنور آن علم آموزد که حق گفت

نه آن علمی که او وی را سبق گفت

129

بتو از معنی قرآن بگوید

ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید

130

بروای یار ازدنیا جدا شو

پس آنگه در معانی رهنما شو

131

هر آنکس کو خبر از بود دارد

همه دنیا و دین نابود دارد

132

مر او را با اناالحق کار باشد

چه پروایش ز پای دار باشد

133

ز اصل و وصل دارم من خبرها

که تا گردی تو واقف از خطرها

134

که این دنیا خطر بسیار دارد

بسی را همچو خود افگار دارد

135

خداوندا ازین جمله خطرها

نگهداری تو درویشان دین را

136

که درویشان ترا دانند و خوانند

ز اسرار تو خود درها فشاند

137

ز درویشی تو سلطانی و برهان

ترا باشد مراد از وصل جانان

138

توئی آنکه بحکمت همنشینی

طریق شرع را در خویش بینی

139

شریعت خانهٔ دان همچو این بند

طریقت اندرو هم قفل و هم بند

140

حقیقت یار در خانه نشانده

همه مستان حق جانها فشانده

141

همه کرّوبیان لبیّک گویان

بگرد خانه خود از بهر جانان

142

بیا ای دوست بنشین باهم آنجا

میفکن این چنین روزی بفردا

143

هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد

به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد

144

بنقد این سود در بازار عشق است

برای عاشقان اذکار عشق است

145

بذکر دوست مست مست مستم

بهشیاریّ او از جای جستم

146

تو هم پاداری و گوش و بصر هم

بکن از غیر حق این دم حذر هم

147

بجه از جوی این دریای پرخون

وگرنه اوفتی دروی هم اکنون

148

هر آنکس کو زجوی این جهان جست

بدریای جنانش هست صد شصت

149

بهر شستی هزاران ماهی حور

فتاده هم ز رضوان با چنان نور

150

اگر تو ای برادر هوشداری

سخنهای معانی گوش داری

151

در آیینی نهان صد بحر اسرار

بهر بحری هزاران درّ شهوار

152

تو آن دُر در همه الفاظ من دان

که تا گردد معانی بر تو آسان

153

هر آنکس کو معانی دان چو من شد

ملایک پیش او بی‌خویشتنشد

154

هر آنکو کو بداند سرّ جانان

برد همراه خود او کلّ ایمان

155

هر آنکس را که ایمان نیست مرده است

به آخر خویش با شیطان سپرده است

156

هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش

دو عالم شد تمامی زیر پایش

157

هرآنکس کو بحکمت پیش دیده

طریق شرع را در خویش دیده

158

هر آنکس کو نظاره کرد جان را

طلاقی داد او ملک جهان را

159

تو اندر این جهان تا چند باشی

به این مشت دغل در بند باشی

160

شکن این بند از دنیا برون شو

بکوی آخرت چون من درون شو

161

که تا بینی کیانند مست جبّار

ولی درخلوت یارند هشیار

162

ز هشیاران عقبایت خبر نیست

بشیطانان دنیایت ظفر نیست

163

تو شیطان را بگیر و دور انداز

درون بوتهٔ دنیاش بگداز

164

که تا ایمن شوی از مکرش ای یار

وگرنه درجهان گردی تو مردار

165

هر آنکس کو شود مردار خواره

وجود او جراحت گشت و پاره

166

ز مردار جهان بگذر چو مردان

که تا گردی مطهّر بهر جانان

167

هرآنکس کو ز آلایش برونست

هم او مقصود کلّ کاف ونونست

168

ز بهر تو سخن بسیار گفتم

دو صد من گوهر اسرار سفتم

169

دو عالم راز بهرت راست کردم

ز دوزخ من ترا در خواست کردم

170

چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم

برین اوقات بی معنیت خندم

171

ز اوقاتت هزاران گریه زاید

رهت مالک بدوزخ میگشاید

172

پس آنگه خط مردودی کشندت

بقعر دوزخ تابان برندت

173

ببین اوقات خود را ای برادر

مکن تو گفت شیطان هیچ باور

174

هزاران آدمی کو علم خوانده

بگرد خویشتن خطّی کشانده

175

که من در علم خود ناجی شدستم

میان عالمان عالی شدستم

176

همی گوید دماغم پر ز علمست

همه اجسام من خود کان حلمست

177

مرا از علم و حلمت حال باید

نه همچون آن مدرّس قال باید

178

ز حال انسان کامل نور گردد

ز قال بد مدرّس کور گردد

179

غلطهای حماران درس گویند

میان مدرسه خود قرس گویند

180

ز قرس و درس بگذر راه او گیر

پس آنگه رو بخاک راه اومیر

181

وگرنه کور گردی اندرین راه

نگردد هیچکس از حالت آگاه

182

هرآنکس کو بباطن کور باشد

بباطن خود زعلمم عور باشد

183

هر آن کز علم معنی دیده کور است

باو این علم دنیا نیز زور است

184

بیا از علم معنی پرس ما را

اگرداری بحال خویش پروا

185

برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان

درو گفتم همه اسرار آسان

186

برو او را ز سر تا پا بخوانش

که تا گردی تو نور آسمانش

187

بتابی بر جمیع خلق عالم

منوّر باشی همچون نور آدم

188

بدانش خود کلید علم معنا

بدانش خود تونور روح عیسی

189

کلید جمله توحید الاه است

بر این معنی شه مردان گواه است

190

شه مردانست علم وحال و گفتم

ازو من درّ هر اسرار سفتم

191

اگر صد قرن باشد عمر نوحت

بدنیا دمبدم باشد فتوحت

192

چو اسرارش ندانی خود تو گیجی

میان عارفان بر مثل هیجی

193

برو عارف شو و اسرار او دان

پس آنگه مظهر انوار او دان

194

که تاکشفت شود اسرار مبهم

شوی در پیش اهل الله محرم

195

مرا شوقش ز عالم کرد بیرون

بعشقش آمدم در عالم اکنون

196

بعشقش زنده باشم در جهان من

شدم دانای سرّ لامکان من

197

زنم لبّیک منصوری بعالم

به دانا ختم شد والله اعلم

198

هر آنکس را که دانا همنشین است

بر او علم معانی خود یقین است

199

هر آنکس کو ز دانا روی تابد

به آخر او جزای خویش یابد

200

ترا دانا رفیق نیک باشد

که تا از چاه کفرت خود برآرد

201

ترا دانا رفیق ملک جانست

که در شهر معانی او زبان است

202

ترا دانا بسوی خویش خواند

بمحشر از صراطت بگذراند

203

ترا دانا دهد از حوض کوثر

شرابی همچو روح جان مطهّر

204

ترا دانا کند واقف ز اسلام

مرو در کوی نادان کالأنعام

205

ترا دانا ز دانش راز گوید

طریق علم معنی بازگوید

206

ترا دانا کند ازحال آگاه

برو تو فکر خود کن اندرین راه

207

ترا دانا بحقّ واصل کند زود

اگر صافی کنی این جسم مقصود

208

ترا دانا همه توحید گوید

ز نوروز محبّت عید گوید

209

ترا دانا کند خود عقل همراه

ترا دانا کند از حالت آگاه

210

ترا دانا بحکمت رهنمون کرد

پس آنگه روح حیوانی برون کرد

211

ترا دانا زاصل کار گوید

میان شرع و حکمت یار گوید

212

ترا دانا براه فقر آرد

درون توبه عشقت گذارد

213

ترا دانا زند از عشق اکسیر

که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر

214

ترا دانا کند از من خبردار

که تا آئی بسوی من دگر بار

215

ترا دانا هم از عطّار گوید

نه از قاضیّ و از طرّار گوید

216

ترا دانا برون آرد ز تقلید

نماید خود ترا این راه توحید

217

ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی

برون آرد مثال نوح و کشتی

218

ترا دانا ز مکر او رهاند

چو نوحت اندر آن کشتی نشاند

219

ترا دانا مثال بحر باید

که لب خشک آید و خوش رخ گشاید

220

ترا دانا دهد از عشق بهره

تو باشی در معانیهاش شهره

221

ترا دانا رهاند از بدیها

مکن خود را چو شیخ بدتورسوا

222

ترا دانا بشرع مصطفی خواند

دگر بر تو طریق مرتضی خواند

223

طریق مرتضی ایمان کل دان

وزو هر دم کتاب عاشقان خوان

224

طریق مرتضی یک راه دارد

حقیقت را بمعنی شاه دارد

225

شریعت کرد او شد در طریقت

طریقت ورد او شد در حقیقت

226

حقیقت غیر او من غیر دانم

چو منصور این معانی من بخوانم

227

از آن درجسم عطّار آمدی تو

که برگوئی اناالحق را تو نیکو

228

اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی

میان عاشقان محرم تو باشی

229

درون شمع احمد راه دیدم

شه مردان از آن آگاه دیدم

230

کسی بهتر ازو این ره نرفته

وگر رفته رهش از وی شنفته

231

کسی دیگر ندارد حدّ این قرب

وگر گوید بحلقش ریز خود سرب

232

مرا تیز است مظهر سرب ریزان

میان جان دشمن نار سوزان

233

تو سربش ریز در حلق و برون شو

بجوهر ذات من چون درون شو

234

که تا گردی همچون شیخ مردان

از آنکو نخوتی دارد چو شیطان

235

هر آنکس را که نخوت یار باشد

امیر ما ازو بیزار باشد

236

امیرم آنکه مدّاحش خلیل است

تولّدگاه او خانهٔ جلیل است

237

بکعبه زاد از مادر امیرم

از آن شد حلقهٔ او دستگیرم

238

بدانستم من این دم راه خود را

از آن گشتم بعالم مست و شیدا

239

هر آنکس را که حیدر راهبر شد

درون جنّت او همچون قمر شد

240

هر آنکس را که حیدر دوستار است

محمّد خود شفیعش در شمار است

241

هر آنکس را که حیدر میر دین شد

خوارج بیشکی با او بکین شد

242

هر آنکس را که حیدر مقتدایست

تمام جان و تن نور صفایست

243

هر آنکس را که حیدر میر باشد

چه پروایش ز شاه و میر باشد

244

هر آنکس را که حیدر پیش خواند

بدرب هیچکس او را نراند

245

هر آنکس را که حیدر خود شفیق است

خداوندش بمعنی دان رفیق است

246

هر آنکس را که حیدر شد طلبکار

هزارش یوسف مصری خریدار

247

هر آنکس را که حیدر شد امامش

همه اسرار معنی شد تمامش

248

هر آنکس را که حیدر یار غار است

چه پروایش ز زهر و نیش مار است

249

هر آنکس را که حیدر لطف دارد

بجنت حوریانش عطف دارد

250

هر آنکس را که حیدر کرد بیرون

خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون

251

هر آنکس را که حیدر نور تن شد

مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد

252

هر آنکس را که حیدر جام دارد

در او مستی حقّ آرام دارد

253

هر آنکس را که حیدر شد زبانش

بخواند مظهر وداند بیانش

254

هر آنکس را که حیدر گفت سلمان

تو او را بوذر و غفّار میخوان

255

هر آنکس را که حیدر شد محبّش

طبیب حاذق آمد کلّ طبّش

256

هر آنکس را که حیدر حقّ نماید

درخت دید از ذاتش برآید

257

برو ای یار برخطّش بنه سر

که تا آزاد گردی همچو بوذر

258

برو ای یار گفتم گوش کن تو

میان عارفان خاموش کن تو

259

اگر خاموش بنشینی چو مردان

نباشد خود ترا ز اسرار نقصان

260

وگرگوئی بکشتن می‌کشندت

بگویندت توئی رافض برندت

261

ندانستی که رافض کیست ای سگ

بگویم تا شود خود خشکت این لب

262

روافض آنکه دین شه ندارد

بکوی مرتضی این ره ندارد

263

روافض آنکه ملعون شد در اسلام

ندارد او براه شاهم اقدام

264

روافض آنکه دین غیر دارد

بکوی غیر حیدر سیر دارد

265

روافض آنکه حق بیزار زو شد

بدوزخ مالکان دل زار ازو شد

266

روافض آنکه دین تغییر داده است

بغیر راه حق راهی نهاده است

267

روافض آنکه او اغیار دیده است

تمام آل احمد خار دیده است

268

روافض آنکه ازتوحید دور است

بعلم چار مذهب خود کفور است

269

مرا نام احد بس دل پسند است

که ایمانم بسی شیرین چو قنداست

270

مرا احمد بشرعش ره یکی داد

نهادی تو مراو را چار بنیاد

271

خدا و مصطفی را دور کردی

بهر دو کون خود را کور کردی

272

امیرمؤمنان را دین چو تو نیست

ویا چون حنبل و شافع نکو نیست

273

همه را راه راه احمدی هست

ولی در ذات بعضی بس بدی هست

274

ابابکر و عمر را دوست دارید

همه را پیرو احمد شمارید

275

همه را دین حق یک شد نه دو شد

ترا خار مغیلان در گلو شد

276

ترا ایمان سلمانیت باید

که تا خورشید از کوهت برآبد

277

ترا ایمان بایشان هست محکم

که ایشانند نورذات آدم

278

چرا غافل شدی از حال ایشان

مگر رفته است از ذات تو ایمان

279

مرا ایمان علیّ مرتضایست

که او در دین احمد مقتدایست

280

مرا دین نبی از وی مسلّم

که او بد مصطفی را یارو همدم

281

مرا تعلیم دین مصطفی کرد

همه مذهب ز دین او جدا کرد

282

مرا کرد او اشارت خود بجعفر

که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز

283

بگفتا گفت او گفت نبیّ است

بمعنی و بتقوی او ولیّ است

284

بزهد و پاکی او حق گواه است

تمام اولیآ را عذر خواه است

285

باو ختمست ایمان و توکّل

تو بر غیرش مکن چنگ توسّل

286

که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟

مرا از لطف خود مگذار محروم

287

تو بحر حلم و کان جود و علمی

تو مست بادهٔ صافی و سلمی

288

ترا باده ز دست باب دادند

تمام اهل حق را آب دادند

289

کرا قدرت که آن باده بنوشد

مگر او جامهٔ شاهی بپوشد

290

کرا قدرت که پا بر کتف احمد

نهد غیر از تو ای سلطان سرمد

291

کرا قدرت که گوید لو کشف را

و یا داند وجود من عرف را

292

کرا قدرت که گویدحق بدیدم

و یا گوید که از او این شنیدم

293

کرا قدرت که استادیّ جبریل

کند در علم قرآن تا به انجیل

294

کرا قدرت که او اسرار داند

به پیش او مگر عطّار داند

295

چو عطار این زمان از سرگذشته‌است

به جان جان جان مهرت نوشته است

296

بگوید سرّ اسرارت به هر کو

برآرد نعرهٔ یاهو و من هو

297

ورای ذکر تو ذکری ندارم

ورای فکر تو فکری ندارم

298

توئی مظهر نمای کل مظهر

توی اندر وجود من منوّر

299

جهان از نور تو روشن شناسم

همین باشد بمعنی خود لباسم

300

به پیش احمق نادان چگویم

که یک گامی نرفته او بکویم

301

مرا از احمق نادان گریز است

که کار احمقان جنگ و ستیز است

302

برو بر گفت دانایان عمل کن

نه همچو احمقان مکر و دغل کن

303

مرا باشد زبان چون نور روشن

ترا باشد زبان گفت الکن

304

بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفت

که او در گوش جان من ندا گفت

305

که من روشن ترم از نور خورشید

گرفته همچو عاشق ملک جاوید

306

من این مظهر بلفظ عام گفتم

گهی پخته و گه خود خام گفتم

307

که فهم خلق دروی خوش برآید

ز جهل و کبر خود بیرون درآید

308

وگرنه خود بالفاظ شریفش

همی گفتم که می‌آید حریفش

309

دل درویش ازو محروم ماند

به پیش خادم و مخدوم ماند

310

بچشم دانش اندر وی نظر کرد

همه عبّاد عالم را خبر کن

311

درو گم کرده‌ای من علم عالم

ز دور خویشتن تا دور آدم

312

تو ختم این معمّا کن که بسیار

سخن دارم من از اسرار دلدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ترا در علم معنی راه دادند

بدستت پنجهٔ الله دادند

عطار»مظهر»بخش 6 - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور