صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 7 - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

بخش 7 - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدان خود را و خود را کن فراموش

تو جوهر ذات را میدان و بخروش

22

بدان خود را که تا مظهر ببینی

ز وصلت نامه‌ام اظهر ببینی

33

بدان خود را که حلّاجم چنین گفت

که از اسرارنامه دُر توان سفت

44

بدان خود را که مرغ لامکانی

کتاب طیر ما را آشیانی

55

بدان خود را و خسرو دان تو معنا

الهی نامه گفته‌ست این معمّا

66

بدان خود را که پند من شفیق است

مصیبت نامه‌ات این دم رفیقست

77

بدان خود را که بلبل نامه‌داری

به اشترنامه کی همخانه داری

88

بدان خود را اگر تذکیره خوانی

جمیع اولیا را دیده دانی

99

بدان خود را که این معراج نامه

به هفتم آسمان دارد علامه

1010

بدان خود را که این مختارنامه است

دو عالم را از و دانه و دام است

1111

بدان خود را جواهر نامه کن کوش

بشرح القلب من فی الحال می نوش

1212

بدان خود را که این هفده کتب را

نهادم بر طریق علم اسما

1313

شمار بیت اینها را بگویم

من از کشف معانی تخم جویم

1414

دویست و دو هزار و شصت بیت است

برای سالکان هر بیت بیت است

1515

مرا در علم و حکمت بس کتبها است

ولیکن آن به پیش مرد داناست

1616

هر آن شخصی که خواند او تمامش

بهشت عدن می‌باشد مقامش

1717

همه علمی به پیش او مکمل

همه حکمت به پیش او مسجل

1818

هر آن دانا که آن جمله نیابد

بجهد وسعی خود دو سه بیابد

1919

تمام علم و حکمت اندرین دوست

طریق اولیا میدان در این کوست

2020

همه در این کتب پیدا ببیند

ازو مقصود هر دو کون چیند

2121

کدامند این کتب ای یار شبخیز

که دارد او دمی همچون قمر تیز

2222

کتاب جوهر الذاتست و مظهر

بود در پیش دانای مطّهر

2323

همه در پیش دانا هست روشن

به پیش عارفانش همچو گلشن

2424

هر آنکس را که دولت بختیار است

مراورا این کتبها در کنار است

2525

هر آنکس کو بحیدر راه بین شد

بجوهر ذات و مظهر همنشین شد

2626

هر آنکس کو محبّ هر دو پور است

مراورا این کتبها همچو نور است

2727

دو پور و دو کتب از بهر شاه است

دگرها غرق دریای گناه است

2828

هر آنکس کو ازین بحر است آگاه

صفات ذات او شد قل هوالله

2929

محمّد بود از بهر حق آگاه

نمی‌دانی از آن گم کردهٔ راه

3030

به ره از هستی خود شو گریزان

که تایابی مقام قرب جانان

3131

ترا چندانکه گفتم غیر کردی

بمعنی خویش را در دیر کردی

3232

دریغا سی ونه سال تمامت

بکردم درمعانیها سلامت

3333

همه اوقات من در پیش نادان

برفت از دست کو مرد صفادان

3434

ولیکن شکر گویم صد هزاری

که دارد ملک اسرارم مداری

3535

دوعالم گر ازین اسرار گویند

نه براین شیوهٔ عطّار گویند

3636

بحمدالله که عارف راز دار است

چو اشترهای مستم در قطار است

3737

مرا ملک سلیمان درنگین است

که انسانم بمعنی همنشین است

3838

ز بهر عارفان دارم کتبها

که گویندم دعا در صبح اعلا

3939

هلا ای عاشق مست سخندان

ترا باشد همه اسرار در جان

4040

بگویم با تو حال دین و تقوا

اگرداری دمی با من مدارا

4141

ز آدم تا به این دم علم دارم

چو تخم عشق درجانت بکارم

4242

ز آدم نور عرفان گشت پیدا

ولی در پرده پنهان بود آنجا

4343

بدور مصطفی کرد اوظهوری

بجان حیدر آمد او چو نوری

4444

ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت

به همراهان اهل فسق کی گفت

4545

ز آدم تا بایندم سر همو گفت

یکی منصور بی دانش فرو گفت

4646

سرش اندر سر اینکار رفت او

مرا خود او همی گوید که رو گو

4747

وگرنه من کیم یک مستمندی

چو صیدی اوفتاده درکمندی

4848

کمندم او فکند و صید اویم

ز چوگانش در این میدان چو گویم

4949

رو ای درویش سالک راه او گیر

شنو اسرار معنیهاش از پیر

5050

برو در لو کشف بنگر زمانی

اگر داری بکویش آشیانی

5151

که تا حل گرددت اسرار مشکل

شوی اندر طریقت مرد کامل

5252

ترا انسان کامل می‌توان گفت

منافق را چو جاهل می‌توان گفت

5353

اگرداری ز علم دین تونوری

تو داری در دو عالم خوش حضوری

5454

تو داری آنچه مقصود جهان است

از آن جایت بچارم آسمانست

5555

بیا این گنج را سرپوش بردار

که تا بینی تو روی خوب دلدار

5656

بیک صورت بیک معنی بیک حال

همو باشد درون این زمان قال

5757

ولیکن خاص دیگر یار دیگر

برون پرده خود اغیار دیگر

5858

بیک جوزی که نامش چار مغز است

تو اصل روغنش میدان که نغز است

5959

دگرها را بباید سوختن زود

که تا از وی برآید بوی چون دود

6060

دگر آن روغنش گر در چراغی

بمانی و بسوزیش چو داغی

6161

ازو مقصود دیگر نیز زاید

که پیش اهل معنی رو نماید

6262

شعاع او نمی‌دانی و رفتی

همان بهتر که اندر خاک خفتی

6363

تو این خورشید انور را نبینی

چو کوران بر سر رهها نشینی

6464

کسی کو روز این خورشید نادید

بشب او شمع ما را او کجا دید

6565

جهان اندر جهان خورشید و نور است

وگراندر جنان رضوان و حور است

6666

مرا با اصل اینها کار باشد

هم اویم دلبرو دلدارباشد

6767

چو بد اصلی ندانی اصل خود را

ترا کی باشد اندر کوی ما جا

6868

تو ناپاکی و هم ناپاک زاده

ز حتّ شهسوار ما پیاده

6969

هر آنکس را که حبّ حیدری نیست

شعاع روی او خود انوری نیست

7070

هر آنکس کو باین ره راه برده

ز عرش هفتمین خرگاه برده

7171

بیا در راه حق جان را فدا کن

پس آنگه کار خود با او رها کن

7272

بیا و صدق خود بر صادقان خوان

تو حال معنوی بر عاشقان خوان

7373

میا درخانهٔ مستان تو هشیار

اگر هستی تو واقف خود ز اسرار

7474

اگر آئی چو ایشان مست گردی

بدور مالکان پابست گردی

7575

ولیکن هر که صالح نیست چون ما

ندارد او میان اولیا جا

7676

اگر هستی تو قابل جای داری

تو بی‌شک در بهشت خود پای داری

7777

وگرنه میشوی همچون حماری

به انسانت نباشد هیچ کاری

7878

دریغا و دریغا و دریغا

که کردی خویش را در دین تو رسوا

7979

تو انسان بودی و انسان تو بودی

میان اولیا برهان تو بودی

8080

تو انسان بودی و انسان رفیقت

محمّد بود در عقبی شفیقت

8181

تو انسان بودی و انسانت میثاق

ولیکن در معانی گشتهٔ عاق

8282

تو انسان بودی و انسان امیرت

امیرالمؤمنین بُد دستگیرت

8383

ولیکن خویش را نشناختی تو

تو ایمان را بیک جو باختی تو

8484

دریغا نام فرزندیّ آدم

که باشد بر تو این نام مسلّم

8585

تو شرعش را چو من دان ای برادر

بکن از لفظ عطّار این تو باور

8686

بهر چه الله گفت احمد چنان کرد

نماز خویش را بر آسمان کرد

8787

بخاطر هیچ غیر او میآور

تمامی ورد او الله اکبر

8888

تو گر اندر نمازی خواب داری

ز رحمت روی خود بی آب داری

8989

نماز و روزه‌ات بر هیچ باشد

ز طوق لعنتت صد پیچ باشد

9090

بخاطر فکر دنیا همچو نمرود

شدستی پیش اهل الله مردود

9191

اگر خواهی که با مقدار باشی

به این عالم تو با اسرار باشی

9292

بکن پیشه تو عزلت را بعالم

که گویندت توئی فرزند آدم

9393

بکن همره تو علم عارفان را

که تا همره شوی تو صالحان را

9494

بکن با علم معنی آشنائی

که تا آید به قلبت روشنائی

9595

بکن اصلاح ملکت ای برادر

اگر هستی تو خود ازنسل بوذر

9696

ز نسل بوذر غفّار دیدم

بتون از وی معانیها شنیدم

9797

ازو احوال جانان گشت معلوم

نبد پیش من این اسرار مفهوم

9898

هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت

چو جبریل آسمان در زیر پر یافت

9999

هر آنکس کو معانی را بداند

کلام الله را از بر بخواند

100100

مرا مقصود معنیهاش باشد

میان جان من غوغاش باشد

101101

ز معنیّ کلام الله محوم

نه چون مفتی بیمعنی است صحوم

102102

مرا فتوی ز حکم این کلام است

نه ازگفتار شیخ و شرح عامست

103103

ز شرح عام بگذر شرح او خوان

که تا گردی معانی دان قرآن

104104

به پیشم کفر باشد قول مفتی

بدام زرق و سالوسش نیفتی

105105

تو گرد فشّ و دستار بلندش

نگردی تا نیفتی در کمندش

106106

تو ایشان را مدان انسان عاقل

که ایشانند مثل خر در آن گل

107107

تو از ایشان مجو معنی قرآن

از ایشان گرروایت هست برخوان

108108

روایت حقّ ایشان شد به تقلید

مرا خود نطق قرآنست و توحید

109109

تو گرد عارفان راه حق گرد

بدین مصطفی میباش خود فرد

110110

تو شرع مصطفی چون شاه من دان

که او بوده است نصّ و بطن قرآن

111111

امیرالمؤمنین انسان کامل

به پیشش هر دوعالم یک منازل

112112

تو منزلگاه شاه ما چه دانی

وگردانی چرا مظهر نخوانی

113113

ز مظهر گرددت روشن شریعت

معانی دان شوی در سرّ وحدت

114114

ز مظهر تو طریقت را بیابی

بجوهر ذات من خود نور یابی

115115

ز جوهر ذات من ذات خدابین

حقیقت در وجود انما بین

116116

مرا دانای اسرار معانی

بگفتا ای رفیق من چه خوانی

117117

بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل

به آخر سورهٔ طاها مکمّل

118118

بیا ای نور خود را نیک بشناس

ز شیطانان دنیا زود بهراس

119119

تو این خلقان دنیا را شناسی

که ایشانند چون شیطان لباسی

120120

کسی کو زین چنین شیطان جداشد

مراو را طوق ازگردن رها شد

121121

ولیکن این چنین دولت که یابد

کسی کز جاه دنیا روی تابد

122122

بگویم اصل درویشی کدام است

که این معنی بعالم نی بعام است

123123

بگویم با تو ای درویش کن گوش

مکن ما را در این معنی فراموش

124124

به اوّل آنکه پیش نور باشی

دوم آنکه ز دنیا دور باشی

125125

سیم آنکه ز خلق این جهان تو

کناره گیری و باشی تو نیکو

126126

ز اوّل نور میدانی چه باید

بود پیری که از وی علم زاید

127127

نه آن علمی که زرّاقان بخوانند

نه آن علمی که سالوسان بدانند

128128

بنور آن علم آموزد که حق گفت

نه آن علمی که او وی را سبق گفت

129129

بتو از معنی قرآن بگوید

ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید

130130

بروای یار ازدنیا جدا شو

پس آنگه در معانی رهنما شو

131131

هر آنکس کو خبر از بود دارد

همه دنیا و دین نابود دارد

132132

مر او را با اناالحق کار باشد

چه پروایش ز پای دار باشد

133133

ز اصل و وصل دارم من خبرها

که تا گردی تو واقف از خطرها

134134

که این دنیا خطر بسیار دارد

بسی را همچو خود افگار دارد

135135

خداوندا ازین جمله خطرها

نگهداری تو درویشان دین را

136136

که درویشان ترا دانند و خوانند

ز اسرار تو خود درها فشاند

137137

ز درویشی تو سلطانی و برهان

ترا باشد مراد از وصل جانان

138138

توئی آنکه بحکمت همنشینی

طریق شرع را در خویش بینی

139139

شریعت خانهٔ دان همچو این بند

طریقت اندرو هم قفل و هم بند

140140

حقیقت یار در خانه نشانده

همه مستان حق جانها فشانده

141141

همه کرّوبیان لبیّک گویان

بگرد خانه خود از بهر جانان

142142

بیا ای دوست بنشین باهم آنجا

میفکن این چنین روزی بفردا

143143

هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد

به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد

144144

بنقد این سود در بازار عشق است

برای عاشقان اذکار عشق است

145145

بذکر دوست مست مست مستم

بهشیاریّ او از جای جستم

146146

تو هم پاداری و گوش و بصر هم

بکن از غیر حق این دم حذر هم

147147

بجه از جوی این دریای پرخون

وگرنه اوفتی دروی هم اکنون

148148

هر آنکس کو زجوی این جهان جست

بدریای جنانش هست صد شصت

149149

بهر شستی هزاران ماهی حور

فتاده هم ز رضوان با چنان نور

150150

اگر تو ای برادر هوشداری

سخنهای معانی گوش داری

151151

در آیینی نهان صد بحر اسرار

بهر بحری هزاران درّ شهوار

152152

تو آن دُر در همه الفاظ من دان

که تا گردد معانی بر تو آسان

153153

هر آنکس کو معانی دان چو من شد

ملایک پیش او بی‌خویشتنشد

154154

هر آنکو کو بداند سرّ جانان

برد همراه خود او کلّ ایمان

155155

هر آنکس را که ایمان نیست مرده است

به آخر خویش با شیطان سپرده است

156156

هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش

دو عالم شد تمامی زیر پایش

157157

هرآنکس کو بحکمت پیش دیده

طریق شرع را در خویش دیده

158158

هر آنکس کو نظاره کرد جان را

طلاقی داد او ملک جهان را

159159

تو اندر این جهان تا چند باشی

به این مشت دغل در بند باشی

160160

شکن این بند از دنیا برون شو

بکوی آخرت چون من درون شو

161161

که تا بینی کیانند مست جبّار

ولی درخلوت یارند هشیار

162162

ز هشیاران عقبایت خبر نیست

بشیطانان دنیایت ظفر نیست

163163

تو شیطان را بگیر و دور انداز

درون بوتهٔ دنیاش بگداز

164164

که تا ایمن شوی از مکرش ای یار

وگرنه درجهان گردی تو مردار

165165

هر آنکس کو شود مردار خواره

وجود او جراحت گشت و پاره

166166

ز مردار جهان بگذر چو مردان

که تا گردی مطهّر بهر جانان

167167

هرآنکس کو ز آلایش برونست

هم او مقصود کلّ کاف ونونست

168168

ز بهر تو سخن بسیار گفتم

دو صد من گوهر اسرار سفتم

169169

دو عالم راز بهرت راست کردم

ز دوزخ من ترا در خواست کردم

170170

چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم

برین اوقات بی معنیت خندم

171171

ز اوقاتت هزاران گریه زاید

رهت مالک بدوزخ میگشاید

172172

پس آنگه خط مردودی کشندت

بقعر دوزخ تابان برندت

173173

ببین اوقات خود را ای برادر

مکن تو گفت شیطان هیچ باور

174174

هزاران آدمی کو علم خوانده

بگرد خویشتن خطّی کشانده

175175

که من در علم خود ناجی شدستم

میان عالمان عالی شدستم

176176

همی گوید دماغم پر ز علمست

همه اجسام من خود کان حلمست

177177

مرا از علم و حلمت حال باید

نه همچون آن مدرّس قال باید

178178

ز حال انسان کامل نور گردد

ز قال بد مدرّس کور گردد

179179

غلطهای حماران درس گویند

میان مدرسه خود قرس گویند

180180

ز قرس و درس بگذر راه او گیر

پس آنگه رو بخاک راه اومیر

181181

وگرنه کور گردی اندرین راه

نگردد هیچکس از حالت آگاه

182182

هرآنکس کو بباطن کور باشد

بباطن خود زعلمم عور باشد

183183

هر آن کز علم معنی دیده کور است

باو این علم دنیا نیز زور است

184184

بیا از علم معنی پرس ما را

اگرداری بحال خویش پروا

185185

برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان

درو گفتم همه اسرار آسان

186186

برو او را ز سر تا پا بخوانش

که تا گردی تو نور آسمانش

187187

بتابی بر جمیع خلق عالم

منوّر باشی همچون نور آدم

188188

بدانش خود کلید علم معنا

بدانش خود تونور روح عیسی

189189

کلید جمله توحید الاه است

بر این معنی شه مردان گواه است

190190

شه مردانست علم وحال و گفتم

ازو من درّ هر اسرار سفتم

191191

اگر صد قرن باشد عمر نوحت

بدنیا دمبدم باشد فتوحت

192192

چو اسرارش ندانی خود تو گیجی

میان عارفان بر مثل هیجی

193193

برو عارف شو و اسرار او دان

پس آنگه مظهر انوار او دان

194194

که تاکشفت شود اسرار مبهم

شوی در پیش اهل الله محرم

195195

مرا شوقش ز عالم کرد بیرون

بعشقش آمدم در عالم اکنون

196196

بعشقش زنده باشم در جهان من

شدم دانای سرّ لامکان من

197197

زنم لبّیک منصوری بعالم

به دانا ختم شد والله اعلم

198198

هر آنکس را که دانا همنشین است

بر او علم معانی خود یقین است

199199

هر آنکس کو ز دانا روی تابد

به آخر او جزای خویش یابد

200200

ترا دانا رفیق نیک باشد

که تا از چاه کفرت خود برآرد

201201

ترا دانا رفیق ملک جانست

که در شهر معانی او زبان است

202202

ترا دانا بسوی خویش خواند

بمحشر از صراطت بگذراند

203203

ترا دانا دهد از حوض کوثر

شرابی همچو روح جان مطهّر

204204

ترا دانا کند واقف ز اسلام

مرو در کوی نادان کالأنعام

205205

ترا دانا ز دانش راز گوید

طریق علم معنی بازگوید

206206

ترا دانا کند ازحال آگاه

برو تو فکر خود کن اندرین راه

207207

ترا دانا بحقّ واصل کند زود

اگر صافی کنی این جسم مقصود

208208

ترا دانا همه توحید گوید

ز نوروز محبّت عید گوید

209209

ترا دانا کند خود عقل همراه

ترا دانا کند از حالت آگاه

210210

ترا دانا بحکمت رهنمون کرد

پس آنگه روح حیوانی برون کرد

211211

ترا دانا زاصل کار گوید

میان شرع و حکمت یار گوید

212212

ترا دانا براه فقر آرد

درون توبه عشقت گذارد

213213

ترا دانا زند از عشق اکسیر

که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر

214214

ترا دانا کند از من خبردار

که تا آئی بسوی من دگر بار

215215

ترا دانا هم از عطّار گوید

نه از قاضیّ و از طرّار گوید

216216

ترا دانا برون آرد ز تقلید

نماید خود ترا این راه توحید

217217

ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی

برون آرد مثال نوح و کشتی

218218

ترا دانا ز مکر او رهاند

چو نوحت اندر آن کشتی نشاند

219219

ترا دانا مثال بحر باید

که لب خشک آید و خوش رخ گشاید

220220

ترا دانا دهد از عشق بهره

تو باشی در معانیهاش شهره

221221

ترا دانا رهاند از بدیها

مکن خود را چو شیخ بدتورسوا

222222

ترا دانا بشرع مصطفی خواند

دگر بر تو طریق مرتضی خواند

223223

طریق مرتضی ایمان کل دان

وزو هر دم کتاب عاشقان خوان

224224

طریق مرتضی یک راه دارد

حقیقت را بمعنی شاه دارد

225225

شریعت کرد او شد در طریقت

طریقت ورد او شد در حقیقت

226226

حقیقت غیر او من غیر دانم

چو منصور این معانی من بخوانم

227227

از آن درجسم عطّار آمدی تو

که برگوئی اناالحق را تو نیکو

228228

اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی

میان عاشقان محرم تو باشی

229229

درون شمع احمد راه دیدم

شه مردان از آن آگاه دیدم

230230

کسی بهتر ازو این ره نرفته

وگر رفته رهش از وی شنفته

231231

کسی دیگر ندارد حدّ این قرب

وگر گوید بحلقش ریز خود سرب

232232

مرا تیز است مظهر سرب ریزان

میان جان دشمن نار سوزان

233233

تو سربش ریز در حلق و برون شو

بجوهر ذات من چون درون شو

234234

که تا گردی همچون شیخ مردان

از آنکو نخوتی دارد چو شیطان

235235

هر آنکس را که نخوت یار باشد

امیر ما ازو بیزار باشد

236236

امیرم آنکه مدّاحش خلیل است

تولّدگاه او خانهٔ جلیل است

237237

بکعبه زاد از مادر امیرم

از آن شد حلقهٔ او دستگیرم

238238

بدانستم من این دم راه خود را

از آن گشتم بعالم مست و شیدا

239239

هر آنکس را که حیدر راهبر شد

درون جنّت او همچون قمر شد

240240

هر آنکس را که حیدر دوستار است

محمّد خود شفیعش در شمار است

241241

هر آنکس را که حیدر میر دین شد

خوارج بیشکی با او بکین شد

242242

هر آنکس را که حیدر مقتدایست

تمام جان و تن نور صفایست

243243

هر آنکس را که حیدر میر باشد

چه پروایش ز شاه و میر باشد

244244

هر آنکس را که حیدر پیش خواند

بدرب هیچکس او را نراند

245245

هر آنکس را که حیدر خود شفیق است

خداوندش بمعنی دان رفیق است

246246

هر آنکس را که حیدر شد طلبکار

هزارش یوسف مصری خریدار

247247

هر آنکس را که حیدر شد امامش

همه اسرار معنی شد تمامش

248248

هر آنکس را که حیدر یار غار است

چه پروایش ز زهر و نیش مار است

249249

هر آنکس را که حیدر لطف دارد

بجنت حوریانش عطف دارد

250250

هر آنکس را که حیدر کرد بیرون

خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون

251251

هر آنکس را که حیدر نور تن شد

مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد

252252

هر آنکس را که حیدر جام دارد

در او مستی حقّ آرام دارد

253253

هر آنکس را که حیدر شد زبانش

بخواند مظهر وداند بیانش

254254

هر آنکس را که حیدر گفت سلمان

تو او را بوذر و غفّار میخوان

255255

هر آنکس را که حیدر شد محبّش

طبیب حاذق آمد کلّ طبّش

256256

هر آنکس را که حیدر حقّ نماید

درخت دید از ذاتش برآید

257257

برو ای یار برخطّش بنه سر

که تا آزاد گردی همچو بوذر

258258

برو ای یار گفتم گوش کن تو

میان عارفان خاموش کن تو

259259

اگر خاموش بنشینی چو مردان

نباشد خود ترا ز اسرار نقصان

260260

وگرگوئی بکشتن می‌کشندت

بگویندت توئی رافض برندت

261261

ندانستی که رافض کیست ای سگ

بگویم تا شود خود خشکت این لب

262262

روافض آنکه دین شه ندارد

بکوی مرتضی این ره ندارد

263263

روافض آنکه ملعون شد در اسلام

ندارد او براه شاهم اقدام

264264

روافض آنکه دین غیر دارد

بکوی غیر حیدر سیر دارد

265265

روافض آنکه حق بیزار زو شد

بدوزخ مالکان دل زار ازو شد

266266

روافض آنکه دین تغییر داده است

بغیر راه حق راهی نهاده است

267267

روافض آنکه او اغیار دیده است

تمام آل احمد خار دیده است

268268

روافض آنکه ازتوحید دور است

بعلم چار مذهب خود کفور است

269269

مرا نام احد بس دل پسند است

که ایمانم بسی شیرین چو قنداست

270270

مرا احمد بشرعش ره یکی داد

نهادی تو مراو را چار بنیاد

271271

خدا و مصطفی را دور کردی

بهر دو کون خود را کور کردی

272272

امیرمؤمنان را دین چو تو نیست

ویا چون حنبل و شافع نکو نیست

273273

همه را راه راه احمدی هست

ولی در ذات بعضی بس بدی هست

274274

ابابکر و عمر را دوست دارید

همه را پیرو احمد شمارید

275275

همه را دین حق یک شد نه دو شد

ترا خار مغیلان در گلو شد

276276

ترا ایمان سلمانیت باید

که تا خورشید از کوهت برآبد

277277

ترا ایمان بایشان هست محکم

که ایشانند نورذات آدم

278278

چرا غافل شدی از حال ایشان

مگر رفته است از ذات تو ایمان

279279

مرا ایمان علیّ مرتضایست

که او در دین احمد مقتدایست

280280

مرا دین نبی از وی مسلّم

که او بد مصطفی را یارو همدم

281281

مرا تعلیم دین مصطفی کرد

همه مذهب ز دین او جدا کرد

282282

مرا کرد او اشارت خود بجعفر

که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز

283283

بگفتا گفت او گفت نبیّ است

بمعنی و بتقوی او ولیّ است

284284

بزهد و پاکی او حق گواه است

تمام اولیآ را عذر خواه است

285285

باو ختمست ایمان و توکّل

تو بر غیرش مکن چنگ توسّل

286286

که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟

مرا از لطف خود مگذار محروم

287287

تو بحر حلم و کان جود و علمی

تو مست بادهٔ صافی و سلمی

288288

ترا باده ز دست باب دادند

تمام اهل حق را آب دادند

289289

کرا قدرت که آن باده بنوشد

مگر او جامهٔ شاهی بپوشد

290290

کرا قدرت که پا بر کتف احمد

نهد غیر از تو ای سلطان سرمد

291291

کرا قدرت که گوید لو کشف را

و یا داند وجود من عرف را

292292

کرا قدرت که گویدحق بدیدم

و یا گوید که از او این شنیدم

293293

کرا قدرت که استادیّ جبریل

کند در علم قرآن تا به انجیل

294294

کرا قدرت که او اسرار داند

به پیش او مگر عطّار داند

295295

چو عطار این زمان از سرگذشته‌است

به جان جان جان مهرت نوشته است

296296

بگوید سرّ اسرارت به هر کو

برآرد نعرهٔ یاهو و من هو

297297

ورای ذکر تو ذکری ندارم

ورای فکر تو فکری ندارم

298298

توئی مظهر نمای کل مظهر

توی اندر وجود من منوّر

299299

جهان از نور تو روشن شناسم

همین باشد بمعنی خود لباسم

300300

به پیش احمق نادان چگویم

که یک گامی نرفته او بکویم

301301

مرا از احمق نادان گریز است

که کار احمقان جنگ و ستیز است

302302

برو بر گفت دانایان عمل کن

نه همچو احمقان مکر و دغل کن

303303

مرا باشد زبان چون نور روشن

ترا باشد زبان گفت الکن

304304

بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفت

که او در گوش جان من ندا گفت

305305

که من روشن ترم از نور خورشید

گرفته همچو عاشق ملک جاوید

306306

من این مظهر بلفظ عام گفتم

گهی پخته و گه خود خام گفتم

307307

که فهم خلق دروی خوش برآید

ز جهل و کبر خود بیرون درآید

308308

وگرنه خود بالفاظ شریفش

همی گفتم که می‌آید حریفش

309309

دل درویش ازو محروم ماند

به پیش خادم و مخدوم ماند

310310

بچشم دانش اندر وی نظر کرد

همه عبّاد عالم را خبر کن

311311

درو گم کرده‌ای من علم عالم

ز دور خویشتن تا دور آدم

312312

تو ختم این معمّا کن که بسیار

سخن دارم من از اسرار دلدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ترا در علم معنی راه دادند

بدستت پنجهٔ الله دادند

عطار»مظهر»بخش 6 - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور