عطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت شیخ نوقانیحکایت شیخ نوقانیشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںشیخ نوقانی به نیشابور شدرنج راه آمد برو رنجور شد22نقل کریںهفتهای باژنده در گوشهگرسنه افتاده بد بیتوشهای33نقل کریںچون برآمد هفتهای گفت ای الهگردهٔ نان مرا کن سر به راه44نقل کریںهاتفی گفتش بروب این لحظه پاکجملهٔ میدان نیشابور خاک55نقل کریںچون بروبی خاک میدان سر بهسرنیم جو زر یابی، نان خر تو بخور66نقل کریںگفت اگر جاروب و غربالم بُدیوجه نانی را چه اشکالم بدی77نقل کریںچون ندارم هیچ آبی بر جگربیجگر نانیم ده، خونم مخور88نقل کریںهاتفی گفتا که آسان بایدتخاکروبی کن اگر نان بایدت99نقل کریںپیر رفت و کرد زاریها بسیتا ستد جاروب و غربال از کسی1010نقل کریںخاک میرفت و پیاپی میشتافتآخرین غربال، آن زر باز یافت1111نقل کریںشادمان شد نفس او کان زر بدیدرفت سوی نانوا و نان خرید1212نقل کریںتا که مرد نانوا نانش بدادشد همی جاروب و غربالش بهیاد1313نقل کریںآتشی افتاد اندر جان پیردر تگ استاد و برآمد زو نفیر1414نقل کریںگفت: چون من نیست سرگردان کنونزر ندارم چون دهم تاوان کنون؟1515نقل کریںعاقبت میرفت چون دیوانهایخویش را افکند در ویرانهای1616نقل کریںچون در آن ویرانه شد خوار و دژمدید با جاروب خود غربال هم1717نقل کریںشادمان شد پیر و پس گفت ای الهاین چرا کردی جهان بر من سیاه1818نقل کریںزهر کردی نان خوش بر جان منگو برو جان بازگیر این نان من1919نقل کریںهاتفش گفتا که ای ناخوشمنشخوش نهآید هیچنان بینان خورش2020نقل کریںچون نهادی نان تنها در کناردرفزودم نان خورش، منّت بدار◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود برکنارعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت سلطان محمود و خارکناگلی نظمبود آن دیوانه دل برخاستهبرهنه میرفت و خلق آراستهعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود برکنارعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت سلطان محمود و خارکن
اگلی نظمبود آن دیوانه دل برخاستهبرهنه میرفت و خلق آراستهعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند