عطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت سلطان محمود و خارکنحکایت سلطان محمود و خارکنشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود برکنار22نقل کریںپیرمردی خارکش میراند خرخار وی بفتاد وی خارید سر33نقل کریںدید محمودش چنان درماندهخار او افتاده و خرمانده44نقل کریںپیش شد محمود و گفت ای بیقراریار خواهی؟ گفت خواهم ای سوار55نقل کریںگر مرا یاری کنی چهبود از آنمن کنم سود و تو را نبْوَد زیان66نقل کریںاز نکوروییت میبینم نصیبلطف نبوَْد از نکورویان غریب77نقل کریںاز کرم آمد به زیر آن شهریاربرد حالی دست چون گل سوی خار88نقل کریںبار او بر خر نهاد آن سرفرازرخش سوی لشگر خود راند باز99نقل کریںگفت لشگر را که پیری بارکشبا خری میآید از پس خارکش1010نقل کریںره فرو گیرید از هر سوی اوتا ببیند روی من آن روی او1111نقل کریںلشگرش بر پیر بگرفتند راهره نماند آن پیر را جز پیش شاه1212نقل کریںپیر با خود گفت با لاغرخریچون برم راه اینت ظالم لشگری1313نقل کریںگرچه میترسید، چتر شاه دیدهم بسوی شاه رفتن راه دید1414نقل کریںآن خرک میراند تا نزدیک شاهچون بدید او را، خجل شد پیر راه1515نقل کریںدید زیر چتر روی آشنادر عنایت اوفتاد و در عنا1616نقل کریںگفت یا رب با که گویم حال خویشکردهام محمود را حمّال خویش1717نقل کریںشاه با او گفت ای درویش منچیست کار تو بگو در پیش من1818نقل کریںگفت میدانی تو کارم کژ مبازخویشتن را اعجمیِ ره مساز1919نقل کریںپیرمردیام معیل و بارکشروز و شب در دشت باشم خارکش2020نقل کریںخار بفروشم، خرم نان تهیمیتوانی گر مرا نانی دهی2121نقل کریںشهریارش گفت ای پیر نژندنرخ کن تا زر دهم، خارت به چند2222نقل کریںگفت ای شه این ز من ارزان مخرکم بنفروشم ز ده همیان زر2323نقل کریںلشگرش گفتند ای ابله خموشاین دو جو ارزد، زهی ارزانفروش2424نقل کریںپیر گفتا این دو جو ارزد ولیکزین کم افتد این خریداریست نیک2525نقل کریںمقبلی چون دست بر خارم نهادخار من صد گونه گلزارم نهاد2626نقل کریںهر که را باید چنین خاری خردهر بن خاری به دیناری خرد2727نقل کریںنامرادی خار بسیارم نهادتا چو اویی دست بر خارم نهاد2828نقل کریںگرچه خاری است کارزان ارزد اینچون ز دست اوست صد جان ارزد این2929نقل کریںدیگری گفتش که ای پشت سپاهناتوانم، روی چون آرم به راه3030نقل کریںمن ندارم قوّت و بس عاجزماین چنین ره پیش نآمد هرگزم3131نقل کریںوادی دورست و راه مشکلشمن بمیرم در نخستین منزلش3232نقل کریںکوههای آتشین در ره بسیستوین چنین کاری نه کار هرکسیست3333نقل کریںصد هزاران سر درین ره گوی شدبس که خونها زین طلب در جوی شد3434نقل کریںصد هزاران عقل اینجا سر نهادوانک او ننهاد سر، بر سر فتاد3535نقل کریںدر چنین راهی که مردان بیریاچادری در سر کشیدند از حیا3636نقل کریںاز چو من مسکین چه خیزد جز غبارگر کنم عزمی بمیرم زارزار3737نقل کریںهدهدش گفت ای فسرده چند ازینتا به کی داری تو دل دربند ازین3838نقل کریںچون تو را این جایگه قدر اندکیستخواه میرو خواه نی، هر دو یکیست3939نقل کریںهست دنیا چون نجاست سر به سرخلق میمیرند در وی در به در4040نقل کریںصد هزاران خلق همچون کرم زردزار میمیرند در دنیا به درد4141نقل کریںما اگر آخر درین میریم خواربه که در عین نجاست زار زار4242نقل کریںاین طلب گر از تو و از من خطاستگر بمیرم این دم از غم هم رواست4343نقل کریںچون خطاها در جهان بسیار هستیک خطا دیگر همان انگار هست4444نقل کریںگر کسی را عشق بدنامی بودبه ز کنّاسی و حجّامی بود4545نقل کریںگیرم این سودا ز طرّاری کم استتو کمش گیر این مرا کمتر غم است4646نقل کریںگر ازین دریا تو دل دریا کنیچون نظر آری همه سودا کنی4747نقل کریںگر کسی گوید غرورست این هوسچون رسی آنجا تو چون نرسید کس4848نقل کریںدر غرور این هوس گر جان دهمبه که دل در خانه و دکّان نهم4949نقل کریںاین همه دیدیم و بشنیدیم مایک نفس از خود نگردیدیم ما5050نقل کریںکار ما از خلق شد بر ما درازچند ازین مشت گدای بینیاز5151نقل کریںتا نمیری از خود و از خلق پاکبر نیاید جان ما از حلق پاک5252نقل کریںهرک او از خلق کلی مرده نیستمرد او کو محرم این پرده نیست5353نقل کریںمحرم این پرده جان آگه استزندهای از خلق نامرد ره است5454نقل کریںپای در نه گر تو هستی مرد کارچون زنان دست آخر از دستان بدار5555نقل کریںتو یقین دان کین طلب گر کافریستکار اینست این نه کار سرسریست5656نقل کریںبر درخت عشق بیبرگیست بارهرک دارد برگ این گو سر درآر5757نقل کریںعشق چون در سینهٔ منزل گرفتجان آن کس راز هستی دل گرفت5858نقل کریںمرد را این درد در خون افکندسرنگون از پرده بیرون افکند5959نقل کریںیک دمش با خویشتن نکند رهابکشدش وانگاه خواهد خونبها6060نقل کریںگر دهد آبیش، نبود بیزحیرور دهد نانش، به خون باشد خمیر6161نقل کریںور بود از ضعف عاجزتر ز مورعشق بیش آرد برو هر لحظه زور6262نقل کریںمرد چون افتاد در بحر خطرکی خورد یک لقمه هرگز بیخبر◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمخونیی را کشت شاهی در عقابدید آن صوفی مگر او را به خوابعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خونیی که به بهشت رفتاگلی نظمشیخ نوقانی به نیشابور شدرنج راه آمد برو رنجور شدعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت شیخ نوقانی◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمخونیی را کشت شاهی در عقابدید آن صوفی مگر او را به خوابعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خونیی که به بهشت رفت
اگلی نظمشیخ نوقانی به نیشابور شدرنج راه آمد برو رنجور شدعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت شیخ نوقانی