عطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بودحکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بودشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںپادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثال22نقل کریںمُلک عالم مُصحفِ اسرارِ اودر نکویی آیتی دیدار او33نقل کریںمیندانم هیچ کس آن زهره یافتکو تواند از جمالش بهره یافت44نقل کریںروی عالم پُر شد از غوغای اوخلق را از حد بشد سودای او55نقل کریںگاه شبدیزی برون راندی به کویبرقعی گلگون فرو هشتی به روی66نقل کریںهرک کردی سوی آن برقع نگاهسر بریدندیش از تن بیگناه77نقل کریںوآنک نام او براندی بر زفانقطع کردندی زفانش در زمان88نقل کریںور کسی اندیشه کردی زآن وصالعقل و جان بر باد دادی زآن محال99نقل کریںروز بودی کز غم عشقش هزارمیبمردند، اینت عشق و اینت کار1010نقل کریںگر کسی دیدی جمالش آشکارجان بدادی و بمردی زار زار1111نقل کریںمردن از عشقِ رخِ آن دلنوازبهتر از صد زندگانیِ دراز1212نقل کریںنه کسی را صبر بودی زو دمینه کسی را تاب او بودی همی1313نقل کریںخلق میبودند دائم زین طلبصبر نه با او و بی او ای عجب1414نقل کریںگر کسی را تاب بودی یک زمانشاه روی خویش بنمودی عیان1515نقل کریںلیک چون کس تاب دید او نداشتلذتی جز در شنید او نداشت1616نقل کریںچون نیامد هیچ خلقی مرد اوجمله میمردند و دل پُر درد او1717نقل کریںآینه فرمود: حالی پادشاه!کاندر آینه توان کردن نگاه1818نقل کریںروی را از آینه میتافتیهر کس از رویش نشانی یافتی1919نقل کریںگر تو میداری جمال یار دوستدل! بدان، کآیینهٔ دیدار اوست2020نقل کریںدل به دست آر و جمال او ببینآینه کن جان، جلال او ببین2121نقل کریںپادشاهِ توست بر قصرِ جلالقصر روشن زآفتاب آن جمال2222نقل کریںپادشاه خویش را در دل ببینهوش را در ذرهٔ حاصل ببین2323نقل کریںهر لباسی کآن به صحرا آمدستسایهٔ سیمرغ زیبا آمدست2424نقل کریںگر تو را سیمرغ بنماید جمالسایه را سیمرغ بینی بیخیال2525نقل کریںگر همه چل مرغ و گر سیمرغ بودهرچ دیدی سایهٔ سیمرغ بود2626نقل کریںسایه را سیمرغ چون نبوَد جداگر جدایی گویی آن نبوَد روا2727نقل کریںهر دو چون هستند با هم بازجویدرگذر از سایه وآن گه راز جوی2828نقل کریںچون تو گم گشتی چنین در سایهایکی ز سیمرغت رسد سرمایهای؟2929نقل کریںگر تو را پیدا شود یک فتح بابتو درون سایه بینی آفتاب3030نقل کریںسایه در خورشید گم بینی مدامخود همه خورشید بینی والسلام◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبعد از آن مرغانِ دیگر سر به سرعذرها گفتند، مشتی بیخبرعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»پرسش مرغاناگلی نظمگفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسولعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمگفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسولعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت